انسان مدرن به سرعت از همه چیز دلزده می شود. برای او تغییر دادن مطلوب هایش همانند آوردن تغییر درشبکه های گونه گون تلویزیونی توسط ریموت کنترول است. به همین ساده گی و به همین بیهوده گی.
او از بس در میان گزینه های بسیار در نوسان بوده است وقتی به یک چیز نامتعارف بر می خورد، حس دلبسته گی می یابد و آرمان های انبار شده در خود را به این چیز تعمیم می دهد. ولی باراک اوباما آیا کسی همانند همان چیز مطلوب است که قسمتی از انسان های روی زمین به او دلبسته اند؟
یادداشت مفید طنز نویس عزیز و فرهیختة مان آقای احسان الله سلام را دریافت کردم؛ فکر کردم که خوب است که در اینجا بگذارمش.
| درود بر شما خانم منیژه عزیز خدا اجر تان بدهد که در هجوم کار های اداری، فرصتی برای نوشتن در بارۀ طنز پیدا کردید. مثل همیشه نبشته های شما با زبان ویژه یی پژوهشی خواننده را تا عمق معنی رهنمون می شود. من شما را یکی از پاسداران( پژوهشگر را بگذاریم به سر جایش) صدیق طنز در افغانستان می دانم که مردانه قلم می زنید. چند عرض فقیرانه در باب این نبشته: 1. در انتخاب عنوان نبشته کمی بی انصافی کرده اید. طنز در تقابل با زنان؛ و بعد هم یک «چرا» ی چرب در دنبالش، که زنان فکر کنند، دشمن اساسی شان طنز است نه ملا برادر. ملیون ها طنز وجود دارند که در تقابل با مردان نوشته شده اند. 2. تا امشب به مقولۀ «طنز جنسیتی» باور ندارم . شاید فردا نظرم عوض شود.به باور من در دایرۀ نقد طنز، مرد و زن و کودک و هر جنبنده یی دیگر، جدا از جنسیت شان، مطرح می شوند. اگر کسی برای اتتقام از زن و تحمیل باور های مرد سالارانه اش طنز جنسیتی بنویسد، طنز نویس واقعی نیست. طنز را به طرف جنسیت کشاندن، عدول از هنجار های طنز نویسی است.بگذار که بایرون و سویفت و مولانا وسوزنی هزار بار از من آزرده شوند. 3. هرگاه کسی در طنز، کوشش به نفی کردن زن دارد، جواب خواهر و مادرش را چه خواهد داد. 4.وقتی زنان می توانند و می خواهند، شاعر و داستان نویس و هنرمند سینما و... شوند، چرا طنز نویس نمشوند تا در ین تقابل اشتراک کنند. گرچه شما دلایل عقب گرد زنان را گفته اید. اما مانعی بزرگی در این راه نمی بینم. 5. آن کونه که اشاره شد، بد بختی جامعۀ مردسالار این است: شما وقتی در یک طنز قربانی طنز تان را، زن ( تیپ فردی، نوعی) انتخاب می کنید، همه دهل می زنند که« ببین چگونه زنان را مسخره کرد!» برای طنز های که مردان را نشانه می گیرد ، چنین تحریف و تعبیر وجود ندارد. به ادامۀ سخنان پر محبت شما اضافه کنم که هدف من از ترکیب سازی ها برای نهاد های زنانه و نام های زنانه؛ بزرگنمایی وضع رقت بار زنان است و نوعی همسویی با آنان در برابر شخ بروتان. مثل مظلومۀ شلغم پرست، ضعیفۀ قاق چیلی، چینی گل جگر سوخته؛ انجمن زنان پرکنده و غیره. این ها همه بار مثبت دارند. برای تان کامیابی و سلامتی می خواهم. |
|||||
از قول خانم رویا صدر طنز نویس معاصر ایرانی، سیما و نقش زنان را در جریان طنزنویسی زبان فارسی دری از دو چشم انداز میتوان بررسی کرد؛ نخست، زن به عنوان سوژه یی در طنز و دو دیگر بررسی نقش زنان در طنز آفرینی.
طنز در ادبیات کلاسیک و معاصر افغانستان سیمای مردانه داشته است و تنها در سالهای اخیر معدود طنز نویسان زن در این عرصه قلم و قدم زده اند. بی هیچ انکار و گزافه یی در ادبیات کلاسیک، مردانِ هجا گو و بذله سرا به زن برخورد و نگاه ابزاری داشته و آنان را مایه یی برای شوخی ها و تحقیر های جنسی خود دانسته اند.
رمان "راز داوینچی"(1) با صحنه پردازی های معتارف داستان های پولیسی آغاز می گردد. در تاریخ ادبیات، رمان ها و داستان های پولیسی و گوتیک در مقایسه با سایر آفریده های ادبیات داستانی از عمق برخوردار نبوده اند. سطحی نگری، ماجرا پردازی و هیجان سازی از مولفه های رمان های پولیسی اند که خواننده را تا گشایش و کشف رمزی که در یک فرضیه و یا شبه حقیقت مطرح می گردند، با خود می کشانند؛ اما پس از گشایش رمز، خواننده با تمسخر و گاهی هم با دغدغه به خود می گوید:" هی پس ماجرا از این قرار بود!"
مکاشفه و تخیلی که آفریده های جدی ادبی درپایانه می آفرینند، در رمان های گوتیک و پولیسی به میان نمی آیند. قفل ذهن خواننده با کلیدی که نویسنده در اخیر برایش پیشکش می کند، باز می گردد و تمام. در این رمان ها، روان پرسوناژها کاویده نمی شوند و تنها کنش ها و فعل های ظاهر آدمیان بازتاب می یابند؛ همانند تمام داستان های آبکی. پایان رمان های پولیسی نیز دنباله همان سطحی نگری است. سیاه و سپید ها رده بندی می گردند؛ اهورامزداییان پیروزمند و اهریمنان شکست خورده.
گپ اول
بنیاد بین المللی رسانه های زنان جایزة بین المللی شجاعت در سال 2009 را به سه بانوی روزنامه نگار شجاع و جسور مدافع حقوق بشر در جهان اهدا کرد. ایرینا خلیپ خبر نگاری 41 ساله از بیلا روس که بار ها مزة زندان و بازجویی را چشیده است؛ اگنس تایلی 29 ساله خبرنگاری از کامرون که تهیه کنندة برنامه هایی در مورد حقوق بشر و آزادی رسانه هاست و به دلیل این برنامه زنده گیش بار ها با خطر مواجه شده است و بالاخره بانو ژیلا بنی یعقوب 38 ساله از ایران که با نشر گزارش های دقیق روی مسایل مختلف و از جمله حقوق زنان در ایران و واکنش علیه سیاست های دولت بار ها به زندان رفته است. این سه روزنامه نگار بار خطیر اطلاع رسانی و آگاهی دهی در مورد مسایل ممنوع را به مردمان خویش با به خطر انداختن جان به شانه کشیده اند.
هدف بنیاد بین المللی رسانه های زنان را که در سال 1990 میلادی در واشنگتن راه اندازی شده است، تقویت و حمایت از حضور فعال و گسترده زنان در رسانه ها در سراسر جهان می سازد. تا کنون 66 خبرنگار زن این جایزه را به دست آورده اند. بانو بنی یعقوب دومین خبرنگار ایرانی است که نامش در فهرست برنده گان اعلان شده است. قبل از او بانو شهلا شرکت مدیر مسؤول روزنامة زنان نیز از شمار برنده گان بود.
مصطفی کمال هنوز کودکی بیش نبود که خوانش کتاب را آغاز کرد. او در زنده گی به دو کار علاقه دارد. خوانش کتاب های فانتزی و تاریخی و مصروف بودن با کمپیوتر و انترنت. او همانند همسالانش میلی به بازی در کوچه ها ندارد. گدی پران بازی که عشق بچه های همسن و سالش است، احساسی در او بر نمی انگیزد تنها گاهی به فوتبال می پردازد و گاهی هم به تکواندو.
به بانو فروغ کریمی
10 حمل 1388
انستیتوت Reinier van Arkelgroep در شهر دن بوش هالند يکی از کهن ترين و بزرگترین تيمارستان ها و مراکز روان درمانی در آن کشور است که در قرن 15 پایه گذاری شده است. در ساختمان های تو در تو و چندین حویلی این انستیتوت، داکتران روانکاو، روانشناسان و ساير مددگاران روانی این مرکز اتاق های جداگانه کار دارند. پنجرة یکی از اتاق ها به نمایة محدودی از صحن تعمیر باز می شود. در این اتاق که بخشی از پولی کلینکی موسسة راینیر فان ارکل است، نخستین بانوی روان پزشک افغانستانی نشسته و با سیمای خندان و چال های گونه اش به روی زنده گی لبخند می زند، کار می کند، کتاب می خواند و روان بیماران را درمان می کند. سالها گذشته است، اما او تغییر نکرده است؛ او همان فروغی است که من می شناختم، همان لبخند، همان چال گونه ها، همان مهربانی و همان شور و اشتیاق در راه آموزش و پژوهش.
جستاری در باب پردازش سیمای زن در آفریده های محمدحسین محمدی
اساساً با سه رويكرد ميتوان نقد فمينسيتي را در گفتمان هاي ادبي مطرح كرد و آن را در آفريده هاي هنري و ادبي تعميم داد. بررسي آفريده هاي ادبي زنان و نقش آنان در محور مباحث ادبي، دو ديگر سيماي زنان و نحوه پردازش شخصيت هاي زنان در آفريده هاي هر دو جنس و سه ديگر زنانه نويسي است كه با هدف هاي مشخص و از قبل تعيين شده به پردازش آفریده ها می پردازد و به چگونه گي نگرش هاي تیوریک نويسنده گان آن ارتباط مي گيرد.
اين رويكرد ها در نقد فمينيستي به شدت در تعارض با نقد فرماليستي و گاهي هم گونه هاي ديگر نقد هاي سنتي و تعبير هايي كه از شكل و محتواي آفريده ها تا قرن 19 صورت گرفته بود، قرار مي گيرد. از سويي ديگر چون نقد فمينيستي يك پارچه و داراي شيوه هاي همسان نيست، با چالش هاي جدي و انتقاد هاي فراواني رو به روست. با اين همه نقد فمينسيتي امروز يكي از پذيراترين كاركرد هاي حيطه ادبيات و هنر است و به نياز هاي عصر امروز پاسخ مي دهد.
زیبای زیر خاک خفته
حلقه های ادبی و فرهنگی افغانستان با تمام ابعاد و گوشه های ادبیات ایران آشنا هستند و حتا مردم عام نیز با اکثر نویسنده گان و شاعران ایران آشنایی به هم رسانده اند؛ اما متاسفانه آفریده های نویسنده گان و شاعران معاصر افغانستان در ایران همچنان ناشناخته اند. علاوه از برداشت های سیاسی و تاریخی نادرستی که در مورد افغانستان در ایران وجود دارد، ریشه اصلی این آشنایی ها و نا آشنایی ها را بیشتر میتوان در چاپ و نشر و صادر کردن و وارد کردن کتاب ها دانست.
استاد رهنورد زریاب بی گمان چهرة نامبردار و نام آشنای ادبیات افغانستان است؛ اما متاسفانه به شکل بایسته و شایسته به مردمان منطقه که زبان و فرهنگ مشترک با ما دارند، معرفی نشده است. نشر و چاپ آفریده های او با شماره گان زیاد در سطح منطقه در شناخت و معرفی ادبیات داستانی افغانستان راهکار مناسبیست.
گزارش از گاردین/31 مارچ 2009
برگردان: شهرنوش
حامد کرزی با توشیح قانون جدید{احوال شخصیه شیعه گان}که به تجاوز به زنان در چهارچوب ازدواج{تمکین} و اجازه گرفتن زنان از شوهر برای بیرون شدن از خانه صحه می گذارد، متهم به تلاش در جذب و به دست آوردن رای برای انتخابات ریاست جمهوری شده است.
این پروفایل به بانو بینظیر هوتکی تقدیم است.
منیژه باختری
هشتم مارچ 1387
1387
از پنجره به پهنة سپید برفها می نگرد. برفها موج می زنند ومثل بحر پر از امواج آبها می درخشند. او به آبهایی می اندیشد که همواره خلاف جریان آن شنا کرده و تسلیم نشده است. او به سالهایی می اندیشد که از سر گذشتانده است:
هرگاه ادبیات داستانی در افغانستان - با نگاهی عجولانه- رده بندی گردد، چهار نسل متفاوت نویسنده گان را میتوان در این روند شناسایی کرد. نسل اول آنانی اند که نخستین بن مایه های ادبیات داستانی را پی گذاشتند. نسل دوم با رویکرد تیوریک، روان شناسانه و فلسفی به داستان و شناسایی دقیق این ژانر آفریده هایی را به میان آوردند که میتوان از آنها به عنوان اوج روند داستان پردازی- افغانستان نام برد. نسل سوم که در حقیقت دنباله روان نسل دوم اند، با گرایش های سازمانی ایدیولوژیک شعار گونه، ادبیات داستانی سوسیالیستی را به میان آوردند. این همان دورانی بود که ادبیات جنگ نیز ظهور کرد ؛ چون همزمان با پیدایی این نسل در نبض ادبیات داستانی افغانستان، گروه دیگر با دید ایدیولوژیک متفاوت ادبیات مقاومت را که جزیی از ادبیات جنگ است، هسته گذاری کردند . درازنای آفرینش های نسل سوم داستان نویسان همچون جنگ افغانستان دنباله دار بود و پر از تلخی های تجربه شده از رویداد های جنگ. در مجموع آفریده های نسل سوم با همه متفاوت بودن محتوایی دست به دست هم ادبیات جنگ را ساختند.
یک یادداشت ضروری: من به این رمان بیشتر از زاویه نقد فمینیستی پرداخته ام و فورم و پرداخت زبانی نویسنده را بررسی نکرده ام. این نبشته بیشتر در واکنش به نقد های نویسنده گانی است که آن را یک آفریدة فمینستی تلقی کرده اند.
قطار به سرعت می گذرد. تو در داخل سالن نسبتا بزرگ قطار تنها نشسته ای. جهان با تو است؛ اما چه فرقی می کند. تو در جهان و با جهان تنها استی. بیگانه تر از همیشه رستم را به یاد می آوری که برایت می گفت:" تنهایی، انتخاب فضایی است که هیچ کس نمی تواند آن را از ما بگیرد" (ص 6) از پنجره قطار به بیرون نگاه می کنی. فضا تازه است اما تو دوست داری که به فضای گذشته بروی. به یاد می آوری که رستم می گفت:" تنهایی انسان به میل خود او بستگی دارد. می گفتی تحمل تنهایی وقتی سخت است که جز این باشد..." (ص 5) اما چه کسی تنهایی و غربت ترا باور می کند؟ تو مرگ رستم را باور می کنی؟
سال 2009 بدون سامویل هانتینگتون آغاز خواهد شد؛ اما برخورد تمدن ها در این سال چه رنگی خواهد داشت؟ آیا مردم جهان باور خواهند کرد که دوران جدید بعد از ختم جنگ سرد، عصر برخورد میان تمدن هاست؟ قرن بیست و یکم چگونه امتداد خواهد یافت؟ جهانی شدن، خردگرایی، مهاجرت ها و رسانه ها زمینه های نزدیکی تمدن ها را به میان می آورند و یا موج جدیدی از تقابل و هماوردی میان مردمان جهان و سیاست های دولت ها شکل می گیرد؟ تاریخ خلاف باور فرانسیس فوکویاما به پایان خود نرسید؛ اما تقابل فرهنگ ها چه نظمی را برای جهان در سال های بعد بر می چیند؟
که به این پرسش ها پاسخ می دهد؟ هانتینگتون، نماینده گان تمدن ها و یا هم فاکت های ملموس هزاره سوم؟
سامویل هانتینگتون در بیست و چهارم دسامبر سال 2008 در شهر ماساچوست امریکا در گذشت. او از نام آورترین اکادمیسین ها و نظریه پردازان نیمه دوم قرن 20 بود که نظریه هایش دیدگاه های متفاوتی را در جهان ایجاد کرد و سرآغاز گفتمان ها و جدال های نظریه پردازان گردید.
این اندیشه ورز انگلیسی الاصل در 18 اپریل سال 1927 در نیویارک زاده شد. بعد از اینکه دکترای علوم سیاسی را از دانشگاه هارورد به دست آورد در همان دانشگاه به تدریس پرداخت. او مدت ها رییس مرکز مطالعات ستراتیژیک این دانشگاه هم بود و به ارائه و نشر تیوری های فراوان در مورد سیاست و نظم جدید در جهان پرداخت.
( برخورد تمدن ها) مشهور ترین نظریه او بود که در سال 1993 در یک مقاله بازتاب یافت و چندی بعد به شکل یک کتاب مستقل به چاپ رسید. برخورد تمدن ها مورد تایید تعداد اندک و انتقاد و پرخاش عده زیادی از اندیشه ورزان در جهان قرار گرفت. او در این نظریه خود چالش های نو ظهور بعد از جنگ سرد را رویارویی تمدن ها می نامد. به باور او مهمترین تمدن های جهان در عصر امروز تمدن های کنفوسیوسی، غربی، چاپانی، اسلاوی، هندویی، افریقایی و امریکای لاتینی هستند؛ این تمدن ها از نگاه سیاسی، اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی از هم متفاوت اند و در بسا موارد در تناقض با هم قرار می گیرند. از سوی دیگر داشتن و یا نداشتن هویت دینی به عنوان بارزترین ویژه گی برای این تمدن ها به شمار می رود و منطقه گرایی نیز جز جدایی ناپذیر آن است. هانتینگتون بعد مطرح می کند که تمدن های اسلامی و کنفوسیوسی که بیشتر از سایر تمدن ها با هم وجوه مشترک دارند و به عنوان دو هویت دینی در کنار هم قرار می گیرند و با تمدن غرب مبارزه می کنند.
اما مخالفان این نظریه که به صلح و تفاهم جهانی بر پایه های خرد انسان مدرن باور دارند می گویند که این تز موجب دوری انسان ها را که با فرهنگ جهانی شدن می خواهند در یک دهکده زنده گی کنند فراهم می سازد. بر بنیاد این باور تیوری گفت و گوی تمدن ها شکل گرفت.
با این همه هانتینگتون هیچ گاهی از موضع خود عقب نشینی نکرد. او در مصاحبه یی که در سال 1384 در تلویزیون (سی ان ان ترک) داشت، بر حقانیت ادعای خود تاکید ورزید:" بسيارى از مسائلى كه من در كتاب آورده ام، به وقوع پيوسته اند. پيش بينى هاى من درباره برخورد فرهنگها و اديان درست ازآب درآمد. در حال حاضر، مردم جهان در دنيايى زندگى مى كنند كه همه فرهنگ ها و تمدنها بر هم تأثير مى گذارند و از هم تأثير مى گيرند. اما همين تأثيرگذاريها باعث برخوردهايى مى شود كه اكنون مى بينيم."( 1) او آن چنان مصمم بود که گفت که هرگاه قرار می شد کتاب را دوباره نویسی کند از هیج چیزی نمی کاست در عوض موادری را در تقویت تز ارائه شده خود بر آن می افزود.
او در همین مصاحبه افزود که حمله امریکا به عراق و افغانستان گر چه با نام جنگ ضد تروریزم یاد شده است اما مردم جهان اسلام آن را نبرد علیه اسلام دانسته اند؛ حتا در جایی خود بوش هم از آنها به عنوان جنگ های صلیبی یاد کرده است. هانتینگتون افزود که به زودی هند به پاکستان حمله خواهد کرد.
هانتیگتون با این که تز خود را درست می دانست وبر جبر تاریخی آن اشاره می ورزید، آن را غیر عادلانه نیز می شمرد. وقتی که خبرنگار مجله اشپیگل از او پرسید که آیا با این تز خود برای غرب دشمنان تازه یی نمی تراشد، گفت:"
من دشمنان تازهیىبراى خودمان خلق نمىكنم، اين كاربسيار احمقانه است. اين كه برخىمعتقدند، من مايلم بار ديگر جنگ سرد و يا حتا يك جنگ گرم ديگر روى دهد، بىپايه و بی اساس است. اما من اعتقاد راسخ دارم كه در آينده سياستجهانى، ديگر از سوى ايدیولوژى هاى رقيب يا دولت هاى ملى و يا بلوك هاىاقتصادى تعيين نخواهد شد بلكه اينكار را فرهنگهاى متخاصم بر عهدهخواهند گرفت
اگر قرار باشد در اين شرايط يكجنگ جهانى ديگر روى دهد، آن جنگنبرد بین فرهنگهاى گوناگون خواهدبود. رزم گاهها و ميادين جنگى آينده درامتداد جبهههاى فرهنگى قرار دارند ." (2)
او تصریح کرد که تشریح قدرت های جدید و تقابل آنان به معنای طرفداری از جنگ نیست: من بعد از پژوهش های گسترده، خیلی آگاهانه تیوری برخورد تمدن ها را ارائه داده ام.
مخالفان می گویند که او با ارائه این تز آگاهانه، رخنه و دوری را میان غرب و سایر تمدن ها به ویژه تمدن اسلامی ایجاد کرده و محوری شده است برای بر حق بودن جهان غرب تا به بهانه ایجاد دموکراسی در امور کشور هایی که آنها را بنیاد گرا می پندارند، عملاً مداخله کنند؛ در حالی که بنیاد گرایی مذهبی واکنشی بر سیاست های نادرست جهان غرب است تا تقابل فرهنگی.
آیا میتوان با تمسک بر رویداد هایی چون حمله یازدهم سپتامبر، نشر کاریکاتور ها، ساختن و نمایش فلم (فتنه)، پرتاب بوت ها توسط خبرنگار عراقی به سوی رییس جمهور امریکا و... تیوری های هانتینگتون را درست شمرد؟ شاید به زمان بیشتری برای قبول و یا رد این فرضیه نیاز است.
رویکرد ها:
1. http://www.bfnews.ir/ آینده روشن
2. http://mouood.org/ موعود
يادداشت: در اين روز ها فكر مي كنم كه من چه كاره ام؟ خودم برايم نامي نمي يابم؛ از بس از يك شاخه به شاخه ديگر پريده ام. ديروز وقتي به ياداشت هاي پراگنده سابقم سر زدم و تنوع!؟ را ديدم، بر خود خنديدم.
اين نوشتار را دو سال قبل وقتي در دانشگاه شاگرد ابجد خوان و معذور بودم، از ناگزيري، با استناد بر منابع ديگر نوشتم، يعني هيچ كشف تازه يي ندارد و بازنويسي يافته هاي پژوهشگران ديگر است.
شايد از هيچ بهتر است.
با توجه به دیدگاه شفیعی کدکنی پژوهشگر زبان فارسی دری تصوف، نوعی هنر است یا نوعی بینش هنری است در پیرامون مذهب. پس شعر عرفانی از دو دیدگاه میتواند مطرح شود یکی این که در نفس خود شعر است و پس نموداری از ادبیات است و از جهت دیگر عرفان و تصوف است.
حکایت دلکش و بلند شیخ صنعان در منطق الطیر عطار دارای همین ویژه گی ها است. منطق الطیر ماجرای سفر مرغان به سوی سیمرغ است. این مرغان در طلب پادشاه(سیمرغ) به سفر میپردازند در این سفر هدهد نقش رهنما ومربی را دارد. در جریان این سفر روحانی عطار به بازگویی حکایت ها و تمثیل هایی میپردازد که اندیشه های خود را به کرسی بنشاند. داستان شیخ صنعان یکی از این حکایت های رمزی است است. به قول پژوهنده گان این داستان خورشید است و باقی داستان ها و تمثیل ها دیگر سیارات اقماری هستند.
منطق الطیر با نظم و انسجام قوی به شکل یک فابل پرداخته شده است. در داخل پیرنگ اصلی آن قصه های فرعی که بالغ بر 90 میشوند، جا داده شده اند. این قصه ها به مثابه کلیپ هایی در داخل متن طرح اصلی کتاب را که پرواز مرغان است، از یکنواختی بیرون می کنند.
درست 16 سال و چهار ماه و 16 روز قبل با دختر كوچولويي آشنا شدم كه نخستين صدا ي خود را به عنوان اعتراض بر نظام هستي و بيهوده گي زنده گي سر داد. اين دختر كوچك با تن نحيف و كوچك خود زنده گي مرا تغيير داد.
یادواره هایی از هرات
6 و 7 عقرب 1387
یادداشت: ماه گذشته سفری به امریکا داشتم. هیچ خاطره جالبی با خود نیاوردم. در آنجا دوستی که فکر می کرد من از دیدن امریکا به هیجان آمده ام، ازم پرسید :" امریکا را چگونه یافتی؟ " برایش به زبان خودش گفتم:" نو سنس" . اما یاد های هرات چنین نیست.
*
یک شب، در قبرستان هیچگاهی برای آدمی نمی تواند، خاطره خوشی باشد. این موضوع سوژة فلم ها - فلم های گوتیک- و داستان های بی شماریست. در چنین داستان هایی آدمی در میان مرده گان و در متن حادثه ها قرار گرفته از فضای هراس آور و وحشتناک گریز می کند و هر لحظه هم حادثه یی برایش می شگفد.
چون قلم در دست غداري بود
لاجرم منصور بر داري بود
پرويز كامبخش دانشجوي 23 ساله دانشگاه بلخ به بيست سال حبس محكوم گرديد. ديروز دادگاه استيناف كامبخش را به جرم پخش مطالب توهين آميز نسبت به آيت هاي قران مجرم دانست. بعضي از استادان! دانشگاه بلخ او را به اخلال ساعت هاي درسي متهم كردند. اين استادان ادعا كردند كه كامبخش با طرح پرسش هاي در مورد دين اسلام نظم صنف را بر هم مي زد.
من ناگفته هاي زيادي در مورد چرايي و چگونه گي عملكرد كامبخش دارم كه نيازي به طرح آن نيست. تنها مي خواهم كه كامبخش از اين توطئه نجات يابد.
حالا در اين كشور سنت زده پيرسالار كه (جغرافياي قاتل) آن مرگ و وحشت را نمايش مي دهد، چه كاري ميتوان كرد؟ نمي دانم، اما شايد يكي از راهكار ها همبسته گي جامعه مدني افغانستان، نهاد هاي خبرنگاري و روشنفكران افغانستان باشد تا متحدانه و پيگيرانه از كامبخش دفاع كنند.
نبايد بگذاريم تا جسم و روح جوان كامبخش در زندان بپوسد. كاري بايد كرد عزيزان!
سالهاست که نسرین را ندیده ام اما هرگاهی که برگ های زرد درختان را زیر پا می کنم او را به بیشتر به یاد می آورم. نسرین با مهربانی برگ ها را از زمین بر می داشت و می بوسید و بر برگ های تباه شده از جبر خزان اشک می ریخت.
(این قصه را الم باید که از قلم هیچ ناید)/ اسرارالتوحید
باری آناتول فرانس گفته بود که روزگاری که ما به دنیا می آییم خیلی پیریم، چون انباشته یی از تجربه ها و اندوخته هایی آدمیان قبل از خود را نیز با خود داریم؛ اگر با این پنداشت ما حرفی بر زبان می رانیم من می خواهم بگویم که در متن جامعه خود ما هنوز آن کودک نابخردی هستیم که نخستین گام های لرزان خود را بر گستره این زنده گی ناشناخته می گذاریم و هنوز توانمندی رهنوردی را در عبور از تنگا های سنت زدة ساختار های جامعه مان نداریم.
زهره راسخ: من همیشه با مردان برابری کرده ام
اینجا کابل است. ساعت 9:30 شب 9 اسد سال 1387. یک شب مهتابی گرم بدون بازی باد در شاخه های درختان. اتاق کوچک، یک میز نان کوچک، چند نفر دوست، گفت و گو و تبسم و خنده: نمای زیباییست. بانوی بلند بالاکه در یکی از چوکی ها نشسته است، حکایت می کند و دوستان با جدیت به او گوش می دهند: "در روز مراسم تحلیف رییس جمهور حامد کرزی دعوت بودم. در آن روز تنها موتر هایی که کارت دخول را با خود داشتند می توانستد که به ریاست جمهوری راه بیابند. برای خدمات دفتری که کار می کردم، زنگ زدم که به من موتری با اجازه نامه بدهند؛ اما برایم گفتند که موتر نیست. آن روز نمیشد که از تاکسی هم استفاده کرد. ناچار از دفتر بیرون شدم و خواستم که با پا این فاصله را بپیمایم. هنوز از دروازه بیرون نشده بودم که کارمندان مرد دفتر را دیدم که با دریشی های آراسته در حالی که پوزخند مي زدندسوار بر موتر ها از کنارم گذشتند و به طرف ریاست جمهوری رفتند. مردی که در کنار بانوی بلند بالا نشسته بود گفت: " شاید آنها سمت های بلند و بهتری نسبت به شما داشتند." بانو جواب داد: " نه ما همه در یک موقف بودیم اما ..."
"پوتین برای سربازان جدید
نان، نفت یه پیت
اسلحه به تعداد کافی
اتاق بازجویی نم کشیده
دستبند ده عدد
پول برق را باید بدهیم
پول آب را جدا
بازداشتگاه نم کشیده است
و دیگر هیچ"
وقتی مسعود شصت چی کاغذ پاره یی را از جیب برون می کند و با صدای بلند اما مرتعش جمله های نبشته شده بر آن را می خواند، شاعران و نویسنده گانی که در رستورانت زیبا و تاریکی نشسته اند، از هیبت شعر بر خود می لرزند و با صدای بلند براوو بر زبان رانده بر او احسنت و آفرین می فرستند. و فردای آن روز است که این شعر در یکی از مجله های اختصاصی ادبیات با تصویر شصت چی به نشر می رسد و جامعة ادبی را تکان می دهد. و بعد شصت چی ناگزیر است که به پرسش های علاقه مندان و خبرنگاران پاسخ بدهد، سخنرانی کند و شعری را که بر مبنای نظریه های پسامدرنیزم! سروده است، تفسیر کند.
نگاهی بر کتاب (زویا/ سرنوشت من افغانستان نام دارد)
نبشتن دربارة افغانستان و افغانستانی ها برای خبرنگاران و نیمه نویسنده گان غرب جذابیت ویژه یی دارد. این نبشته ها مانند قصه های هزار و یک شب خواننده گان را افسون می کنند و آنان را به دنیای افسانه یی می برند که در آنجا هنوز در خیابان هایش خرکاران در کنار موتر های آخرین سیستم خرهای شان را در پیش گرفته و سبزی های پر از گِل و پژمرده یی را به مردم پیشکش می کنند. این خرها مانند نیاکان خود سر به زیر بار می کشند و تنها تفاوت شان در اینست که از سرو صدای موتر های بزرگ و کوچک و نو و کهنه هراسی به دل ندارند. شجاعانه در خیابان های نیمه گلی و نیمه اسفالت شده گام بر می دارند و به مردمی نگاه می کنند که علاوه از درون پندار های متناقض، نمای متناقض نیز دارند.
کت
خبرنگار در حالی که لبخند بر لب دارد، روی چوکی ستدیو خود را جا به جا می کند و دندان های خود را به نویسنده نشان می دهد: لطفا یک خاطرة بد تان را بگویید؟
هشتاد و هفت سال برای خانم دانشوری چون دانشور عمر درازی نیست. سیمین دانشور در هشتم ماه ثور همین سال هشتاد و هفت ساله شد. او دو سال پسین را در تهران، غالباً در شفاخانه های امدادی و دولتی در تاریک های کوما، با چشمان بسته، لبان خاموش و نفس های مصنوعیی که از طریق لوله های آکسیجن می گرفت، گذشتانده است. امروز با این که دانشور با صدای ضعیف و چشمان گود رفته از صحت خود خبر می دهد، اما همه می دانند که سیمین به آخر خط رسیده است؛ به آخر خط حیات خود، نه به آخر خط پندار های دانشورانه و آفریده های روشنگرانه اش در طول زنده گی دانشمندانه اش. چون این خط را پایانی نیست. به گفتة مولانای بزرگ انسان همان اندیشه است نه استخوان و ریشه. تفو زنده گی و زهی اندیشه. [2]
دوستان خوبم برایم پیشنهاد کرده اند که کوتاه نویس باشم. خوب؛ من با اساسات وبلاگ نویسی آشنا استم و می دانم که چگونه وبلاگ نویسی کنم؛ اما گاهی این قلم نافرمان من به راه های دراز می رود چون فکر می کند که هدف خود را تنها در همین راه ها می یابد.
(نوشتن زنان دربارة زنان و برای زنان) را نمیتوان شعار سیاسیی تلقی کرد که در چیستی خود چهره های مردان را سیاه بازتاب بدهد. زنان داستان نویسی که در این راستا، با اندیشه ، پندار و برداشت تیوریک از پدیده ها و رویداد ها و چارچوب از قبل تعیین شده می نویسند، شخصیت محوری داستانها را از جنس مرد به جنس زن انتقال داده اند. در این انتقال که امروز به شکل یک جریان نمودار می گردد، چیز هایی به دست آمده است- من به ویژه روی چیز هایی تأکید می کنم. این چیز ها اگر در لایه های محسوس تغییر عمده و کلی را به وجود نیاورده؛ اما بدون شک درزهایی را پدید آورده است که کلیشه های متعارف ذهن آدمیان امروزی را در هم شکسته و بالاخره با همین تجربه های جدید، دید متفاوت را نسبت به زنده گی شکل داده است.
داستان نویسی، بازگویی تجربه های آدمی با پیرنگی از ذهنیت ها و تخیلات اوست. این تجربه ها در ذهن ناخودآگاه نویسنده آب می شوند و در متن خیال و اندیشه او قدم می گذارند و سپس بر کاغذ جاری می شوند. این درهم آمیخته گی گاهی در ذهن نویسنده بزرگی چون مارکز صد سال تنهایی را به وجود می آورد، گاهی در همین آمیزة جادویی گلنار، با تصویر خود در آیینه مصاف می دهد و گاهی واقع گرا ترین آفریده ها را چون جنگ و صلح و دن آرام به میان می آورد.
در خانة خود، در شهر خود و در سرزمین خود استم. باد می وزد. آسمان خاکی و پر از گرد است. همه چیز برایم آرامش می دهند.
از کلکین به بیرون می نگرم: در میدان بدون سبزه و درخت کودکان و نوجوانان به دنبال یک توپ کوچک می دوند و انگار فوتبال بازی می کنند. همه چیز خاکی است. آنان با احساسات به دنبال توپ می دوند. فکر می کنم که چشمانم مرا فریب می دهند. اینجا میدان ورزشی پوشیده با سبزه هاست و ورزشکاران که لباس های ورزشی سرخ و آبی به تن دارند بعد از تمرین صبحانه مفصلی می خورند. می خواهم چشم انداز چشمانم را باور کنم. ممکن است؟
در جامعة پدر سالار که فرصت های اندکی برای رشد زنان وجود دارد، دشوار است که زنان به سبک و زبان ویژة خود شان دست یابند. مردان هنجار ها را تعریف می کنند و سپس همین هنجار هاست که ضد هنجار هایی را برای شان می تراشند. دیدگاه های همسان و حتا متناقض دربارة زنان یک محور مشترک دارد و با پیشکش فرضیه هایی چون ( سبک مردان عقلانی است)، ( مردان با دید منطقی به قضایا می نگرند)، ( مغز مردان برای تفکر و تولید فکر مساعد است) انگاره هایی را تولید می کنند که زنانه گی تحقیر گردد. این فرضیه ها منطقِ جدیدی را با همین اساس به میان می آورند: ( سبک زنان احساساتی و نابخردانه است)، ( زنان منطق ندارند)، ( مغز زنان ظرفیت تفکر و پیدایی فکر نو را ندارد). [1]