نگاهی به گزینة داستان های کوتاه "پیراهن
سیاه با گل های سرخ" اثر عبدالواحد رفیعی
به باور هنریک ایبسن - آن نابغه کبیر- نگاه نو، کنش کهنه را دگرسان می نماید. تمام آفریده های هنری از سده های پیش تا امروز، به محاکات دنیای بیرونی و ذهنی آفریننده گان آن پرداخته اند؛ ولی نوع نگاه و دریافت ویژه نویسنده با چگونه گفتن است که اثر هنری نو و تازه می آفریند و همینجاست که اثر نه تکرار مکررات بلکه، یک چیز شگرف، نو و لذت آفرین می تواند باشد. سوژه داستان های عبدالواحد رفیعی، همان رویداد های معمول یک جامعه پیش مدرن و روستایی فقیر است که مناسبات ناعادلانه و قصه مشت و درفش را به تصویر می کشد ولی در یک متن دل انگیز که پر از مایه های ادبی است.
رفیعی قصه گوی تمام عیار است؛ قبل از این که به تکنیک و مکتب های ادبی بیندیشد و داستان های خود را بر منبای یک اندیشه و یک ساختار ارائه بدهد، قصه می گوید و این قصه گویی ها چنان جذاب و پیراسته اتفاق می افتند که خود یک مبنای دیگر ایجاد می کنند: یعنی قصه برای قصه. چگونه گفتن رفیعی از سوژه های همیشه گی و مکرر قصه های آدمیان، فقر و نابرابری داستان های ناب بومی را خلق کرده است. مگر ادبیات بیشتر از هر چیز دیگر، به چگونه گفتن اهمیت نمی دهد!
برگردانی دیگری از رمان "سنگ صبور" را خواندم که دیدگاهم را نسبت به این رمان دگرگون ساخت. این برگردان از سیامند زندی است که هنرمندانه و با تمام ظرافت های زبانی پرداخته شده است.
ادبیات برای من نخست در پیوند با زبان تعریف می گردد. بار اول "سنگ صبور" را با برگردانی "گروه مترجمان مهرگان" که در سال 1388 منتشر شده است، خواندم.
زبان این برگردان ، سست، کرخت و پر از کسالت است به همین دلیل حس می کردم که در این رمان چیز تصنعیی وجوددارد که خواننده را می آزارد. ولی با خوانش برگردان سیامند زندی، زبان رمان را مهربان و گیرا یافتم؛ زبان توانا که روح رمان را بر بستر واژه گان فراهم آورده است.
احتمالا یکی از دلایل برگردانی ناقص "گروه مترجمان مهرگان" سانسور الزامی است که بایست در جای انتشار آن مراعات می گردید. و دلیل دیگر هم بدون شک پرداختن شش مترجم با سلیقه های متفاوت زبانی به یک رمان است.
کاش عتیق رحیمی خود فرصت می داشت تا این رمان زیبا را برگردان نموده اصالت و نبض راستین آن را به خواننده گان فارسی زبان منتقل می ساخت.
از شایسته ترین رمان هایی که در چند سال اخیر به نشر رسیده اند، یکی هم رمان "نقره دختر دریای کابل" نبشته داکتر حمیرا قادری نویسنده جوان افغانستان است که در آن کنش های ظالمانة شاهان و دربار، گسست ها و نا به سامانی های اجتماعی، ناهمخوانی های سیاسی و دریافت های ذهنی توده ها در چرخشگاه تاریخ با زیباترین نثر ممکن در یک چارچوب برازنده داستانی بازتاب یافته اند.
اگر رمان تاریخی را بنابر تعریف های متعارف نوعی از رمان بدانیم که رویداد های تاریخی و اشخاص برجسته تاریخی را بازسازی می نماید، رمان "نقره دختر دریای کابل"، یک رمان تاریخی است، با این که قهرمانان آن اشخاص برجسته، پویا و سرشناس زمان خود نیستند؛ همان هایی اند که در حاشیه قرار دارند ولی تاریخ را بازگو می کنند؛ جدا از این که چه تفسیر و برداشتی از رویداد ها دارند.
" نقره دختر دریای کابل"، از چند جهت قابل بحث و گفت و گو است؛ برای کشف این رمان باید دریافت که این رمان با بهره برداری از زمینه تاریخ، شخصیت ها را بازسازی می کند؛ شخصیت های داستانی می سازد و یا این که از ورای شخصیت ها تاریخ را می نمایاند.
دل صحرا بزرگ است؛ صحرا همیشه چونین است. وقتی تازه در آن قدم می گذاری از وسعت اش بی خبری. قدم به جلو می گذاری و از گستر ده گی آن شگفتی زده می شوی. صحرا عمیق است. لا در لا. پا در آن می گذاری. عمق آن را در می یابی. گاهی آرام است و گاهی طوفانی. در هر دو حال زیباست. برای درک و شناخت صحرا بایست روز هایی را در آن بگذرانی.
داکتر صحرا کریمی نیز چونین است. گسترده، زیبا، آرام، پرخاشگر، عمیق و متلاطم. بایست تلاش کنی تا او را بشناسی و بدانی. او را نمی توانی با هنجار های متعارف تعریف کنی.
دو روز خوش را با او که برای ملاقاتم از آن سر دنیا آمده بود، گذشتاندم. فلم های " سیبی از بهشت" و"نسیمه؛ خاطرات یک دختر مهاجر" را در حضورش دیدم و در مورد سینمای افغانستان که متاسفانه هیچ سررشته یی از آن ندارم، نکته هایی آموختم.
بیشتر از دو سال است که داکتر صحرا کریمی را از طریق رسانه ها و وبلاگ " و خدا زن را آفرید" می شناسم و کمتر از یکسال است که با او نامه نگاری دارم. بدون دلیل برایم عزیز نشده است؛ کشف کرده ام که چه گوهری است و چه استعداد استثنایی. اندیشه ها و روز نوشت هایش متفاوت اند. او یک زن متفاوت است از همان هایی که زودتر از عصر خود شان متولد می شوند و به همین دلیل عذاب می کشند.
برای بانو صحرا کریمی که احتمالا همین حال در ترن نشسته است و کتاب می خواند، شادمانی و موفقیت های بیشتر آرزو می کنم.
سفرت به خیر صحرای عزیز.
«سنگ صبور»، «گلیمباف» و «ناشاد»، سه رمان زن محور اند که از سوی سه نویسنده متفاوت با نگرش نه چندان متفاوت در چند سال پسین منتشر شده اند. این سه رمان به طرز شگفتی با هم مشابهاند؛ گویا از همدیگر الهام گرفته اند. نمیتوان گفت که این رمانها محصول تقلید اند ولی بدون شک مبتنی بر یک محورند. از سوی دیگر آنها بازگوی جریان زندهگی زنان محروم افغان اند؛ زنانی که در سالهای پسین در محراق توجه جامعه جهانی و رسانهها قرار داشته اند، حالا نه با رویکرد جدی برای تغییر؛ بل همسان با یک سوژه عامهپسند برای رسانههای غربی و ذهن ماجراجوی خوانندهگان سهل انگار و ساده اندیش آن.
در «ناشاد» ملال و انفعال، در «سنگ صبور» اعتراض به سرکوب تاریخی، خواهش تن و لذتجویی جنسی و در «گلیمباف» بازنمایی سنتهای دست و پاگیر جامعه پدرسالار بیشتر نمود دارند؛ در حین حال در هر سه رمان این نمادها کم و بیش با هم التقاط یافته و پیچیده گی روابط سنتی، چیرهگی باورهای خرافی دیرپا، ژرفای بلاهت نگرش فرودستانه به زنان و شئ انگاری زنان را بازتاب داده اند. اگر سخن لوسین گلدمن را بپذیریم که آفرینش، بازتاب آگاهی جمعی است که نویسنده آن را تدوین میکند، در حقیقت نویسندهگان این سه رمان همسان، آگاهی جمعی جامعه افغانستان و داد و ستدهای سنتی آن را بازگو میکنند.
در سال های آموزش در دانشکدة ژورنالیزم دانشگاه کابل، یکی از مفاهیمی که ما دانشجویان، را با انبوهی از ابهام و سردرگمی رو به رو می کرد، داستان نما (فیچر) و داستان نمایی (فیچر نویسی) بود. تعریف مشخص و پایه های اساسی آن را نمی توانستیم دریابیم و نوت های درسی هم به ما یاری نمی رساندند. ما همصنفان، از هم دیگر مایوسانه می پرسیدیم: "این داستان نما چه چیزی است؟" نوت های درسی را ورق میزدیم و باز هم جستجوگرانه از همدیگر و از استادان میپرسیدیم: "چگونه می توان داستان نما نبشت و اساسات روزنامه نگاری را زیر پا نکرد؟"[1]
ناپیوسته گی و ناهمخوانی تعریف ها با حقیقتی که در کار رسانه یی حضور داشتند، هوشمندانه به ما اشاره می کردند که همگرایی لازم میان تعریف ها و زنده گی عینی و کار رسانه یی وجود ندارد.
روزنامه نگاریی که با ایدیولوژی آمیخته است و روزنامه نگاریی که شعار بی طرفی سر می دهد، هر دو، به گونه هایی، با گوهر کار رسانه یی در تناقض قرار دارند. در آن هنگام ما نمی دانستیم چگونه ممکن است، داستان نمایی کرد و حضور نویسنده را کتمان کرد؟ از کدام زاویة دید می توان آن را نبشت تا "من" خود را پنهان کرد؟ و آیا ایجاد زیبایی و لذت در قطعه روزنامه نگارانه به فرایند خبررسانی و گزارشدهی آسیب می رساند؟ یا این که بر عکس در رسانش پیام و برانگیختن مخاطبان کارآیی بیشتری دارد؟ و فراوان پرسش ها و دغدغههایی که ما و استادان ما را از تعریف واقعی و دقیق داستاننما باز می داشت.
خود شیفته گی رسانه های ایدیولوژیک تا جایی است که هیچ گونه تفسیر انتقادی را نمی پذیرند و روزنامه نگاری غربی نیز سرسختانه ادعای بی طرفی مطلق دارد؛ در حالی که خود در بند سرمایه است.
هر دوی این دو، با شعارهایی میان خالی برای فربه سازی گروه خودی و اقتدار ایدیولوژی به تحمیق خواننده گان می پردازند. چنین هنجار رسانه یی حامل تفکر مسلط عوام زده است که به شکل سامانمند به ویران سازی روشنگـری و سیاست عقـلانی و آزادی می پردازد. در چنین تفکری، سرمایه به تلقین مخاطبان می پردازد و این انگاره را عمومیت می بخشد که در روزنامه نگاری، خبرنگار، بیطرفی کامل خود را حفظ می کند. این در حالیست که رسانه ها با داده های خود چه در خبر و چه در داستان نما سو و سمت را مشخص می سازند؛ حتا اگر این داده ها توأم با ایدیولوژی گرایی نباشد- دست کم من این آموزه ها را به تجربه دریافته ام.
تصادفا این نبشته را در وب سایت روزنامه ۸ صبح دیدم. به این بهانه از بانو لیلا زمانی سپاسگزاری کرده وبلاگ را به روز می سازم.
شهرنوش
«شهرنوش» عنوان وبلاگ پرباری است از نویسندهی نامآشنای کشور، منیژه باختری.
منیژه باختری در سال 1350 در شهر كابل به دنیا آمد و فرزند استاد واصف باختری است. تحصیلات ابتدایی و لیسه را در لیسه عالی ملالی به پایان رساند. سپس وارد دانشکدهی ژورنالیزم دانشگاه كابل شد. در سال 1370 لیسانس گرفت و با شروع جنگهای داخلی در سال 1371 همراه خانوادهاش به پاكستان رفت. مدتی در آنجا زندگی کرد، سپس دوباره به وطن آمد، اما شرایط و اوضاع رو به وخامت گرایید و در نهایت باعث شد که وی باردیگر در غربت پناه بگیرد. همزمان با سقوط رژیم طالبان، منیژه باختری نیز پس از شش سال مهاجرت و دوری از وطن، به کابل بازگشت و فعالیتهای فرهنگیاش را از سر گرفت.
از او، یك مجموعه داستان تحت عنوان «سه پری» به نشر رسیده است. این مجموعه در 73 صفحه و 1000 نسخه از سوی انتشارات پرنیان در زمستان 1386 چاپ و نشر شده است و هشت داستان كوتاه شامل این مجموعه میباشد.
نوشتهها و فعالیتهای فرهنگی منیژه باختری حیطهی وسیعی از ادبیات، ژورنالیزم، موضوعات اجتماعی و فرهنگی را شامل میشود، اما به نظر میرسد دلبستگی وی به داستان، بیشتر از موارد دیگر باشد؛ چه او در وبلاگش «شهرنوش» بیشترینه در همین زمینه نوشته است.
منیژه باختری بیش از چهار و نیم سال است که دایما وبلاگش را با نوشتههای بلند و مفصل بروز میکند و علاقمندان زیادی را در اطراف «شهرنوش» گرد آورده است.
نخستین مطلب در وبلاگ شهرنوش، در چهارشنبه بیست و نهم حمل 1386 قرار داده شده و تا این لحظه، آخرین پست آن به چهارشنبه بیست و هشتم ثور 1390 مربوط میشود. هرچند این وبلاگ تقریبا از سه ماه به اینسو، بروز نشده است، اما در طول چهار و نیم سال گذشته، معمولا به طور اوسط هر ماه، شاهد سه مطلب تازه بر صفحهی خویش بوده است.
با نگاهی به آرشیف این وبلاگ، پی میبریم که از تاریخ تاسیس شهرنوش تاکنون، 148 مطلب در آن پست شده که فعالیت دوامدار نویسنده را نشان میدهد.
نخستین مطلب شهرنوش، نوشتهی خبرمانند کوتاهی است با این عنوان:
«تلویزیون طلوع مورد تهدید نیروهای مسلح قرار گرفت»
و آخرین آن (که آخرین مباد) مقالهی تحلیلی مفصلی است با عنوان «ناشاد؛ ضد قهرمان مظلوم» درباره رمان «ناشاد» از محمد حسین محمدی.
بررسی نوشتههای نخستین شهرنوش نشان میدهد که وبلاگ در آغاز بیشتر رویکرد بازگویی خبرهای داخل افغانستان و تحلیل آنها را دارد، ضمن اینکه در کنار آن، دلنوشتههای نویسنده نیز جایگاه خاص خود را دارند؛ اما رفتهرفته نویسنده به نوشتن در باب مسایل اجتماعی، زنانگی، ژورنالیستی و داستان و نقد داستان روی میآورد.
چند داستان کوتاه به قلم خود نویسنده نیز در میان پستها دیده میشوند؛ داستانهایی مانند «سه پری» و «نمره پنجم».
از این رهگذر، میتوان به خوبی مشاهده کرد که منیژه باختری، به سرعت چهرهی شهرنوش و راهی که باید طی کند را ترسیم میکند و پس از یکی دو ماه، این وبلاگ را به ثبات و پختگی میرساند و به خوانندگان میگوید که با چه وبلاگی روبرو هستند و چه نوشتههایی را از آن انتظار داشته باشند.
خانم باختری، در شرح وبلاگش، چنین نوشته است:
یک شاخه سلام ویک سبد محبت
یک عمر در انتظار بودم که گفتنیهای خود را آن طوری که دلم میخواهد، بگویم. سالها انتظار کشیدم که شاید اثری بیافرینم که بهترین باشد. همواره و همیشه در آرزوی بهترین بودم و شاید به این دلیل سالها خاموش بودم. سالها گذشت اما بهترین من از ذهنم بیرون نشد و در همانجا آنقدر بالا و پایین رفت که زنگار پندارم شد. روزی در آیینه به خود دیدم، دانستم که دیگر فرصتی که من میپنداشتم به سراغم نمیآید و پندارم از بار آن زنگار موهوم همچنان صیقل ناخورده باقی مانده است. بگذار بهترین نباشم. این آخرین تجربه من است: باید زیست و خاموش نماند.
تعریفی از ناشاد
اگر دیدگاه های ساختارگرایان را شالوده یی برای تفسیر و نقد بدانیم و یا هم بپذیریم که ادبیات تنها هنر کلامی و ساختاری است، رمان (ناشاد) یک اثر مهم ادبی با زبان شگفتی برانگیز و ساختار استوار در مجموعه ادبیات داستانی افغانستان است؛ چونان که شگفتی خواننده را بر می انگیزد. زبان، همان سانی که در دیگر آفریده های داستانی محمد حسین محمدی برجسته است، در (ناشاد) نیز، شگرف و قدرتمند است.
گوهر ادبیت از یک سو بیانگر آن است که ادبیات انحراف از زبان معمول است؛ ولی از سوی دیگر آمیزش این دو به گونه هنرمندانه، گونه یی دیگری از ادبیات را به میان می آورد که به تعبیری، ادبیات عصر ماست. از شگردهای مهم زبانی این رمان آمیزش زبان فاخر ادبی با فولکلور و تاکید بیشتر بر گویش دری است. مصطلحات محلی به زیبایی در متن جاری شده اند، بدون این که به نثر داستانی آسیبی برسانند.
نگاه مختصری بر کتاب (ما باشنده گان دیرینه این سرزمین)
(ما باشندگان دیرینه این سرزمین) نام کتاب ارزشمندیست در مورد پس زمینة زنده گی هندوباوران افغانستان و معرفی شخصیت های برازنده این اقلیت مذهبی که توسط آقای ایشر داس تالیف گردیده است. در بخش نخست این کتاب، ایشرداس گذشته هندو ها و سک های افغانستان را بررسی کرده، سپس با گذری کوتاه بر نیایشگاه ها و مکانهای مقدس هند ها و سیک ها داشته است و در بخش دوم شخصیت های معروف و نخبه گان هندوباور و سک های افغانستان را معرفی کرده است.
حمل 1390
می خواهم خالد نویسا را همچون آنتوان چخوف "راوی بزرگ قصه های کوچک" بنامم. همان سان که چخوف با روایت زنده گی روزمره مردم، داستان های بزرگی آفرید، نویسا نیز زنده گی مردم را تصویر می کند بدون این که "درد روشنفکری" را بدون دلیل در داستان های سرشار از ساده گی خود جا داده از ملاحت گوهر قصه بکاهد و یا هم اصل داستان را فدای یک سری تکنیک های داستانی نماید.
شاید منصفانه نباشد که نویسنده هزاره سوم را با نویسنده یی که صد و هفت سال از مرگش می گذرد، مقایسه کنیم. آنتوان چخوف و خالد نویسا راویان دو نسل متفاوت اند. از سوی دیگر هدف این همسان پنداری، اشاره به تقلید نیست؛ بل می خواهم بگویم که نویسا به شدت از طرز نویسش چخوف متاثر است و با وجود این که این تاثیر به زیبایی داستان هایش افزوده است، او یک نویسنده مستقل و صاحب فکر با شیوه نبشتاری ویژه است.
ساختمان های سنگی با آهن پوش های مخروطی قرن هژدهم و ساختمان های مدرن هزاره سوم در دو سوی بزرگترین خیابان شهر اسلو ایستاده اند. چندین مجسمه در این خیابان سربر افراشته اند. وینستون چرچیل،چند مجسمه دیگر و کمی آنسو تر مجسمه هنریک ایبسن درست در مقابل موزیم هنریک ایبسن نشسته است و با عینک های ذره بینی خود به عابرین می نگرد. این محبوب ترین خیابان اسلو است؛ اما این خیابان به دلیل بزرگ بودن آن محبوب نیست؛ این خیابان محبوب است چون هنریک ایبسن یازده سال اخیر عمر خویش را در یکی از ساختمان های آن سپری کرده است؛ همان کسی که جیمز جویس او را نابغه کبیر خوانده بود. این خیابان، قدم های ایبسن را در سرما های طولانی پر از برف، روز های دراز و شب های سپید اسلو تجربه کرده است. جایی که ایبسن آخرین نمایش نامه های خود را در آن نبشت و آخرین نفس های خود را کشید. اپارتمان نسبتا بزرگ و اشرافی ایبسن که درست مقابل قصر شاهی قرار دارد، همان سانی که هنریک و سوزانا تزیین کرده بودند، نگهداری شده است تا شیفته گان ادبیات و تیاتر و جهان گردان از چند و چون زنده گی او سر دربیاورند.
حوت 1389
ادبیات پدیده فراجنسیتی است؛ اما ذهنیت زنانهِ مستقل و جوهر زنانه گی در آفریده های ادبی از مولفه های مهم زنانه نویسی و ادبیات با چشم انداز های فمینستی است؛ با این که ادبیات زنانه الزاما فمینسیم نیست و الزما از زبان زنان روایت نمی گردد. هنگامی که از زبان زنانه صحبت می شود، لزوما نیاز به کار گیری واژه ها و یاری جستن از مفهوم های مشخص در مورد حقوق زنان و جنسیت و قصه نامکرر تاریخ در مورد موقعیت فرادستانه تاریخی اجتماعی زنان، سرکوب تاریخی و ستم اجتماعیی که بر ایشان رفته است، را مطرح نمی کند؛ در ادبیات داستانی زبان زنانه به مفهوم بازتاب ذات زنانه گی،شعور زنانه و هوشمندی حواس در یک ساختار ذهنی زنانه است که از سوی یک نویسنده زن ارائه می گردد. این در حالیست که زنانه نویسی در ادبیات، پدیده یی نیست که تنها از سوی زنان نویسنده بازتاب یافته باشد. زنانه نویسی رهیافت جامعه شناختانه زنان و حواس زنانه را در جریان یک روایت نمود می دهد و البته نقد ساختار ها و شناسایی آسیب های که بر زنان رفته اند، نیز می تواند با رویکرد هنری و ادبی بخشی از زنانه نویسی باشد.
(کلمه را باد می برد) نخستین گزینه داستان های وسیمه بادغیسی است که در زمستان سال 1388 هجری خورشیدی از سوی انتشارات فدایی هروی در شهر هرات در 92 صفحه به نشر رسیده است. این گزینه مشمول نه داستان کوتاه و یک پیش درآمد است که در آنها تکنیک های داستانی بسامد بالا دارند و از درون مایه روشنفکری برخوردارند. ناهمسو نگری نویسنده گان در باب ادبیات داستانی زنان و به گونه یی نادیده گرفتن آفریده های زنان که ریشه در تفکر محوری جامعه پدرسالاری چون افغانستان دارد، سبب شده است که این گزینه ناب داستانی با کمترین نقد و توجه برگزار گردد. بگذریم از این که ادبیات در کل، در هیاهوی بازار آزاد و تب دموکراسی قلابی، متاعیست بی ارزش.
چند نگره پیرامون رمان "گرگ های دوندر"
11 حوت 1389
رمان تحول ذهنی یک جامعه را بیان می دارد و مانیفست فراز ها و نشیب ها، کنش ها و واکنش های یک جمع است؛ یا با بیان دیگر،رمان بیان آگاهی و حافظه جمعی یک ملت است. این چیزیست که جامعه شناسی ادبیات تبیین می دارد، چون شکل و محتوای آفریده در یک فرامتن پیرامونی در ذهن نویسنده شکل می گیرد و ایستایی یا دگردیسی جمعی را بازتاب می دهد.
"گرک های دوندر"، متنیست از ادبیات جنگ و پس از جنگ که توسط احمد ضیا سیامک هروی، در چارچوب رمان نمود یافته است. این رمان از یکسو نشانگر اینست که بوطیقای ادبیات معاصر افغانستان در گسترة جنگ، بحران و غربت شکل گرفته و از سوی دیگر، بشارتگر موج قوی داستان نویسی و رمان نویسی در چارچوب های گونه گون است.
با دو رویکرد میتوان مساله حقوق زنان و جنبش های آزادیخواهی و برابری طلبی آنان را مطالعه کرد. نخست، شناسایی این حقیقت که زنان در بیشتر جوامع از حقوق نابرابر و ستم جنسیتی رنج می برند و از حقوق طبیعی خویش بهره مند نیستند و دو دیگر شناخت راهکار هایی که بتوان حقوق نابرابر و ستم جنسیتی را از بین برد و هسته گذاری مایه های اجتماعی و آغاز مبارزه برای از بین بردن بی عدالتی ها.
از آن جایی که میتوان به گفتمان حقوق زنان و برابری جنسیتی، از چشم انداز های گوناگون پرداخت، من تلاش دارم تا در این جستار کوتاه بیشتر به موقعیت زنان باسواد و تحصیل کرده افغانستان در روند مبارزات حق طلبی و برابری خواهی جنسیتی آنان بپردازم. نخستین موضوعی که میتوان بحث را با آن آغاز کرد، بررسی مولفه های جنبش زنان و رفتارهای آزادیخواهانه است.
یادداشت سوم
در این یادداشت تلاش دارم تا به آسیب شناسی قرائت ابزاری از آزادی بیان، توانمندی شعوری مردم در کنش و واکنش های اجتماعی و تبیین تز پساآزادی بیان بپردازم. در این یافته ها، بیشترینه تجربه های آزادی بیان را در افغانستان در نظر گرفته ام.
هنگامی که نخستین رویداد های جنگ عراق و کویت و پسان تر هم ورود نظامی امریکا به عراق رخ داد، وبلاگ ها که در آن روز ها تازه به میان آمده بودند، حقایق جنگ را سریع تر و ساده و روشن به مردم انتقال دادند. این موضوع بحث جدیی را در عرصه آزادی بیان و آزادی انتقال اطلاعات، دگرگونی موقعیت رسانه و مخاطب به میان آورد. از یکسو تکنالوژی مدرن میدان دار خبررسانی سریع و شفاف شده بود و از سوی دیگر شکستن اساسات خبرنگاری سنتی که با تعریف "خبرنگار محض" و تعریف ویژه و خط کشی شده از " رسانه" نمود یافته بود، ستایش ها و نگرانی هایی را برانگیخت. برای نخستین بار انبوه اطلاعات بدون فلیتر دروازه بانان خبر، از سایکل رسانش خبر ها به صورت افقی و از نزدیکترین راه عبور کرد و وظیفه سنتی کسانی به نام "خبرنگار" و "دروازه بان"را پرسش برانگیز ساخت و با امکانات تماس دو سویه و فضای کافی برای گنجایش دیدگاه های میلیون ها انسان، مفهوم آزادی بیان و حق دسترسی به اطلاعات را با گسترده گی جادویی و پویایی غیر منتظره به نمایش گذاشت.
یاداشت دوم
در این یادداشت تلاش بر این دارم تا از سه جهت به تلویزیون به عنوان یک رسانه مدرن و فراوان تاثیر گذار بپردازم. نخست، به هستی تلویزیون و کاربرد آن در متن زنده گی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی از دیدگاه جامعه شناختی رسانه ها و دو دیگر به چگونه گی محتوای برنامه های شبکه های تلویزیونی و سه دیگربه نقش آن در کشور های رو به توسعه و به ویژه افغانستان خواهم پرداخت.
با این که امروز کارشناسان عرصه رسانه ها به دیدگاه های مک لوهان به دیده شک می نگرند، اما من نگرش او را مبنی بر "رسانه پیام است" خالی از معنا نمی بینم؛ با این که می پذیرم او در این مورد به صورت افراطی به خود رسانه، بیشتر از محتوای آن اهمیت می دهد و در بحث آسیب شناسی رسانه ها نیز بیشتریه خود رسانه را مطرح می سازد تا محتوای برنامه های آنهارا؛ چیزی را که نیل پستمن رد کرده محتوا مداری پیشه می نماید.
یادداشت نخست
مقاله پر از معنای "تاراج عاطفه در تالان رسانه ها" نبشتة سرور آزادی را در روزنامه خوب 8 صبح خواندم. به تایید صحبت های ایشان می خواهم این بحث را ادامه دهم.در این مقال کوتاه سر این را ندارم که به ذات رسانه، که به تعبیر مک لوهان نظریه پرداز نام آور دنیای رسانه ها، خود پیام است، از دیدگاه جامعه شناسی نظر بیندازم که این قصه سر دراز دارد. در این نگره کوتاه تلاش دارم تا به داده های رسانه یی و پیام های فرایند اطلاع رسانی و یا دنیای به اصطلاح جهانی شده و ساز و کار پیچیده این فرایند در ذهن مخاطبان نظری بیندازم.
رسانه ها، مهمترین مولفه دنیای دیجیتال شدة امروز، اند. در تعاملات رسانه های دیجیتالیزه و برپایی روابط دو سویه جدید ، گویا رابطه منفعلانه گیرنده به پایان رسیده است؛ ولی با ژرفاکاوی در روان شناختی رسانه های جدید و گیرنده گان معاصر میتوان دریافت که او با وجود همین داد و ستد دو سویه ناخودآگاه و شیفته وار همچنان درانفعال به سر می برد.
9 دلو 1389
به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم
در آستانة دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر باد ها می گریم
1.
خبر بد همیشه زود می رسد، ولی این بار بیست و چار ساعت گذشت تا به من رسید. صبح روز، ایمیل هایم را مرور می کنم. ایمیلی دارم از دوست خوبم اصیلا وردک با مضمون خبر بد. قلبم فشرده می شود و به سرعت سراغ نامه می روم. خبر بدتر از آن چیزی بود که تصور می کردم. «حمیده برمکی با دختر پانزده ساله اش دیروز در حمله انتحاری سوپرمارکیت فاینست در وزیر اکبر خان کشته شد.» دست هایم را به پاهایم می زنم و دوباره نامه را می خوانم که اگر اشتباه خوانده باشم. نه اشتباهی نیست. اشک هایم بی اختیار سرازیر می شوند. به نارون و ویرا فکر می کنم. کدام شان همراه مادر بوده است؟ به چند دوست مشترک زنگ می زنم. هیج کدام گوشی را بر نمی دارند. به فیس بوک و سایت ها سر می زنم که اگر خبر درست نباشد. می خواهم خود را فریب بدهم. در فیس بوک به خبر بدتر رو به رو می شوم: «حمیده برمکی کمیشنر حقوق بشر و استاد دانشگاه با شوهر و چار فرزندش در حمله انتحاری دیروز کابل کشته شدند...»
16 عقرب ۱۳۸۹
هنگامی که دیپلومات نارویژی کای آیده به عنوان نماینده خاص سرمنشی ملل متحد وارد کابل شد، هرگز نمی دانست که در بازی های بزرگ سیاسی و معما های منطقه یی چنان گیر می نماید که رهایی از آن حتا زمانی که دیگر افغانستان را ترک می کند، نیز مقدور نیست؛ احتمالاً نبشتن کتاب (اولویت سرنوشت ساز در افغانستان) برایند همین سازوکار پیچیده و مقابله با معادله چند مجهوله جنگ و تقابل در افغانستان و منطقه است. با این هم نارویژی ها با شوخی می پندارند که (آیده) ها بدون این که خواسته باشند به دلیل نام شان با افغانستان پیوند دارند. (1)
تعجب نکنید هنگامی که در این روز ها رسانه های جهان با خبر ها و گزار ش های خود به استقبال (اولویت سرنوشت ساز در افغانستان) رفته اند؛ پرداختن به بازی های بزرگ سیاسی- رسانه یی، دقیقا یکی از مدل هاییست که سال ها قبل توسط پروفیسور نارویژی یوهان گالتونگ، در تعریف آسیب شناسی رسانه ها و مخاطبان به عنوان یک تز با کاربرد فلسفی و جامعه شناختی ارائه شده بود. انگاره های واقعی جنگ افغانستان، چه از سوی گالتونگ مطرح گردند یا از سوی آیده، قرائتی از حضور یک سوپرمن نه چندان عادل و مناسبات نابرابر جهان بعد از جنگ سرد است.
اگر این احتمال ضعیف را بپذیریم که ادبیات جنگ جزیی از ادبیات حماسی است؛ پس ادبیات حماسی در عصر امروز چشم انداز متفاوتی دارد. سیاه و سپید نگری ادبیات حماسی کلاسیک در متن های چون ایلیاد و ادیسه، مهابهارت، شاهنامه فردوسی، و یا سایر متون، بر همه ابجد خوانان ادبیات روشن است.(1) ادبیات جنگ هزاره دوم، به رجز خوانی و قهرمان سازی نمی پردازد؛ محتوا مدار محض نیست؛ حتا گاهی حس میهنی نیز در آن خفیف و ناروشن به نظر می رسد؛ تعهد به هنر و ادبیات در آن به معنای تعهد به انسانیت و وجدان آدمیست نه تعهد به ایدیولوژی و سیاست؛ قهرمان ها و ضد قهرمان ها در ادبیات جنگ چند دهه اخیر قابل دید نیستند؛ در این متن سه گروه وجود دارند: آنانی که می کشند، آنانی که کشته می شوند و بازمانده گان جنگ.
تاریخ را تاریخ نویسان می نویسند و حافظه تاریخی را نویسنده گان و هنرمندان با نقد هوشمندانه، ایجاد تفکر و پرسش، روایت و تجسم نمایه های اهورایی و اهریمنی و ارزش ها و ضد ارزش های متن و حاشیه جنگ و تحلیل کنش ها و روان های بیمار و آسیب دیدة هر سه گروه با بررسی هوده ها و بیهوده های آنان در یک کانتکست ادبی- اجتماعی شکل می دهند.
نگاهی به جایگاه زن در مجموعه داستان "سه پری" اثر منیژه باختری
زکیه میرزایی
زنان در ادبیات داستانی افغانستان بسیار کمرنگ ظاهر شدهاند، چه در مقام نویسنده و چه به عنوان شخصیتهای داستانها. شاید بتوان گفت در جامعهیی که زنان غایبند و به حاشیه رانده شدهاند و نادیده گرفته میشوند، چگونه خواهند توانست بنویسند، یا چهطور میتوان آنها را در مرکز قرار داد و از آنها خواست فعالانه طرحهای داستانها را به پیش ببرند. از این رو ادبیات زنانه در افغانستان هیچ رشدی نداشته یا به تعبیر درستتر هنوز آغاز هم نشده است.
روایت/ کتاب چهارم
در قلمرو ادبیات داستانی
ویژه نامه داستان زنان افغانستان
مدیرمسوول و سردبیر: محمدحسین محمدی
چهارمین شماره کتاب (روایت) در قلمرو ادبیات داستانی از سوی (خانه ادبیات افغانستان) در 402 صفحه به تازه گی به نشر رسیده است. این کتاب روایت در حقیقت ویژه نامه داستان زنان افغانستان است که با یک مقدمه مفصل در مورد چندی و چونی آفریده های داستان نویسان زن آغاز می گردد. این شماره در پنج بخش تنظیم شده است: بخش نخست یا مقدمه، مقاله نسبتا دراز محمد حسین محمدی مدیر مسؤول و سردبیر کتاب به نام (قصه شهرزاد افغانی) است. بخش دوم مشمول زنده گی نامه 21 بانوی داستان نویس با نمونه یی از آفریده های آنان، بخش سوم معرفی یک نویسنده جوان با سه نمونه از داستان های کوتاه، بخش چارم به معرفی ادبیات پاورقی و بخش پنجم به نقد داستان اختصاص دارد.
برایم جالب است که در گوشه یی دور از آسیا، با مختار مایی رو به رو شوم. چند لحظه پیشتر در مرکز شهر اسلو، با یک خبرنگار نارویژنی در همایش (اسلو فریدم فورم Oslo Freedom Forum) 1 صحبت می کردم که برایم در مورد حضور مختار مایی گفت. تنها بعد از چند دقیقه جستجو توانستم او را بیابم. شاید لباس متفاوتش برایم کمک کرد که او را زودتر شناسایی کنم. او لباس پنجابی خاکی رنگ به تن دارد و چادر بزرگ همرنگ با لباسش را به دور صورتش کشیده است. سبزه چهره و لاغر است با ابروان تیره و پر پشت. لبانش رنگ عجیبی دارد. نخست فکر می کنم که رنگی بر لبانش مالیده است اما بعد از کمی دقت می بینم که رنگ لبانش طبیعی است. این رنگ برایم همیشه نماد رنج و درد بوده است. چیزی میان کبود و جگری.
"سنگ ها و کوزه ها" دومین رمان عزیز الله نهفته است؛ گرچه نمیتوان این رمان را هم سنگ با رمان نخست او " روایت آیینه" دانست؛ اما به ساده گی هم نمیتوان از کنار این رمان نیمه عرفانی گذشت و یا آن را نادیده انگاشت. این رمان داستان عشق یک جوان ظاهرا ساده و روان پریش را به هندو دختر اثیری زیبا و عاقل بازگو می کند.
بعد از این که جستار کوتاهی در مورد کتاب(آن سوی وحشت) نبشتم، چند یاداشت خوب و تامل برانگیز گرفتم. این یاداشت ها مرا واداشت تا چند نکته را در نبشتارم واضح بسازم.
نگاهی مختصر به کتاب (آن سوی وحشت)
همین لحظه متوجه شدم که برای جناب نیلوفر واژه مرد را به کار برده ام؛ عجب نیست چون هنوز ذهن و روان مان برای پذیرش چیزی جز کلیشه های مکرر آماده نیست.
گاهی واقعیت ها آن قدر زشت اند که وقتی از کنار آن می گذری، با حس چندش آوری می خواهی آن را نبینی، نبویی، لمس نکنی و به ناخوداگاه ذهن بفرستیش. اما همه واکنش های تو در برابر این واقعیت چیزی جز تلاش های حقیر برای غرور کاذبی که خود برایت تراشیده یی، نیست. واقعیت با همه زشتی اش حقیقت دارد؛ پس باید آن را همچون فرزند معیوب و زشتی که عزیزش می داری و برایش نگران استی در آغوش بگیری و به او نیرو ببخشی. و شاید هم این چهره اصلا زشت نیست اما تو آن را زشت می بینی، چون چیزی جدا از آموزه هاییست که از پیرامون گرفته ای.
احتمالا دو سال قبل این یادداشت را نبشته بودم امروز بعد از بازنگری دوباره در اینجا می گذارمش.
در سایتی
(که حالا فراموش کرده ام )هم بدون اشاره به منبع اصلی این جستار را کاپی کرده اند.
بازتاب زمان، توالی یا عدم توالی آن در داستان های مدرن از مقوله های بحث بر انگیز ادبیات داستانی معاصر اند. نویسنده نوگرا در زمان، عقب و جلو می رود و از زنجیرة زمان و مکان فرار می کند و یا هم آنها را به هم در می آمیزد. خوانندة امروز تنها خواننده نیست؛ بل او یکی از حلقه های پیوند زنجیره یی رمان است. در واقع رمان، بدون یاری خواننده در درک ساختار و محتوای آن مفهوم ارزشی خود را نمی یابد. خواننده از یک سلسله رویداد ها و اندیشه هایی که به صورت شکسته و پراگنده در فضای داستان در زمان و مکان مبهم جا به جا شده اند، رابطه علت و معلول را درک می کند و از تصاویر شکسته و در هم فرو ریخته یک تصویر کلی و حقیقی را می یابد. خواننده گان در رمان های نو (پسین نوگرایانه) خلاف رمان های سنتی انتظار پایان خوش یا بدی را ندارند.
جناب ضیا قاسمی نظر لطفی به مجموعه داستانی (سه پری) انداخته اند. از نقد ایشان متشکرم و برای اظهار سپاسگزاری بیشتر در این صفحه می گذارمش.
شهرنوش پارسی پور نویسندة ایرانی، رمان" زنان بدون مردان" را دقیقا در سال1۳۵۷ نبشت. پس از۳۱ سال شاید سخن گفتن از رمانی که دیگر در شمار قدیمی ها رفته است، جالب نباشد؛ اما ساخت یک فلم سینمایی با تفسیر آزاد بر اساس این رمان توسط شیرین نشاط عکاس و مستند ساز ایرانی مقیم امریکا، یک بار دیگر بحث و گفتگو را پیرامون این رمان جنجال برانگیز دهه شصت در ایران زنده ساخت. رمان که بر تابو های زنده گی شرقی انگشت گذاشته است، سرگذشت حسرت بار و تلخی را همراه با صاحب خود تحمل کرد، بار ها سانسور شد و بالاخره نشر آن ممنوع گردید.
یادداشت های پراگنده از شرکت در برنامه اعطای جایزه نوبل
10 دسامبر 2009
موتر ها صبورانه در یک قطار روان اند. با این که در این خیابان نسبتا بزرگ میتوان قطار دیگری را نیز در کنار داشت؛ اما نباید قانون را شکستاند. بار اول است که در اسلو با این وضعیت رو به رو شده ام؛ یک ساعت است که در موتر نشسته و منتظریم. یک باره به یادم می آید که به خاطر ورود باراک اوباما رییس جمهور ایالات متحد به اسلو بار انتظار را می کشیم.
اسلو شهر امنیت و آرامش است؛ شهر کوچکی با 529 هزار جمعیت و هوای سرد و مه آلود. اما در این چند روز گویا تن سردش آرامش خود را از دست داده است. در همه سرک های شهر پولیس با سگ های آموزش دیده خود گشت می زند، هواپیما ها وقایق های گشت زنی سقف شهر و آب های کنار اسلو را به دقت زیر نظر دارند.