هشتاد و هفت سال برای خانم دانشوری چون دانشور عمر درازی نیست. سیمین دانشور در هشتم ماه ثور همین سال هشتاد و هفت ساله شد. او دو سال پسین را در تهران، غالباً در شفاخانه های امدادی و دولتی در تاریک های کوما، با چشمان بسته، لبان خاموش و نفس های مصنوعیی که از طریق لوله های آکسیجن می گرفت، گذشتانده است. امروز با این که دانشور با صدای ضعیف و چشمان گود رفته از صحت خود خبر می دهد، اما همه می دانند که سیمین به آخر خط رسیده است؛ به آخر خط حیات خود، نه به آخر خط پندار های دانشورانه اش و آفریده های روشنگرانه اش در طول زنده گی دانشمندانه اش. چون این خط را پایانی نیست. به گفتة مولانای بزرگ انسان همان اندیشه است نه استخوان و ریشه. تفو زنده گی و زهی اندیشه. [2]
سیمین دانشور در سال 1300 هجری خورشیدی در شیراز زاده شد. خانوادة او از جمع فرهنگیان و ثروتمندان این شهر بود. وضعیت خوب اقتصادی سبب شد تا سیمین در مکتب (مهر آیین) که توسط انگلیسها تدریس می شد، آموزش ببیند. سپس در رشتة ادبیات فارسی دانشکدة ادبیات دانشگاه تهران درس خواند و مدرک دکتورا به دست آورد. در سال 1327 نخستین گزینة داستان های کوتاه خود را به نام (آتش خاموش) به نشر رساند. كتاب دیگرش (شهری چون بهشت) در سال 1340 به نشر رسید.
او دو سال در رشتة زیبایی شناسی در دانشگاه استنفورد امریکا درس خواند و بعد از برگشت به تهران سالها در هنرستان هنر های زیبا و دانشگاه تهران تدریس کرد. در سال 1359 به درخواست خودش از دانشگاه کناره گیری کرد. این کناره گیری او را میتوان نوعی خودسانسوری دانست، باور من اینست که سیمین دیگر نمی توانست اختناق فضای دانشگاه را تحمل کند.
مهمترین آفریدة خانم دانشور (سووشون) است که همچنان نخستین رمان فارسی از قلم یک زن داستان نویس در حوزة ادبیات زبان فارسی دری نیز به شمار می رود. این رمان در سال 1348 درست چند ماه بعد از مرگ جلال منتشر شد. سووشون که تلفظ باشنده گان فارس و به ویژه شهر شیراز از (سیاووشان) است، مراسم سنتی تعزیه خوانی را که در سوگ سیاووش اجرا می گردد، در ذهن هر خوانندة تداعی می کند. رویداد های این رمان بر می گردد به سالهای 22 و 23 که ایران با متفقین انگلیسی خود قرارداد هایی در مورد موضع گیری های خود در جنگ دوم جهانی بسته بود.
زری، شخصیت محوری سووشون، به خانه، شوهر و فرزندانش عشق می ورزد، اما این عشق او را در مناسبات اجتماعی و تصمیم گیری هایش ضعیف ساخته است. او در مقابل رویداد ها نمی تواند واکنشی نشان دهد، چون هراس دارد که مبادا خانوادة کوچکش در هم بشکند. او از صراحت و موضع گیری های شوهرش یوسف که زمیندار عادلی است و با متفقین در افتاده است و نمی خواهد که غله اش را به آنان بفروشد، دلشوره می گیرد. می ترسد که یوسف را از دست بدهد و چنین هم می شود. زری بعد از مرگ یوسف در هم می شکند و توانی در خود برای مبارزه در نمی یابد، اما به زودی اعتماد خود را دوباره به دست می آورد همان اعتماد و شجاعتی را که قبل از ازدواج با یوسف در خود سراغ داشت. او تصمیم می گیرد که راه یوسف را ادامه بدهد...
سووشون نمودی از وسواس های روزمره گی کلیشه یی زنان و تقابل آن با عشق کلیشه یی مردان به سیاست و تقابل آرامش خانه با دلهره های بیرون از این محدوده است. بعدها سیمین این دلهره را می شکند و با تغییر پندار های زری، هویت زنان را در خانه و اجتماع رنگ دیگر می دهد.
دانشور، رمان های (به کی سلام کنم)، (جزیره سرگردانی) و (ساربان سرگردان) را سالها بعد از سووشون نبشته است. این دو رمان آخری که دنبالة هم اند، خط افقی و روایت سادة سووشون را با خود ندارند و درک آن برای خوانندة عام با آن تک گویی ها، فلاش بک ها و گاهی به کار گیری جریان سیال ذهن دشوار می نماید. شخصیت هایی که در این دو رمان پیهم داخل می شوند، تسلسل را در ذهن خواننده بر هم می زنند و گویی خانم دانشور در این رمان ها با کم حوصله گی گاهی هم شعار می دهد. اما مهمترین ویژه گی در این دو، حضور خانم دانشور به عنوان یکی از شخصیت ها در آنهاست که به این ترتیب خواننده گان، قسما با او، اندیشه هایش و تنهایی هایش در نبود جلال آشنا می شوند. این پرداخت تازه بدون شک در زیبا سازی ساخت رمان بدون تاثیر نیست.
اندیشه های فمینیستی سیمین نیز در این رمان ها به روشنی نمود می یابند. او در تمام رمان های خود از درد های روزمره گی زنان و تفاوت های جنسیتی سخن می گوید: "حیا مال زنهاست. مگر غیر از این است که زنها رحم و تخمدان هایشان را به مرد ها اجاره می دهند تا زندگیشان تامین بشود؟" [3]
زری، در سووشون وقتی به روزمره گی زنده گیش پی می برد خود را مثل چرخ چاه فکر می کند: "تمام زندگی من هم همین طور گذشته. هر روز پشت چرخ چاهی نشسته ام و چرخ زندگی را بحرکت آورده ام و آب پای گلهایی داده ام..." [4]
سیمین با این که حتا بعد از انقلاب اسلامی ایران را ترک نگفت؛ اما با ناگزیریی در آن باقی ماند: "همة ما وابسته به جغرافیای سرزمینی هستیم که در آن بدنیا آمده ایم، از مواد شیمیایی آلی و معدنی همین زمین، با بار های مثبت و منفیشان شکل گرفته ایم."[5]
او از سلطنت رضا شاه و دستگاه ساواک او خاطرات خوشی نداشت این مسأله در تمام آفریده های او بازتاب داده شده اند؛ ولی تلخی هایی از دوران انقلاب اسلامی نیز در آفریده های او جا دارند: "هستی می اندیشید: به زور چادر از سر زنها بر می دارند، بزور حجاب مد می شود." [6]
او در همان دو رمان پیوست خود در چهرة (سلیم) این نارضایتی را آشکار می سازد. سلیم همان مرد مسلمان ماب مرد سالارِ شرقی است که با همه وعده های خود به (هستی) او را کنار می گذارد. او الگویی از جمهوری اسلامی ایران است. از سوی دیگر پردازش محتوایی این رمان نوعی سردرگمی فکری خانم دانشور را نیز بازتاب می دهد. او با تصویر سلیم به این نظام بر می آشوبد و در فرجام با فرستادن (مراد) به ارتش نظامی جمهوری اسلامی و دفاع از موضع جمهوری اسلامی رشوت لفظیی به این ساختار می دهد. گاهی ساختار های سیاسی کشور های توتالیتر، نویسنده گان و هنرمندان را ناگزیر می سازند تا به نحوی به خود سانسوری بپردازند و حتا آنان را در چونان دو راهیی قرار می دهند که مستقیم و غیر مستقیم به این ساختار ها مشروعیت بدهند. [7]
سیمین از نسل همان روشنفکر های شکست خورده و راه گمکردة ایران است که ساختار مطلوب خود را نه در نظام شاهی یافتند و نه توانمندی درک نظام اسلامی را به دست آوردند. او پندار های خود را آونگ دار سیاست های هر دو نظام دید: " سردرگمی... آشفتگی فکر تاریخی... کشور ما یک جزیرة سرگردانی وسیع است." [8]
سیمین دانشور رمان های چون (سرباز شکلاتی- برنارد شاو)، ( دشمنان- آنتون چخوف)، (بنال وطن- آلن پیتون)، (کمیدی انسانی- ویلیام سارویان)، و (داغ ننگ- ناتانیل هاثورن) را نیز به فارسی دری برگردانده است.
سیمین دانشور در سال 1329 با جلال آل احمد نویسنده و روشنفکر مطرح عصر خود در راه سفری از شیراز به تهران آشنا شد. این آشنایی با وجود مخالفت خانوادة جلال تا یک سال دیگر به ازدواج انجامید و تا 19 سال بعد که با مرگ مرموز! جلال ( 1348) در اسالم گیلان سیمین تنهایی های خود را آغاز کرد، طول کشید. عده یی از نویسنده گان همعصر او به این باورند که مرگ جلال اگر از یکسو به تنهایی و اندوه سیمین انجامید ولی از سوی دیگر زمینه یی شد برای خود شناسی و دید جدید سیمین به زنده گی. اما مگر سیمین به این تنهایی برای باز شناسی هویت و شخصیت خود نیازی داشت؟ سیمین قبل از آن که با جلال آشنا شود، شخصیت صاحب نام، مترجم و نویسندة جوانی بود که در حلقات فرهنگی راه داشت؛ بدون شک ازدواج و آشنایی او با جلال روزنه های دیگری را در زنده گیش گشود. این دو، سالهای اول زنده گی مشترک را با تفاهم و محبت بسر کردند؛ با این که گفته می شود که در سالهای اخیر پسین زنده گی جلال بنیان آن صخرة بلند عشق پر شکوه شان درز برداشته بود. نبود فرزند، شاید دلیلی بود بر این بیگانه گی.
سیمین در کتاب (غروب جلال) از عشق و محبت عمیق خود به جلال سخن می زند. این کتاب که مهمترین زوایای زنده گی جلال را از دید همسر و همسفر او ترسیم می کند، نزد جلال شناسان از اهمیت ویژه یی برخوردار است. لحن سیمین در این کتاب ظاهراَ احساساتی نیست؛ اما با چاپ دوم این کتاب در سالهای اخیر و با افزودن بخش دیگری در آن، میتوان گفت که سیمین با دید تازه یی به موضوع می نگرد. سالهای تنهایی و بازنگری سیمین به گذشته اش حقیقت هایی را بازتاب می دهد که تا امروز مردم ظاهراً در مورد آن پندار دیگری داشتند. [9]
سیمین در این بخش با دید منطقی واضح و ساده بیان می کند که جلال چون قلب ضعیف و بدن ناتوانی داشت در اثر مصرف بی رویه الکل و سگرت جان سپرد، توطئه یی در مرگش در کار نبود. چرا باید مرگ او را مرموز خواند و با دیده گان شک به سوی شبکة ساواک نظام شاه دید؟!
سیمین دانشور در یکی از مصاحبه های آخرش با الهام یکتا [10]، جلال را متهم به تنوع پرستی و خیانت می سازد و از روابط عاشقانه یی که جلال در سفرش به اروپا با خانمی به نام هیلاری برقرار کرده بود پرده بر می دارد: " ... مرد را جان به جانش کنی، تنوع پرست است. او هم به خود این اجازه را داد. این آخری ها فکر نکنم جلال مرا دوست می داشت یا خیلی مبتلایم بود."[11]
این رویداد را در زنده گی دانشور میتوان شبیه روابط ژان پل سارتر و سیمون دوبوار دانست. سارتر و دوبوار سالها با هم زنده گی کردند بدون این که با هم قرارداد ازدواج داشته باشند و یا تعهد دیگری. اما چون عشق در ذات خود مستلزم نوعی تعهد و مسؤولیت است، وقتی سارتر عاشق زنی دیگری شد به احساسات دوبوار به شدت صدمه زد. دوبوار از او توضیحی نخواست، چون او خودش به دوبوار اعتراف کرد: " او برایم خیلی مهم است اما حالا با تو استم." شاید عشق سیمون به مردان دیگر بعد از این اتفاقی نبوده باشد که بعد از این رویداد بار ها عاشق مردان دیگر شد. او با نلسون الگرن خبرنگاری که سالها جوانتر از خودش بود روابط عاشقانه برقرار ساخت، انتقامی که سیمین به دلیل شرقی بودن و مسلمان بودن و یا هم باور های خودش نتوانست از آل احمد باز ستاند؛ اما تلخی این رویداد در تار و پودش باقی ماند. او در رمان های جزیرة سرگردانی و ساربان سرگردان که دنبالة هم اند باز هم به این خیانت اشاره یی می کند. در این دو رمان که با تکنیک های نو پرداخته شده اند، سیمین خود حضور دارد و با شخصیت های داستان آشناست. در قسمتی از ساربان سرگردان به نقل از هستی، شخصیت محوری داستان می گوید: " سیمین گفته بود: به من زیاد سر بزن. آخر، جلال رفته بود اروپا. همسفریهایش به سیمین نوشته بودند که جلال با یک زن هلندی روی هم ریخته با هم زندگی می کنند. آن روز سیمین گفت: آخرش به خود جلال نوشتم. در جواب نوشت: از سرما و به امید بچه با این زن سَر و سِر پیدا کرده ام. مهربان هم است و الخ[12]... همیشگیش را بکار برده بود. سَرو سِر که بدون الخ که نمی شود. من خنده ام گرفت. خودش نخندید، اما گریه هم نکرد. گفت: من هم نوشتم تو از هیچ زنی بچه دار نمی شوی، هر چقدر که مهربان هم باشد. حال اگر به فرض محال بچه دار هم شدی همانجا بمان. من گفتم: اما آقای آل احمد به گمان من یک قدیس می آمدند. گفت: حتی روح قدیسها را اگر برهنه کنی، بیشتر شان تنوع طلبند، اما توقع ندارند زنهایشان دست از پا خطا بکنند. "[13]
دانشور با این هم سووشون خودش را بی دریغ، با نبشتن یک جمله در پیشانی کتاب به جلال تقدیم کرد: " به یاد دوست که جلال زنده گیم بود و در سوگش به سووشون نشسته ام."
جلال آل احمد با کتاب هایی چون مدیر مدرسه، خسی در میقات و غرب زده گی و دهها کتاب و مقاله خود تاثیر عمیقی روی افکار عامه در آن عصر داشت. او روشنفکر و داعیه دار نهضت روشنفکری اسلامی بود و به دلیل مبارزه و عصیان در مقابل دولت رضا شاه هواداران زیادی داشت. شهرت او میان مردم حتا این دیدگاه نادرست را نیز به میان آورده بود که گویا (سووشون) مهمترین رمان خانم دانشور از آن خودش نه بل آفریده یی از جلال است. الهام یکتا در همان مصاحبه این پرسش را نیز از سیمین مطرح ساخته و او را به خشم می اندازد: " اگر می گویند جلال سووشون را نوشته، بگذار بگویند! باشد این هم مال او! " [14]
ذهنیت های پدرسالارانة جامعه این شایعه را میان مردم حتا به باور عمیق مبدل ساخته بود؛ اما سیمین قبل از جلال هم نویسنده بود و بعد از جلال هم. او کتاب های زیادی را بعد از مرگ جلال منتشر ساخت.
سیمین سالها بار نام جلال را بر شانه هایش حس کرد. هر جایی که نام اوست، هر مقاله یی که در مورد او نبشته می شود، تقریباً با همین جمله ها آغاز می گردد:
... خانم سیمین دانشور همسر جلال آل احمد نویسنده و مبارز مشهور، نخستین داستان نویس زن در تاریخ معاصر....
این برداشت ها امروز سیمین را خشمگین نمی سازد، چون می داند که دانشور نیازی به دفاع از نبشته هایش ندارد. همه او را با نثر آرام و آهنگینش می شناسند و از پندار هایش نیز باخبر اند.
سلامتی و آرامش برای خانم دانشور می خواهم.
[1] این عنوان آمیزه یی از لقب هایست که جامعة فرهنگی ایران به خانم دانشور اعطا کرده است؛ از قلم من نیست.
[2] چند روز قبل به این صرافت (من بعد از خوانش سووشون این واژه را استفاده می کنم) افتادم که در مورد سیمین دانشور در دنیای انترنت جستجویی کنم. در این جریان به خبر های از بیماریش دست یافتم. عکس هایی از او را در کهنسالی در بستر بیماری دیدم که کاملا متفاوت با سیمای جوان او در ذهن من بود. به باور من نشر عکس هایی از این دست از نازنینی که چرخ روزگار پشتش را کمان کرده است، در بستر شفاخانه و در حالت نامناسب جسمی و روانی کار غیر اخلاقیی است. این عکس ها دلم را به درد آورد.
[3] ساربان سرگردان. سیمین دانشور. تهران: انتشارات خوارزمی، 1380، ص 207
[4] سووشون. سیمین دانشور. تهران: انتشارات خوارزمی، چاپ پانزدهم،1380، ص 121
[5] ساربان سرگردان. ص 232
[6] ساربان سرگردان. ص 266
[7] در قسمت پایانی رمان دن آرام اثر شولوخف ، وقتی (گریگوری) شخصیت مرکزی از جنگ برمی گردد، نمی خواهد که دیگر مبارز راه سوسیالیزم باقی بماند، در حین چاپ کتاب، شولوخف به دستگاه سیاسی کمونستی همان وقت برای پاسخگویی احضار شد و از او خواستند که فصل پایانی کتابش را تغییر بدهد که البته شولوخف نپذیرفت
[8] ساربان سرگردان. ص 243
[9] این کتاب بعد از چاپ نخست سالها در توقیف خانة وزارت ارشاد و فرهنگ قرار داشت. عده یی توقیف کتاب را موجودیت عکس های بدون حجاب خانم دانشور می دانستند. چاپ جدید این عکس ها را با خود ندارد.
[10] این مصاحبه در کتابی به نام (سخن آیینه ها) به چاپ رسیده است.
[11] http://www.iranianuk.com/article.php?id=22855
[12] اینجا سیمین اشاره یی دارد به استفاده (الخ) که جلال آن را همواره در نبشته هایش به کار می برد و او انتقاد می کرد.
[13]ساربان سرگردان. ص 220
[14] http://www.iranianuk.com/article.php?id=22855
دوستان خوبم برایم پیشنهاد کرده اند که کوتاه نویس باشم. خوب؛ من با اساسات وبلاگ نویسی آشنا استم و می دانم که چگونه وبلاگ نویسی کنم؛ اما گاهی این قلم نافرمان من به راه های دراز می رود چون فکر می کند که هدف خود را تنها در همین راه ها می یابد.
از ما بهتران می گویند که مردی رمان خوبی نوشت. این رمان را برای چاپ به ناشری سپرد ولی ناشر به دلیل طولانی بودن رمان از انتشار آن سر باز زد و به نویسنده توصیه کرد که رمان را خلاصه بسازد. نویسنده از ناچاری قسمت هایی از رمان را حذف کرد و آن را به ناشر سپرد ولی ناشر باز هم به دلیل طولانی بودن از نشر آن خود داری کرد و گوشزد قبلی خود را تکرار کرد. این ماجرا چندین بار بین نویسنده و ناشر تکرار شد.
وقتی نویسنده برای آخرین بار رمان خود را نزد ناشر برد تنها یک جمله داشت: "مردی زنی را دوست داشت ولی زن، آن مرد را دوست نداشت."
علاوه از خنده در این حکایت، نکتة تلخی هم نهفته است که بعد ها در موردش می نویسم که باز هم متهم به دراز نویسی نشوم.
این مقدمات را به خاطری نبشتم که قرار است هفته آینده یک نبشته به درازی شب اینجا بگذارم و شما تحمل کنید.
(نوشتن زنان دربارة زنان و برای زنان) را نمیتوان شعار سیاسیی تلقی کرد که در چیستی خود چهره های مردان را سیاه بازتاب بدهد. زنان داستان نویسی که در این راستا، با اندیشه ، پندار و برداشت تیوریک از پدیده ها و رویداد ها و چارچوب از قبل تعیین شده می نویسند، شخصیت محوری داستانها را از جنس مرد به جنس زن انتقال داده اند. در این انتقال که امروز به شکل یک جریان نمودار می گردد، چیز هایی به دست آمده است- من به ویژه روی چیز هایی تأکید می کنم. این چیز ها اگر در لایه های محسوس تغییر عمده و کلی را به وجود نیاورده؛ اما بدون شک درزهایی را پدید آورده است که کلیشه های متعارف ذهن آدمیان امروزی را در هم شکسته و بالاخره با همین تجربه های جدید، دید متفاوت را نسبت به زنده گی شکل داده است.
دیدگاه زنانه به آدمیان، اشیا و در کل به هستی، زنان نویسنده را قدرت بخشیده است که داستان ها و رمان های زن محور (رمان های زن محور نوعی از زنانه نویسی است) بیافرینند. نویسندة زن محور کوشش می کند که به نحوی متفاوت از مردان بنویسد؛ اما این گفته به این معنا نیست که زنان اصولاً مردان را از دنیا و اندیشه های خود می رانند و یا به اندیشه های افراطی فمینیستانی که به انفصال جامعه مردان و زنان باور دارند، ارج می گذارند. زنان در مورد همه پدیده ها از جمله در مورد مردان می نویسند؛ اما با دید زنانه.
در عصر کنونی زنان نویسنده می خواهند ذهنیت های درونی خود را که در جریان قرن ها در آگاه و نا
خود آگاه وجدان جمعی جامعه، سانسور کرده اند، آشکار کرده و تمایلات، عشق ، خواسته ها و فکر های خود را آزادانه بیان دارند؛ بدون این که از سوی جامعة مرد سالار سرزنش گردند. این باز پرداخت درون طبعاً به گونه متفاوت، باعث آفرینش آثاری می گردد که میتوان آن را دید زنانه به پدیده ها نامید؛ یعنی به تصویر کشیدن دنیای امروز از دید و دریچة پندار یک زن. این مقوله را هم نباید از یاد برد که زنانه نویسی پرداختن به رحم زن و عادت ماهانه نیست، بل بررسی تاثیر گذاری این ویژه گی های بیولوژیکی زنانه بالای موقعیت اجتماعی زنان و رویکرد مردان نسبت به آنان با دید هنری و علمی است.
در این راستا باید به طرزی متفاوتی خواند و به طرز متفاوتی نقد کرد. شوالتر توضیح میدهد که : "هدف نقد زن محور به وجود آوردن چارچوب مونث برای تحلیل ادبیات زنان است که به منظور پدید آمدن الگو های جدید مبتنی بر مطالعة تجربة زنان انجام میپذیرد و نه جرح و تعدیل الگو ها و نظریه های مذکر." (درسنامه و نظریه نقد ادبی ص 342)
بدین ترتیب زنانه نویسی- که در پی شکستاندن نظام های ادبی- سنتی و اندیشه های سنتی رایج طرح شده در آثار ادبی است- تفاوت بزرگی بین آفریده های امروز و دیروز را به میان می آورد که میتوان آن را چالشی امروزین در دنیای ادبیات و هنر خواند.
زنانه نویسی قبل از این هم در آفریده های مردان وجود داشته است. بزرگترین شاهکار های زنانه نویسی را نویسنده گانی چون تولستوی، گوستاو فلوبر، بالزاک به وجود آورده اند. حتا عده یی از کارشناسان به این باورند که تا امروز، شاهکار های زنانه نویسی از سوی مردان ارائه شده است، تا زنان.
اما بحث امروز این است که زنان چطور و چگونه و با کدام ارزشنما ها به به زنانه نویسی و طرح موضوع می پردازند. در زنانه نویسی فکر جدید در رابطه به هویت زنان و نقش آنان در جامعه تولید شده و خوشبینی ها و دغدغه های آنان مطرح می گردد که نقد فمینیستی،هم از این دیدگاه به بررسی آفریده ها می پردازد. ناگفته نباید گذاشت که در این نقد، بازتاب واکنش مستقیم زنان در ارتباط به نا به هنجاری هایی که در شیوه های زنده گی و برخورد جامعه به آن وجود دارد، از ارزش ادبی و هنری سهمی نمی برد. جوهرة پدیده های ادبی بازتاب واقعیت های اجتماعی، کنش ها و پرداخته های ذهنی انسانها است که با هنر و خلاقیت نویسنده گان گره می خورد. این نقد از زنان نویسنده توقع می برد تا به مثابة کنش گران صحنة هنر و ادبیات حضور یابند نه به عنوان گزارشگران محض.
در عصر امروز زنان، در روابط اجتماعی و سیاسی خود را با مردان شریک می دانند؛ آنان با این که نتوانسته اند که رابطة خود را با محدودة خانه و آشپزخانه قطع کنند، در تلاش اند که مردان را نیز در آنها سهمی بدهند و در عوض همیار آنان در کار هایی اجتماعی و تولیدی شوند. زنان می خواهند بگویند که اندیشه ها و دغدغه های آنان نیز ارزش پرداختن همسان با مردان را دارند و به هیچ صورت سخیف و بی مایه نیستند.
تغییر نقش منفعلانة زنان به کنش گری یکی از دغدغه هایی است که پیرنگ رمان زن محور را شکل می دهد. اما آیا این آرمان به واقعیت میپیوندد؟ و همین دغدغه هاست که رمان زن محور را پدید می آورد.
زویا پیرزاد با کتاب های پر ارزش ادبی و فکری در جامعة ادبی ایران ناشناخته نیست. او از مطرح ترین نویسنده گان زن است که با دید زنانه برای زنان و در مورد زنان می نویسد. زویا پیرزاد در سال 1330 در شهر آبادان کشور ایران به دنیا آمده است. او در دهة هشتاد بهترین آثار داستانی خود را ارائه کرد. (مثل همه عصر ها- چاپ: 1370)، ( یک روز مانده به عید پاک) و ( طعم گس درخت خرمالو- چاپ 1377) گزینة داستانهای کوتاه او استند و دو رمان به نام های ((چراغ ها را من خاموش می کنم) و (عادت می کنیم) را در سالهای 1380 و 1383 به چاپ رسانیده است. او کتاب هایی چون (آلیس در سرزمین عجایب) و (آوای جهیدن غوک) را نیز به فارسی دری برگردان کرده است.
(چراغ ها را من خاموش میکنم) رمان نخست و موفق او است که جایزة بهترین رمان سال 1380 پکا (مهرگان ادب)، بهترین رمان سال 1380 بنیاد هوشنگ گلشیری، لوح تقدیر از نخستین دوره جایزه ادبی یلدا (1380)، و بهترین رمان سال در بیستمین دورة کتاب سال (1383) را نصیب شده است. این کتاب تا حال به چاپ چهاردهم رسیده است.
رمان دوم خانم پیرزاد (( عادت می کنیم)) که یک زنده گی شهری و نمونة فرهنگ ایران و به ویژه تهرانی ها - بدون تردید با شخصیت های زنانه- را بازتاب می دهد از هیچ نگاهی نمی تواند با رمان نخست او که از بهترین هاست، برابری کند.
((چراغ ها را من خاموش می کنم)) رمان حادثه ها نیست؛ ریتم کُند و آهسته یی دارد که روز های عادی را با رویداد های متعارف روز تعریف می کند و در آن دلتنگی ها و روزمره گی های یک زن ساده را در یک گوشة شهر بازتاب می دهد. در این رمان هیچ حادثة آن چنانی به وقوع نمی پیوندد- در حقیقت این گونه پرداخت را میتوان ویژه گیی برای تمام آثار زویا پیرزاد دانست. او آدم های معمولی را با سرنوشت های معمولی، محور آثار خود قرار می دهد و لحن صادقانه و طرز دید اوست که رمانش را برجسته می سازد. او در این پرداخته ها در صدد ساختن ابر قهرمان ها نیست؛ دغدغة او تصویر دغدغه های زنان است.
زویا پیرزاد در این رمان با استفاده از تکنیک های جدید، نمونة تازه یی از داستان نویسی را پیشکش کرده و توانسته است که با روایت واقع گرایانه، با تک گویی های درونی و فلاش بک ها و با استفاده از نثر ساده، روان و جذاب در چشمة فورانی داستان نویسی ایران نامی برای خود بیابد.
در رمان (چراغ ها را من خاموش می کنم) راوی یک زن ارمنیست که وقایع بر محور زنده گی او و ماحولش می چرخد. زمان در این رمان به روشنی قابل دید نیست- حداقل برای خواننده یی
مانند من- اما به استناد طرز لباس پوشیدن شخصیت ها و طرح مسایل سیاسی، میتوان مهر زمان پیش از انقلاب اسلامی ایران را بر آن زد.
رمان بر پایه روایت شخص اول پرداخته می شود؛ شخصیت محوری ((کلاریس))، زنده گی را در آیینه ذهن خود جستجو می کند و در این جستجو سخت نیازمند نگرش دقیقی بر چهرة خود است. کنش های روزمره و تک گویی های ذهنی اش چهرة واقعی او را برای خواننده گان روشن می کند.
این رمان پرداختی از زنده گی ارمنی های ایران در شهر آبادان است. در این رمان چندین زن حضور دارند. همه با شخصیت های متفاوت از هم دیگر که به طرز متفاوت از هم می اندیشند و هر کدام از آنان نمادی برای کلیشه های متعارف زنان در جامعة شرقی استند.
برای کلاریس شخصیت اول این رمان زنده گی از آشپزخانه آغاز می گردد، در پاکیزه گی و سپیدی روجایی ها و لباس ها دور می زند و در پختن غذا های خوشمزه و صحی برای خانواده اش ختم می شود. اما در این تسلسل زنجیری و روزمره گی که هر روز تکرار می شود کلاریس حس می کند که چیزی کم دارد و در پی شناخت همان حلقة گمشدة شخصیت خود می برآید. او وقتی به ذهن خود مراجعه می کند، با وجود خوشبختی ظاهریش خود را دلزده می یابد و هنگامی که سرگشته و حیران می خواهد موقعیت خود را در بین فرزندان و شوهر بی اعتنایش جستجو کند، در می یابد که برای شوهر و فرزندانش مبدل به یک شی یا ابزاری شده است که می توانند در زنده گی خود او را به کار بگیرند و یا هم کنار بگذارند.
امیل شخصیت تازه وارد – مرد همسایه- یگانه کسی است که می تواند او را به حقیقت وجودش رهنمایی کند. او احساس خود را نسبت به امیل نمی تواند شناسایی کند. کلاریس ناخودآگاهش را که به او حقیقت تمایل به امیل را بازگو می دارد، سرکوب می کند و در ضمن رویداد ها قسمی جریان می یابند که کلاریس در می یابد که امیل عاشقش نیست و او را تنها دوست خوب خود می داند.
کلاریس نمی تواند در تنهایی با ذهن خود هم صادق باشد، او تمایل خود را نسبت به امیل به منِ درون خود اعتراف نمی کند. حتا خود را ملامت می کند که چرا به مجرد آمدن امیل به خانة شان می خواهد به سر و روی خود دستی بکشد. نشانة کنش بیرونی او در ملامتی خودش، پاک کردن ماتیک(لبسیرین) از لب هایش است. [1]
کلاریس از بی تفاوتی آرتوش شوهرش ناراحت است. این ناراحتی در روان او ریشة عمیق گرفته است. آرتوش درگیر مسایل سیاسی و یا حداقل بحث و صحبت در این زمینه است؛ اما کلاریس این را بر نمی تابد. برای او دنیا در آشپزخانه اش -که شباهت به آشپزخانه، هنزل و گریتل دارد- ختم می شود. زویا پیرزاد در واقع این را می خواهد بگوید که اگر آرتوش همسرش را جدی بگیرد و افکار خود را با او در میان بگذارد، کلاریس نیز می تواند با او همنوایی کند، اما به هیچ گرفتن کلاریس -به خاطر زن بودن- در مسایل سیاسی و اجتماعی از جانب آرتوش است که خشم کلاریس را بر می انگیزد.
"پرده را کشیدم و دوباره رفتم کنار آرتوش نشستم. ((سیمونیان. می شناسی؟)) روزنامه گفت ((امیل سیمونیان؟)) از زیر یکی از تشکچه های راحتی لنگه جوراب چرکی را کشیدم. مال آرمن بود. ((اسم کوچکش را نمی دانم.)) بعد یادم افتاد که ((شاید هم خودش باشد. اسم دخترش امیلی است.)) روزنامه ورق خورد. ((از مسجد سلیمان منتقل شده قسمت ما. زنش مرده. با مادر و دخترش زنده گی می کند. بعد از گارنیک چشممان به این یکی روشن.)) به روزنامه نگاه کردم، منتظر که حرفش را ادامه بدهد.
خبری که نشد لنگه جوراب به دست رفتم توی راحتی چرم سبز، کنار پنجره نشستم. چند لحظه بعد به صدای یکنواخت کولر ها گوش دادم..."ص 23
"حس کردم در جایی که هیچ انتظار نداشتم ناگهان آینه ای جلویم گذاشته اند و من توی آینه دارم به خود نگاه می کنم و خود توی آینه هیچ شبیه خودی که من فکر می کردم نیست." ص 190
" شب توی رختخواب به آرتوش گفتم" انگار همه ی عمر از آدم ها انتقام می گرفته." جواب که نداد سر چرخاندم و نگاهش کردم. خواب بود. چراغ خواب را خاموش کردم و به صدای یکنواخت کولر ها گوش دادم." ص 116
کلاریس، شخصیت ناسالم خواهرش الیس را نیز دوست ندارد و با این که نمی خواهد که او را برنجاند اما تحمل او را هر روز در خانه خود ندارد. در حقیقت کلاریس نمی خواهد هیچ کسی را از آزرده بسازد. او همواره اعمال خود را توضیح می دهد؛ اما من درون او با این عمل موافق نیست؛ می خواهد مبارزه کند، نمی تواند. پرسش دایمی او از من خودش هم این است: چرا توضیح میدهم؟
جملة رمزی ( چراغها را من خاموش می کنم) که دو بار در متن رمان تکرار شده است، نمادیست برای این که زنان در تاریکی شب با شوهران خود وظایف زناشوهری را انجام می دهند، تا سرپوشی بر جسم و روان خود گذاشته به اخفای احساسات خود بپردازند. از سویی دیگر این افاده بیانگر تاکیدی است که کلاریس برای موجودیت خود دارد. او با گفتن چراغ ها را من خاموش می کنم، نقطه یی بر پایان روز گذاشته و از ((بودن)) خود مطمین می شود.
او به آرتوش که زنده گی را با او با عشق آغاز کرده بود می اندیشد. کلاریس حتا متوجه نشده که چگونه این احساس در وجودش مرده است. از دیدگاه کلاریس، یگانه زنی که خوشبخت و کامل است، خانم نوراللهی است. بعد از کلاریس، خانم نوراللهی با شخصیت خود بر رمان سایه می افگند. او خانم استثنایی است که برای بهبود زنده گی زنان و سهیم ساختن آنان در جریان های روز تلاش دارد. او بدون هیچ طمع و خواستی برای زنان سخنرانی می کند و برای زنانی که درگیر روزمره گی هستند، از چیز هایی دیگر سخن می گوید. انگیزه هایی که کلاریس سعی درک کردن آن را دارد تا از روزمره گی های خود فاصله بگیرد.
"خانم نوراللهی زن لایقی بود. می دانستم شوهر دارد و سه بچه. مثل خود من. با این حال هم کار میکرد و هم فعالیت اجتماعی داشت. من غیر از کار خانه چه می کردم؟ جواب سلام سر پیشخدمت را دادم و فکر کردم ((خانم نوراللهی زن لایقی ست.))" ص78
"گفت می خواهد از زنان ارمنی دعوت کند در جلسه های انجمن شان شرکت کنند. گفت ((مشکلات زن ها به همه ی زنها مربوط میشود، مسلمان و ارمنی ندارد.)) گفت (( زن ها باید دست به دست بدهند و مشکلاتشان را حل کنند. باید به هم یاد بدهند، باید از هم یاد بگیرند.)) مثل سخنرانی اش حرف می زد.
توی خیابان داشتیم خداحافظی می کردیم که یادم آمد بپرسم (( آمده بودید مراسم 24 آوریل؟)) گفت آمده بود و با تعجب که پرسیدم ((چرا؟)) با تعجب گفت (( چرا که نه؟ فاجعه فاجعه ست، مسلمان و ارمنی ندارد.))..."ص 198
المیرا سیمونیان -مادر امیل- شاهزادة ثروت گم کرده با چهرة نیمه افسانوی خود، نیمه قهرمان دیگری است. پیوند زنده گی او به هندوستان شاید هم نمادی برای این چهره مغرور و خودخواه که در خوابهای خود زنده گی می کند، باشد- هندوستان در آثار داستانی دیگر داستان نویسان نیز نمادی برای ثروت و افسانه است.
المیرا سیمونیان با قد پست خود ارادة بلندی دارد و با غرور بر پسر و نوه اش حکم می راند و بیرون آمدن آنان را از حیطة قدرت خود بر نمی تابد. المیرا از ازدواج اول پسرش راضی نبوده و حتا قراینی به صورت غیر مستقیم دخالت او را در مرگ همسر پسرش نشان می دهد. او قرار ازدواج دوم پسرش را با ویولت برهم می زند. المیرا در دنیای کهنه و پوسیدة گذشته های خود زنده گی می کند و نمی تواند پیوندی با نسل جوان داشته باشد، دقیقاً برعکس کلاریس که شدیداً می خواهد با نسل نو - فرزندانش آرمن، آرسینه و آرمینه و دوستان شان امیلی و دیگران- تفاهم و روابط صمیمانه داشته باشد. به این دلیل وقتی به کلاریس می گوید که در تو چهرة جوانی خود را می بینم، او را به تعجب وا می دارد.
" با زن های دیگر فرق داری. به چیز هایی توجه می کنی که دیگران توجه نمی کنند. چیز هایی برایت مهم است که برای زن های دیگر نیست. درست مثل خودم، مثل جوانی هایم شاید." ص 181
المیرا سیمونیان در عین حال، نمونه یی از زنان هوشیار و کاردان است که خود را می شناسند، او فیلسوفانه به زنده گی می نگرد و از پوچی زنده گی دلزده است از این رو با همه جدال دارد:
" از وقتی که خودم را شناختم فقط تحمل کردم. اول برای پدرم، بعد شوهرم، حالا پسر و نوه ام. هیچ وقت کاری را که دوست داشتم بکنم، نکردم." ص 182
کلاریس از دروغپردازی های مادر و خواهر خود دلزده است. آلیس، خواهر کلاریس زنی در جستجوی شوهر، شکمبو، از خود راضی، خودخواه و ساده لوح است که با زخم زبان به خواهرش می تازد. او بدون شوهر زنده گی خود را به هیچ می انگارد. سعی او در داشتن شوهر به جایی نرسیده است. به همین دلیل با زنده گی عقده مندانه برخورد می کند و با افراد کینه توزی می کند. او چنان به بودن یک مرد – شوهر- در زنده گیش ارج می گذارد که بعد از این که با یوپ هانسن مرد هالندی قرار ازدواج می گذارد، مثبت نگری را آغاز کرده و با مهربانی با اطرافیان خود برخورد می کند. سیمای آلیس نمادی از یک زن بی هدف و بی اندیشه است که دنیا را سهل انگارانه می نگرد.
" آلیس از کیف حصیر بزرگش شکلات چهارگوشی درآورد و زرورق دورش را باز کرد. شکلات را انداخت توی دهان، زرورق را پرت کرد روی میز آشپزخانه و با لپ باد کرده گفت: (( نگین انگشتر زمرد بود؟ حتماً از هند آورده."ص 41
"خواهرم هفت قلم آرایش کرده، در همان نیم ساعت اول گزارش کاملی از محاسن اخلاقی و تحصیلات و موقعیت اجتماعی خودش می داد. در مورد همه چیز از آشپزی و خانه داری گرفته تا سیاست و اقتصاد جهانی اظهار نظر می کرد. بعد از خواستگاری های متعدد و البته خیالی اش می گفت که تقاضای شان رد شده بود و سر آخر دربارة سفر انگلستانش حرف می زد. " ص 96
مادر کلاریس خانم آرشالوس و سکانیان بیوه زن سالخورده، وسواسی اما سرحالیست که به ساده گی روانپریشی های آلیس را درک می کند؛ اما از جهان کلاریس دور است.
نینا دوست سهل انگار کلاریس اهمیتی به ظواهر زنده گی قایل نیست، معتقد است که همپذیری و درک متقابل در زنده گی زناشوهری اهمیت بیشتری بر پختن غذا های خوشمزه و سفید نمودن روجایی ها دارد. او نقطة مقابل کلاریس است و کلاریس در بسا موارد از او نیز دلزده می شود، اما در هر حال دوستان خوبی به شمار می روند. نینا کاری به عقاید سیاسی شوهرش ندارد. او در این مورد به مرد ها می خندد و از دیدگاه او مردان با این که می کوشند اما نمی توانند که تغییری در اجتماع بیاورند و حتا به حال خود مفید باشند. برای او زنده گی یک لحظه خوش و در عین حال مسخره یی است که ارزش جدی گرفتن را ندارد؛ برعکس آن چه کلاریس می اندیشد.
" از من می شنوی جفتشان مزخرف می گویند. ولی من همیشه به گارنیک می گویم عزیزم حق با توست. تو هم باید به آرتوش بگویی البته حق با توست." غش غش خندید، جرعه ای قهوه خورد و تکیه داد به پشتی صندلی. "مردها فکر می کنند اگر از سیاست حرف نزنند مرد مرد نیستند." ص 22
کلاریس از سیاست فرار می کند و نمی خواهد که آرتوش نیز دستی بر آن داشته باشد؛ اما آرتوش به او توجهی نمی کند. بی توجهی آرتوش سبب دلزده گی بیشتر کلاریس از بحث های سیاسی می گردد. یقیناً اگر آرتوش وجود کلاریس را جدی بگیرد، وی به طرز متفاوتی خواهد اندیشید. پس سیاست بازی نمادی از وجود مردانه- آرتوش- است، که زنانه گی-کلاریس- را در ذات خود نمی پذیرد. وضعیتی که در آیینة آن کلاریس موقف خود را شناسایی کرده نمی تواند،کلیشه یی است که باید بشکند- یعنی دغدغه یی که زویا پیرزاد طرح می کند و داوری را برای خواننده گان می گذارد.
با خواندن این رمان سایة مه آلودی از رمان بزرگ دیگری بر ذهنم خیمه می زند. نزدیکی شخصیت های محوری، افکار درونی آنان و خوشبینی در قبال سیاست ویژة روشنفکران ایران قبل از انقلاب اسلامی در رمان زویا پیرزاد، رمان ((سووشون)) اثر گران ارج سیمین دانشور را تعقیب می کند. نزدیکی و مشابهت کلاریس با زری قهرمان زن در سووشون ، آرتوش با یوسف قهرمان مرد سووشون، آرمن با خسرو، دو قلو های زری با دو قلو های کلاریس، دغدغه های زری و کلاریس هنگامی که در پی شناخت هویت مستقل خود استند و هراسی که هر دویشان از بر افتیدن خوشبختی خانواده های شان دارند و جهانبینی کلیشه یی آنان -زنان- از زنده گی (زری باغ پر از درخت و گل خود را دنیای خود می خواند و کلاریس آشپزخانه و عمارت نه چندان جدید خود را دنیای خود می داند)، تاثیر پذیری آگاهانه یا شاید هم ناآگاهانه یی است که زویا پیرزاد از سیمین دانشور داشته است. تشابهات این چنینی در شخصیت ها و اندیشه های طرح شده در هر دو رمان است که چنین تصوری را پدید می آورد. البته بحث در این زمینه مستلزم پژوهش جداگانه است.
رویکرد ها:
1- زویا پیرزاد، چراغ ها را من خاموش میکنم، نشر مرکز، چاپ نهم، تهران، 1383
2-کیت گرین، جیل لبیهان، درسنامه و نظریه نقد ادبی، ویراستار: دکتر حسین پاینده، نشر روزگار، تهران 1383
یادداشت: این مقاله را حداقل سه سال قبل نبشته ام. بعد سه سال با اندکی تغییر دوباره اینجا می گذارمش. راستی این نبشته های اخیرم همه در هشت صبح نیز به چاپ رسیده اند.
[1] گرچه این بخش رمان با انتقاد شدید عده یی از ایرانیان رو به رو شد و حتا هنگامی که این کتاب در سال 1381 کتاب اول سال شد و خانم پیرزاد جایزه نخست را از رییس جمهور ایران دریافت کرد، کسانی با دهن کجی گفتند که چطور ممکن است که به کتابی که اندیشة نامناسب و غیر شرعی تمایل نسبت به یک مرد بیگانه را در ذهن یک زن شوهردار ایرانی موجه جلوه می دهد، جایزة نخست داده شود. (حالا دیگر بعید نیست که در هنگام گزینش و جایزه دهی حکومت اسلامی خود متوجه این نکته نبوده است.)
داستان نویسی، بازگویی تجربه های آدمی با پیرنگی از ذهنیت ها و تخیلات اوست. این تجربه ها در ذهن ناخودآگاه نویسنده آب می شوند و در متن خیال و اندیشه او قدم می گذارند و سپس بر کاغذ جاری می شوند. این درهم آمیخته گی گاهی در ذهن نویسنده بزرگی چون مارکز صد سال تنهایی را به وجود می آورد، گاهی در همین آمیزة جادویی گلنار، با تصویر خود در آیینه مصاف می دهد و گاهی واقع گرا ترین آفریده ها را چون جنگ و صلح و دن آرام به میان می آورد.
داستان نویسان، گاه اعتراف کرده اند که در مورد پدیده ها و محیطی نبشته اند که هرگز آن را تجربه نکرده و ندیده اند. جک لندن در مورد سرزمین هایی می نوشت که خودش در آنها پای نگذاشته بود؛ او با درهم آمیختن عینیت و تخیل آفریده هایی را خلق کرد که تا حال از موفق ترین، آفریده های ادبیات داستانی به شمار می روند.
خالد حسینی نویسندة رمان معروف (گدی پران باز) با این اعتراف در مصاحبه یی که در خبرگزاری مهر[1] به نشر رسیده است، خود را تبرئه می کند: "گدی پران باز گوشه هایی از کودکی هایم را بازتاب می دهد. خاطره نویسی محض نیست، ولی تصویری از زنده گی ام در کابل است؛ اما هزار خورشید تابان را بعد از سفرم به افغانستان و گفت و گو با بعضی زنان نبشته ام."
بیگانه گی خوانندة افغانستانی با هزار خورشید تابان شاید از همین جا ریشه می گیرد. خواننده در هر صفحة کتاب حس غریبی را در خودش می یابد.
او در همین مصاحبه اضافه می کند: " هنگامی که گدی پران باز را می نوشتم، بار روانیی را ناشی از انتظارات خواننده گان با خود نداشتم؛ اما هنگام نبشتن هزار خورشید تابان دغدغه های ناشی از واکنش های علاقه مندان گدی پران باز با من همراه بود." این دغدغه هم حس غریبی نیست. این حس حتا نویسنده گان به اوج رسیده را دوباره از قله های شهرت به زمین انداخته است؛ وقتی که نویسنده با شدت به انتظار مخاطبان خود می اندیشد و اعتماد به خود را از دست می دهد.
هزار خورشید تابان کتاب ناکامی نیست؛ تنها تجربه ناکام حسینی در میدان داستان نویسی است. جایی که او به عوض پردازش خیز بلند – بلند تر از گدی پران باز- افت داشته است. آیا این دو پاراگراف کوتاه از گفته های حسینی توجیهی برای بزرگ نمایی هزار خورشید تابان نیست؟
هزار خورشید تابان در سال 2007 میلادی وارد بازار های کتاب فروشی گردید. خریداران که بیشترینه امریکایی ها بودند، متوجه شدند که در کنار نام اصلی کتاب، این سطر هم درج گردیده است: A Novel by Khalid Hossini the author of Kite runner
خریدار امریکایی رمان گدی پران باز را خیلی دوست دارد و این را ناشر امریکایی نیز به خوبی می دانست؛ پس برای تبلیغ و بازاریابی کتاب این تذکر ضروری را نباید فراموش کرد.
نتیجه واضح است: در کمترین زمان هزار خورشید تابان در ردة نخست پر فروش ترین کتاب های هفته در آمد. هالیود باز هم پیشتازانه تهیه فلمی از آن را به کارگردانی مارک فوستر 38 ساله، کارگردان فلم هایی چون (باند 22) ، ( عجیب تر از داستان)، ( در جست و جوی نورلند)، ( بمان)، (ضیافت اهریمن) و بالاخره (گدی پران باز) به عهده گرفت.
انجمن ناشران ایرانی یکی از تندیس های دومین دور جایزة ادبی (روزی روزگاری) را با درنظرداشت نظر سنجیی که از کتاب فروشان و اهالی رسانه ها به عمل آوردند، به محمد علی جعفریه مدیر انتشارات ثالث به مناسبت نشر این کتاب که توسط مهدی غبرایی برگردانی شده بود، اعطا کرد.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در این کشور، برگردانیی هایی از هزار خورشید تابان، توسط گزارنده گان ایرانی چون مهدی غبرایی، ناهید سلامی، سمیه گنجی، منیژه شیخ جوادی، بیتا کاظمی و حمید خادمی صورت گرفته است.
مهدی غبرایی ترجمان نامبردار ایران، که به پندار عده یی بهترین برگردانی را از این کتاب ارائه داده است، اذعان داشت که برگردانی و نشر هزار خورشید تابان توسط چند مترجم و ناشر به سود مترجمان نیست؛ اما این تب بازار است. او در مقدمه یی که در آغاز کتاب نبشته است: " اگر می دانستم بیش از دو ترجمه از این رمان به بازار می آید، از خیرش می گذشتم." [2]
علاوه از تب بازار و شهرت کتاب در امریکا و کشور های اروپایی، ایرانیان بهانة دیگری نیز برای برگردانی کتاب داشتند: ایرانی گرایی. به باور مترجمان و منتقدان ایرانیی که جستار هایی دربارة هزار خورشید تابان نبشته اند، خالد حسینی آشنایی عجیبی با فرهنگ ایرانی و نویسنده گان ایرانی دارد. آنان نبشته اند که خالد حسینی حافظ را دوست دارد، فردوسی را می شناسد و علاقة عجیبی به همه نویسنده گان ایرانی دارد، تا آنجایی که نام کتابش را نیز از صایب تبریزی وام ستانده است.
حالا این را باید به حساب بی خبری از تاریخ و جغرافیای سیاسی گذاشت و یا حس خودخواهی و برتری جویی!؟ نمی دانم.
در این رمان 435 صفحه یی که داستان زنده گی دو زن از دوران کودکی تا بزرگسالی شان روایت ش