تبليغاتX
شهرنوش
در گستره اجتماع، ادبیات و فرهنگ

 

یادداشت: این سطر ها را روز قبل نوشته ام.

یک رو زگرم، خسته کن و ملال آور را با فاژه ها آغاز میکنم. میگویند که فاژه کشیدن عمل شیطانی است. پس معلوم است که با شیطان ارتباطی دارم که خود هم از چند و چون آن سر در نمی آورم.

امروز عبدالرحمن اشرف رییس جدید دانشگاه در دانشکدة ژورنالیزم با استادان ملاقاتی دارد. باز هم فاژه میکشم. چقدر آسان میتوان پیشنهاد کرد و چقدر آسان میتوان به قبول پیشنهاد پرداخت. همه چیز تمام میشود. همه چیز خوب است. همه چیز آرمانی و زیباست. ملاقات تمام میشود و من همچنان فاژه میکشم.

ناوقت به دفتر میرسم. غذای سرد و بد مزه را در مقابلم میگذارند. غذای سرد را دوست ندارم. میخواهم ایراد بگیرم اما حوصله نمیکنم و فاژه میکشم. کتاب (همه متفاوت، همه برابر) بعد از دوماه تاخیر از مطبعه میرسد. با عجله ورق میزنم، دهانم باز میماند ولی این بار فاژه نیست. حیرت، هراس و تعجب است. کتابی را که قرار بود رنگه به چاپ برسانیم، به شکل سیاه و سفید به چاپ رسیده است. ناراحت به مطبعه زنگ میزنم. نمیخواهند اشتباه شان را بپذیرند. چقدر  آسان میتوان اشتباه کرد و چقدر اسان میتوان از قبول آن سر باز زد. از بس ناراحت میشوم نمیتوانم به یاد بیاورم که در دو ساعت اخیر چند بار دیگر فاژه کشیده ام.

با کمپیوتر مصروف میشوم. شاید همین لحظاتی است که میتوانم فاژه نکشم و با تمرکز کار کنم. بعد از ساعتی خسته میشوم. مقابل چشمانم سیاه میگردند.

نمیدانم که چرا میخواهم یک شبانه روز 48 ساعت میبود-  نمیدانم این موضوع را در جایی خوانده ام و یا از دوستی شنیده ام. با گذشت سالهای عمرم هر لحظه به یاد کارهایی که باید میکردم و نکرده ام می افتم. به طول زنده گی ام نمی اندیشم. نمیدانم که زنده گی چقدر ارزش دارد که باید به آن اندیشید اما  بعضی کارها که باید انجام بدهم به نظرم پر ارزش تر از زنده گی می آید. پس زنده گی برایم به همین دلیل ارزش دارد. میخواهم شبانه روز 48 ساعت باشد چون ساعت های زیادی را بیهوده در پندار های ابلومویستی میگذرانم.

نتیجه گیری: پس این تراکم کارها نیست که روز را برایم کوتاه میسازد بلکه پندار های بیهوده ام است که از انجام دادن هر کاری به شکل درست بازم میدارد.

سالها قبل کتاب ابلوموف نبشتة نویسنده روسی گنچاروف را خوانده بودم. این کتاب تاثیر عمیقی رویم گذاشته بود، با این که شاید 15 سال است که این کتاب را مرور دوباره نکرده ام اما میتوانم بعضی جمله های آن را به یاد بیاورم. همان طوری که میتوانم  گفته های صادق هدایت را به یاد بیاورم که در زنده گی درد هایی است که مثل خوره روح را میخورد. این درد ها را نمیشود به کسی اظهار کرد و همانطوری که نمیتوانم فراموش کنم که ناصر خسرو گفته بود روزگاری بر این سوخته جان میگذرد که از وجود خود نیز شرم دارم اگر بگویم نشاید و اگر نگویم نیز نشاید.

کسانی که کتاب ابلوموف را خوانده اند میدانند که چه میخواهم بگویم. نمیشود رمان 500 صفحه یی گنچاروف را خلاصه کرد و شرح داد. ایلیا ایلیچ ابلوموف بورژوای است که در دور خود تارهای بیهوده گی را تنیده است و از همه چیز دلزده و  از تغییر در زنده گی خود بیزار است. او نمیتواند بین جهان بیرون و جهان درون خود توازن برقرار کند از اینرو از همه میبرد و در پیله تنهایی خود زنده گی دلخواه خود را به پیش میبرد.

 و من گاهی از چنین سر گشته گیی رنج میبرم و احساس میکنم که هر روز در چاه عمیق دلزده گی و بیهوده گی  به پیش میروم و روزی در این چاه غرق خواهم شد. میدانم که این سرگشته گی و بیهوده گی تنها مربوط من نیست بلکه به همه نسل من تعلق دارد. ما همه راه گم کرده گانیم. من و نسل من چیزی را گم کرده ایم  که هر گز نمیتوانیم آن را به دست بیاوریم. حالا با هذیان ها و فاژه هایم به خود میخندم که من ادعای چه چیزی را دارم. گاهی احساس خوش زنده بودن در وجودم میمیرد .خواب ها و رویا هایم را از دست میدهم و کارهایم روی دستم میمانند. در این حالت در برج عاج خود مینشینم، یک روز را 24 ساعت میخواهم  و به ریش روشنفکری و روشنگری هم میخندم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 10:1  توسط منیژه باختری  | 

زمستان ۱۳۸۵

زرین چشمانش را باز کرد و نفس بلندی کشید. دستانش را بالا برد و فاژه کشید. چند دقیقه به همان حال باقی ماند. قطرة آب کنج دهنش را با آستین  پاک کرد و شادمانه  از جا برخاست و پنجره را باز کرد. نفس سرد صبح به رویش خورد. موهایش را با دستانش جمع کرد و با قدم های بلند به سوی کاغذها و قلم هایش رفت.

زرین کاغذهای سفید و قلم های رنگه را پیش رویش و رنگ آبی و کاسه آب را در سوی دیگر  گذاشت.کتاب بزرگ چارکنج را آورد و کاغذ سفید را روی آن گذاشت نوک پنسل را امتحان کرد و روی قلم تراش دست کشید. پنسل پاک را بوی کرد واز بوی آن سرمست شد. به فکر افتاد که اول رسم چه را بکشد. دستانش روی کاغذ حرکت کردند. " یک گلدان و یک دسته گل سرخ"

گلدان با گل های سرخ زیبا به نظر می آمدند. زرین با قلم سرخ گل ها را رنگ کرد. رنگ گلدان آبی شد. سرخ و آبی روی کاغذ می خندیدند. زرین گلدان را با احتیاط  گرفت و در یک گوشة اتاق گذاشت. گل های سرخ در گلدان آبی. گل ها تنها به نظر می آمدند. زرین به خنده افتاد. برگ ها در روی کاغذ مانده بودند. برگ ها را سبز رنگ کرد و آنها را به ساقه گل ها چسپاند.

کاغذ را روی کتاب بزرگ چارکنج  گذاشت. در حالی که زبانش را از دهن کشیده و با دندان های خود فشار میداد، ابروانش را بالا انداخت و قلم پنسل را باز هم در روی کاغذ رقصاند. قلم حرکت کرد و زرین را پیش زنی که نشسته بود، برد . زن سرش را روی بازوانش گذاشته بود، موهایش به صورتش ریخته بودند. زن  با  چشمی که نمایان بود به زرین دید. زرین رنگه سیاه را طرف چشمانش برد. زن با یک دست قلم را به عقب زد و با هر دو چشمش به زرین دید و گفت:

- چشمان مرا سیاه نکن.

زرین به فکر می افتد:

- چه رنگ کنم؟

زن دوباره سرش را روی بازوانش گذاشت. این بار موهایش کاملاً روی و چشمانش را  پوشاندند. زرین با پنسل پاک، رنگ سیاه را از موهای زن سترد و با قلم فولادی موهایش راخاکستری کرد. زن سرش را بلند نکرد. زرین خندید. زن با پیراهن لیمویی دراز، روی پوشیده از موهای خاکستری بر زمین نشسته بود. زرین تکانش داد:

- بیا اینجا بنشین.

زن سرش را بلند کرد و از جا بر خاست. اندامش باریک و رسا بود. موهایش را تکان داد. موهای درازش کمر باریکش را در بر گرفتند. این بار با چشمان باز در گوشة اتاق نشست و دست خود را بر روی گل های سرخ کشید. زرین به وحشت افتاد. چشمان زن رنگی نداشتند. زرین قلم سیاه را به طرف چشمان زن برد. با دقت دو دایره کوچک سیاه در سفیدی حفره ها کشید و داخل آن را نیز سیاه کرد. این بار زن چیزی نگفت باز هم سرش را بر زانوانش گذاشت و موهایش را در اطرافش افشاند. زرین گلدان سرخ را در پهلویش گذاشت ویک گل را از ساقه اش جدا کرد و در موهای زن گذاشت.

زرین کاغذ را بر کتاب بزرگ گذاشت. خط کش را گرفت و دو خط راست موازی کشید. به طرف خط ها دید و خط کش را کج کرد در بین دو خط موازی خط های کوچکی را جا داد که دو خط موازی را وصل کردند. بدون کمک خط کش خط های موازی را امتداد داد. جا برای پنج خط وصل دیگر به وجود آمد. زرین خط ها را تکمیل کرد و با رنگ سرخ خطوط زینه را رنگ زد. قلم ها حرکت کردند . زرین زینه سرخ را با احتیاط گرفت و به دیوار تکیه داد.

زرین کاغذ را روی کتاب بزرگ گذاشت. با دایره کش یک دایره بزرگ  رسم کرد. دایره را با یک ریسمان آویزان کرد.رنگ  نسواری بر روی ریسمان و رنگ فیروزه یی بر روی دایره دویدند. زرین ریسمان را با یک دستش محکم گرفت و لبانش را بر جدار دایره چسپانید و  هوای گرم  درونش را به داخل  دایره دمید. دایره بزرگ شد و بزرگ شد. رنگ فیروزه یی دایره کمرنگ و در عوض شفاف وشفاف تر شد.  زرین از زینه سرخ بالا شد یک خشت دیوار را برداشت. روشنی آفتاب به اتاق هجوم آورد و هوای صاف بر رویش خورد. زرین ریسمان دایره را که دیگر پوقانه یی شده بود در جری دیوار جا داد. از زینه پایین شد. زن همچنان سرش را روی بازوانش گذاشته بود.

زرین کاغذ را روی کتاب بزرگ گذاشت. رنگة آبی را گرفت. قلم در روی کاغذ دوید و زرین را نیز با خود  کشانید. قلم و زرین دویدند و دویدند هر دو از نفس افتادند. قلم ایستاد. زرین ایستاد. آبها از روی کاغذ بلند وسرازیر شدند. آبها میخروشیدند. زرین دستش را روی شانة زن گذاشت. زن سرش را بلند نکرد اما زرین با شدت تکانش داد. زن سرش را بلند کرد و به طرف زرین دید. چشمان سیاه زن بزرگ و زیبا مینمودند. چشمان گفتند:

- از من چه میخواهی؟

زرین خندید و شانه هایش را بالا انداخت:

- بیا به آسمان برویم.

صورت زن شگفت. دستانش را برهم زد انگار فرشته یی باشد. چهرة زن شگفت و قهقهه سر داد.

- برویم، ستاره شویم و بدرخشیم.

 آب غلغل مینمود و  خود را با خود هر سو میکشانید. زرین دست زن را گرفت و او را به زینه بالا کرد. دست انداخت و گل های  سرخ را با گلدان آبی  بر زینه گذاشت.

گل ها ترسیده بودند. زرین کتاب بزرگ را در دست گرفت. از کتاب آب می چکید ولی تر نشده بود.

زن با پیراهن لیمویی و موهای افشان چشمانش را باز گرفته بود و از زینه بالا میرفت. گل های سرخ با خانة آبی خود به دنبالش روان بودند. زرین کتاب را با یک دستش گرفته بود با دست دیگر چوب های سرخ زینه را لمس میکرد. زن ریسمان نسواری را از جری دیوار بیرون کرد. جای خشتی که زرین پس کرده بود بزرگ و بزرگتر شد. پوقانة آبی از سوراخ دیوار بر آمد. زن و زرین از ریسمان نسواری رنگ محکم گرفته بودند و بالا میرفتند. آب بالا می آمد و قلم های رنگه، رنگه آبی، پنسل پاک، خط کش، دایره کش، پنسل  و کاسه در روی آن شناور بودند. زن گل ها را بر روی خود مالید. بعد گل ها را یک یک از گلدان گرفت و به پایین پرتاب کرد. گل های سرخ در سینه آسمان موج میخوردند و می رقصیدند. آسمان پر از گل شد. زرین شادمانه میخندید و بازتاب صدای خود را به شکل زمزمه آسمانی میشنید.

زرین نفس کشید و هوای تازه را در سینه فرو برد. تکانی به موهایش داد. در دور دور  آسمان یک پوقانة فیروزه یی را دید که از گوشه هایش اجسامی آویزان بودند. گوشه های لب زرین باز شدند. دندان های سفیدش درخشیدند. زرین دستش را باز کرد،  یک غنچه گل سرخ رقص کنان روی دستانش نشست. 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 10:0  توسط منیژه باختری  | 

 

نمیدانم که این پیشنهادم را به کی بکنم؟ اگر نامه انگلیسی میبود، میگفتم To whom it may concern  به هر حال ترجمه این جمله را بپذیرید.

لطفا در مقابل نماینده گان مردم در جلسه های پارلمان بوتل های آب را نگذارید. چون این بوتل ها پلاستیکی است و به هیچ صورت در حمله و ضد حمله کارآ نیست. اگر بوتل های شیشه یی میبود یک کاری! شما میتوانید بوتل های پیپسی و یا بوتل های شیشه یی شربت ام را که از پاکستان وارد میشود در مقابل آنان بگذارید، تا نماینده گان در مواقع مشاجره و جنگ تن به تن از آنها استفاده کنند. و در عین حال کوشش کنید که مایک هایی را که در مقابل شان گذاشته شده است،نیز خیلی محکم بسته بندی نکنید تا در بعضی مواقع از ان هم استفاده کنند.

اگر فکر میکنید که این وسایل در جنگ تن به تن شکست و پیروزی را تعیین نمیکند، یک یک چوب بازی کریکت را در پهلوی هر کدام بگذارید. این چوب چند خاصیت دارد. یکی میتواند با اندام بلند خود وقتی بالای یک رقیب فرود می آید، عقده گشا باشد و از سوی دیگر خیلی سنگین نیست و به قتل رقیب منجر نمیشود و در نتیجه حمله کننده میتواند برائت حاصل کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 10:4  توسط منیژه باختری  | 

داکتر سپنتا که 15 ماه قبل با به دست آوردن 150 رأی موافق به کرسی وزارت امور خارجه تکیه زد، روز قبل از سوی پارلمان به استیضاح کشانیده شد. به گفته نماینده گان در محلس پارلمان او نتوانست که در  مورد پرسش های نماینده گان پاسخ های قناعت بخش بدهد. مسأله از آنجا آغاز شد که ایران بعد از چندین بار اعلان اخراج مهاجرین افغان به صورت عملی کار اخراج آنان را پی گرفت. این موضوع باعث تنش ها، واکنش هایی بین بزرگان دولت و مردم گردید. ظاهرا این طور به نظر می آید که دولت ایران با اخراج مهاجرین میخواهد بالای رقیبان سیاسی خود که دوستان افغانستان! اند ، فشار وارد کند. به هر ال این موضوع داغ رسانه ها را تشکیل میدهد که من نمیخواهم مکررات را تکرار کنم؛ اما آنچه به پندار من مهم است این است که برکناری داکتر سپنتا از مدت ها قبل سر زبانها بود و طرح و توطئه قبلی برای این امر سازماندهی شده بود. عناصر بنیاد گرا که در دولت، کابینه و پارلمان جا دارند حضور روشنفکران را در کنار آقای کرزی بر نمیتابند. داکتر سپنتا از جمله معدود روشنفکرانی است که در کابینه حضور دارد و تاسف از این است که اکثر کسانی که از او استیضاح میکنند، حتا از سواد درست بهره مند نیستند چه برسد به آن که از روابط سیاسی و بین المللی سر در بیاورند.

بنیاد گرایی در افغانستان ابعاد وسیعی دارد فقط چالش های سیاسی و روابط بین المللی است که از حضور قدرتمند آنان در انظار عامه جلوگیری میکند. هراس دارم از این که یک روز همه ان عناصر که با تغییر لباس به فریب مردم پرداخته اند، چهره های اصلی خود را برملا کنند و به صورت علنی اعلان کنند که ما ... قدرت را به دست داریم!

ببینیم که ستره محکمه در مورد ابهامات این قضیه چه خواهد گفت. اما آنچه در این میان ظاهراً خوب است بیانیه دفتر ریاست جمهوری است که اعلان کرده است که سپنتا تا حل قضیه به کار خویش دوام بدهد.

*

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 10:0  توسط منیژه باختری  | 

خشونت علیه زنان در اشکال گونه گون متبارز میگردد. تفکر و ایدیولوژی پدر سالاری و مرد سالاری آبشخور اصلی خشونت ها در مقابل زنان اند. در بسا موارد این خشونت ها ناخودآگاهانه صورت میگیرد و مردان خود با بی باوری به موضوع مینگرند. چگونه ممکن است که من به خشونتی دست زده باشم؟

به یک نکته هر چند کوچک و بی اهمیت اشاره میکنم. وزارت تحصیلات عالی برای کارمندان خود در هر قسمت شهر موتر های رفت و برگشت را آماده ساخته است. به صورت دقیق نمیدانم که تعداد کارمندان مرد و زن در این وزارت به چه تعداد است؛ اما به هر حال در موتر مکروریان چهارم قسمت زیاد موتر توسط مردان اشغال میگردد و صرف سه چوکی پیشروی موتر برای زنان باقی میماند. در حدود 8 تا 10 خانم که استاد، کارمند و یا کارگر اند، از مکرویان چارم تا به وزارت تحصیلات عالی در بین موتر ایستاده میمانند و در همین جریان با شوخی های آشکار و پنهان و ریشخند و زهر خند مردانی که در عقب نشسته اند، مواجه میگردند. این در حالی است که چند چوکی در عقب موتر خالی باقی میماند. چندین بار از طرف خانم ها به شکل بسیار مؤدبانه خواهش شده است که مردان یک سیت و یا دو سیت دیگر را به خانم ها واگذارند اما کارمندان مرد در این مورد همواره با خشونت و توهین برخورد کرده اند.

زنان در افغانستان خیلی آسیب پذیر اند و کلیشه های عمومی فکری به گونه یی بوده است که زنان با شنیدن چند کلمه عقب نشینی کنند و از حق مسلم خود دفاع نتوانند به دلیل این که به نام زن بی حیا، بی شرم و زبان دراز یاد نگردند. همین حال نوشته های شهرزاد اکبر را به یاد می آورم. او این موضوع را به خوبی تحلیل کرده است. باید سر را میان شانه ها فرو برد، باید خنده ها را خورد، خمیده و شکسته گام گذاشت تا زن خوب و شرمگین به اقتضای جامعة افغانی باشی. تا جسم و ظاهرت به گونه یی باشد که ترحم را جلب کنی و مردان به حمایتت بپردازند.

 میخواهم که حرفی به زبان بیاورم که یکی از خانم ها در موتر میگوید: " همرای شان بی آب میشوی، چپت را بگیر" به طرف همه میبینم. خاموش اند. تنها زرمینه کارمند وزارت اعتراض میکند. اما مردان بسیار به ساده گی میتواند که او را خاموش کنند با حرف های مستهجن و ...

میدانم که روحیه زنان ضعیف تر از آن است که بتوانند حداقل در دفاع از حق خود عقب کسانی چون من و زرمینه بیایستند. اما باید مبارزه کرد.

اصل رویداد شاید به نظر عده یی خیلی کم اهمیت تر از آن باشد که مسأله را طرح کرد، اما نفس موضوع و تفکری که در عقب این واکنش وجود دارد، به نظر من ارزش پرداختن را دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:0  توسط منیژه باختری  | 

کتاب سخت خبر و نرم خبر را میخوانم که یک بار صدایی گوینده تلویزیون از اتاق دیگر به گوشم میرسد که استاد بابری به حیث معین در وزارت تحصیلات عالی مقرر شد. با شنیدن این خبر از جا می جهم. با دو گام بلند به اتاق دیگر میروم و میشنوم که عبدالرحمن اشرف به حیث رییس دانشگاه کابل تعیین شده است. گوینده اضافه میکند که خانم ثریا پیکان و عبدالحی نظیفی به حیث استادان به کار خویش ادامه بدهند. نمیدانم خوش استم و یا خفه. بعد میبینم که برایم هیچ فرقی نمیکند. به گفته مردم احمد میرود محمود میاید محمود میرود احمد می آید.

داکتر نظیفی در مدتی که به حیث سرپرست دانشگاه مقرر شده بود، حتا یک بار به خود زحمت ملاقات با استادان و دانشجویان را نداده بود. صبح وقت در اتاق مفشن کاری خود داخل میشد و بدون سر زدن به دانشکده ها و با خبری از آنان خارج میشد. در حالی که رییس قبلی اشرف غنی احمد زی در مدت کوتاه ریاست دانشگاه توانسته بود حداقل با تعداد زیادی از استادان و دانشجویان معرفی شود و مشکلات شان را بررسی کند.

گویا آقای نظیفی که شب قبل خبر برطرفی خود را شنیده است، متوجه اشتباه خود شده است که امروز در ادیتوریم دانشگاه استادان و دانشجویان را گرد آورده است تا به بهانة بحث پیرامون موضوعات اکادمیک عرض وجود و شخصیت کند.

در مورد خانم ثریا پیکان چیز هایی زیادی نمیدانم. انتقاد در مورد او خیلی زیاد است. گروهی او را به رشوه خواری متهم میکنند، گروهی به عدم لیاقت و سواد و گروهی دیگر به... در مورد خانم ها میخواهم که با دقت داوری کنم. در جامعة ما غالبا خانم های که در رده های بالا قرار میگیرند، مورد اتهامات زیادی واقع میشوند که اکثر آنها عادلانه نیست. اما یا کاش به جای خانم ثریا یکی دیگر از خانم های دانشمند دوباره در این چوکی مینشست. رده های بالا همه توسط مردان اشغال شده اند و همه این پندار را در ذهن دارند که خانم ها کار بیرون از خانه را خوب انجام داده نمیتوانند. ذهنیت مردانه در سرزمین ما متاسفانه چنان حکمفرما است که نمیتوان با چند سخن تغییری در آن آورد. از سویی دیگر اکثر زنان دانش سیاسی ندارند و چون فرصت ها و زمینه ها برای شان مساعد نشده است، از اطمینان نفس و اعتماد بلند برخوردار نیستند و خود را فقط کسی میدانند که به خاطر آرامش دیگران کار کنند و رنج بکشند. زنان چه در خانه و چه در محیط کار خود با خشونت شدید روانی مواجه استند. باور کنید که این وضعیت در دانشگاه کابل هم است. (احساساتی حرف نمیزنم، گپ هایم مستند است)

امروز وقتی در صنف برای دانشجویان خبر تقرر رییس جدید شان را گفتم، هیچ احساسی نشان ندادند. همه مانند من فکر میکردند که تغییر مهره ها هیچ درد کشور را دوا نمیکند.

بدبین نیستم و امید دارم که آقایان اشرف و بابری کاری های محسوس و قابل قبولی را انجام بدهند و مقام رهبری وزرات توجه بیشتری به زنان نشان بدهد.

خبر تازه بود، اما ببخشید که نه به شکل سخت و نه به شکل نرم آن را گفتم. سبک جدید؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:2  توسط منیژه باختری  | 

یکی از مشخصه های مطبوعات غربی برجسته ساختن یک سری از مسایلی است که به نحوی به منافع شان گره میخورند. برجسته ساختن موضوع تنها یک بعد ندارد، چون از سویی دیگر آنها احساسات مردم را تحریک کرده و در میان از آب گل آلود، ماهی فربه خواسته های خود را به دست می آورند. بعد کارکرد های رسانه ها به نحوی میباشد که مردم باید موضوع را فراموش کنند و از دیگر سو  شاید این یکی از مشخصه های روانی انسانها است که برای موضوعی جنجال برپا میکنند و احساسات شریف خود را مجال تبارز میدهند و بعد وقتی رسانه ها به فراموشی موضوع پرداختند، آنان هم فراموش کنند. در این جریان تنها آنچه باقی میماند منفعت خالص برای رسانه ها و گروه هایی است که به بهره برداری پرداخته بودند. این مسایل بار ها و بارها در تیوری های ژورنالیزم مطرح شده است. یوهان گالتونگ و مری روگ تحقیقات وسیعی در زمینه دارند.

چند سال قبل وقتی طیارة کام ایر که از هرات عازم کابل بود، سقوط کرد و یک صد و چند سرنشین آن هلاک گردیدند، جنجال های عظیم مطبوعاتی و برجسته سازی ها آغاز شد. گفته میشد طیاره در جریان پرواز دچار نقص تخنیکی و یا کمبود تیل گردیده بود و چون میدان هوایی بگرام به او اجازه نشست نداد، در همان حوالی سقوط کرد. رسانه های چاپی و الکترونیکی یک هفته یی سر و صدا کردند و به تحریک احساسات مردم پرداختند. بعد این موضوع به فراموشی سپرده شد و حتا معلوم نگردید که قصه جبعه سیاه طیاره به کجا انجامید و راز در چه نهفته بود.

رسانه ها تا زمانی به پوشش خبری میپردازند و خبر را در استمرار میگذارند که منافع خود را به دست بیاورند. گاهی با فروش چند شماره بیشتر و به دست آوردن اعلان های زیادتر هم ارضا میگردند.

ماهی که گذشت، تشویش ها و دغدغه ها همه در مورد اجمل نقشبندی بود. بار اول نیست که طالبان خبرنگاران، شهروندان کشور های دیگر  و کارمندان دولت را به اسارت میگیرند و در بدل رهایی شان خواسته های خود را مطرح میسازند. جوهرة مساله در مورد اجمل این بود که خبرنگار ایتالیایی که اجمل با او بود در بدل رها شدن چند طالب زندانی نزد دولت افغانستان رها گردید. اما اجمل همچنان در اسارت ماند و دولت حاضر به مفاهمه و تبادله نگردید. میگذرم که چه مقدار گفتنی های نگفته و اسرار کشف نشده در بطن این موضوع وجود داشت و تا حال هم چیزی زیادی از راز ها برای مردم گفته نشده است.

حالا رسانه ها مصروف چه کاری اند. چرا به این موضوع نمیپردازند؟ آیا این طور نیست که هر کس کم و بیش منفعتی به دست آورده است. پس امروز سر و صدا مفهومی ندارد.

مردم خیلی فراموشکارند. البته این یک غریزة روانی است نمیتوان آنان را ملامت کرد. اما خاموشی رسانه ها را نمیتوان توجیه کرد.

و یک نکتة کوچک دیگر: راننده یی که در این حادثه در همان آغازین روز ها سر بریده شد، که بود؟

اما چرا در مورد او صحبت شود. آخر او یک راننده بود، خبرنگار نبود شاید هم درسی نخوانده بود، شاید فامیلی نداشت که از او حمایت کنند. اما به یک چیز یقین کنید که او هم انسان بود، حتا مانند اجمل در رگانش خون جریان داشت و حتا مانند اجمل زنده گی و زنده ماندن را دوست داشت. باور میکنید؟

خبرنگاران از زنده گی و مرگ او چرا حماسه نساختند. به خاطری که او یک شهروند معمولی این سرزمین بود. با نبودن او هیچ آبی از آبی تکان نخورد. هیچ اتحادیه صنفی از سرو و صدا در مورد مرگ او اندیشه های خود را بازتاب داده نمیتوانست. هیچ نهادی از نبود او صدمه نمیخورد تا با چال های سیاسی حیثیت کمایی کند. شاید خانمش( اگر خانم داشت) گریسته باشد، شاید مادرش، شاید برادرش، شاید...

اما باور کنید که این اشک ها در مقابل چالش های سیاسی هیچ ارزشی ندارند. هر روز به صد ها نفر در تنش ها میان دولت و طالبان خون میریزند. صد ها فامیل اشک میریزند. چه ارزشی دارند؟ شاید بگویید که چند نشریه عکسش را چاپ کرد و یگان نشریه یی هم قسمتی از صفحه خود را سیاه کردند.

زیاد پر حرفی نمیکنم اما شما خود تان جنجال های اخیر لوی سارنوال را با تلویزیون طلوع به یاد بیاورید. همه خاموش شده اند؛ چون در عقب پرده با هم دست داده اند. اما لطفا ملامت شان نکنید آخر منافع شان به یک آبخور منتهی میشود.

بزرگان و قدرتمداران که تشویشی ندارند. گاهی لنگی با ریش، گاهی نکتایی با دریشی های گران قیمت اروپایی، گاهی پکول و شال. گناهی که ندارند. فقط مد و شیوة پوشیدن لباس خود را تغیر میدهند. چرا باید ملامت شان کرد؟ در جهان امروز چهره تبدیل کردن بزرگترین مد سیاسی است. پس رسانه ها هم باید دنباله رو باشند. میگویید که نباشند؟ اما من و تو آدم های مهمی نیستیم. باید خاموش باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:14  توسط منیژه باختری  | 

 

 

شهرزاد دیگر

چراغ ها را من خاموش می کنم

سرطان  ۱۳۸۵

 

((نوشتن زنان دربارة زنان و برای زنان)) را نمیتوان شعار سیاسیی تلقی کرد که از لحاظ چیستی خود چهر های مردان را سیاه بازتاب بدهد. داستان نویسان زنی که در این راستا مسؤولانه با اندیشه ، پندار و چارچوب از قبل تعیین شده مینویسند، شخصیت محوری داستانها را از مرد به زن انتقال داده اند. در این انتقال که امروز به شکل یک جریان نمودار میگردد، چیز هایی به دست آمده است- من به ویژه روی چیز هایی تأکید میکنم. این چیز ها اگر در لایه های محسوس تغییر عمده وکلی را به وجود نیاورده؛ اما بدون شک درزهایی را پدید آورده است که کلیشه های متعارف ذهن آدم امروزی را از پایه وشالوده سست کرده و دید باژگونه ولی منطقی و عادلانه را نسبت به قضایا به وجود آورده است.

دیدگاه زنانه به آدمیان، اشیاء و در کل به هستی، زنان نویسنده را قدرت بخشیده است که داستان ها و رمان های زن محور بیافرینند. نویسندة زن محور کوشش دارد که به نحوی متفاوت از  مردان بنویسد؛ اما این گفته به این معنا نیست که زنان اصولاً مردان را از دنیا و اندیشه های خود میرانند، زنان در مورد همه پدیده ها از جمله در مورد مردان مینویسند؛ اما با دید زنانه. زمانی ویرجینیا وولف گفته بود که نویسنده میتواند دو جنسی باشد یعنی احساسات هر دو جنس را بدون تعصب ارائه کند؛ اما مثلی که این نظریه امروز رنگ باخته است. در عصر کنونی زنان نویسنده  میخواهند درون خود را آشکار کرده و از خود سانسوری دست بکشند و این باز پرداخت درون طبعاً به گونه متفاوت، باعث آفرینش آثاری میگردد که میتوان آن را دید زنانه به پدیده ها نامید؛  یعنی به تصویر کشیدن دنیایی امروز از دید و دریچه چشم یک زن.

در این راستا باید به طرزی متفاوتی خواند و به طرز متفاوتی نقد کرد. شوالتر توضیح میدهد که : "هدف نقد زن محور به وجود آوردن چارچوب مونث برای تحلیل ادبیات زنان است که به منظور پدید آمدن  الگو های جدید مبتنی بر مطالعة تجربة زنان انجام میپذیرد و نه جرح و تعدیل الگو ها ونظریه های مذکر." (درسنامه و نظریه نقد ادبی ص 342)

بدین ترتیب زنانه نویسی- که در پی شکستاندن نظام های ادبی سنتی و اندیشه های سنتی رایج طرح شده در آثار ادبی است- خلای بزرگی بین امروز و دیروز را به میان آورده است. ارزشنما های موجود توانمندی سنجش این خلا را ندارند، پس باید فکر نو تولید شود و با دید تازه به سوی پدیده ها وروابط انسانی نگریسته شود تا نتیجة لازم به دست آید. نقد فمینیستی امروز از این دیدگاه به بررسی آثار می پردازد.

زنان، امروز در روابط اجتماعی و سیاسی خود را با مردان شریک میدانند؛ آنان با این که نمیتوانند رابطة خود را از آشپزخانه قطع کنند، در تلاش اند که مردان را نیز در آن سهمی بدهند و در عوض همکار آنان در کار هایی اجتماعی و تولیدی شوند. اما آیا این آرمان به واقعیت میپیوندد؟ و همین دغدغه هاست که رمان زن محور را پدید می آورد.

 جوهرة پدیده های ادبی بازتاب واقعیت های اجتماعی، کنش ها و پرداخته های ذهنی انسانها است که با هنر و خلاقیت نویسنده گان گره میخورد. زویا پیرزاد با کتاب های پر ارزش ادبی و فکری در جامعة ادبی ایران ناشناخته نیست. او از مطرح ترین نویسنده گان زن است که برای زنان در مورد زنان مینویسد. زویا پیرزاد در سال 1330در شهر  آبادان کشور ایران به دنیا آمده است. وی در دهة هشتاد بهترین آثار داستانی خود را ارائه کرده است. (( مثل همه عصر ها- چاپ: 1370))، (( یک روز مانده به عید پاک))، ((و طعم گس درخت خرمالو- چاپ 1377)) گزینه داستانهای کوتاه او است و دو رمان به نام های (( چراغ ها را من خاموش میکنم)) و (( عادت میکنیم)) در سالهای 1380 و 1383 به چاپ رسانیده است.  او کتاب هایی چون ((آلیس در سرزمین عجایب)) و (( آوای جهیدن غوک)) را نیز ترجمه کرده است.  

((چراغ ها را من خاموش میکنم)) رمان نخست و موفق او است که جایزه های بهترین رمان سال 1380 پکا (مهرگان ادب)، بهترین رمان سال 1380 بنیاد هوشنگ گلشیری، لوح تقدیر از نخستین دوره جایزه ادبی یلدا( 1380)، و بهترین رمان سال در بیستمین دورة کتاب سال (1383) را نصیب شده است.

نا گفته نباید گذاشت که رمان دومش (( عادت می کنیم)) که یک زنده گی شهری و نمونه  از فرهنگ ایران و به ویژه تهرانی ها - بدون تردید با شخصیت های زنانه- را بازتاب میدهد از هیچ نگاهی نمیتواند با رمان نخست او برابری کند.

زویا پیرزاد در پرداخته های خود در صدد ساختن قهرمان ها نیست او دغدغه های زنان را به تصویر میکشد. این زنان هیج کدام قهرمان نیستند، فقط برای تغییر زنده گی خود می اندیشند  و یا نمی اندیشند؛  تفکری برای تغییر در وضعیت موجود خود دارند و یا ندارند. او در صدد ساختن شخصیت های کاملاً سپید و یا سیاه نیست.

زویا پیرزاد در این رمان با استفاده از تکنیک های جدید، نمونة تازه یی از داستان نویسی را پیشکش کرده و توانسته است که با آمیختن عینیت و ذهنیت و تک گویی های درونی و فلاش بک ها و آمیزش آن با عینیت، با استفاده از نثر ساده، روان و جذاب در چشمة فورانی داستان نویسی ایران نامی برای خود بیابد.

در رمان ((چراغ ها را من خاموش میکنم)) راوی یک زن ارمنیست که وقایع بر محور زنده گی او و ماحولش می چرخد.  زمان در این رمان به روشنی قابل دید نیست- حداقل برای خواننده یی مانند من- اما به استناد طرز لباس پوشیدن و طرح مسایل سیاسی، میتوان مهر زمان پیش از انقلاب اسلامی ایران را بر آن زد.

رمان بر پایه روایت شخص اول پرداخته میشود؛ شخصیت محوری ((کلاریس)) وقایع را در ذهن خود آیینه میکند و تصویر خود را در آن مینگرد. در حقیقت تک گویی های ذهنی  چهرة واقعی او را برای خواننده گان روشن میکند.

در (( چراغ ها را من خاموش میکنم)) هیچ حادثه یی به وقوع نمیپیوندد- که در حقیقت این گونه پرداخت را میتوان ویژه گیی برای  تمام آثار زویا پیرزاد دانست. او آدم های معمولی را با زنده گی های معمولی محور آثار خود قرار میدهد و لحن صادقانه و شکل دید او است که رمانش را برجسته میسازد و یکباره خواننده گان چنان به رمانش هجوم میبرند که به چاپ چهاردهم میرسد.

این رمان پرداختی از زنده گی ارمنی های ایران در شهر آبادان است. در این رمان چندین زن حضور دارند. همه با شخصیت های متفاوت از همدیگر که به طرز  متفاوت از  هم می اندیشند و هر کدام از آنان نماد یکی از صفات و عادات کلیشه یی زنان استند.

برای کلاریس شخصیت اول این رمان زنده گی از آشپزخانه آغاز میگردد، در روجایی های و سپیدی لباس ها دور میزند و درپختن غذا های خوشمزه وصحی برای خانواده اش ختم میشود. اما در این تسلسل زنجیری و روزمرگی که هر روز تکرار میشود کلاریس حس میکند که چیزی کم دارد و در پی شناخت این حلقة گمشدة شخصیت خود میبراید. او وقتی به ذهن خود مراجعه میکند، با وجود خوشبختی ظاهریش خود را دلزده مییابد. سرگشته وحیران میخواهد موقعیت خود را در بین فرزندان و شوهر بی اعتنایش دریابد. شاید امیل شخصیت تازه وارد یگانه کسی است که میتواند او را به حقیقت وجودش رهنمایی کند. او احساس خود را نسبت به امیل نمیتواند شناسایی کند. کلاریس ناخود آگاهش را  که به او  حقیقت  تمایل به امیل را بازگو میکند، سرکوب میکند و در ضمن حوادث قسمی جریان مییابد که کلاریس در مییابد که امیل او را عاشقانه دوست ندارد و او را به عنوان یک دوست خوب می پذیرد. کلاریس از بی تفاوتی آرتوش شوهرش ناراحت است. این ناراحتی در روان او ریشة عمیق دارد. آرتوش در گیر مسایل سیاسی و یا حداقل بحث و صحبت در این زمینه است اما کلاریس این را بر نمیتابد. برای او دنیا در آشپزخانه اش -که شباهت به آشپزخانه، هنزل و گریتل دارد- ختم میشود. زویا پیرزاد در واقع این را میخواهد بگوید که اگر آرتوش همسرش را جدی بگیرد و افکار خود را با او در میان بگذارد، کلاریس نیز میتواند با او همنوایی کند، اما به هیچ گرفتن کلاریس -به خاطر زن بودن- در مسایل سیاسی و اجتماعی از جانب آرتوش است که خشم کلاریس را بر می انگیزد.

"پرده را کشیدم و دوباره رفتم کنار آرتوش نشستم.(( سیمونیان. می شناسی؟)) روزنامه گفت ((امیل سیمونیان؟)) از زیر یکی از تشکچه های راحتی لنگه جوراب چرکی را کشیدم. مال آرمن بود. ((اسم کوچکش را نمی دانم.)) بعد یادم افتاد که ((شاید هم خودش باشد. اسم دخترش امیلی است.)) روزنامه ورق خورد. (( از مسجد سلیمان منتقل شده قسمت ما. زنش مرده. با مادر و دخترش زندگی میکند. بعد از گارنیک چشممان به این یکی روشن.)) به روزنامه نگاه کردم، منتظر که حرفش را ادامه بدهد.

خبری که نشد لنگه جوراب به دست رفتم توی راحتی چرم سبز، کنار پنجره نشستم. چند لحظه بعد به صدای یکنواخت کولر ها گوش دادم..."ص 23

"حس کردم در جایی که هیچ انتظار نداشتم ناگهان آینه ای جلویم گذاشته اند و من توی آینه دارم به خود نگاه می کنم و خود توی آینه هیچ شبیه خودی که من فکر میکردم نیست." ص 190

" شب توی رختخواب به آرتوش گفتم(( انگار همه ی عمر از آدم ها انتقام می گرفته.)) جواب که نداد سر چرخاندم و نگاهش کردم. خواب بود. چراغ خواب را خاموش کردم و به صدای یکنواخت کولر ها گوش دادم." ص 116

 کلاریس، شخصیت نا سالم  خواهرش الیس را نیز دوست ندارد و با این که نمیخواهد که او را برنجاند اما تحملش را  هر روزه در خانه خود ندارد. در حقیقت کلاریس نمیخواهد هیچ کسی را از خود خفه بسازد و همواره میخواهد اعمال خود را توضیح بدهد؛ اما من درون او با این عمل موافق نیست؛ میخواهد مبارزه کند، نمیتواند. پرسش دایمی او از درون خودش این است: چرا توضیح میدهم. کلاریس نمیتواند با خود صادق باشد، بناً همه احساسات خود را در تاریکی میگذارد و حتا جملة رمزی (( چراغها را من خاموش میکنم)) که دو بار در متن رمان تکرار شده است، نمادی است برای این که زنان در تاریکی شب با شوهران خود وظایف زناشوهری را انجام میدهند، تا سرپوشی بر جسم و روان خود گذاشته به اخفای احساسات خود بپردازند. از سویی دیگر این افاده بیانگر تاکیدی است که کلاریس برای عرض وجود خود میکند. او با گفتن چراغ ها را من خاموش میکنم نقطه یی بر پایان روز خود گذاشته و از احساس ((بودن)) خود  در جریان زنده گی مطمین میشود.

او به آرتوش که زنده گی را با او با عشق آغاز کرده بود می اندیشد. کلاریس حتا متوجه نشده است که چگونه این احساس در وجودش مرده است. از دیدگاه کلاریس شاید یگانه زنی که خوشبخت و کامل است، خانم نوراللهی است. بعد از کلاریس  خانم نوراللهی با شخصیت خود بر رمان سایه می افگند. او خانم استثنایی است که در تلاش  بهبود زنده گی زنان و سهیم ساختن آنان در جریان های زنده روز است. او بدون هیچ طمع و خواستی برای زنان سخنرانی میکند و برای زنانی که درگیر روزمره گی استند، از چیز هایی دیگر سخن میگوید.

"خانم نوراللهی زن لایقی بود. می دانستم شوهر دارد و سه بچه. مثل خود من. با این حال هم کار میکرد و هم فعالیت اجتماعی داشت. من غیر از کار خانه چه می کردم؟ جواب سلام سر پیشخدمت را دادم و فکر کردم ((خانم نوراللهی زن لایقی ست.))" ص78

"گفت می خواهد از زنان ارمنی دعوت کند در جلسه های انجمن شان شرکت کنند. گفت ((مشکلات زن ها به همه ی زنها مربوط میشود، مسلمان و ارمنی ندارد.)) گفت (( زن ها باید دست به دست بدهند و مشکلاتشان را حل کنند. باید به هم یاد بدهند، باید از هم یاد بگیرند.)) مثل سخنرانی اش حرف می زد.

توی خیابان داشتیم خداحافظی میکردیم که یادم آمد بپرسم (( آمده بودید مراسم 24 آوریل؟)) گفت آمده بود و با تعجب که پرسیدم ((چرا؟)) با تعجب گفت (( چرا که نه؟ فاجعه فاجعه ست، مسلمان و ارمنی ندارد.))..."ص 198

خانم المیرا سیمونیان-مادر امیل- شاهزادة ثروت گم کرده با چهرة نیمه افسانوی خود نیمه قهرمان دیگری است. پیوند زنده گی او به هندوستان شاید هم نمادی برای این چهره مغرور و خودخواه که در خوابهای خود زنده گی میکند، باشد- هندوستان در آثار داستانی دیگر داستانویسان نیز نمادی برای ثروت و افسانه است. المیرا سیمونیان با قد پست خود ارادة بلندی دارد و با غرور بر پسر ونوه اش حکم میراند و بیرون آمدن آنان را از حیطة قدرت خود بر نمیتابد.  المیرا از ازدواج اول پسرش راضی نبوده و حتا قراینی به صورت غیر مستقیم دخالت او را در مرگ خانم پسرش نشان میدهد. او قرار ازدواج دوم پسرش را با ویولت برهم میزند. وی در دنیای کهنه و پوسیدة خاطرات زنده گی میکند و نمیتواند پیوندی با نسل جوان داشته باشد، دقیقاً برعکس کلاریس که شدیداً میخواهد با نسل نو –فرزندانش آرمن، آرسینه و آرمینه و دوستان شان امیلی و دیگران-  تفاهم و روابط صمیمانه داشته باشد. به این دلیل وقتی به کلاریس میگوید که در تو چهرة جوانی خود را میبینم، او را به تعجب وامیدارد.

" با زن های دیگر فرق داری. به چیز هایی توجه میکنی که دیگران توجه نمی کنند. چیز هایی برایت مهم ست که برای زن های دیگر نیست. درست مثل خودم، مثل جوانی هایم شاید." ص 181

المیرا سیمونیان نمونه یی از زن هوشیار و کاردانی است که خود را می شناسد، او فیلسوفانه به زنده گی مینگرد و از پوچی زنده گی دلزده است از اینرو با همه جدال دارد.

" از وقتی که خودم را شناختم فقط تحمل کردم. اول برای پدرم، بعد شوهرم، حالا پسر و نوه ام. هیچ وقت کاری را که دوست داشتم بکنم نکردم." ص 182

کلاریس از دروغپردازی های مادر و خواهر خود دلزده است.  آلیس، خواهر کلاریس زنی در جستجوی شوهر، شکمبو، از خود راضی، خودخواه و ساده لوح است. که با زخم زبان به خواهرش میتازد. او بدون یک مرد زنده گی خود را هیچ می انگارد و چنان چه در آخر رمان دیده میشود او واقعاً بعد از این که با یوپ هانسن مرد هالندی قرار ازدواج میگذارد، به اندیشیدن سالم آغاز میکند. سیمای آلیس نمادی از یک زن بی هدف و بی اندیشه است که دنیا را سهل انگارانه مینگرد و نمیتواند به عمق قضایا برسد.

 " آلیس از کیف حصیر بزرگش شکلات چهارگوشی درآورد وزرورق دورش را باز کرد. شکلات را انداخت توی دهان، زرورق را پرت کرد روی میز آشپزخانه و با لپ باد کرده گفت: (( نگین انگشتر زمرد بود؟ حتماً از هند آورده."ص 41

"خواهرم هفت قلم آرایش کرده، در همان نیم ساعت اول گزارش کاملی از محاسن اخلاقی و تحصیلات و موقعیت اجتماعی خودش میداد. در مورد همه چیز از آشپزی و خانه داری گرفته تا سیاست و اقتصاد جهانی اظهار نظر می کرد. بعد از خواستگاری های متعدد و البته خیالی اش میگفت که تقاضایشان رد شده بود و سر آخر دربارة سفر انگلستانش حرف میزد. " ص 96

مادر کلاریس خانم آرشالوس وسکانیان زن بیوه سالخورده، وسواسی اما سرحال است که همان قدر که مشکلات و روانپریشی های آلیس را درک میکند از جهان کلاریس دور است.

نینا دوست سهل انگار کلاریس اهمیتی به ظواهر زنده گی قایل نیست. او معتقد است که همپذیری و درک متقابل در زنده گی زناشوهری اهمیت بیشتری از پختن غذا های خوشمزه و سفید نمودن روجایی ها دارد. او نقطة مقابل کلاریس است و کلاریس در بسا موارد از او نیز دلزده میشود، اما در هر حال دوستان خوبی محسوب میگردند. نینا کاری به عقاید سیاسی شوهرش ندارد. او در این مورد به مرد ها می خندد و از دیدگاه او مردان با این که می کوشند اما نمیتوانند که تغییری در وضع موجود بیاورند و حتا به حال خود مفید باشند. برای او زنده گی یک لحظه خوش و در عین حال مسخره یی است که ارزش جدی گرفتن را ندارد. برعکس آن چه کلاریس می اندیشد.

" از من می شنوی جفتشان مزخرف  می گویند. ولی  من همیشه به گارنیک می گویم عزیزم حق با توست. تو هم باید به آرتوش بگویی البته حق با توست.)) غش غش خندید، جرعه ای قهوه خورد و تکیه داد به پشتی صندلی. ((مردها فکر می کنند اگر از سیاست حرف نزنند مرد مرد نیستند." ص 22

کلاریس از سیاست فرار میکند و نمی خواهد که آرتوش نیز دستی بر آن داشته باشد. اما آرتوش به او توجهی نمیکند. بی توجهی آرتوش سبب دلزده گی بیشتر کلاریس از بحث های سیاسی میگردد. یقیناً اگر آرتوش وجود کلاریس را جدی بگیرد، وی به طرز متفاوتی خواهد اندیشید. پس سیاست بازی نمادی از وجود مردانه- آرتوش- است، که زنانه گی-کلاریس- را در ذات خود نمی پذیرد. دگردیسیی که در آن کلاریس موقف خود را شناسایی کرده نمیتواند،کلیشه یی است که امروز باید بشکند- یعنی دغدغه یی که زویا پیرزاد طرح میکند و داوری را برای خواننده گان میگذارد.

با خواندن این رمان سایه مه آلود از رمان بزرگ دیگری نیز بر ذهنم خیمه میزند. نزدیکی شخصیت های محوری،  افکار درونی آنان و خوشبینی در قبال سیاست ویژه روشنفکران ایران قبل از انقلاب اسلامی در رمان زویا پیرزاد، رمان ((سووشون)) اثر گران ارج سیمن دانشور را تعقیب میکند. نزدیکی و مشابهت کلاریس با زری قهرمان زن در سووشون ، آرتوش با یوسف قهرمان مرد سووشون، آرمن با خسرو، دو قلو های زری با دو قلو های کلاریس، دغدغه های زری و کلاریس هنگامی که در پی شناخت هویت مستقل خود استند و هراسی که هر دویشان از بر افتیدن خوشبختی خانواده های شان دارند، و جهانبینی کلیشه یی آنان-زنان- از زنده گی (زری باغ پر از درخت و گل خود را دنیای خود میخواند و کلاریس آشپزخانه و عمارت نه چندان جدید خود را دنیای خود میداند)، تاثیر پذیری ناخودآگاهی است که زویا پیرزاد از سیمین دانشور داشته است و  تشابهات این چنینی در شخصیت ها و اندیشه های طرح شده در هر دو رمان است که چنین تصوری را پدید می آورد. البته بحث در این زمینه مستلزم تحقیق جداگانه است.

 

رویکرد ها:

1- زویا پیرزاد، چراغ ها را من خاموش میکنم، نشر مرکز، چاپ نهم، تهران، 1383

2-کیت گرین، جیل لبیهان، درسنامه ونظریه نقد ادبی، ویراستار: دکتر حسین پاینده، نشر روزگار، تهران 1383

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:59  توسط منیژه باختری  | 

 

سوم ماه می مصادف است به روز بین المللی آزادی رسانه ها. امروز نهاد های خبرنگاری افغانستان  در هوتل انترکانتینتال شهر کابل به تجلیل از این روز میپردازند. سه روز قبل کارت اشتراک همایش به دستم رسید. فکر میکردم که حتما شرکت میکنم، اما بعد دلم نخواست شرکت کنم. در این اواخر از هر تجلیلی دلزده میشوم. توقعی ندارم که همه با من هم نظر باشند اما شاید در خاکی ترین قسمت این کرة خاکی کسی باشد که با من همنوا باشد. و همین برایم کافی است. چون حضور یک همدل هم میتواند به حقیقتی مرا برساند که من آدم غیر متعارف نیستم.

همین حالا مقابل کمپیوترم نشسته ام و خیلی هم شادمان ام که در مراسم کلیشه یی به اصطلاح تجلیل نرفته ام.

چقدر این همایش ها و گردهمایی ها شبیه هم اند! چند نفر تیکه دار نهاد های بین المللی، چند نفر تیکه دار رسانه ها، چند نفر تیکه دار دولتی و ... یادم نرود که از سیاهی لشکر هم نام ببرم. سیاه لشکر که در هر همایش حضور دارند. بلی بدون حضور آنان که نمیتوان سخنرانی کرد. (( همین حالا یادم آمد که ماه قبل از طرف چند نهاد جامعه مدنی برنامه یی(به گل روی دوستان مشخص نمیکنم) در هوتل ستاره برگزار شد. گرداننده گی این برنامه را به دلیل خواهش یک دوست من به عهده داشتم. قرار بود برنامه ساعت 9 آغاز شود. تا ساعت 11 همه منتظر سیاهی لشکر بودیم تا سخنرانان سخن های با مفهوم بزرگ خود را نثار شان کنند. باور کنید که فقط ساعت 30-11 بود که تک تک کسانی آمدند. به هر حال چون چاره یی نبود،  ما نام سیاهی لشکر را بر آنان گذاشتیم و برنامه را آغاز کردیم. تا اخیر برنامه به خود لعنت فرستادم که چرا بی جهت ساعت درسی خود را در دانشگاه حرام کردم-  غرض من از این یادآوری تنها برجسته سازی نقش بزرگ سیاهی لشکر برای شنیدن سخنرانی ها و تایید احساسات بزرگ وطنی ما است.))

به هر حال میخواهم این را هم اعتراف کنم تا وجدانم را راحت کنم که شرکت نکردن من کمی هم بددلی من در مقابل چند نفر است. {یعنی یک کمی تصیفه حساب های شخصی است}

خدایا این وجدان را به چشم سر ندیده ام، اما او چرا مرا همیشه تعقیب میکند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:58  توسط منیژه باختری  | 

دوستان ستوده،

راز خیلی مهمی نیست: به پندار خود من هم داستانهایی! مینویسم و این بار اول است که با نشر آن به جرم خویش اعتراف میکنم. این داستان را سال قبل نوشته ام.

 

نمرة پنجم

آمنه چادر سرش را جا به جا میکند و با دستانش گره آن را زیر گلویش محکمتر میسازد. چوکی، زیر پاهایش سخت مینماید. خود را روی آن جا به جا میسازد. صدای ژیرژیر به گوشش می آید. به پایین میبیند. بر روی زمین کاه ریخته شده است. زنی که در پهلویش نشسته خود را بی خیال رها کرده  و با پاهای دور از هم، تنبان سفید چرک سوخته خود را تکان میدهد و با دست دیگر چادری نو آبی رنگش را تاب میدهد. آمنه دستش را به شکمش میکشد. درشتی شکم خود را احساس میکند. دستانش نیز درشت است.  " ان شاء الله حتماً این دفعه، است"

جبار خندید و دندان های بزرگش را نشان داد. آمنه با محبت و اندکی شرمساری نگاهش کرد " اگر نباشد، حتماً ماه دیگر میشود"

دندان ها این بار خود را پنهان کردند. لبان جبار جمع شدند و صدای چیغ مانندی از گلویش خارج میشد" چرا نباشه؟ من مرد نیستم. گپ زدنت را نمیفهمی؟" دندان ها، باز خود را نشان دادند.

 آمنه با رنگ پریده دهان خود را کج کرد " ها حتماً است".

سرش گیچ رفت. " نوبتت چندم است؟" صدای نازک و دلخراش زن پهلویی او را سراسیمه میسازد. "هفتم". زن چادری آبی پیروزمندانه میخندد." من پنجم استم" مشت خود را باز میکند و ورق مچاله شده چارکنج را به آمنه نشان میدهد. "پنجم است نی؟"

 آمنه ابروانش را بالا میبرد " ها پنجم است" .

 اتاق کوچک است. شش زن را به سختی در خود جا داده است. در یک طرف میز، فرسوده قرار دارد. روی میز یک بسته کاغذ و چند پیچکاری با یک آلة فشار است. گوشه دیگر چپرکت فلزی گذاشته شده است. زنان همه نزدیک هم نشسته  و شانه های خود را به  هم میفشارند.

زن پیشکار داکتر روی یک کنده چوب نشسته  و هر چند لحظه بعد صدای دندان هایش را میکشد. " حتماً نان چاشت در بین دندان هایش باقی مانده است". آمنه فکر میکند  و به طرف همه میبیند. زن چادری پوش، دختر کاوبای پوش، زنی دستمال به سر و دخترکی زیبا .

"در این خنک داکتر یک بخاری هم نمیماند" پیشکار داکتر که زن نحیف و لاغری است به طرف همه می خندد و اتاق را ورانداز میکند. " خودش چاق است خنک نمیخورد".

 زنان به طرفش می بینند، هیچ کس چیزی نمیگوید. زن پیشکار با بزرگنمایی نمره ها را در دست خود بالا و پایین میکند. به طرف دخترک میبند " نوبت تو در آخر است، داکتر کورتاژها را در آخر میگیرد" دخترک به طرف زن میبیند. آمنه چشمانش را به طرف دخترک دور میدهد" دختر است یا زن؟" دخترک دستانش را حنا بسته و چوری های طلا در دست دارد. انگشتری های دستش جلا میدهند. دخترک دستان زن پهلویی خود را محکم گرفته است. دختر کاوبای پوش با اشاره چشم و ابرو نشان میدهد که با دخترک یکجا است. " خدا زده اش، دفعه سوم است که نقصان میکند"

دخترک با چشمان گرد فقط پیش رویش را میبیند. آمنه میلرزد. دستان حنا بستة دخترک دستان زن دستمال به سر را میفشرد. " دخترک دستان خود را پیش می آورد. معلم بر دستانش چوب میزند. کارخانه گی نیمه تمامش بر روی میز خودنمایی میکند. دخترک پیش رویش را میبیند وچشمانش از ترس گرد شده اند. دستان حنا بسته دخترک باز میشوند. دستان خود را  پیش میبرد. اما چوب به دستانش نمیخورد. به فرقش میخورد. چوب، او را ذره ذره میکند. دخترک گرد گرد میگردد. به هوا بلند میشود ".

دخترک به طرف دختر کاوبای پوش میبیند. چشمانش گرد شده اند. زن دستمال به سر، دستان حنا بستة دخترک را  لمس میکند. آمنه به ابروانش دست میزند و درشتی آن را در زیر دست خود احساس میکند. سر ش گیچ میرود و مطمین میشود" اگر چیزی نمیبود سرم گیچ نمیرفت" دخترک  به زیر دامنش میزند. دستانش تر میشوند. در گوش زن دستمال به سر چیزی میگوید. زن با پریشانی از جا بر میخیزد. دختر کاوبای پوش با تمسخر شانه هایش ر بالا می اندازد." کار خانه سرش نیست. نمی گذاریم که در آب گرم و سرد دست بزند. بلا زده اش".

 زن پیشکار با چهرة فیلسوفانه می گوید " کار خداست. در کار خدا غرض نگیرید که قهر خدا میشود"

دروازه باز میشود. " آمدم. زیاد مریض داریم؟"

پیشکار به عجله از جا بر میخیزد. داکتر تن فربهش را روی چوکی می اندازد. خسته و مضطرب مینماید" من امروز فقط چار، پنج مریض را میبینم". رویش را دور میدهد " شما بودید که هر دقیقه زنگ میزدید؟"

 دختر کاوبای پوش میگوید" بلی داکتر صاحب باز دل برادرم را خون کرد"

زن دستمال به سر مینالد " از دیروز تا حال خونریزی کرده است، داکتر صاحب قربانت شوم زود غمش را بخور"

 داکتر، اندام چاق خود را تکان میدهد. لبانش به هم چسپیده اند. آمنه به طرف لبانش میبیند.

" لبهایش سرش شده اند".

 " نوبت اول از کیست" پیشکار میخندد و دندان های کرم خورده اش را نشان میدهد" خیر است اول نمرة پنجم را ببین، پسان می آیند" نمره ها را در دستش میفشارد و چشمانش برق میزند.

زن چادری به سر از جا بر میخیزد. چوکی غژ غژ میکند. آمنه به طرف کاه های ریخته شده بر زمین میبیند.

 " عکس هایت را آوردی؟"

 " تا حال سه دفعه عکس گرفته ام"

 " در عکس هایت هیچ چیز دیده نمیشود، رحم ات سالم است، هیچ مشکل نداری، باید حمل بگیری" زن عاجزانه میخندند و چادریش را بر سرش جا به جا میکند. زن من  من میکند و به یاد می آورد " مشکل در مرد ها نیست تا حال دیدی که مرد ها خود را تداوی کنند و پیش داکتر بروند".

این بار لبان داکتر از هم باز می شوند و حفرة دهنش نمایان میشود" چتیات. بگو که پیش یک داکتر برود"

زن پیشکار فیلسوفانه سر تکان میدهد" موادش را در یک قوطی بگیر و در لابرار ببر"

داکتر  صدای خفه میکشد " لابراتوار".

زن پیشکار میخندد" خو، همو".

دخترک چوری به دست مضطربانه به داکتر و زن چادری پوش میبیند. دختر کاوبای پوش ساجقی را پوست میکند و به دهان می اندازد. پوقانة بزرگ سفید به نوک بینی اش میخورد. ترق و ترق... بعد موبایل را به گوش میگیرد" نی هنوز خلاص نشده است، دختر شاهزاده صد نوکر دارد، از تمام کارها ماندم". ساجق را پوقانه میکند" سه ماه دیگر برایش وقت بده، زن مریضی به دردت نمیخورد". خنده میکند. بدنش تکان میخورد. آمنه میلرزد.

داکتر بر کاغذ چیزی مینویسد و به دست زن چادری پوش میدهد. زن چادری آبی نوش را تکان میدهد و روبندش را می اندازد و با گام های لرزان به طرف دروازه میرود. کاغذک چارکنج مچاله شده با نمرة پنچ در زمین سر معلق میگردد.

زن پیشکار دندان های خود را می لیسد" نمرة 6".

آمنه از جا بر میخیزد و در مقابل داکتر مینشیند." 40 روز است که مریض نشده ام"

 داکتر لبان چسپیدة خود را باز میکند" بسیار وارخطا استی؟ دو ماه که تیر شده بود باز می آمدی، برایت یک معاینه میدهم، چند اولاد داری؟"

 دهان آمنه خشک است. " چارماه از عروسی ام میگذرد" کاغذ را میگیرد  نمرة پنج را زیر پا میکند و به راه می افتد. بوتلک شیشه یی را به مردی که در عقب شیشه لابراتوار ایستاده است، میدهد. با نگاه های شرم زده در مقابل دروازه نیمه باز می ایستد.

" باز هم باید دوا بخرم. دارایی ام دوا شد و تو خوردی. مگر عیبت گم نشد".  مرد، پیراهن تنبان کریمی به تن دارد. واسکت نسواری با جیب های گشاد، شکم بزرگش را پوشانده است. آمنه به زن همراهش مینگرد. زن چادری آبی نو به سر دارد. تنبان سفید چرک سوخته اش نمایان است. بغبغبویی از زیر چادری بلند است.

 آمنه می اندیشد" گریه میکند و یا گپ میزند"

 مرد و زن دور میشوند. آمنه امتداد راه آنان را مینگرد.

" معاینه شما تمام شده است" خط نگاه آمنه میشکند. میبیند که لب های جبار باز شده و دندان های بزرگش معلوم میشوند " گفته بودم که است..." جبار بروتهایش را تاب میدهد.

دخترک روی چپرکت افتاده  و ناله میکند. رنگ زن دستمال به سر کبود شده است. زن پیشکار سرش را پیش کرده و دید میزند. دختر کاوبای پوش به تندی ساجق میجود. دخترک با دستان خود موهایش را کش میکند وچوری های زردش شرنگ شرنگ میکنند.

" معاینه من..." آمنه چادرش را محکمتر گره میزند. زن پیشکار با عصبانیت رویش را میگرداند" صبر نداری ها..."

آمنه به دیوار تکیه میدهد. سرش گیچ میرود. چشمانش را تنگ میکند. در این حالت رویش چین میخورد و ده سال به پیش میرود. آمنه میبیند " دخترک گرد گرد و  ذره ذره شده است. معلم با پیشانی ترش و چشم های ترسناک چوب های ضخیم را به دستانش میزند. خون از دستانش جاریست. چشم های معلم سرخ استند"

 آمنه بر چوکی می نشیند. روی زمین کاه های بیشتری فرو میریزند. آمنه در نرمی چوکی فرو میرود.

 زنان سر و صدا دارند. پیشکار نمی گذارد که به داخل بیایند" امروز داکتر صاحب کورتاژ دارد و زود هم به خانه میرود. فردا بیایید". آمنه در صدا ها گم میشود" از راه دور آمده ایم." آمنه نمی داند که صدای چند زن را میشنود.  همه شبیه هم اند. فقط رنگ ها از هم متفاوت استند. چادری های آبی، فولادی، و نخودی... " آمنه چشمانش را می بندد. " اصلاً آنان همه یکی استند، فقط رنگ های شان فرق دارند" آمنه بر روی شکمش دست می کشد. جبار در بیرون معاینه خانه انتظار می کشد و به بازوانش دست میکشد. داکتر دستانش را می شوید.

درد در دل آمنه می پیچد. داکتر معاینه را از نظر می گذراند. " ها است،  درد نداری؟" " درد در دل آمنه می رقصد. جواب میدهد"نی" کسی در درونش جواب میدهد" درد میکشدم"

"این دوا ها برای تقویه است، ماه یکبار به معاینه بیا"

 آمنه پول را روی میز میگذارد. دخترک ناله نمیکند. چشمانش را بسته است. زن دستمال به سر قد راست میکند" دخترم را به خانة خودم میبرم" دختر کاوبای پوش پوزخند میزند و ساجق را به طرف دیگر دهانش میبرد.

جبار در بیرون قدم میزند. کرتی چسپش بازوان بزرگش را نمایان ساخته است. جبار به بروت هایش دست میزند و قدم هایش استوارتر میگردند. آمنه سوی جبار میخندد. جبار دندان های بزرگش را نشان میدهد. آمنه از پشت جبار روان است. صدا ها به هم می آمیزند. ناله، گریه، ترق ترق ساجق، شیون، خنده...

دخترک در اغماء است. داکتر پولش را می شمارد. دخترکاوبای پوش در موبایل گپ میزند. صدای زن چادر پوش خفه شده است. چادری های آبی، فولادی و نخودی کوشش دارند که تا داخل اتاق معاینه شوند. نمره پنجم زیر پاها مچاله شده است.

آمنه بر زمین نشسته است. دندان ها به طرفش دهن کجی دارند. درد خود را به در و دیوار شکمش میزند. مایع تلخ زرد رنگ از دهانش فواره میکند. جبار به پیش میرود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 13:30  توسط منیژه باختری  | 

 

سرویس خبری روز پنجشنبه ساعت شش تلویزیون طلوع گزارش داد که پولیس در نزدیکی مسجد پل خشتی مردی را که مواد منفجره با خود داشت، با ضرب گلوله به هلاکت رساند و شخص همراه با او را دستگیر کرد. سپس چند کلیپ و واکس پاپ مربوط همین حادثه را نیز به نشر رسانید. در سرویس خبری ساعت هفت تلویزیون ملی بعد از این که حداقل 10 خبر طولانی از ملاقات ها و همچنین چیزی هایی که بیشتر شان ارزش خبری نیز نداشت، نشر شد، گوینده با چهره بسیار جدی گفت: بیننده گان عزیز رادیو تلویزیون ملی توجه کنید به خبر تازه یی که همین اکنون رسیده است:...............

بعد هم همین خبر ساعت شش تلویزیون طلوع را ارائه کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:6  توسط منیژه باختری  | 

 

این دو روز پی در پی یادآور تلخترین خاطره ها برای مردم ما استند. اما باید به تجلیل حد اقل یک از این دو به مقتضای سیاست جاری روز پرداخت. نمیدانم دیروز که مجاهدین عزیز بر سکوی افتخار تکیه داده و به رسم گذشت مضحک اردوی ملی مینگریستند، چه احساسی داشتند؟ شاید هم هنگامی که بر ویرانه های چهار طرف میدیدند، احساس غرور میکردند که این هم از کارنامه های ما است.

به هر حال من فکر میکنم که هرگاه جشن و تجلیل با احساس مردم همراه نباشد و مردم از سر شوق و اشتیاق به برگزاری آن نپردازند و  جشن تنها جنبه نمایشی داشته باشد، یک مضحکه خواهد بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 10:49  توسط منیژه باختری  | 

تازه ترین دستاورد رسانه ها و خبرنگاران جدا سازی رادیو تلویزیون ملی از پیکر وزارت اطلاعات و فرهنگ است. پارلمان در جلسه دیروزی خود این طرح را به اتفاق آرا به تصویب رسانید.

اما بگذاریید برای نجیب روشن یک بار دیگر تهنیت عرض کنم. این دستاورد در حقیقت نتیجة تلاش های مستمر او درجریان دو سال قبل است. در ضمن میخواهم به نقش مثبت آقای محقق نیز در تصویب این ماده اشاره کنم. او در چند ماه اخیر ملاقات هایی با نماینده گان نهاد های رسانه یی داشت و در برنامه های آنان شرکت میکرد.

اتحادیة ملی ژورنالیستان در این راستا تلاش های مستمر و پیگیر داشت و در متن پیشنهادی خود این موضوع را در سرخط قرار داده بود.

حالا باید دید که مسؤولان این نهاد کدام سیاست رسانه یی را برای دنبال کردن اهداف و عملکرد های خود در پیش میگیرند. اگر همین افراد و همین شیوة کاری بر این نهاد مسلط باشند، همان آش خواهد بود و همان کاسه!

چقدر دلم میخواهد که روشن دوباره برگردد و وضعیت به هم ریخته یی آن تلویزیون را سر و سامان بدهد.

همین حالا چهرة جناب وزیر اطلاعات و فرهنگ را در نظر خود مجسم میکنم که از این خبر چقدر ناراحت شده باشد. ماه قبل جناب شان در یک بیانیة تلویزیونی در ارتباط به گزارش کاری خود همه کارکرد های روشن را به خود اختصاص داد و به جز صحبت در مورد کار ها و دستاورد های روشن در تلویزیون حرفی دیگر برای گفتن نداشت، البته با کتمان نام او.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 9:21  توسط منیژه باختری  | 

مقاله زیبا و جالبی در شماره سی و پنجم هفته نامه گنج به نام (جنسیت، مسأله کاملاً متنی و مردانه) به چاپ رسیده است. وقتی در جامعه سنتی و مرد سالار افغانستان به چنین نبشته هایی بر میخورم  که از پندار یک مرد تراوش کرده اند،احساس مسرت میکنم. محمد یعقوب یسنا نویسنده این مقاله روی موضوعات اساسی و محوریی که در فمینیزم مطرح گردیده اند، اشاره کرده است.

فمینیسم، آثار فمینیستی و نقد فمینیستی در افغانستان ناشناخته است و متاسفانه نویسنده گان و روشنفکران ما هم لزومی برای طرح این مباحث ندیده اند. لایه های سنتی در کشور ما آن چنان ضخیم استند و ریشه در افکار عامه دارند که شکستاندن آنان به سالهای دراز نیاز دارد. شاید به گمان عده یی، در کشوری که هنوز حقوق اساسی و بنیادین برای زنان داده نشده و همواره به حیث جنس درجه دوم و حاشیه یی شناخته شده اند، طرح این مباحث به علاوه از این که منفعتی را به بار نمی آورد، حساسیت هایی را هم بر انگیزد، اما به پندار من امروز بیشتر از هر موضوع دیگری باید به گفتمان واقعیت و حقیقت زنده گی زنان پرداخت تا بتوان تابو ها و کلیشه های ذهنی از قبل پرداخته شده و به دور از واقعیت را شکستاند.

از گفتمان زنده گی زنان و دشواریهایی که در برابر آنان قرار دارد، در دوره های گوناگون حیات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی تاریخ مان بهره برداری های سیاسی و اقتصادی زیادی صورت گرفته است. در بعضی دوره ها این مطلب هرگز عنوان نشده و از سویی دیگر هر گاه به موضوع جدی و داغ روز تبدیل شده است، تنها در سطح شعار باقی مانده است.

امید دارم که تمامی رسانه ها به این موضوع به صورت جدی و مستمر  بپردازند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 13:47  توسط منیژه باختری  | 

تلویزیون طلوع در سرویس خبری ساعت شش روز سوم ثور از لوی سارنوال عذر خواهی نکرد. مطابق فیصله کمیسیون بررسی تخطی ها، این تلویزیون باید خبر نشر شده در مورد سارنوال را تصحیح میکرد و سپس به عذر خواهی میپرداخت. ساعتی قبل مصاحبه محمد عبدالله مشاور حقوقی طلوع را در رادیوی بی بی سی شنیدم. او گفت که به خاطر جرمی که مرتکب نشده ایم هیچگاه عذرخواهی نمیکنیم. او از اسنادی یاد آوری کرد که طلوع به ستره محکمه فرستاده است. محمد عبدالله اضافه کرد که طلوع بعد از پاسخ ستره محکمه در این مورد به پاسخدهی میپردازد. با خود عهد کرده بودم که اگر تلویزیون طلوع با عذر خواهی از موضع خود عقب نشینی کند، دیگر هیچگاه آن را تماشا نمیکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 13:40  توسط منیژه باختری  | 

 

پارلمان در این روز ها روی مسودة جدید قانون رسانه های همه گانی بحث میکند. نمیدانم که چرا با تغییر و تبدیل هر وزیر باید قانون رسانه ها را تغییر داد و یا تعدیل کرد؟ دشواری عمده در سیاست گذاریهای افغانستان همواره تغییر قوانین با تغییر اشخاص است.  به هر حال دیروز در پارلمان قسمت هایی از این قانون تعدیل گردیده و به تصویب رسید. اتحادیة ملی ژورنالیستان و سایر نهاد های مدنی در این موارد تشویش هایی دارند. داکتر رهین در جریان چند سالی که بر مسند وزارت اطلاعات وفرهنگ تکیه زده بود، دو بار به تسوید و تصویب قانون پرداخت. قانون دومی وی که در اخیر سال 1384 پرداخته شد، با این که در بعضی موارد صراحت لازم را نداشت اما قانون نسبتاً خوبی بود و خبرنگاران را در اجرای وظیفة شان یاری میرساند.

 شایعه ها مبنی بر آن است که آقای خرم وزیر جدید اطلاعات و  فرهنگ برای محدود ساختن رسانه ها و ایجاد نیروی فشار بر رسانه ها تغییرات و تعدیلاتی را در قانون پیشنهاد کرده است. دیده شود که پیشنهادات اتحادیة ملی ژورنالیستان تا کدام اندازه در متن قانون در نظر گرفته میشود. مهمترین مسأله یی را که این اتحادیه اشاره میکند، نیاز تبدیل رادیو تلویزیون ملی از یک رسانه حکومتی به رسانة ملی است. این مسأله جنجال بر انگیز در زمان ریاست نجیب روشن بر رادیو تلویزیون ملی طرح گریده بود و یکی از چالش های اساسی بود که روشن را به عقب نشینی وادار ساخت. این مفهوم برای مردم افغانستان تازه بوده و حتا تحصیل کرده ها و خود خبرنگاران از این مفهوم اطلاع دقیقی نداشتند. رادیو تلویزیون ملی یک رسانه حکومتی است و به خاطر دسترسی به اهداف دولت فعالیت دارد. اما هرگاه این رسانه به یک دستگاه خدمات عامه تبدیل گردد، در این صورت اعتبار آن بلند رفته و قادر به رقابت با سایر رسانه های میگردد. برای تحقق این امر نخستین گام این است که این رسانه از سلطه و چوکات دولت و وزارت اطلاعات و فرهنگ خارج گردد.

رادیو تلویزیون ملی با نشر خبر های طولانی در مورد ملاقات ها و بیانیه های سران دولت و نشر برنامه ها به صورت غیر متوازن و جانبدارانه و گوینده گانی که به دور از معیار های رسانه یی انتخاب شده اند، رسانة شکست خورده یی محسوب میگردد.

به هر حال منتظر استیم که متن کامل تصویب شده از سوی پارلمان به نشر برسد و از سویی دیگر این امیدواری نیز وجود ندارد که حکومت و وزارت اطلاعات و فرهنگ از لقمة چرب و آماده در دست خود به نفع مردم بگذرند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 13:0  توسط منیژه باختری  | 

وقتی استاد زریاب برایم زنگ میزند و نمیگوید که ((ساعت ات تیر است)) میدانم که ناراحت است. تلخی ناگفته یی را از لحنش درمییابم. میگوید: ((شنیدم که فانی فوت کرده است، دقیق احوال داری؟ به واصف زنگ بزن...))

ناراحت میشوم و به بار سنگین دلتنگی هایم می اندیشم. فانی ماه هاست که در بستر بیماری افتاده است و سرطان خونش را میمکد. حتماً خبری است.

بابه جانم میگوید: (( ضربه یی وحشتناکی است، بلی فانی امروز نفس آخرش را کشید.)) بیشتر ناراحت میشوم و برای تنهایی های بابه جانم دلم میگیرد. رازق فانی در این سالهای اخیر زنگار تلخ غربت را با همنشینی خود از روح بابه جانم میزدود. او را روز پنجشنبه به خاک میگذارند. غربت، تنهایی، مرگ.

چه واژه های وحشتناکی. به انسان تنها می اندیشم و به مرگ که از ان گریزی نیست و به یاد ها که باقی میمانند.

فانی عزیز دیگر دل که برای شیشه ها بسوزد و سنگ فروشان و رنگ فروشان را ملامت کند؟ پرسشم را  پاسخ می گویی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 11:19  توسط منیژه باختری  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 10:50  توسط منیژه باختری  | 

 

من با همه کارکرد های تلویزیون طلوع موافق نیستم و حتا بیشترینه برنامه های آن را بیهوده میپندارم. وقتی در این برش زمانی میخواهم از طلوع دفاع کنم، به این منظور است که لوی سارونوال قانون را شکسته است. اگر طلوع خبر تحریف شده یی از او را نشر کرد، لوی سارنوال میتوانست با توسل به قانون، طلوع را مجازات کند. اما جای افسوس در اینجا است که کسی که حمایت از قانون، اصل بنیادین کار و وظیفه او را تشکیل میدهد، چگونه خود به شکستن قانون میپردازد؟

 

و یک نکتة دیگر:

وقتی توطئه و دسیسه در مقابل نجیب روشن آغاز شد، همه رسانه ها به استثنای یکی دو تا نه تنها خاموش نشستند بلکه خود نیز در افروختن آتش بدبینی علیه روشن سهم گرفتند. امروز هم رسانه های چاپی و الکترونیکی خاموش نشسته اند تا گردی از این گرد باد بر دامن شان ننشیند؛ اما شاید بی خبر از این باشند که روزی این دست ها از حلقوم آنان نیز خواهد گرفت و آن روز زیاد دور نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 10:7  توسط منیژه باختری  | 

کمیسیون بررسی تخطی های رسانه یی یک بار دیگر ثابت کرد که نهاد وابسته به دولت و منافع سردمداران دولت است و آزادی بیان و حقوق رسانه ها برایشان ارزشی ندارد. حکم چند ماده یی صادر شده از طرف این کمیسیون، تلویزیون طلوع را مقصر میشمارد. در یکی از بند های این حکم آمده است که تلویزیون طلوع امشب در سرویس خبری ساعت شش از لوی سارنوال معذرت بخواهد. واکنش تلویزیون طلوع تا حال معلوم نیست ، اما اگر تلویزیون طلوع سر به عذر خواهی نهاده و منافع اقتصادی خود را در نظر بگیرد، نه تنها به حیثیت و اعتبار خود صدمه میزند، بلکه به مبارزة تمام خبرنگاران و رسانه ها در مقابل زور و زورگویی توهین خواهد کرد.

مظاهره ها و واکنش های اخیر در ارتباط به این موضوع بیانگر یک حقیقت تلخ دیگر نیز است که هر نوع مبارزة اجتماعی و سیاسی در افغانستان از زبان، قوم و منطقه رنگ میگیرد و هسته و محور اصلی آن فراموش میگردد و همچنان استفاده از نیروی های به شدت سنتی برای به دست آوردن منفعت بیشتر  بیان میکند که تاریخ در افغانستان تکرار میگردد و در کشور تکرار ها هیچ چیز شگفتی آور نیست.
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 9:46  توسط منیژه باختری  | 

امروز نامه یی از شهر دهدادی بلخ دارم. شخصی به نام آصف هر چه دشنام عالم است نثارم کرده است. بعد از دشنام نامه های روزنامة ویسا این را هم در درون خستة خود جا میدهم. دلتنگم. اگر من در برنامة گفتمان حرف هایی زده ام که بر ضد منافع گروهی بوده است و احساسات عده یی را جریحه دار کرده است، باید با سخنان منطقی مرا قناعت بدهند نه با دشنام و توهین. جالب است که جناب آصف برای من گوشزد میکند که باید عفت قلم را در نظر داشته باشم- جناب آصف فرق میان عفت کلام و عفت قلم را نمیداند، اما خودش از این مفهوم اصلاً بهره یی ندارد و لجن عالم را با قلم بر سر و روی من کوبیده است.

من تا امروز هیچ گونه حرفی که خلاف عفت کلام و قلم باشد به کار نبرده ام. وتا امروز هر چه عزت و احترام بوده است نثار هر دو کرده ام و میکنم. که اندیشه من چنین است و چنین باد!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:21  توسط منیژه باختری  | 

 

مظاهرة معلولین و معیوین که ظاهراً برای دفاع از دادستان کل سازماندهی شده بود، افتضاح جدیدی را برای جناب شان به بار آورد. واکس پاپ خبری تلویزیون طلوع نشان داد که از طرف عده یی پول و کرایة راه برای معلولین و معیوین وعده داده شده است تا دست به این مظاهره بزنند و آنان خود بی خبر از ماهیت همایش شان استند. عبدالرحمن نمایندة فدراسیون معلولین و معیوبین نیز به نکوهش این مظاهره پرداخت.

در مقابل در شهر بلخ از سوی دانشجویان و نهاد های علمی تظاهراتی به پشتیبانی از طلوع صورت گرفت. همایش و تجمع دانشجویان بلخ باز هم مرا به این واقعیت تلخ رو به رو میکند که دانشگاه کابل در همان رخوت و سستی که اندر بود به سر میبرد و در قبال قضایا چون کبک سرش را زیر خاک میکند و چشمانش را میبندد. حتا استاد گرانمایه یی از این دانشکده  که خود را فخر عالم میپندارد و به مدرک خود افتخار دارد- این استاد گرانمایه تا حال در صنف نوت را نشخوار میکند و از نظافت و تمیزی کتابچه های دانشجویان نمره میدهد و زهر چشم میگیرد- از کارکرد لوی سارنوال تمجید میکند و نشرات طلوع را غیر اسلامی میخواند. حالا نمیدانم که جناب استاد وسایرین چه تعبیری از اسلامی و غیر اسلامی دارند.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:10  توسط منیژه باختری  | 

بانوی امروز تاجیک از دیدگاه خبرنگاران زن

 

شهرنوش آذر

مارچ 2007، شهر دوشنبه

 

زن تاجیک با چهره شرمیگن، موهای بافته و پیراهن پرنیانی و دیبای دیروز، امروز چهره عوض کرده است. نمیشود گفت که او از لباس سنتی خود رو برتافته است؛ اما او در پوشش نو و کهنه  از اندیشه های تازه سخن میراند و جایگاه خود را در یک جامعه شرقی با دقت بررسی کرده و به قضایا از زوایة دیگری نگاه میکند.

زنان تاجیک از موقف اجتماعی خوبی برخوردارند. این کشف راز نیست. در حین گشت و گذار در خیابان ها میتوانی به این نکته پی ببری. ظاهر آراسته و درونی که از اعتماد سرشار است، او را میسازد. بانوخبرنگاران تاجیکی در بازتاب این سیمای نو و رسانش آگاهی و روشن سازی مردم نقش برجسته و اساسی داشته اند. بیشتر این بانوان از دانش مسلکی برخوردارند و به صورت مسلکی این حرفه و دانش را فرا گرفته اند.

حور الانسا علی زاده سردبیر مجله بانوان است. این یگانه مجلة ویژة  زنان است که از یک سال بدینسو به نشر میرسد. این مجله از امکانات خوبی برخوردار است چون زیر چتر حمایت مستقیم رییس جمهور رحمانوف کار میکند. این مجله در آغاز با شماره گان 2000 کار را آغاز کرد اما امروز شماره گان آن به 6000 میرسد. مجلة بانوان زیبا و رنگه است. خانم علی زاده بالنده گی زنان تاجیک را در عرصه های گوناگون زنده گی بیشترینه مرهون دورة تسلط شوروی بر کشورش میداند. او میگوید" ما زنان در دروة تسلط شوروی از آزادی های زیادی برخوردار شدیم و آزادی امروز خود را هم مرهون همان دوران استیم؛ اما جامعة ما در هر صورت عاری از مرد سالاری نیست. از نگاه قانونی ما حقوق مساوی و امکانات مساوی داریم؛ اما واقعیت زنده گی چیزی دیگری میگوید." خانم خیری در اینجا از ضرب المثل روسیی استفاده میکند که معنایی مثل معروف فارسی (( شاه میدهد شاه قلی نمیدهد)) را تداعی میکند.

 او در مورد اثر گذاری مجله بانوان بر مردم و به ویژه زنان اشاره میکند و خاطر نشان میسازد که مجلة بانوان با این که تا حال چهار شماره به چاپ رسیده اما از شهرت خوبی برخوردار است و موضوعاتی را که نشر میکند مورد علاقة تمام مردم است.

تفاوت های خانواده گی یکی از دشواری های دیگری است که بانوان خبرنگار به آن اشاره میکنند. شیوه ها و نگرش های متفاوت و ناهمگون به دختران و پسران در خانواده ها برایند و پیامد منفیی را در قبال دارد که تحصیلات پایین، عدم اعتماد و خود کمتر بینی از پیامد های ناگوار آن است.

زرینه خوشوقت خبرنگار رادیوی بی بی سی، خانم شجاع و جسوری است. این جسارت در گپها و کارکردهایش نمایان است. زرینه در سال 2001 به افغانستان سفر کرده است. او در نخستین همایش رسانه های فارسی زبان میگوید که ((من خبرنگار استم، زن نیستم.)) وی با نظریة بی بنیاد جدا سازی مردان و زنان مخالف است. زرینه میگوید که هنگامی که صحبت از پیشه و مسلک به میان می آید دیگر نمیتوان با معیار های  زنانه ومردانه به مسأله نگاه کرد. زرینه با یک دختر و یک پسر خود جدا از شوهرش زنده گی میکند. او میگوید که شوهرم برایم دروغی گفت که بعد از آن نتواستم بودن با او را تحمل کنم. او از مادرش به افتخار نام میبرد که برایش در زنده گی تلاش را آموخته است. زرینه میگوید : " در هر سختی و دشواری مادرم به تحصیل و آموختن پیشه مرا یاری کرد، امروز اگر من از نگاه اقتصادی خود کفا استم، ماحصل زحمات مادرم است." زرینه نقش خانواده ها را در ساخت جامعه مهم میداند.

خانم خوشوقت به شیوه های برخورد والدین با فرزندان شان تاکید زیادی دارد. او میگوید: " این دیگر از تحمل من خارج است که پسران با خشونت و خودبرتر بینی با دختران در خانواده برخورد کنند. من در خانوادة کوچک خود هیچگاهی نمیگذارم که این امر به یک اصل ویا یک ارزش تبدیل شود، و در فعالیتهای خبرنگاری خود نیز این مسأله را همواره برجسته میسازم و یقین دارم که کوشش های ما برایند مثبتی خواهند داشت."

خانم علی زاده در این مورد میگوید :" نمیشود از روابط پدر سالارانه در خانواده ها انکار کرد. چنین چیزی به شدت وجود دارد. حقوق دختران  نزد پدر، حقوق زنان در دست شوهران شان است. او هم مانند خانم مهیا وضعیت زنده گی زنان را 20 در صد مناسب میداند." او در مورد این که زنان خود با این مسأله چگونه برخورد میکنند میگوید که بیشتر آنان این روابط را می پذیرند چون جهانبینی شان همین را تقاضا میکند. بیشترینه زنانی که از خود واکنش نشان میدهند، باسوادان استند.

قطبیه نعمت الله خبرنگار مجله بانوان چهار سال قبل دانشکدة روزنامه نگاری را در دانشگاه ملی تاجیکستان به پایان رسانیده است. او قبلا در روزنامه های دیگر هم کار کرده است. به گفته قطبیه این مجله بیشترینه زن امروز تاجیک را بازتاب میدهد. قطبیه میگوید که فعالیت اجتماعی برای زنان ما آزاد است اما در عین حال می افزاید که در دهکده ها امکانات کمتر است و دشواریهای اجتماعی وجود دارند چون در آنجا هنوز هم افکار سنتی حکمفرماست؛ اما قیودات به هر حال کمتر است. قطبیه از اطراف شهر دوشنبه همه روزه برای کار در داخل شهر می آید، قطبیه شرمگین اضافه میکند که به نظر او خانم هایی که در داخل شهر ها زنده گی میکنند و از امکانات اقتصادی خوبی نیز برخوردار اند، زنده گیی راحتی دارند.

خانم خیری میگوید که به نظر او زنانی که در دهکده ها به مراکز و نهاد های مدنی نزدیکتر اند و از حمایت های قانونی برخوردار میشوند، زنده گی بهتری دارند و در ضمن اندیشه های تشکل یافته نیز دارند. خانم نسا موهای زیبایش را پشت سر می اندازد و با دستانش بالاپوش چرمی سرخ رنگ خود را صاف کرده و با احتیاط می افزاید که زنان تاجیک در این پیشرفت  هم مرهون حکومت شوروی استند.

شمار  زنان تحصیل کرده در دهات در قوس صعودی قرار دارد. به گفتة خانم علی زاده بیشترینه تفاوت ها میان زنان شهری و دهاتی در شیوة  پوشیدن لباس، شهرداری، مدنیت و شیوة زنده گی دیده میشود. این مسأله ویژه یی است که مجله بانوان بیشتر از هر چیز دیگر بدان میپپردازد و برای از بین بردن آن تلاش دارد. 

مهیا در مرکز تحقیقات ژورنالیستی که یک نهاد غیر دولتی است کار میکند. در این نهاد تحقیقی، مطالعات استراتیژیک صورت میگیرد. او در ضمن دانشجوی سال پنجم دانشکده روزنامه نگاری است. او سال قبل به افغانستان سفر داشته است. مهیا با ابروان پر پشت و چشمان زیبا، که از هیجان جوانی میدرخشند، میگوید که من برای فعالیت های خبرنگاری خود هیچ مانعی را نمیبینم. ما همانند خبرنگاران مرد آزاد استیم که به فعالیت های اجتماعی بپردازیم. اما من نماد تمام زنان نیستم. او با احتیاط خاطر نشان میکند که با این که" مقام زنان از طرف دولت بلند نگهداشته میشود" اما باز هم زنان به مقامی که لازم است نرسیده اند؛ چون همان دید سنتی شرقی که زن باید در خانه باشد، هنوز هم در افکار مردم ریشه دارد و حتا بیم آن میرود که در سالهای آینده هم این نگرش از بین نرود. مهیا میگوید که به هر حال من  از وضعیت زنده گی زنان تاجیکی راضی نیستم.

زرینه خودکفایی اقتصادی زنان را گام مهمی در به دست آوردن حقوق شان میداند. زنان تاجیک غالباً به فروشنده گی میپردازند. آنان تولیدات خود را فروخته پول به دست می آورند. دولت، قانون و رسانه ها از ایشان دفاع میکند و رسانه ها تصویر روشن و زیبایی از انان ارائه میکنند که باعث تشویق سایر زنان به کار های تولیدی و اقتصادی میگردد.

 زرینه نیز نظر مثبتی به وضعیت زنده گی زنان در تاجیکستان ندارد و میگوید که زنان تاجیک از نگاه اجتماعی هیج فرقی با زنان افغانستان ندارند. درست است که یک مقدار آزادی هایی بیشتر دارند اما  متاسفانه نمیتوانند از آزادی های دست داشته خود استفاده مثبت کرده و حقوق بایستة خود را به دست بیاورند. خانم زرینه هم به نقش رسانه ها در تنویر زنان و سمت دهی و تشکل افکار شان برای به دست آوردن جایگاه بر حق شان در جامعه اشاره میکند و میگوید:  "ما باید به زنان یاد بدهیم که نباید به خاطر به دست آوردن حقوق شان منتظرفردی یا دولتی باشند و فکر کنند که دستی از غیب می آید و آنان را نجات میدهد؛ آنان باید خود مبارزه کنند."

مهیا میگوید که شمار زنان در پارلمان افغانستان به مراتب بیشتر از تعداد زنان در پارلمان تاجیکستان است. در کابینة دولت تاجیکستان دو نفر زن کار میکنند. یکی معاون صدراعظم و دیگری  هم وزیر تندرستی. مهیا این تعداد را کافی نمیداند و میگوید که در پارلمان ما تنها 11  نفر زن و در مجلس ملی  4 نفر زن راه یافته اند.

خانم علی زاده میگوید که پیشرفت زنان شاید از پیامد های ساختهای دولتی ما باشد و شاید هم فزونی شمار زنان باسواد دلیل اصلی این پیشرفت باشد. البته در تاجیکستان مردهایی استند که دید مثبت در قبال زنان ندارند؛ اما نگاه عمومی به توانایی زنان و کارآیی آنان در جامعه مثبت است. او با خنده و شوخی می افزاید که در هر حال هیچ مردی کار اجتماعی را برای زن خود نمی پسندد ولی ممکن است که برای فرزندان دختر خود بپسندد. او در مورد زنده گی زنان در افغانستان معلومات کافی دارد و میگوید: جسارت زنان افغان مرا تسخیر میکند؛ زیرا جسارتی که زن افغان دارد با همه مشکلاتی که از سر گذشتانده است و در مقابله با قوانین اجتماعی و قوانین عرفیی که در آنجا حکمفرما است، قابل تحسین است."

در یک دید کلی زنان تاجیک به مرحلة خودشناسی رسیده اند. آنان با آرامش و اعتماد به نفس مسایل ویژة زنان را  ارزیابی میکنند و رسانه ها نیز در برجسته سازی موقف آنان تلاش می ورزند.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:10  توسط منیژه باختری  | 

 

بوی آشنایی از جوی مولیان

 

9 مارچ- 16 مارچ 2007، شهر دوشنبه؛ تاجیکستان

 

منیژه باختری

18 مارچ 2007

 

تردید دارم؛ آیا میروم؟ نمیدانم. وقتی تکت هواپیما را هم در میدان هوایی کابل  به دست میگیرم، مطمین نیستم. حتا لباس هایم را نیز منظم با خود ندارم. خاری را میبینم که در قلبم میخلد و درشتی آن را در پندار هایم میبینم. بودن یا نبودن شکسپیر را به یاد می آروم یکبار میخواهم برگردم. اما فکر میکنم که شاید این هم آزمونی است برای محک تردید در اندیشه ام؛ چار باید زیست ناچار باید زیست. در هوا احساس خوبی دارم. خود را آزاد از هر قیدی میبینم. هوا پیما تقریباً خالی است، تنها در یک ردیف نشسته ام. بعداً میدانم که شرکت هوایی آریانا در همین پرواز 13 هزار دالر خساره برداشته است.

*

مجسمه شاه اسماعیل سامانی در قلب دوشنبه ایستاده است و با چشمان باز تن مثله شدة امپراتوری اش را مینگرد. تنی را که چندین بار در کورة تاریخ ذوب شده است؛ شاید هم اشتباه میکنم تنی در دست  توفان که خاکش را به باد و تاریخش را به خاک سپرده اند. باز هم دلبسته مجسمه ها هستم. در هر گوشه و کنار دوشنبه مجسمه های سیاه رنگ قد کشیده اند؛ شهر ملمو سویدن را که یک روز در آن بودم، به یاد می آورم. نمیدانم چرا. شاید همان مرد سویدی که به خودش رنگ سبز و سیاه زده و در یک خیابان ادای مجسمه ها را در می آورد و پول جمع میکرد، به یادم آمده است. مجسمه رودکی و فردوسی در یگ گوشة شهر نزدیک ساختمان اتحادیة نویسنده گان در چهار چوب یک دیوار سنگی و مجسمه لنین در پارک لنین در فاصلة یک کیلومتری از هم قرار دارند؛ از این ترکیب شگفت، شگفتی زده میشوم.

یاد های سفر هند فراموش ناشدنی اند و دلبسته گیم به هندی ها در واژه ها نمیگنجند. هر جا مجسمه یی را مییابم به سویش میشتابم و خود را در چهارچوب تصویر میگنجانم. مجسمه ها مرا به یاد اروپا می اندازند؛ اما یکبار دیگر میگویم که مجسمه های شکوه بت ها را ندارند. مجسمه ها بیروح اند و بت ها نمادی از شکوه و روحانیت.

در مرکز شهر دوشنبه روبه روی سینمای جامی ایستاده استیم و به طرف نوازنده گان تاجیکی که لباس محلی به تن دارند، مینگرم. آواز خوش موسیقی گوش هایم را نوازش میدهد. دهم مارچ روز دوم ورود ما به تاجیکستان است و در این روز 95 ساله گی مطبوعات تاجیک را جشن میگیرند. روزی که نخستین شمارة بخارای شریف به چاپ رسیده بود.

از تردید خود را خالی مییابم. تاجیکستان را باید دید و مردم آن را شناخت. بوی آشنا را میشنوم. در نخستین لحظه های ورودم متوجه مهمان نوازی و رفتار صمیمانه تاجیکان میشوم. دوشنبه شهر زیبایی است. خیلی زیباتر از آنچه که تصور میکردم. اگر دخترهای چادر به سر را جا جایی نبینی انگار در اروپا استی. دو سیما را میتوان مشاهده کرد: اندام های بلند با لباس های اروپایی و نیمه برهنه با موهای رنگارنگ و اندام های بلند با لباس های محلی و مو های سیاه که بخش هایی از آنها با چادر پوشیده شده اند. تصور میکنم که تاجیکان بلند قدتر از ما افغانستانی ها استند. شاید تنها تصور من است و یا شیوه راه رفتن استوار و بدون ترس و اطمینان به نفس آنان است که چنین تصوری به من دست میدهد. در افغانستان هیچ کس قامت راست ندارد. هراس نا شناخته یی همه قامت ها را خم کرده است و شاید این قامت های زنان و دختران استند که خمیده تر از دیگران به نظر می آیند. زنده گی خودم را هیچگاهی با کسی مقایسه نمیکنم؛ اما نمیتوانم کشورم را مقایسه نکنم. در هر سفر سرخورده و بیزارتر از سفر قبلی میگردم.

 برنامه را وزیر فرهنگ تاجیکستان میرزا شاهرخ اسراووف بدون هیچ گونه تشریفات آغاز میکند و عید مطبوعات تاجیک را به همه مبارک میگوید. بعداً خانم خیری نساء مولاناوا معاون صدراعظم تاجیکستان پیام رییس جمهوری امام علی رحمانوف را میخواند. وزیر فرهنگ و معاون صدر اعظم بدون همراهی پولیس، موتر های شیشه سیاه و تفنگداران در بین مردم گشت و گذار میکنند. روز بعد وقتی که میبینم که از قصر ریاست جمهوری تنها چند تفنگدار معدود پاسبانی میکنند ومردم آزادنه از مقابل ساختمان آن میگذرند، میدانم که ترس و دهشت سالهای قبل از دوشنبه رخت بربسته است- هر چند در دوران اختناق هم به هیچ وجه با جنگ و وحشت در افغانستان مقایسه نمیگردد. هدیه هایی برای خبرنگاران و رسانه های برتر توزیع میگردد. برنامه از سخنرانی های پی در پی و میان تهی خالی است. تاجیکان موسیقی و جشن را دوست دارند. دختران با لباس های محلی تاجیکی و موی های بافته در گروپهای جداگانه می آیند و میرقصند. باقر معین خبرنگار معروف ایرانی که در پهلویم نشسته است با اشاره به دختران رقاص میگوید که نسل تاجیکی حجب و حیایی دارند که دختران ایرانی ندارند. این را از نخستن شب اقامتم در مییابم.

در هوتل اوستا اقامت داریم. هوتل زیبا و فراخی است و یکی از جمله چند هوتل برتر شهر شمرده میشود. چای صبح را در هوتل صرف میکنیم. اما خانم عدالت میرزوا مدیر مسؤول روزنامه ملت و شوهرش رحمت کریم که مهمانداران ما استند، به خاطر نان چاشت و غذای شب ما را در رستورانت های زیبا و گران قیمت مهمان میکنند. در هوتل ها موسیقی زنده با رقاصه های زیبای تاجیکی مرا به حیرت می اندازد. هر قدر که میخواهم که خود را نوگرا بدانم، نمیتوانم از فکر های سنتی و اندیشه های کلیشه یی خود بدر آیم. در هر حال احساس ناراحتی میکنم و همان خار در فکر و قلبم میخلد و مرا ناراحت میسازد.

شب دوم در برنامه شعر مومن قناعت شاعر مشهور و محبوب تاجیک مهمان استیم. مهمانی با سخنرانی مومن قناعت آغاز میگردد. او از ایران بزرگ نام میبرد و حسرت سده های گذشته را که در گلویش پیچیده است، بازتاب میدهد؛ ایران بزرگ و فارسی زبانان که دست های سیاست آنان را از هم دور کرده است. کرد ها از هم جدا شده اند؛ فارسی زبانان از هم جدا شده اند، پشتون ها از هم جدا شده اند؛ چقدر شقاوت را باید تحمل کرد.

مومن قناعت از احمد شاه مسعود نام میبرد. او در همین اواخر کتابی را به نام مسعود نامه نبشته است.  شیفته گی مردم تاجیک به مسعود برایم اعجاب آور است. از خانم عدالت در مورد میپرسم. او میگوید" مردم ما مسعود را در حکم منجی خود مینگرند و در عین زمان مسعود در برقراری صلح در اینجا نقش عمده داشته است و از طرف دیگر او قهرمان مردمی است که هیچگاهی پول نیندوخته است و برای آرامش خود و خانواده اش به کشور های دیگر سفر نکرده است."

با چند نفر بر میخورم که میگویند تصویر های مسعود را در خانه های خود دارند و نام فرزندان خود را مسعود گذاشته اند.

*

((نخستین همایش رسانه های فارسی زبان)) که به ابتکار خانم عدالت  سردبیر روزنامة ملت و و رحمت کریم خبرنگار رادیوی آزادی به روز های یازدهم و دوازدهم مارچ برگزار گردید، برنامة اصلی سفر ماست. عدالت همایش را افتتاح کرده و یادآوری میکند  که فکر برگزاری این همایش را مدیون سمینار انجمن زنان فارسی زبان که در افغانستان برگزار شده بود، است. خانم عدالت هدف این همایش را چنین بیان میدارد: " هدف اصلی همایش رسانه های فارسی زبان مساعدت به فرایند های مثبت جهانی شوی و جلو گیری از پیامد های ناگوار آن برای مردم فارسی زبان است. چون همه مردمان دیگر دنیا، فارسی زبانان هم از یک سو حق به دریافت خبر و اطلاع دارند واز سوی دیگر حق تکلم و دریافت اطلاع به زبان مادری خود را دارند. این حقوق چه در داخل کشور های فارسی زبان و چه خارج از آنها، یعنی در سراسر جهان باید مورد احترام قرار گیرد وصرف نظر از خاستگاه اجتماعی، نژادی مذهبی و محلی مردم مراعات شود."

مهمانان از ایران، روسیه، ازبیکستان، و لندن دعوت شده اند.  باقر معین و افشین مبصر که از لندن آمده اند، از مهمانان محوری استند. تجارب آنان در زمینه خبرنگاری و صحبت های آنان و بازتاب اندوخته های شان برای همه جالب است. خبرنگاران تاجیکی از رسانه های گونه گون حاضر استند. غالب خبرنگاران تاجیک بارها به افغانستان سفر کرده اند و با بیشتر  ولایت های افغانستان آشنایی دارند؛ خیلی بیشتر از من.

احمد شاه کاملزاده خبرنگار صدای امریکا سالها در افغانستان به سر برده است. رحمت کریم و فخرالدین خبرنگاران رادیوی آزادی نیز مدت ها در افغانستان بوده اند.کسانی که با ایرانیان و افغانستانی ها کار کرده اند و یا در این کشور ها بوده اند، لهجه آشنایی دارند. اما بسیار وقت ها گپ های دیگران را درست نمیدانم، چون از واژه های روسی خیلی استفاده میکنند. یک روز در فهمیدن یک برنامة طنزی سهراب خبرنگار رادیوی بی بی سی کمکم میکند. وقتی برایش میگویم که لهجه اش برایم کاملا آشنا است، میگوید که شاید از تاثیر کار در بخش فارسی رادیوی بی بی سی باشد. برایم تاسف آور است که همزبانیم، ولی  همدیگر را نمیدانیم. قبول دارم که همدلی بهتر از همزبانی است؛ اما باید واژه های مشترک و خط مشترک داشته باشیم تا بهتر بتوانیم همدیگر را بشناسیم. رسم الخط تاجیک ها خط سریلیک است. با دشواری میتوانم بخوانم. مثل طفل هایی که تازه خط میخوانند، کوشش خوانش را دارم. یکبار که اشتباه میخوانم اقای سانچارکی میگوید که اگر این طور بخوانی و ترجمه کنی همه چیز را برباد میدهی. سالها قبل کوشش کرده بودم که الفبای روسی را بیاموزم. نارون و شهرزاد که در مکتب دوستی درس میخواندند، برایم کمک کرده بودند. در هر خیابان شهرزاد را به یاد می آورم و تلاش میکنم که جای قدم های او را دریابم. شهرزاد من تنها در هزار و یکشب نجیب و عاقل نیست، او همواره چنین است. یاد هایش در شهر دوشنبه بیشتر با من است.

همایش با سخنرانی های کوتاه و مقدماتی آغاز میشود. روز نخست بحث و سخن پیرامون جهانی سازی و یا به تعبیر تاجیکان جهانی شوی است. باقر معین خبرنگار ایرانی که سالها در بی بی سی کار کرده است و اینک شبکه خبری ((جدید میدیا)) را راه انداخته است، سخنران نخست است. از دیدگاه او جهان سازی روند ناگزیر تاریخی است و شرقیان به هر حال باید به این روند بپیوندند، و برای این پیوند نیاز به تقویت زبان، فرهنگ و سطح دانش خود دارند در غیر آن مسافرین دست خالی و بدون کوله بار این قطار بی برگشت خواهند بود. او چالش ها و راهکار های را نیز میسنجد و ارائه میکند. با همه سخنانش موافق نیستم اما جای بحث و اعتراض نیست.

سانچارکی و بهشتی پور خبرنگار ایرانی و ابراهیم عثمانوف نیز از دیگر سخنرانان استند. از نام ابراهیم عثمانوف شگفتی زده میشوم و به سالهای دانشجویی ام بر میگردم که غالب نوت ها و مواد درسی ما توسط این مرد تهیه شده بود و ما چند نفر دانشجو با مقاومت غیر محسوس با این نوت ها برخورد میکردیم و بیزاری خود را از ژورنالیزم کمونیستی و بلاک شرق ابراز میداشتیم. همواره نه گفتن را دوست داشته ام اما میدانم که نه من هیچگاه از قماش (نه های شکوهمند در برابر آری های دروغین) نبوده است. امروز هم نه میگویم و حسرت سالهای گذشته را دارم. نه امروز من در برابر ژورنالیزم غربی و پیامد های ناگوار آن است. امروز خجالت زده از نه دیروز خود پیش عثمانوف میروم و خود را معرفی میکنم. برخورد گرم و محبت آمیزی میکند و کتاب تازة خود را برایم هدیه میدهد. از استاد آهنگ میپرسد. وقتی برایش میگویم که استاد در بستر بیماری است، ناراحت میشود. کاظم آهنگ و عثمانوف در پایه گذاری فاکولته ژورنالیزم در افغانستان نقش برجسته و غیر قابل انکاری داشته اند.

بعد از سخنرانی عثمانوف در مییابم که او همچنان استوار در راه سابق خود گام بر میدارد و درک میکنم که او به نحوی از تاثیرات منفی جهانی سازی و قدرت های استعماری خبر سازی در اندیشه است.

رستم وهاب سخنرانی بی ارتباطی دارد، با این که معلوم میشود که با تاریخ ادبیات و شاعران کلاسیک آشنایی دارد اما گپ های قابل توجهی نمیگوید. او با تعبیر نادرست واژه پارسی را همریشه با پارسا میداند و برای مستند سازی گفته های خود بیت هایی هم میخواند!

فهیم دشتی در مورد مهاجرین و رسانه ها سخن میگوید. من قرار است که روز بعدی در مورد رسانه ها و زنان صحبت کنم. از این تقسیم بندی صحبت ها به زنانه و مردانه با اندیشه ها فمینیستی  - به تعبیر ناصر- خود میرنجم نه به این دلیل که نمیخواهم در مورد زنان صحبت کنم، اما زیادتر دوست دارم که در مورد جهانی شدن صحبت کنم. در اخیر صحبت ها باقر معین که ریاست جلسه را به عهده دارد، از من هم میخواهد که در مورد صحبت کنم. یک اشاره کوچک میکنم که صحبت ها را به زنانه و مردانه تقسیم کرده اند، میترسم که کسی را برنجانم. به هر حال حرف هایی میگویم. باز هم هنر نه گفتن به سراغم می آید و شاید گفته های نگفتنی را میگویم و بار دلم را بر میدارم.

ما افغانستانی ها در مورد ایران خیلی میدانیم و حتا گاهی بیشتر از مردم عامی آن؛ اما فهم ما در مورد تاجیکستان به همان پیمانه ناچیز است که فهم بیشتر ایرانی ها از ما.  و انچه برایم غیر قابل باور است محبت و آگاهی تاجیکان در مورد ما است. چشم هایم بار اشک را به دوش میکشند و من کوشش بیهوده دارم که بار را به زمین نیندازم. قلبم از این همه محبت فشرده میشود؛ ما خویش همدیگریم اما همدیگر را نمی شناسیم. مرز های ساخته شده ما را از هم جدا کرده اند.

بشنو از نی چون حکایت میکند

وز جدایی ها شکایت میکند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا باز گویم سخن از درد اشتیاق

با این بیت ها سخن روز بعدی را می آغازم.

*

احمد شاه کاملزاده مرد شوخ مشربی است، خطاب به مهمانان ایرانی میگوید که همه شهر های بزرگ مدنیت سامانیان نزد ما است. او نیز از ایران بزرگ نام میبرد و با احتیاط خاطر نشان میسازد که افتخارات ایران بزرگ تاریخی از آن همه فارسی زبانان است. او نقل میکند که در ایران ازم پرسیدند که فارسی را در کجا آموخته ای؟( پرسشی که عده یی از ایرانیان از دیگر فارسی زبانان خارج از محدودة جغرافیایی ایران امروز میپرسند) گفتم: از مادرم. گفتند: مادرت از کجا آموخته بود. گفتم: از مادرش. گفتند مادرش از کجا آموخته بود؟ گفتم از مادرش. گفتند هی عجب پس فارسی زبان مادری تو است. گفتم بلی. مادر مادر مادر من در همان منطقه یی زنده گی میکرد که من زنده گی دارم واو به کشور شما هیچگاهی سفر نکرده بود و حتا نامش را نشنیده بود.

بحث های زبان و نژاد در نشست های روشنفکری داغ است. تعارض ها و تقابل ها میان ازبیکان و تاجیکان چونان آتش خاموش میان خاکستر است. آن چه تعجب مرا برانگیخت تعبیر نادرست آنان از پشتون های افغانستان و روابط آنان با دری زبانان است. در برنامه یی که به بهانه ختم همایش در یکی از هوتل های مجلل برگزار گردید، بحثی میان من و عده یی از روشنگران تاجیک چون رحمت کریم، انگور شاه و... صورت میگیرد. انگور شاه سیمای زننده یی از پشتون ها در ذهن دارد کوشش میکنم که این زنگار نادرست را بزدایم و در ذهن خود شگفتی زده تر از آنم که من نه تنها با حرارت از پشتون ها دفاع میکنم؛ بل با تعصب و هیجان نظریات منفی در مورد آنان را رد میکنم. قبل از سفر در برنامه گفتمان واقعیت هایی را گفته  بودم که به رگ غیرت عده یی برخورده بود. از دوگانه گی خود زیادتر شگفتی زده میشوم. بعد وقتی در آرامش به مسأله نگاه میکنم برایم همه چیز روشن میگردد: بلی!من آدم قوم گرا نیستم اما وقتی تعرض به زبان و ملیت من صورت گیرد، آنگاه از روی غریزه با تمام توان از حق خود دفاع میکنم.

گفت و گو میان بهشتی پور و افشین مبصر هیجان آور است. برای مبصر میگویم که برایتان دشوار است که با او بنشینید؟ اما خلاف تصور من میگوید: " نه مرد خوبی است فقط اندیشه های ما متفاوت است و شاید من هم از اندازه بیشتر دموکرات استم" آقای بهشتی پور  در جریان صحبت ها از ایران موضع دولتی دارد. باقر معین میخندد و به بهشتی پور میگوید" متأسفم که هر چیز را باید توجیه کنید..."

بیشترینه لبخند ها طلایی اند. جوانان بیشتر صاحبان این لبخند های طلایی اند. در آغاز می پندارم که شاید بیشتر تاجیک ها از پوسیده گی دندان رنج میبرند اما بعداً فاضل سانچارکی برایم توضیح میدهد که پوش طلا نشانة شان و زیبایی در اینجاست. از گونه گونی  فرهنگ ها به حیرت میروم. حلقه انداختن در ناف و بالای ابرو و گوشه زنخ در اروپا، دندان طلا در تاجیکستان و ریش های پرپشت و چادری ها در افغانستان و...

واژه های روسی آن چنان در مکالمات روزمرة مردم جا افتاده اند که گاهی نمیتوانی باور کنی که تاجیکان به فارسی صحبت دارند. محجوب، سردبیر هفته نامة ((بدون سیاست)) میگوید که این در نتیجة هفتاد سال استعمار و استثمار روس ها در اینجاست. روزگاری در اینجا اگر به روسی حرف نمیزدی شخص بدون فرهنگ و بی تمدن معلوم میشدی. در هیچ اداره کارت اجرا نمیشد و با توهین روبه رو میشدی.

اما همة مردم تاجیکستان چنین نمی اندیشند. عده یی از آنان بر آنند که کشور شان در جریان سلطه روس ها به عظمت و شگوفایی رسیده است. غالب ساختمان ها و تأسیسات از همان آوان به یادگار مانده اند. به هر حال شیفته گی عده یی را به سیستم کمونیستی و رغبت رجعت به گذشته را در آنان میتوانی ببینی.

روز دوم همایش در تالار اتحادیه نویسنده گان برگزار میگردد. قرار است که در آغاز افشین مبصر در مورد رسانه های فارسی زبان در امریکا صحبت کند. او مرد مهربان و مؤدبی است. مدام سگرت دود میکند و قهوه می نوشد و با نکته های زیبا و ظریف ما را به خنده می اندازد. او مؤدب تر از آن است که قبل از خانم ها صحبت کند. میخواهد که اول ما سخنرانی کنیم. من و خانم حورالانسا علی زاده  سردبیر مجلة بانوان تاجیک صحبت میکنیم. حورالانسا خانم زیبا و با اندیشه یی است؛ اما احساس میکنم که او نزد سایرین صرف یک مقام دولتی است؛ چون به فرمان رحمانوف رییس جمهوری تاجیکستان به مسؤولیت مجله رنگین بانوان، که با صفحات رنگه و شماره گان 6000 به نشر میرسد، انتصاب شده است. زنان خبرنگار ایرانی که دعوت شده اند، نتواسته اند که در همایش شرکت کنند. خانم سارا نوشاد  تاخیر در گذرنامه دارد و خانم ژیلا بنی یعقوب در اسارت است. او در روز هشتم مارچ حین گردهمایی زنان از سوی پولیس بازداشت شده است. تا آخرین لحظات منتظر آنانیم.

وضیعت زنان در تاجیکستان متفاوت از زنده گی زنان در افغانستان است. به این نکته  من در آغاز اشاره میکنم. حسن بهشتی پور خبرنگاری که از ایران آمده است و یکی از اعضای برجسته گروه نویسنده گان روزنامه مشهور و پر تیراژ ((همشهری)) است، نمیتواند این مسأله را به آسانی درک کند و فکر میکند که ما زنان میخواهیم کم هوشی و کم کاری خود را توجیه کنیم. برایم مشکل است که سیمای زنان خبرنگار افغانستانی را با دشواری هایی که با آن مواجه استند؛ ترسیم کنم. حلقه های سنت که با پوشه های از دین رنگ و رو یافته اند، بانو خبرنگاران افغانستانی را با چالش های مواجه ساخته اند که درک آن برای بیگانه گان دشوار است. خانم مریم که با آهسته گی صحبت میکند هر چند لحظه بعد برایم لبخند طلایی زده و همبسته گی خود را برایم نشان میدهد. او خانم زیرکی است. در تفریح برایم میگوید:" واقعاً بدون هراس گپ زدی، در حقیقت تو ما را جرأت دادی که گپ های ناگفته خود را بگوییم. " متوجه میشوم که ما با این که از بسیاری مظاهر تمدن به دور استیم اما از آزادی بیان نسبتآ بهره ور استیم؛ اما به گفتة شاعر:

 اگر  جناب ... چنین بکوبد  سم                          در این ستمکده فرهنگ نیست خرهنگ است

*

در هر گوشة شهر تابلو های آشخانه به چشم میخورند. آش برای آنان در حقیقت برنج درجه دوم با توته های زردک و نخود است. در گذشته های دور آش به هر نوع غذا اطلاق میشد اما با گذشت زمان این واژه دچار تغییر معنا شده است. امروز آش در افغانستان به یک نوع خمیر بریده که با حبوبات و سبزیجات پخته میگردد، گفته میشود. غذا های تاجیکی چندان به دلم نمی چسپند و یا شاید هم یاد های کابل مزة غذا را کمرنگ میسازد. از شیوة غذا خوردن هم دلزده میشوم. نمیتوانم انتظار بکشم و چند ساعت را تنها برای صرف غذا بگذرانم. در کابل هیچگاهی فرصت نمییابم که به راحتی بنشینم و غذا بخورم. غذا خوردنم همواره با کار همراه است؛ شاید عادت من بد است، نه طرز زنده گی دیگران.

 تلاش دارم تا به انترنت دسترسی داشته باشم؛ در هوتل میتوانم از انترنت استفاده کنم. قیمت چندان بلند نیست. هر روز در حدود 20 نامه دارم. غالب کمپیوتر ها فقط خط سریلیک دارند. کوشش میکنم که حدس بزنم و آپشن ها را دریابم. هیهات در میان همزبانان بی زبانی!

*

حساب میگیرم. در یک روز شانزده مصاحبه با رسانه های داخلی و خارجی دارم. دشتی و سانچارکی هم حال بهتری از من ندارند. همه در گیر گفتگو استیم و دلایل برگزاری همایش را شمرده و گفته هایی را برای ترکیب ((رسانه های فارسی زبان)) روی آن میگذاریم. فارسی و دری در اینجا هم ما را تعقیب میکنند. در حین گفتگو ها به نازکی موضوع برمیخوریم. در روز دوم همایش میخواهم پیشنهاد کنم که دری را هم در ترکیب شامل سازند ولی بعد فکر میکنم که نباید مسأله را سیاسی ساخت. به یادم می آید که هنگام سفر به ایران در شهر هرات استاد سرور همایون استاد دانشکده زبان و ادبیات در نخستین روز به همه گوشزد کرد که کسی (از ما) در ایران حق ندارد فارسی دری را به کار ببرد؛ زیرا مطابق قانون اساسی افغانستان زبان رسمی ما دری است نه فارسی.  البته بعداً کسی به گفته های استاد همایون وقعی نگذاشت و استاد خود را در تجرید دید ...  

 عدالت میرزاخانم شجاعی است. او از کمترین امکانات استفاده کرده و هفته نامه خود را نشر میکند. او  دانشکده ژورنالیزم را در دانشگاه ملی دولتی تاجیکستان تمام کرده است؛ به گفته خودش در حین دانشجویی استادان از دستش در امان نبودند. پیوند گلمراد استاد روزنامه نگاری در این دانشگاه گفته های او را تصدیق میکند.

( بدون سیاست) پیوست روزنامه ملت است که محجوب سردبیری آن را به عهده دارد. او خیلی علاقه مند است که به افغانستان سفری داشته باشد. دشتی برایش وعده سفر پنجشیر را میدهد و ما به همه وعده میدهیم که همایش دوم را در شهر کابل برگزار میکنیم اما هراسان از جیب خالی و دولت فقیر خود استیم.

شب های تاجیکستان آرام استند. در حقیقت آرامش درونی خودم در آنجا مرا به این داوری وا میدارد. بعد از نان شب بدون هیچ اندیشه دیگر نوت هایم را میخوانم و برای امتحان های نهایی دورة ماستری آماده گی میگیرم، باید به مجرد رسیدن به کابل سه امتحان را پیهم سپری کنم. در هر فرصتی کتابچه در مقابل چشمانم قرار دارد و فهیم دشتی با تمسخر آمیخته به مهربانی به درس خواندنم میخندد.

دلم نمیخواهد به بازار بروم؛ اما گزیری نیست باید رفت. یک روز به بازار کاروان میرویم. بازار خیلی بزرگی است که تقریباً در بیرون از شهر دوشنبه موقعیت دارد. همه جا اجناس چینایی پهن و هموار اند. از مالهای روسی خبری نیست و اگر هم است قیمت اش سر به آسمان میزند. همه چیز آشنا است؛ چینایی ها بازار تجارت جهان را تسخیر کرده اند.

*

آخرین ملاقات رسمی ما در دانشکدة ژورنالیزم دانشگاه ملی دولتی تاجیکستان است. ساختمان بزرگ و زیبایی است که روس ها ساخته اند. این ساختمان به نام جزیره مشهور است چون تقریبا در بین یک خالیگاه قرار دارد و برای ورود به دانشگاه باید پل های بزرگ سمنتی را طی کرد.  از اتاق ها، صنف های درسی و کتابخانه دیدن میکنیم.در تالار دانشکده در حدود 100 دانشجو جمع شده اند. پیوند گلمراد استاد دانشکده با تعارفات و اندکی زیاده روی ما را به دانشجویان معرفی میکند. من در مورد وضعیت رسانه ها و زنان خبرنگار  و برداشت های خودم از جهانی سازی صحبت میکنم. آقای سانچارکی هم تقریبا در محور های مشابه سخنرانی میکند. در اخیر به پرسش های آنان پاسخ میدهیم. پرسش ها بیشترینه روی زنده گی زنان در افغانستان میپیچد. پیوند گلمراد که جندر را گندر تلفظ میکند میتواند گفته های مرا در مورد وضعیت نا به هنجار زنده گی زنان در کشور های شرقی وبه ویژه در افغانستان درک کند؛ چون من و او هر دو روی تیوری های علمی جندر (جنسیت) کار کرده ایم و مطالعاتی در زمینه داریم. دانشجویان تاجیکی خیلی به گرمی از ما استقبال میکنند. دخترها مرا در آغوش میکشند و پرسش های تمام ناشدنی دارند. فرصت اندک است. باید به مهمانی سیم الدین که در روز مجمع عمومی به عنوان منشی اجرایی انجمن تعیین شده است، برویم و فردا سفر در پیش است.

*

خانم عدالت و رحمت کریم با نان های گرم و گرد تاجیکی ما را بدرقه میکنند. باز هم در هواپیما در یک ردیف تنها نشسته ام و میسنجم که شرکت هوایی آریانا در این پرواز چند خساره برمیدارد. موبایل را در دستم نگه داشته ام تا در حین نشست خبر رسیدنم را بدهم. به صفحه موبایل مینگرم، هیچ پیامی برایم نیست... افسرده از نرسیدن پیام و شادمان از یاد های همزبانانم با خود زمزمه میکنم:

شکر شکن شوند طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله میرود

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:7  توسط منیژه باختری  | 

 

یادداشت: این نبشته گزارش رسمی و تاریخوار از سفر من نیست، یادداشت هایی پراگنده و پندارهای پراگنده تر از آن در یازده روز اقامت فراموش ناشدنیم در مهابهارت است.

9 قوس 1385، کابل

 

از کابل به دهلی، از دهلی به آگره و فتحپور، از فتحپور به جیپور مرکز راجستان، از جیپور به دهلی، از دهلی به بنگلور و از بنگلور به حیدر آباد.

 

در مقابل معبد کالی ما قرار دارم، نمیدانم چرا میلرزم؛ زنان، مردان، دختران و پسران سیاه چرده میایند و سر به زمین میزنند؛ از جا برخاسته و زنگ را به صدا درمیاورند. از این صدا هم دلم میلرزد. کاهن با ردای بلند و بازوان برهنه آب مقدس به دست دارد و به دست دیگر رنگ سرخ . از این آب به دستان عبادت کننده گان میریزد و با رنگ سرخ به پیشانی های شان خال میگذارد. به یادم حافظ بزرگ میاید:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

اما این هندو های سیه چرده هیچ چنگی به دل نمیزنند. با احساس ترس پیش میروم؛ وقتی نوید را میبینم که خال زده است من هم مطمئن میشوم و به کاهن نزدیک میشوم. فرهاد هم پیش میاید. فریبا و مقیم به کراهت به ما مینگرند. شاید کنش ما درست نیست و شاید هم واکنش دو نفر دیگر. کالی ما  در این محوطه در قلعه امبر   Amber Fort که با دروازه های  زرکوب و منقش آراسته است، به همه میبیند. مار ها دور گردنش حلقه زده اند و تن آبنوس گونش میدرخشد. 

جیپور مشهور به شهر گلابی مرکز ایالت راجستان است که توسط راجا های هندو اعمار شده است. این شهر در منطقة کویری و در شمال غربی هندوستان قرار دارد. بیشترینه عمارت های این شهر به رنگ گل سرشویی استند؛ اما نمیدانم که چرا مردم هند  آن را گلابی میخوانند. تعبیر و تفسیر انسان ها از پدیده ها ناهمگون است. طور مثال مفاهمیی چون دموکراسی، حقوق زنان، آزادی، آزادی بیان و... همه واژه های چند پهلو اند و ما افغانستانی های از هر کدام تعبیر خاص خود را داریم و به همین دلیل  دور از  فضای تساهل و همپذیریی که در هندوستان جریان دارد، استیم.

از اول صبح به اینجا آمده ایم. امبر فورت در بلندای یک تپه قرار دارد. نمای آن از پایین زیبا و رؤیایی است. امر فورت ترکیبی از معما2ری هندو-اسلامی است که  در قرن 16 توسط راجا من سنگ Raja Man Singh اعمار شده است.  ساختمان های الحاقی آن بعداً توسط میرجا راجا سنگ Mirja Raja Jai Singh و امپراتور سوای جی سنگ Sawi Jai sing  به آن افزوده شده اند.

در اینجا برای دومین بار فیل را از نزدیک میبینم. سالها قبل وقتی طفلی بیش نبودم در باغ وحش کابل فیل را دیده بودم. فیل بزرگ با رنگ خاکستری و پوست چین خورده. در آن روز ها کتاب ((طفلی که فیل میخواست)) را خوانده بودم. از احساس ماروسیا که چرا به فیل دل بسته بود متعجب شده بودم. چندی قبل فرزندانم را به باغ وحش کابل برده بودم. همة آنها میخواستند که فیل را ببینند؛ اما فیل نبود. همانند هزاران انسانی که در دهة قبل در همان منطقِة باغ وحش در خانه جنگی ها جان خود را از دست داده بودند، فیل نیز مرده بود، شاید از گرسنه گی و شاید هم از ترس. میترسم بالای فیل سوار شوم. فرهاد تشویق میکند. فیل بلند و بالا و ستبر اندام است، هر چند بعد خرطومش را بلند میکند و مایع آب مانندی را به سر و روی همه میپاشد. چهرة همه جهانگردان بشاش و پر از هیجان است. شاید ما پنج نفر وصله های ناجوری در میان همه جهانگردان استیم. دو زن چادر به سر شاید سوالاتی را خلق میکند که چگونه شرقی ها (احتمالاً ایرانی ها- شاید نام افغانستان را هم کسی بلد نیست) به صرافت جهانگردی افتاده و با هزینة گران در کشور رؤیایی هند به سیر و سفر میپردازند. در حقیقت ما پنج نفر مهمان وزارت جهانگردی هندوستان استیم که به ابتکار سفارت هندوستان از پنج مرجع جداگانه به این سفر 11 روزه دعوت شده ایم.

من و فریبا از بالای سکویی که به همین منظور اعمار شده است، بر فیل سوار میشویم. باز هم میلرزم. اما میخواهم که خود را شجاع نشان بدهم. آیا این حقیقت نیست که همه انسان ها میترسند؛ اما میخواهد که رنگ شجاعت را به روی خود بزنند. دو دقیقه نگذشته است که فیل می ایستد و لجوجانه دیگر نمیخواهد که به پیش برود. به فیل های دیگر مینگرم. همه اطاعت را از نیاکان شان، که  زیر اندام های راجا ها و مهارانی ها خویش را تکان نمیدادند، به ارث برده اند. اما فیل ما.... او نمیخواهد اطاعت کند. اینبار از وحشت فریاد میکشم. فریبا خاموش است. او هیچگاه به صدای بلند حرف نمیزند و بلند نمیخندد. حتا ترسش را بروز نمیدهد. برایم میگوید که میترسد. اما از ظاهرش نمیدانم. برای من فریبا نماد آرزوهای خفتة زن افغانستانی است که در خاموشی به سر میبرد. شاید من هم همینطور بودم و فقط در این سالهای اخیر میخواهم کلیشه ها را بشکنانم. دیگر نمیخواهم خنده های خود را بخورم. وشاید هم در  سالهایی از عمرم قرار دارم که به صورت طبیعی نماد های جندر( جنسیت) متغییر میگردد. یعنی رفتارم نسبت به گذشت سالهای عمرم میتواند قابل پذیرش باشد.

فرهاد ونوید که چند متر دورتر از ما بالای فیل دیگر سوارند، میخندند و دست تکان میدهند یعنی نترسید.

روی ((فیل مست سوار)) استیم و باید نترسیم. تجربة جدیدی نیست. فقط لحظاتی طول میکشد که زنده گی خود و مردمم را با این صحنه مقایسه کنم و دیگر نترسم. واقعاً ما در کجا قرار داریم و به کجا روان استیم؟ شاید همین تصور ظاهرم را آرام میگرداند. اما میترسم و میلرزم. از راههای باریک میگذریم. فیلبان هندوی سیه چرده و لاغر اندامی است. چهرة واقعی یک هندو. او تنها خودش نیست. او به تعبیر استاد عزیزم زریاب سایه همان چهره  سرگردان ((پدر پدر پدر پدر پدر)) فیلبانی است که شاید روزی از سر خشم مهاراجا به زیر پا های فیل له شده است. به پایین مینگرم. هیچگاهی دوست ندارم که از بالا به پایین بنگرم. در این حالت پاهایم میلرزند. از کودکی خواب وحشتناکی را میدیدم. تا حال این خواب و رؤیای ترسناک با من است. میبینم که در بلندی قرار دارم و ناگهان سقوط میکنم. در جریان این سقوط که به مرگ مانند است، از خواب برمیخیزم و از زنده گی بیزار شده و از پوچی آن به ((تهوع)) می افتم. زنده گی شاید همین است نه(( آن ریسمان دراز ونه آن زنبیل)).... و شاید هم چیزی از جنس تروریزم؛ مقاومت وحشتناک در مقابل قدرت وحشتناک.

با همین افکار به مقصد میرسیم. نفسی به راحتی کشیده و پایین میشویم و به داخل قلعه میرویم.

در جایی از قلعه پرده های ساخته شده از مرمر را میبینم. رهنما میگوید که اینجا محل نشستنگاه خانم ها بوده است. با تعجب میپرسم که مگر زنان هندو هم پرده نشین بودند؟ رهنما توضیح میدهد که این رسم پرده نشینی از دین و فرهنگ مسلمانان داخل فرهنگ هندوان شده است. با تعجب فکر میکنم که ما افغانستانی ها میگوییم که رسم چادری پوشی از هندوان برای ما رسیده است!  باز هم از بالا به پایین میبینم، همه شهر را میشود از ین بلندا نگریست. دوست ندارم از بالا به پایین بنگرم. نمیدانم که چرا انسان ها همواره میخواهند در بلندا قرار داشته و به دیگران ببینند.

جنتر و منترJanter Manter   یا رصد خانه (محل ستاره شناسی و تعیین اوقات روز Observatory)در فاصلة نه چندان دوری از قلعه قرار دارد. در اینجا جدول های نجومی را میبینیم. به زینه های ساعت آفتابی بلند میشویم. و زنده گی خود را با لحظه های ساعت میسنجیم. زنده گی شاید همین است. تغییر شعاع زرین آفتاب در زمان برگشت ناپذیر. در این روز ها دوستی میگفت که زمان درگذر نیست بل این انسان است که از زمان میگذرد و ((ما همچنان دوره میکنیم روز را و شب را...و هنوز را. ))

*

دهلی سومین شهر بزرگ و نمادی از تنوع فرهنگها و مذاهب هند است. دهلی مغرورانه با تاریخ 3000 سالة خود به جهانیان مینگرد. آلوده گی، فقر و ازدحام از ویژه گی های آن است. وقتی به تردد موتر ها، موتر سایکل ها و افراد مینگرم، کابل را از یاد میبرم. کابل شهر کوچکی است که در این چند سال اخیر به صورت سرطانی رشد میکند. شهری بدون کانالیزاسیون که مردم آن هیچ گونه آشنایی با آداب شهر نشینی ندارند. به کابل بی برق فکر میکنم و به شبکه های تلویزیونی آن که ((زنده گی آرمانیی در تصور)) را نمایش میدهند و رنگی از تزویر بر شهر آماس کرده پاشیده اند.

لال قلعه سرخ است و به شکل یک هشت ضلعی اعمار گردیده است. نمای آن زیبا است. به دلم میچسپد. روزگاری رنگ سرخ را دوست داشتم.رنگ سرخ با این که رنگ زنده گی است ؛ با مرگ، مقاومت و پرخاش نیز در تعارض نیست. شاید همین چند گانه گی آن را جذاب میسازد.

با این که شاه جهان پایتخت حکومت خود را به آگره انتقال داد اما از دهلی نیز رو برنتافت. او کار اعمار این قلعه را در سال 1648 به پایان رسانید. هنگامی که وارد قلعه میشویم با ازدحام فروشنده گان روبرو میگردیم. همه میخواهند که وسایل خود را بفروشند. هند شهر رنگهاست. همه چیز رنگین است. دو قطی کوچک منیجق دوزی آبی و سرخ میخرم. نمیدانم برای چه؟ فقط به دلیلی که باید چیزی بخرم. قطی ها را باز میکنم. سه قطی در بین هم قرار دارند. به خنده می افتم. سه قطی به سه دختر من میمانند. همه میدرخشند.

مسجد بزرگ جوما را دوره میکنیم و در کنار اندیا گیت که به یادبود 90 هزار سرباز هندی که در هنگام جنگ جهانی دوم کشته شده بودند، بنا شده است، عکس میگیریم. فرهاد در همه جا کامرة فلمبرداری را با خود میکشاند ولی مسؤولین در داخل بنا ها اجازة فلمبرداری نمیدهند. فرهاد جوان 23 سالة باریک اندام، کارمند تکت فروشی رویال است. او به نوجوانی های من میماند. در سیمای او چهرة خود را مینگرم. او هیچگاهی از من و فریبا پیشتر نمیرود و همیشه حق اول را برای ما میدهد.

مسجد جوما بزرگترین مسجد در هند است. این مسجد را نیز شاه جهان ساخته است. از مسجد نمای لال قلعه نمایان است. رهنما توضیح میدهد که شاه جهان در هنگام اقامتش در دهلی روز پنج بار از قصر به این مسجد برای ادای نماز می آمد. مساجد در هندوستان کم نیستند. هنگامی که در هوتل جان پت دهلی کلید های اتاق ها را میگیریم، صدای اذان به گوش ما میرسد. بچه ها خدا را شکر میکنند که در سرزمین بت ها نیز آواز اذان بلند است.

*

آگره در فاصلة   ؟  کیلومتری با دهلی قرار دارد. نمای شهرجالب نیست. در سال     2003 هم به آگره آمده بودم. اما نمیدانم که چرا خاطرات جالبی از آن سفر با خود ندارم. این سفر برای من استثنایی است. نمیشود که از دولت هندوستان سپاسگذار نبود. سفری که در زنده گی واقعی جهان سومی برای ما میسر نبوده است و نمیگردد. گرچه آگره ظاهراً امروز شهر فقیر نشین است ولی هنگامی که در قرن یازدهم توسط شاهان مغولی هند بنا نهاده شد،  پایتخت آنان بود.

 ما در هوتل پنچ ستارة یمنا فیو اقامت داریم و همه وسایل راحتی ما آماده است در این هوتل یک نوع غذای تایلندی را می چشیم که مزة آن تا چند روز در دهن ما باقی میماند. شب خوش با همنشینی دوستان. نوید حرفی میزند و دیگران آن را به شوخی تعبیر دیگر میکنند. این شوخی تا اخیر سفر با ما میماند. غذا های هندی با مرچ تیز آمیخته است. اصلاً هندی ها با مرچ غذا های دیگر را مخلوط کرده و میخورند. در چند روز نخست با اشتها غذا میخورم؛ ولی در روز های اخیر غذا به دلم نمی چسپد. احساس افسرده گی میکنم. اندیشه ها و پندارهای گونه گون به سراغم میایند. هیچگاهی در حالت ناراحتی نمیتوانم غذا بخورم. دلزده گی از همه چیز. شاید هم زنده گی همین است...

به قلعه آگره میرویم و بعداً به قصر شاه جهان و بعد به تاج محل. ساختمان رؤیایی هندوستان. عده یی از مردمان جهان، هند را با تاج محلش میشناسند.

امپراتور اکبر، قلعه آگره  Agra fort را در سال 1565 م. در کنار دریای یمنا Yamuna river اعمار کرده است. آگره فورت از چند  قلعه که یکی در درون دیگر قرار دارند، ترکیب شده است. قسمت زیاد این قلعه به شاه جهان پسر بزرگ امپراتور  اختصاص داشت. به همه جا سر میکشیم. به تالار های مزین به میناتوری ها و نقاشی ها و خطاطی ها. حمام دختران شاه را میبینم، نشیمنگاه روشن آرا بیگم و جهان آرا بیگم را. از بلندای قصر به دریای یمنا  و بعد به دیوار های منقش مرمری که در حکم پرده برای دختران شاه و سایر زنان دربار بود، مینگرم. آنان از عقب این پرده به وقایع بیرون  میدیدند و از همین جا امر میکردند. احساس میکنم که نفسم قید میشود و دیگر نمیتوانم نفس بکشم. دلم میسوزد. چشمانم میسوزد. اصلاً سر تا به پا میسوزم. میخواهم در کنار این پرده های منقش که نمایانگر هنر استند، بنشینم و به هنر مردان در به پرده کشیدن زنان بگریم و به  بدبختی همه زنان در پرده،کسانی  که هویتی از خود ندارند و جسمی استند که بر روی شان بر احساسات شان و بر امیال  شان پرده کشیده شده است، بگریم. اصلاً زنان خود یک پرده استند، پرده های رنگارنگ، زیبا و نازیبا، از خود حرکتی ندارند و این مردان استند که به آن نقش میدهند! فکر میکنم که روشن آرا و جهان آرا چه روز هایی بر این بلندا ایستاده و گریسته باشند  و به شیرهای پایین قصر (به گفتة رهنما در پایین قصر شیرها و ببر هایی را برای نگهبانی نگاه میداشتند) نگریسته، از ترس بر خود لرزیده باشند. ولی شاید هم روشن آرا و جهان آرا هیچگاهی مثل من نیاندیشیده اند. شاید آنان به امیال حقیر انسانی اندیشیده اند به جواهرات گرانبهای که به خود میبستند و به تکه های کمیابی که به تن میکردند و به غذا های لذیذی که برای شان آماده میشد. مگر زنان چیزی زیادتر از این میخواهند؟ غذای خوب و جواهر؟

تاج محل را باید از نزدیک دید و احساس کرد. تاج محل چیزی از جنس عشق از جنس عاطفه، از جنس ملایمت است. باز هم میلرزم. اینبار لرزة من از ترس و وحشت نیست. تاج محل عشق همه جهان را در خود بازتاب میدهد. نمیدانم که چطور تاب می آورد شاید هم به همین دلیل جاودان است. تاج محل در زیر شعاع آفتاب عصر که رو به افول است، میدرخشد. نمیخواهم ترکش کنم. همین طور که به آن مینگرم، سیمای مهربان شاه جهان را میبینم که به یاد ممتاز بیگم در صحن تاج محل نشسته است و به موسیقی گوش سپرده است. برایم قابل باور نیست که یک مرد بتواند  خانم خود را تا این سرحد دوست داشته باشد. رهنمای ما توضیح میدهد که امروز پسر  به خاطر تعیین مقدار عشق خود به دختری  میگوید که برایت تاج محل میسازم؛ یعنی امروز، تاج محل در حکم مثلی برای عاشقان درآمده است. عمارت نیمة دیگر را شاه جهان برای  خود میخواست اعمار کند اما اورنگ زیب پسرش او را در سال 1658 م.  به زندان می اندازد و خود برتخت سلطنت می نشیند در نتیجه کار اعمار بنای دومی نیمه میماند.

تاج محل در حقیقت مقبره یی است که شاه جهان پادشاه سلسله تیموری به یادبود خانمش ملکه نورجهان بنا نهاده است. شاه جهان از نواده های امیر تیمور گورگانی است که بین سالهای 1037- 1068 هجری سلطنت کرده است.  این سلسلة شاهان به نام مغولان بزرگ چند سده در هند حکمروایی کردند. بابر شاه در هند سلسلة امپراتوران مغولی را بنا نهاد. او افتخاراتش را به هند و جسدش را به افغانستان تفویض کرد. غالباً جاهای دیدنی هند یادگار دوران درخشان این سلسله است. شاه جهان مرد هنر دوست بود و در دوران او زبان دری و فرهنگ اسلامی رشد چشمگیری کرد. شاعران معروفی چون صایب تبریزی، ابو طالب کلیم کاشانی، محمد قلی سلیم تهرانی در دربار شاه جهان از قدر و منزلت برخوردار بودند. سفر به هندوستان و خدمت در دربار شاهان مغولی در آن زمان زنده گی آرمانیی محسوب میگردید. صایب میگوید:

هند را چون نستایم که در این خاک سیاه   

جامة شهرت من شعلة رعنایی یافت

 او به ممتاز بیگم خانمش که زن هنر پرور و کاردانی بود عشق میورزید. در مورد علاقه مندی این زوج به زبان فارسی دری حکایت هایی زیادی وجود دارد. گویند روزی شاه جهان گفت:

آب از هوای روی تو میاید از فرسنگها

ملکه ممتاز بیگم فی البدیهه سرود:

و ز هیبت شاه جهان سر میزند بر سنگها

کار اعمار این ساختمان در حدود سالهای 1631 م. شروع شد و پس از  22 سال در 1653 م. به پایان رسید. این بنای یادبود از مرمر و رخام سپید ساخته شده است که ترکیبی از معماری خراسانی و هندی است. هنرمندان ایرانی  چون امانت خان شیرازی و محمد خان شیرازی بعضی از کتیبه های قرانی این روضه را خطاطی کرده اند.تاج محل در عین حال یکی از عجایب هشتگانة دنیا به شمار میرود.

 رهنما ها در حالیکه گروپ های جهانگردان  با خود میکشانند از شاه جهان و ممتاز بیگم نام میبرند. همه طوطی وار و یکسان حرف میزنند... اما هیچ کس از کارگرانی که در گرمای سوزان عرق ریخته اند و خشت بالای خشت گذاشته اند، حرفی نمیزنند. اما من میبینم. مردان لاغر و سیه چرده را که تکه های پاره پاره یی به کمر بسته اند و صبور و سرخم خشت و سنگ را انتقال میدهند و چشمان شان میدرخشد؛ زنانی لاغر سیه چرده را که ظرف آب به سر دارند و طفلی را به کمر بسته اند و چشمان شان میدرخشد. به چشمان شان مینگرم. میلرزم. اما نه از ترس و وحشت. اینبار شاید از شرم. شرم در مقابل گمنامان تاریخ، بینامانی که سیاهی لشکر استند. به تعبیر  جان پیلجر Johan Pilger روزنامه نگار استرالیایی - در کتاب قهرمانان  Heroes که با نگرش انتقادی با ارزش خبری شهرت برخورد میکند- طبقات مردم در خبر ها محسوس نیستند. او  این تیوری را در ژورنالیزم طرح کرده است که در بازیهای رسانه یی مردم چگونه در رده های پایانی پوشش خبری قرار میگیرند.

در تاج محل بازتاب این تیوری را میبینم. مردمانی که تاریخ را میسازند تاریخ بی شرمانه در مقابل شان سکوت کرده است. انگار توده ها هیچ اند. در آخرین لحظات به این صرافت می افتم که شاید درخشش تاج محل از درخشیدن چشمهای کارگران صبور و از گرسنه گان تاریخ است.

تاج محل نماد عشق است و  در جهان امروز امروز عشق مرده است و یا هم عشق را شهید کرده اند و بازرگانان سیاست و قدرت به تجارت خونش پرداخته اند.

در آگره فروشگاه های آلات موسیقی است. با رهنما در یک فروشگاه میرویم. فرهاد از اینجا هارمونیه یی میخرد و تا اخیر سفر زحمت حمل آن را قبول میکند و در عین زمان این وسواس را برای من ایجاد میکند که مبادا هارمونیه بشکند. از بس در این مورد میپرسم فرهاد به خنده می افتد.

هند تاریخ غنی و طبیعت زیبا دارد. مردمان نازیبای آن آرام استند. این آرامش را نمیدانم به چه تعبیر کنم.  سخت تشنة آرامش و همپذیری استم. وقتی میبینم برهمن، هندو، مسلمان، ترسایی و ... با این همه محبت زنده گی میکنند متعجب میشوم و حسرت میخورم. هند آمیزه یی از مذاهب و فرهنگ ها است.  علاقة عجیبی به هندوستان و مذاهب آن در خود احساس میکنم. وقتی به مجسمه های شیوا و پارورتی مینگرم انگار داخل مجسمه میگردم. بار اول وقتی از هند برگشته بودم ، به مصطفی (پسرم) گفتم که در هند دکانهای بگوان فروشی قرار  دارد. چشمانش از تعجب گرد شد، یعنی ممکن است خدا(بگوان) را خرید. نمیخواهم برایش بگویم که خدا در مراسم حج در عربستان هم به حاجیان فروخته میشود؛ اما به شکل دیگری. امروز تجارت و خرید و فروش خدا شغل با آبرو و پر درآمدی است. اینبار در روز اول بازدید  از بازار(( لال قلعه)) در دهلی، بت گنیش بگوان را برایش میخرم. به بت ها مینگرم و نمیخواهم که چشم از آن بردارم. نمیخواهم به لباس های بزرگ و مندرس و فرش های چند و چند متری فرتوت سده های قبل در موزیم ها ببینم. هیچ چیزی به اندازة بت ها نمیتواند مرا به خود جذب کند. فرهاد متوجه علاقه غیر طبیعی من شده است. نمیدانم برایش چه توضیحی بدهم.

در مذهب هندوییزم اساساً سه خدای بزرگ وجود دارند. برهما که منشاء جهان از اوست، ویشنو و شیوا. برهما که واژه سانسکریت است در مذهب هندوییزم خدای بزرگ و ذات واجب الوجود است. برهما در مجسمه ها به صورت انسانی با چهار دست و چهار پا مجسم شده است که در دستهای خود یک کوزه، یک تسبیح، یک قاشق مقدس و یک نسخه از ودا را گرفته است. ودا ها کتاب مقدس او کتاب مقننه هندوان است. شیوا خدای مخرب است و ویشنو خدای محافظ. این سه خدا با هم متحد بوده و تثلیث مقدس هندوان را میسازند. به گفتة رهنما در حدود 230 میلیون از اتباع هند پیرو این مذهب استند.

بودییزم دومین مذهب بزرگ در هند است. بنیانگذار این مذهب شاهزاده  سیدارتا گائوتاما است که پدرش او را از حقیقت های زنده گی به دور داشته بود؛ روزی که او به حقیقت زنده گی پی برد، قصر مجلل و خانواده اش را ترک گفت و به در گوشه های دور شهر گایا به مراقبه وتفکر در هستی و فلسفة آن پرداخت. بعداً معبد ماهابودی توسط آشوکا دراین محل به یادبود او  ساخته شد. در جریان جنگ های تاریخی این معبد بارها ویران شده و دوباره بازسازی گردیده است. این معبد در سال 1880 در زمان حکومت هند بریتانوی توسط سر الکساندر کانینگهام   بازسازی گردید. متاسفانه فرصت دیدار این معبد دست نداد.

*

ساعت 7 شام با پرواز داخلی اندیا ایرلاین به بنگلور میرسیم.

در محوطة بیرونی فرودگاه همه به لوحه های منتظرین مینگریم تا این که میبینم که لوحه یی برای ما آشناست: five member of afghan tour operators and journalists  همه به همان طرف میرویم. جوزف با قد متوسط، چشمان از حدقه برآمده و رنگ تیره آن چنان به هیجان ((خوش آمدید)) میگوید که فکر میکنیم هموطن خود ما است. او کارمند وزارت جهانگردی هندوستان است . او در نخستین لحظات میگوید که مردم فکر میکنند که بنگلور چیز فوق العاده و جالبی برای جهانگردان ندارد؛ اما این طور نیست. داوری را  برای بعد میگذارم. به هوتل Golden Fench میرویم. هوتل زیبا با اتاق های خواب مجهز.

بنگلور مرکز ایالت Karnatakaکارناتاکا  و پنجمین ایالت بزرگ هند است که با مساحت  191000 کیلو متر مربع در جنوب موقعیت دارد. اکثر عمارت های این شهر از سنگ خارا (گرانیت) که در بنگلور فراوان است، ساخته شده است. بنگلور هوای نسبتاً معتدلی دارد؛ به همین دلیل انگلیس ها در دوران تسلط خود بر هند زیادتر در این شهر اقامت داشتند و آن را سایة انگلستان و بهشت میخواندند. بنگلور شهر قهوه نیز نامیده میشود به دلیلی که در آن قهوه کشت و زرع میگردد. در بنگلور پارک تکنالوژی IT Park را بنا نهاده اند که در آن در حدود صد شرکت و 15 هزار کارمند مشغول کار استند. فن آوری کمپیوتر در این شهر با امریکا رقابت میکند.

هر ایالت هند زبان جداگانة خود را دارد. مردم بنگلور به زبان kannada   حرف میزنند. فرهاد خیلی به راحتی اردو صحبت میکند، نوید هم مشکلی ندارد و من با اینکه درست حرف زده نمیتوانم اما  چیز چیزی از آن میدانم. ولی از  زبان kannada   چیزی سر در نمی آوریم. فردا اول صبح با جوزف به طرف شهرمیرویم. او در مورد همه ساختمان های شهر و حتا نباتات شرح میدهد. در یک سرک عمومی تعمیر پارلمان قرار داردکه در سال 1956 ساخته شده است. روبروی آن تعمیر High court است. هر دو تعمیر زیبا و مجلل استند. در مقابل هر دو عکس میگیریم. در بالای تعمیر پارلمان مجسمه سه شیر چسپیده قرار دارند. با این شکل از سالها قبل آشنا استم. روزهایی که دخترک لاغر، خجول و سیاه چهره با لباس های سیاه و چادر سپید هر روز از مقابل سفارت هندوستان در حوالی چهارراهی انصاری میگذشت و به مکتب ملالی میرفت و معلمان هر روز برایش توضیح میدادند که دختر مانند چادر سپید است اگر یکبار لکه شد داغ آن نمیرود. تا حال وسواس دارم که مبادا چادر های سپید را لکه کنم و مبادا... آن روز ها در پهلوی دروازة سفارت این تصویر را مینگریستم. امروز به دختران مکتبی سیاهپوش و چادر سپید فکر میکنم که هر روز عزت خود را با چادر سپید خود میسنجند و به  عقده هایی فکر میکنم  که چون ابر های تیرة زمستان هم مانند گره های کور بر دل وجان شان سایه می افگند و جان و روان شان را از سرما منجمد میسازد.

از جوزف در مورد این سمبول میپرسم. او میگوید که این در حقیقت سه شیر نه بلکه چار شیر است که توسط آشوکا  امپراتور بزرگ هندوستان (قرن سه قبل از میلاد) طرح ریزی شده است که  امروز نماد و سمبول هندوستان محسوب میگردد. آشوکا امپراتور بزرگ هند در حدود 270  سال قبل از میلاد به حکومت رسید. او سومین پادشاه از سلسلة موریائیهای هند Maurians که توسط چاندرا گوپتا تاسیس شده بود، است که دورة اوعصر طلایی این خاندان محسوب میگردد. آشوکا بودایی بود و در راه گسترش این دین سعی و کوشش زیاد به خرچ داد. او در سال 232 ق. م وفات کرد.

لال باغ دومین باغ بزرگ  بنگلور در قرن 18 اعمار شده است. در این باغ نمونة انواع درختان از سراسر جهان آورده شده است. این باغ را انگلیس ها در حقیقت برای خود ساخته بودند و تصور نمیکردند که روزی مجبور به ترک این باغ شوند، ولی  در سال 1947 چنین واقع شد و هندوستان آزادی خود را به دست آورد. اما امروز استعمار در چهرة جدیدی در جهان ظاهر میگردد؛ در مقوله و فلسفه یی به نام جهانی شدن Globalization که گفتگوی تمدن ها در آن رنگ میبازد. در دهلی با آقای راج میتال کارمند وزارت توریزم هندوستان در مورد جهانی شدن حرف میزنم. او نظر مثبتی به جهانی شدن دارد، درست برعکس من. او میگوید: " هند در جریان جهانی شدن به موقعیت ویژه خود دست یافته است، امروز فرهنگ ها مخلوط شده  و نیاز به پیوستن به جهان به وجود آمده است" من نیز با نفس تکنالوژی و جهانی شدن مخالف نیستم، اما آن چه مرا ناراحت میکند تقسیم نابرابر فرصت ها در استفاده از تکنالوژی است که در نتیجه شگاف بزرگی را میان مردم غرب و شرق کرة زمین به وجود آورده و زمینه های تهاجم فرهنگی را برابر میکند.

سال قبل در مقدمة کتاب جهان دل انگیز خبر نیز به این مسأله اشاره داشتم که انگاره های من در مورد غرب و پدیدة جهانی شدن شاید گرایش کژتابانه باشد اما واقعیت این است که این پدیده در آیینة جهان سوم کژ میتابد ، از اینرو واقعیت به صورت باژگونه وتحریف شده در ذهن و روان من (انسان جهان سومی) بازتاب مییابد.

البته این حقیقت را از نظر نباید دور داشت که مقایسة هندوستان و افغانستان کار عاقلانه یی نیست. به گفتة راج میتال، هندوستان 4 میلیون جهانگرد در هر سال دارد که عاید خالص آن سر به 5800 میلیون دالر میزند.  هند پنجمین قدرت بزرگ اقتصادی در جهان است. بعد از هر 300 خانه یک میلیونر زنده گی میکند. 42 فیصد داکتران جهان را هندی ها تشکیل میدهند.

 در گفت و گوی همان روز از راج میتال میپرسم: " با اینکه قسمت قابل توجهی از مردم هندوستان در فقر شدید به سر میبرند، هند چرا برای کشور های دیگری چون افغانستان، بنگله دیش و دیگر کشور های منطقه هزینه کرده و برنامه های انکشافی طرح ریزی میکند؟ همین حالا در افغانستان مراکزی چون اکشن اید و پراکسیس و ... فعالیت دارند. راج میخندد و میگوید که این سوال بسیار سیاسی است اما کوشش میکنم که برای آن جوابی بیابم. او محتاطانه در مورد روابط سیاسی منطقه حرف میزند و فقر  در  هندوستان را برایم تشریح میکند. سخنانش برایم قابل قبول نیست، اما نمیخواهم رد کنم.

از بس جوزف در مورد انواع نباتات و سالهای آوردن آن به باغ حرف میزند، خسته میشوم. جوزف هیچگاهی خسته نمیشود. در او شور زنده گی را میبینم.

روز بعدی با جوزف در مورد زنده گی زنان هندوستانی صحبت میکنیم. جوزف مرد عجیبی است. میگوید که زنان در هندوستان آهسته آهسته به حقوق خود دست مییابند. قانون از زنان حمایت میکند و انجمن های مختلف دفاع از حقوق زنان تشکیل شده اند و زنان بنگلور زیادتر به تجارت های شخصی میپردازند. او از انجمن حقوقی زنان  Vimochana     نام میبرد. مشکل زنان در هندوستان به هیچ صورت با مشکلات زنان افغانستان همسان نیست. احساس میکنم که در قارة آسیا فقط زنان افغانستان استند که نتوانسته اند تغییر محسوسی را در زنده گی خود به وجود بیاورند.

جوزف میگوید: ((اوهو من بی علاقه نیستم که کارهای خانه را کنم و برای خانمم زنگ بزنم که بوره و روغن بیاورد...)) همه میخندند. میخواهم جدی شوم که این کارها را به زنانه و مردانه تقسیم نکنید، اما زیاد هم ضروری نمیدانم که در این مورد بحث کنم و اگر صادقانه بگویم  با انگلیسی دست و پا شکستة خود نیز  نمیتوانم اندیشه های خود را بیان کنم. اما جوزف جدی است و میگوید به وقت نیاز است که مردان افغانستانی این مسأله را درک کنند. میدانم که مقیم با من مخالف است اما از احترام چیزی نمی گوید. از جوزف میپرسیم که خانمش چه کار میکند؟ میخندد و میگوید که من اصلاً ازدواج نکرده ام. او میگوید که سالها قبل دختری را میخواستم که پیرو مذهب دیگری بود، خانواده های ما موافقت نکردند و من هم ازدواج نکردم. جوزف بعداً توضیح میدهد که امروز این مشکل حل شده است و هزاران جوان هندی بدون در نظرداشت مذهب با هم ازدواج میکنند، گرچه بزرگان تا حال هم این واقعیت را بر نمیتابند اما جوانان به شیوة خود زنده گی میکنند. جوزف با دو سگ خود زنده گی میکند و به موسیقی علاقه دارد. او ما را به یک فروشگاه آلات موسیقی میبرد. در آنجا گیتاری را میگیرد و برای ما آواز میخواند. فرهاد یک توله میخرد. فریبا موفق نمیشود که از اینجا هم هارمونیه یی برای برادرش بخرد.

با جوزف به کلیسای سنت مارک Sent Mark Cethidrall میرویم. ساعت 10 روز یکشنبه است. هندیان مسیحی مذهب در کلسیا به عبادت مشغول استند و پدر مقدس سخنرانی دارد. در هر حال این کلسیا شکوه و جلال کلیسا های اروپا را ندارد. حداقل برای من که کلیسای بزرگ دوم را در شهر کلن آلمان دیده ام. در کلیسا صفای معبد را احساس نمیکنم.  وقتی در معبد هندوان داخل میشوی و زنگ آن را به صدا درمیاوری و رنگ سرخ را به پیشانی میزنی، آرامشی در خود احساس میکنی. انگار به یوگا نشسته ای.

جوزف میخندد و شوخی میکند: "میخواهم با یک دختر افغان ازدواج کنم." برایش میگوییم که دختر افغان با تو ازدواج نمیکند. میگوید پس لطفاً یک سگ شکاری از افغانستان برایم روان کنید. همه میخندیم و مقیم وعده میکند که برایش سگی دست و پا کند.

امروز 19 نوامبر در بازار های بنگلور ممپلی هموار است. تصادفاً با جشن سه روزة ممپلی روبرو شده ایم.

با خود میگویم که بگذار حالا داوری کنم: بنگلور شهر زیبایی است، اما دیدنی شگفتی آوری برای جهانگردان ندارد.

*

حیدر آباد مرکز ایالت اندهرا پرادیش Andhra Pradesh است. 35 فیصد نفوس  حیدر آباد مسلمانان سنی مذهب استند. حیدرآباد از دو شهر بزرگ حیدر آباد و سکندر آباد تشکیل شده و در این اواخر شهر خیبر آباد نیز به این شهر وصل شده است. در قرن های پانزدهم و شانزدهم میلادی سلسلة قطب شاهیان در حدود دو صد سال بر این شهر حکومت داشتند و مرکز حکومت شان گلکنده بود.  بنیانگذار این سلسله سلطان قلی همدانی بوده است. حیدرآباد بیشترینه شهر مسلمانان است. در شهر زنان با چادر های سیاه در حالیکه روی های شان را پوشانیده اند، دیده میشوند. به گفتة مدهو Madhu کارمند وزارت توریزم هند -رهنمای ما در حیدر آباد-  در اینجا بیشتر از صد هزار شیعه وجود دارد و سنی های حیدر آباد دو گروه استند: اهل سنت و وهابی ها.

کلیدهای اتاق ها را میدهند. برای اولین بار من و فریبا در اتاق های جداگانه میرویم . میترسم فریبا را تنها بگذارم اما بعد فکر میکنم که بگذار احساس استقلال کند و بتواند به تنهایی همه چیز را حل کند.در اول صبح به موزیم سالار جنگ میرویم. بازار فکاهی و شوخی را نیز پهن کرده ایم. همه می خندیم. مدهو از خنده های ما سر در نمی آورد و با تعجب و اندکی هم ملامتی به ما مینگرد؛ ولی وقتی مقیم برایش یک فکاهی را ترجمه میکند. شانه های خود را بالا انداخته و بیشتر از ما میخندد.

موزم سالار جنگ Salar Jung Museum سومین موزیم بزرگ در هند است که در آن اشیای انتیک از سراسر جهان گرد آورده شده که نمادی از تمدن های گونه گون در جهان است. نواب میر یوسف علی خان مشهور به سالار جنگ (1889-1949م) که در گذشته ها در سمت وزیر بزرگ در حیدر آباد کار میکرد در 35 سال قسمت عمدة دارایی خود را برای گردآوری این اشیای انتیک به مصرف رسانید.

در موزیم سالار جنگ اوراق دست نوشته به زبان فارسی دری وجود دارد. همه از دیدن آن ذوق زده میشویم و به خواندن آن میپردازیم. زبان فارسی در سده های 16 در هند کاربرد داشته و شاهان مغولی و قطب شاهیان به ترویج آن پرداخته بودند.

شکر شکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله میرود

جالب ترین دیدنی برای ما مجسمة ربکا است که وینوس وار با تن مرمرین در حالی که چادر نازکی به سر دارد، ایستاده است. (حالا به یاد نمی آورم که این مجسمه کار که بود)

به چارمنارChar Minar، لاد بازارLad Bazar  و مکه مسجد Mecca Masjid نیز میرویم. هوا گرم است و قطرات عرق به سر و روی ما نشسته است. فریبا، نوید و مقیم میخواهند که از این بازار که به داشتن چوری های رنگین هندی مشهور است، چیز هایی بخرند. علاقه نمیگیرم. نمیدانم چرا از زرق وبرق و جلا متنفرم. صدای چوری ها حالم را به هم میزند. در حقیقت وقتی دختر های چوری به دست را میبینم چیزی از جنس ساده گی و صداقت را در دستان شان میبینم؛ اما شرنگ شرنگ را دوست ندارم. بدبختی را به یادم می آورد. بدبختیی که به ویژه در سیمای چوری های گرانبها به سراغ دختران ساده دل و ساده پندار نمودار گردیده و رنگ هر خوشبختی را از قلبهای شان میزداید.  فقط یک اندیشه با خود دارم که منگل سوترا بخرم، منگل سوترا طلا. فکر میکنم که شاید بپوشم. مطمئن نیستم. وقتی در آخرین شب سفر در دهلی با کمک فرهاد کوشش میکنم که زرگریی بیابم و نمیتوانم -چون شب ناوقت شده است-احساس راحتی میکنم.

به جاهایی دیگری نیز سر میکشیم. ولی مجسمه بودا که در میان دریا و یا در حقیقت (( بند حسین ساغر))سر بلند کرده و با تواضع و فروتنی که من آن را به غرور تعبیر میکنم، به آدمیان مینگرد، ویژه گیی برای شهر حیدر آباد است. بوداییان در هند کم نیستند. بودا برای من در هیات پیامبر است. نمیدانم چرا  پیامبران را هم فیلسوفانی میدانم که در نجات بشریت مبارزه کرده اند.  فلسفه عشق قدیم من است، اما هیچگاهی نتوانستم که به صورت جدی بدان بپردازم. ساده انگارانه روخوانی کردم و کمتر از آن سر درآوردم. با کشتیی به طرف محوطة مجسمه میرویم. رهنمای ما توضیح میدهد که این مجسمه در همین سالهای اخیر به کوشش یکی از سیاستمداران هندو مذهب حیدر آباد در چاپان ساخته شد و توسط موتری که 48 عرابه داشت به اینجا آورده شد تا در میان بند حسین ساغرکه به صورت غیر طبیعی در وسط شهر خوابیده است، نصب گردد؛ اما مجسمه در جریان نصب میان آب افتاد و تا دوسال در آنجا خوابید، تا این که با کوشش زیاد دوباره از آب کشیده شد. مجسمه هیچ درزی برنداشته و دوباره نصب گردید. با دیدن بودای بزرگ سنگی به شاهمامه و صلصال فکر میکنم. به بودای بامیان. بگذارید شهید تاریخ خطابش کنم که در بازار سیاست بازی های متعفن منطقه حراج مرگ گردید. به یاد بودای شیهد خودمان می لرزم که سنگوارة اندامش را پاشان کردند، همانند آدم هایی که شیشة غرور شان را در یکاولنگ، در تاکستان های سرسبز شمال، در چهارراهی های کابل و در همه جای سرزمین ورشکستة من شکستند. چیزی در درون من میشکند. ظاهرم با باطنم یکسان نیست. کسی نمیداند که من به چه فکر میکنم. شاید هم به خودم فکر میکنم و به عکسی که در مقابل مجسمه بودا در میان آب گرفته ام و در آن خطوط صورت و اندامم را مینگرم.  فکر میکنم که چه چیزی میتواند ظاهرم را تکمیل کند. کامره از دستم می افتد و... ناراحت استم، چیزی در درونم میشکند. شاید هم این خودم استم که در مقابل عظمت بودا  میشکنم و شاید هم ... صدای شکستی را در درون خود میشنوم.  لبسرین سرخ را از لبانم پاک میکنم و ناراحت استم...

وقتی از میان دریای ایستاده بر میگردیم، روز دامن سپیدش را جمع میکند. در کنار دریا زن و مردی را می بینیم که دستان سیاحان را حنا میکنند. من و فریبا ذوق زده به طرف شان میرویم و دستان خود را دراز میکنیم. برای ما شگفتی آور است که مرد هندی چطور با مهارت در چند دقیقه دستان ما را با گل ها مزین میکند. دستان خود را از لباس های خود دورگرفته و به سوی موتر میرویم و قلعه گلکنده Golconda Fort. خسته استم ترجیح میدهم که به هوتل برویم. دوشب است که خواب عمیق نکرده ام. به کابل می اندیشم. فرصت خوبی است که به خود بیاندیشم. به روز های نوجوانیم می اندیشم. من کی استم؟ هیچگاهی فرصت کرده ام که به خود فکر کنم؟ به همه شعر های که میخواستم بسرایم و نسرودم و به همه روایت های که نپرداخته ام، فکر میکنم. مگر فرصتی دارم؟

به دستانم مینگرم، شاید هم اندکی احساس شرمساری دارم. دستانم را به هم میمالم. حنا سبز رنگ خشک شده از دستانم بر موتر میریزد. بوی حنا دلتنگم میسازد. فکر میکنم که همه جا تاریک است و من در یک جای ناشناخته راهم را گم کرده ام. نفسم میگیرد. چند روز قبل وقتی به طرف جیپور روان بودیم، همین طور دلتنگ شده بودم و تقریباً فریاد کشیدم که موتر را نگه دارند. به پایین رفته، نفس کشیده بودم. میخواستم که باز هم صدا بزنم که موتر در مقابل قلعه گلکنده ایستاد. امشب نمایش در میان خرابه های این قصر برپا است و ما از مدعوین استیم.

قلعه گلکنده که از جا های تاریخی سرزمین هند است تقریباً در 11 کیلومتری غرب شهر حیدر آباد قرار دارد. این قلعه در قرن 13 م. آباد شده است و در قرن های 16-17 جایگاه قطب شاهیان هند بوده است. امروز به جز خرابه های این قصر چیزی باقی نمانده است. هوا مثل دل من تاریک است. از خرابه ها دلم میگیرد. هندوستانی ها و خارجی های دیگر نیز حضور دارند. چوکی های پشت سر هم قرار داده شده اند. در قطاری جا میگیریم. لحظاتی بعد نمایش آغاز میگردد. نمایش عجیبی است. در آغاز فکر میکردم که شاید نمایش تیاتر باشد. در ایران به تیاتر دل بسته بودم. در 22 روز اقامت در تهران دو بار به تماشای تیاتر سلامان و ابسال و لیلی و مجنون رفته بودم. برای ما افغانستانی ها همه چیز پر از شگفتی است. تیاتر، نمایش، تفریح، آب، باغ،... و بالاخره زنده گی کردن. از یاد آوری سفر ایران باز هم دلم میگیرد با خود عهد کرده ام که از ایران سخنی به میان نیاورم. سفری پر از دلتنگی و کسالت.

با صدای پر نفوذ امیتاب بهچن از خیالات خود بیرون میشوم. نمایش بدون حضور جسمی هنرمندان است، صدای ایشان را که زنده گی شاه بزرگ قطب را تصویر میکند، می شنویم. نورافگن ها به صورت غیر قابل تصوری در میان خرابه ها تنظیم گردیده اند و با صدا ها حرکت میکنند. همه چیز صدا است. در میان خرابه ها صدای پای اسپان را میشنویم. با تعجب متوجه میشوم که با این که در این نمایش آدمیان با جسم خود حضور ندارند، اما من آنان را میبینم. پسر شاه را دیدم که بالای اسپ خود در شب بارانی به سوی معشوقه اش میشتابد... با تعجب به طرف فریبا میبینم و میگویم : من همه چیز را میبینم. او نیز با رنگ پریده میگوید: من هم میبینم.

به طرف فرهاد، نوید و مقیم میبینیم، آنان نیز همه چیز را میبینند. معشوقه پسر شاه به رقص درمیاید و آواز سر میدهد. دلتنگی ام دور میشود. احساس شادمانی دارم. دربار شاه بزرگ قطب را میبینم که پسرش را از ملاقات معشوقه اش باز میدارد و بالاخره اورنگ زیب پسرشاه جهان را که به جنگ قطب شاهیان میاید و قلعه را ویران میکند.

شب های حیدرآباد صفای  شب های بنگلور را که در فضای باز در بام بلند هوتل غذا میخوردیم، ندارد. همیشه فکر کرده ام که اگر شب نمیبود انسان میتوانست دو برابر عمر خود زنده گی کند یعنی ساعاتی را که بیخبر  خواب میکند، نیز زنده باشد. اگر زنده گی تنها نفس کشیدن نباشد! چه سالهاست که در کشور من زنده گی تنها نفس کشیدن شده است. نفس میکشیم پس استیم! زنده گی شاید همین باشد... زنده گی شاید تنها تصور موهوم از حقیقت وجود ماست...

آخرین جایی که از آن دیدار میکنیم، شهر فلم راموجی Ramoji Film City  است، که از مرکز شهر حیدر آباد به فاصلة تقریباً یک ساعت و نیم دور است. در بین راه شوخی میکنیم و با گفتن فکاهیات سر مدهو را که از گفته های ما چیزی نمیداند به درد می آوریم. افغانستان یکی از مراکز عمدة فروش فلم های هندی است. مردم با تماشای این فلم ها با فرهنگ هندوستانی ها آشنایی دارند و با زبان هم از همین راه آشنا شده اند.  شهر راموجی یک زنده گی آرمانی را به نمایش میگذارد. همه جا سرسبز، پر از شگفتی ها، عمارت های زیبا و ....

به استدیویی دعوت میشویم تا به صورت عملی ساختن فلم را به ما نشان بدهند. رهنمای این شهر برایم پیشنهاد میکند که در ساخت فلم سهم بگیرم. به تردید می افتم و برایش میگویم: It’s not fair in our culture, sorry… دختر هندی در ساخت فلم سه دقیقه یی سهم میگیرد. لحظاتی بعد هنگامی که از استدیو خارج میشویم. به دیگران میگویم: "فلم های هندی پیش ما سر(راز افشا شدن) شدند. "

 به اسیتشن های ریل، میدان های هوایی، به عمارت های ساخته شده به شکل معماری اروپا و امریکا سر میزنیم و میدانیم که در فلم ها چه کلک هایی که به بیننده گان زده نمیشود.

در آخرین لجظات روز همه تشویش داریم که زودتر به دهلی برسیم و هدیه هایی خرید کنیم. شب ناوقت است، باران میبارد و  پنج نفر سرگردان در بازار سروجی نی نگر دهلی استند. خواسته و ناخواسته چیز هایی میخریم و به طرف هوتل جان پت Jan Path  میرویم. شب با بسته بندی ها به پایان میرسد.اصلاً نمیخوابم. سه شب است که درست نخوابیده ام. وسواس دارم. در چنین لحظاتی حتا مسکن خواب آور که همیشه با من است، راحتم نمیکند. بارها با بابه جانم شوخی کرده ام که چرا باید فقط وسواس و بیدارخوابی شما را به ارث ببرم.

کاش میتوانستم که فکر نکنم، کاش میتوانستم که زنده گی را بشناسم. زنده گی شاید ...؟

یازده روز به پایان رسیده است. در میدان هوایی دهلی استیم و من باز هم پریشان هارمونیه فرهاد استم که اینبار برایش اجازه نمیدهند با خود به طیاره ببرد و ناچار آن را در باربندی طیاره تحویل میدهد...

کابل است؛ به  جنگ کارگران میدان  به خاطر انتقال وسایل  مسافرین، مینگرم. به ماشین رنگ و رو رفتة انتقال وسایل از میدان به ترمینل مینگرم، از بکس ها خبری نیست و نیست... نیم ساعتی میگذرد تا بکس ها میرسند. خود را میبینم که برای بار سوم به هند رفته ام، شاید سرگردان در جستجوی منگل سوترا استم و شاید هم در معبدی رنگ سرخ به پیشانی زده ام... چیزی گنگ در دلم میجوشد.

 به طرف هارموینه میبینم، راحت میشوم و با تبسم به طرف ناصر که منتظرم است، میروم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:5  توسط منیژه باختری  | 

 

تلویزیون طلوع با نشر قسمت هایی از گفته های دادستان کل چهرة جدیدی از او به نمایش گذاشت. دادستان کل در حالی ریش پر پشت سپیدش، گره نکتایی -که نشانه از نو گرا بودن او است- او را پوشیده است، حضرت مجددی را فحش میدهد و همه مردم او را میبینند.

 عده یی از مردم این کنش تلویزیون طلوع را نمیپذیرند، اما دادستان کل هم بیگذار به آب زده است و طلوع را نمیتوان دست کم گرفت. طلوع با نشر برنامه هایی گونه گون برای قشر های جامعه توانسته است که در دل مردم جای باز کند.

این موضوع یک حقیقت دیگر را هم نشان میدهد که رسانه ها در افغانستان از قدرت برخوردار شده اند و در تشکل افکار عامه سهم دارند. دیگر نمیتوان مردم را فریب داد و یا با زور مداری و دیکتاتوری به اهداف خود نزدیک شد. پیروزی رسانه ها در این برش زمانی هشداری است بر دولت و سایر نیرو های درگیر در قضایا.

دیروز امام جمعه مسجد پل خشتی با شعار دهی طلوع را یک رسانه ضد اسلامی و ارزش های افغانی خواند اما دیگر این شعار های میان تهی نمیتواند مردم را فریب دهد. دیده میشود که حتا افراطیون و بنیاد گرایان هم در لحظات خلوت خود از این تلویزیون فیض میبرند.

آن چه برای من شگفتی انگیز است، سیمای کدر و تاریک دانشکدة ژورنالیزم است.

دانشکدة ژورنالیزم همچنان با چشمان بسته در انزوا نشسته است. از سالهایی قبل که خودم دانشجوی این رشته بودم، متوجه این موضوع شدم که این دانشکده در رهبری جریان های مطبوعاتی هیچ نقشی ندارد. به همین دلیل در هر نشست و همایش جای خالی این دانشکده محسوس است. از یک طرف استفاده از میتود های سنتی و کهن از ارزش این دانشکده کاسته است زیرا نتوانسته است که با معیار های نوین و جدید حرکت کند و از سوی دیگر بی تفاوتی و سهل انگاری اعضای آن و عدم شرکت آنان در همایش های مردمی نمودار عدم درک آنان از قضایا است. امروز نصر الله ستانکزی استاد دانشکدة حقوق و علوم سیاسی روی این موضوع انگشت گذاشت و یاد آور شد که دانشکدة ژرونالیزم بی تفاوت از کنار قضایا میگذرد. با او هم نظر استم. اما چگونه میتوان سطح رهبری را وادار به پذیرش حقیقت ها کرد؟ با خود میگویم: شرممان باد!
+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:57  توسط منیژه باختری  |