تبليغاتX
شهرنوش
در گستره اجتماع، ادبیات و فرهنگ

 

رشته یی از افکار سیاه و سپید در ذهنم  گلاویز شده اند. نظریه هایی که بر اصل عدالت مبتنی اند این نکته را آشکار میکنند که نباید به هیچ پدیده به شکل مطلق آن نظر اندازی کنید- هیچ چیز کاملا سیاه نیست و هیچ چیز کاملا سپید! به همین دلیل من هم خواب های سیاه و سپید میبینم. خط های سیاه  و سپید میروند و می آیند و خواب را بر من حرام میسازند.

میخواهم جناب لوی سارنوال را با ریش سپیدش در حالی که بوتل ها را به سرو روی مردم می کوبد، مجسم کنم. شیطان را لا حول میکنم. جناب سارنوال به همه سپیدی ریشش به نظرم سیاه میاید و معذرت خواهی از او سیاهتر. لعنتی؛ چرا این نظریه را در اینجا نمیتوانم تطبیق کنم؟ خواب هایم سیاه شده میروند. شکیبا سانگه و ذکیه ذکی را میبینم که در خون می تپند.

 همه چیز مانند دنیا احمقانه است! کاش میشد که راز خلقت را کشف کنم. نه این که توقع بزرگی است؛ کاش خودم را کشف میکردم.

تا که از هذیان های خود که هر چندی بعد گریبانم را میگیرد،رهایی یابم، داستانی را که سال قبل نوشته ام بخوانید.

 

سه پری

بی بی تکة ململ نرم را در کاسة سبز استالفی که پر از آب است، داخل می کند. بعد آن را می فشارد و بر پیشانی فرهاد می گذارد. پیشانی فرهاد داغ داغ است و تنه اش از گرما می سوزد. لب هایش ترک برداشته است. بی بی به طرف عالم می بیند. عالم چشمانش را به سقف دوخته است و ستون های مسطح ناشده سقف را می شمارد و لب هایش را می جود. "پری کجا رفته است؟" فرهاد هر چندی بعد چشمانش را می گشاید و زیر لب می گوید" پری کجا رفته است؟"

 بی بی زیر لب جویده جویده چیز هایی می گوید که تنها برای خودش مفهوم استند. اما یک صدا چهار چوب فرتوت اندامش را تکان می دهد و تکرار می شود" پری کجا رفته است؟"

وقتی آتش تب گداخته تر می شود  در مقابل چشمان فرهاد در سایه های تاریک و مه آلود، نقطه های روشنی در تاریکی از یک سو به سوی دیگر می روند و می رقصند. بعد این نقطه های روشن در هم می  آمیزند و  اندام رسایی را تصویر می کنند. دستان فرهاد دراز می شوند و پری را در بر می گیرند.

وقتی چشم های عالم از تواتر شمارش چوب ها می سوزند، ستون ها گرد می  آیند و تصویر ساخته شده از ستون ها  آن قدر نزدیک پندار های عالم می شوند که  نرمی  پیراهن گاچ مخمل گلابی پری را بر صورتش احساس می کند. از لطافت برخورد آن تکة ابریشمی  به آرامش می رسد و پری در کنارش می نشیند.

بی بی هوشیارانه به هر دو می بیند و از این که از هر دو مراقبت می کند، از  غرور بیهوده یی لبریز می گردد. اما باریکه یی از یک پرسش دایمی  آن قدر بر گرد این غرور می تازد که صدای درزی را در درون خود می شنود" پری چرا می  آید؟ پری چرا می رود؟؟"

*

فرهاد دستانش را بر موهای ابریشمی  پری می کشید و از نرمی شگفت آن به شگفتی می رفت. موهای پری سیاه و مواج بودند و بر تن برهنه اش می ریختند. فرهاد شیرین را به یاد می  آورد که در رودخانه شست وشو می کرد. تن پری لغزنده بود. فرهاد با دشواری دست هایش را بر کمر پری حلقه می کرد و به شر شر آب گوش می داد. می ترسید که پری از دستانش در رود و تا کمر میان آب برود. وقتی پری در آب خروشان داخل می شد، آب از درخشش بدنش می درخشید. دست هایش را باز می کرد و تن را به آب می سپرد. فرهاد از بالای پل به طرفش می دید و لبخند می زد. پری صدایش می کرد که در آب داخل شود؛ اما فرهاد می ترسید و نزدیک نمی شد. پری آزرده می شد و سرش را زیر آب می گرفت و حباب های کوچک از روی آب بلند می شدند و غلغل می کردند. نفس فرهاد بند می  آمد گویی خودش در آب باشد. پریشان سرش را پیش می برد و پری با یک جست از آب بیرون می شد و فرهاد را در آغوش می گرفت. فرهاد بوی تری و سبزی را از موهایش می شنید و ضربان قلبش را که به شماره افتاده بود، می شمرد.

*

سه روز می شد که پری از خانه ناپدید شده بود. همه با ناباوری از هم می پرسیدند که پری به کجا رفته است؟ عالم که می ترسید درخشش اشک را به چشمانش ببینند، سرش را پایین می  انداخت و لبهایش را می جوید. پری به کجا رفته بود؟ هیچ کس نمی دانست. وقتی فرهاد پاهای کوچکش را بر زمین می کوفت و و با زبان الکن پلی صدا می کرد، بی بی چادر گاچ رنگ رفته اش را محکمتر بر سرش گره می کرد و فرهاد را در آغوش می کشید.

یکی می گفت که دیده است پری صبح، وقت نماز از خانه بیرون زده  و در دستش یک بقچه نیز داشته است. بی بی بعد از این گفته به تمام سوراخ سمبه های پری سر زد؛ اما هیچ چیزی کم نبود. پیراهن های  گاچ مخمل گلابی، کریپ سرخ و فیروزه یی اش سر جاهای شان بودند. همه چادر ها، تنبان ها و پنجابی هایش. بی بی بار ها و بار ها صندوق ها و اتاق پری و عالم را گشت و به این باور رسید که هیچ بقچه یی در دست پری نبود. اما پری رفته بود. با پیراهن سرمه یی که در روز اول ورود به خانة بی بی در تن داشت. بی بی هر خط اندام پری را می شناخت و زیباترین لباس ها را برایش دوخته بود و چون خودش خیاط همه لباس ها وخریدار همه تکه های پری بود، باور کرد که او چیزی را با خودش نبرده است.

 دیگری گفته بود که پری همه پول های عالم را برده است. عالم با این که بودن و نبودن پول ها برایش یک سان بود،به سراغ صندوقچه کوچک فلزی خودش که در گوشه الماری می گذاشت و  قفل بزرگی به آن زده بود، رفت. نوتها را حساب کرد. حتا یک افغانی کم نبود. عالم ناباور بارها وبارها پول هایش را شمرد، یقین کرد که پری هیچ پولی را با خود نبرده است.

یکی دیگر می گفت که مردی را با او دیده است و می گفت که آن مرد را بار ها در مقابل خانة پری  دیده است و چنین شکی از قبل داشت که او فاسق پری است. اما مرد با ایمانی که در مقابل خانه شان دکان داشت و از صبح تا شام در همانجا می نشست و می فروخت، گواهی داد که هیچ مردی را ندیده است که چشم به خانه پری دوخته باشد. دکاندار گفت پری نجیب و محجوب بود. گپ دکاندار امین  را نمی شد نادیده گرفت. مردم یقین کردند که پری تنها رفته است.

فقط چند چیز یقینی بود وقتی که عالم صبح از خواب بر می خاست، نرمی  دستان پری را زیر گردن خود احساس نمیکرد؛ وقتی بی بی نان گرم را از تنور می کشید، پری با اندام بلند و شرنگ شرنگ چوری هایش نمی آمد و نان ها را در دسترخوان چرمی  نمی گذاشت و وقتی فرهاد از گرسنه گی به فریاد می افتاد پری پستان های گرد و بی نوکش را در دهانش جا نمیداد.

*

پری افسانه بود. یعنی برای فرهاد می گفتند که پری افسانه است. فرهاد باور نمی کرد. او بارها پری را در آغوش کشیده بودو شیرینی لبانش را مکیده بود. وقتی پری خود را در آغوشش رها می کرد، فرهاد دست بر خطوط اندامش می کشید و سفتی آن را زیر دستانش احساس می کرد. یک بار چنان سخت پری را در بر کشید که پری فریادی از درد کشید. فرهاد می خواست که مطمین شود که پری افسانه نیست. پری افسانه نبود. سرش را روی زانوان فرهاد می گذاشت و از بیم جدایی اشک می ریخت. با دستان نازک و سپیدش موهای فرهاد را نوازش می کرد و زیر لب بیت های زیبایی  زمزمه می کرد. پری همه شعر هایی که نظامی  برای فرهاد سروده بود، از یاد داشت. بیت ها را زمزمه می کرد و فرهاد را در میان بیشه زار ها و رودخانه ها می برد. فرهاد برای شیرین جوی مرمرین می ساخت و شیرین مست از شیر نوشین چشمانش را خمار می کرد.

یک روز فرهاد به پری گفت که فقط یک چیز اشتباه شده است. پری متعجبانه به طرفش  دید و فرهاد ادامه می داد:" چرا شیرین؟ نام او باید پری می بود." پری خود را در دریا انداخته بود و بعد از این که چند بار سرش را از میان آبها بیرون کشیده بود، از همان دور از میان آبها صدا زده بود:"نه من شیرین نیستم. شیرین فرهاد را دوست نداشت. اما من فرهاد خودم را دوست دارم."

*

وقتی فرهاد پری را صدا می کرد، عالم لبانش را می جوید و بی بی سراسیمه به طرفش می دوید و در آغوشش می کشید. فرهاد فقط پری را می خواست. پری بلند بالا را که گام هایش به رقص ملایمی  می ماندند و با هر گام پستان های گردش می لرزیدند. پری مثل یک خواب در زنده گی عالم و بی بی آمد و مثل یک خواب رفت. اگر فرهاد نمی بود، شاید هر دو باور می کردند که خواب دیده اند. فرهاد از موهای بی بی می کشید و روی عالم را می خراشید و پری را می خواست. پستان های پری را می خواست. بی بی برایش شیر گاو را رقیق می کرد و با قاشق به دهانش می برد. فرهاد می گریست و قاشق شیر روی پیراهن کتانی اش شیار های زرد رنگی را که بعد قاق  می شدند، درست می کرد. بی بی با مهربانی مگس های سمج را از اطراف فرهاد می پراگند و نان تر شده را بر دهانش می گذاشت. وقتی فرهاد کوچه رو شد، دیگر فراموش کرد که پری را صدا بزند. بی بی از این که فرهاد پری را فراموش کرده است، خوش بود. پری نه تنها از ذهن فرهاد بل از تمام خانه کوچید. پیراهن های گاچ مخمل گلابی، کریپ سرخ و فیروزه یی را بعد از این که بی بی بار ها و بارها آفتاب داد و نفتالین بین شان گذاشت، به گدای سر کوچه بخشید. بوت های کری بلندزری و سر پایی های گلابیش را به زن نانوا داد. همه یادگار های پری همین ها بودند و  پری تنها در همان لباس ها تمام می شد. گلیم رنگ رفته یی که می شد حدس زد زمانی رنگ آن سرخ بود، فشار پاهای پری را فراموش کرد.ریسمان دلو چاه نرمی  پوست دست پری را فراموش کرد و...

*

بی بی می گفت که پری رفته است و دیگر نمی آید. عالم لبانش را می جوید و نگاهش را بر گوشه های دوری می دوخت. فرهاد ضد کرده بود که پری را دیده است. پری زیبایی را  که از میان آب ها بیرون می شود و او را در آغوش می گیرد. البته فرهاد این را نگفت که پری لبانش را می بوسد و بر بازوانش دست می کشد. فرهاد این را نیز نگفت که هر شامگاه وقتی آفتاب به خانه اش می رود و سایة سرمه یی رنگی دریا را می پوشاند، به دیدن پری می رود. او فقط گفت که پری را دیده است. او گفت که خانه پری در میان آب هاست. بی بی با دست بر سینه اش کوبید و فورا به خانة بی بی حاجی رقیه که می گفتند پری دارد، رفت و از او تعویذی خواست. بی بی حاجی رقیه وقتی نام مادر فرهاد را پرسید تا آن را با کمک پری خود بر بروی کاغذ شاریده و دراز زرد رنگ بنویسد، دچار دو دلی شد و نفهمید که پری کیست؟ و پری کیست؟ بی بی، نیازی به توضیح ندید. شویست بسته شده را که بی بی حاجی رقیه در آن با خط های کج و معوج چیز هایی نبشته بود، در داخل گیلاس چای فرهاد انداخت. و وقتی فرهاد گیلاس را سر کشید، بی بی نفسی به راحتی کشید. فرهاد تا سه روز گپی از پری نزد. اما روز چهارم گفت که صدای خنده های پری به شر شر آب سردی می ماند که در گرمای تابستان پوست بدن را به طراوت می خواند.

*

پری از فرهاد خواست که نی لبکی برایش بیاورد. فرهاد نی را در مقابل پری گذاشت. پری قهقهه خندید و تن مرمرینش به لرزش افتاد. فرهاد از لرزش تن خود ترسید و چشم هایش را بست که پری را نبیند. پری هر فکرش را می خواند. بر چشم های فرهاد بوسه زد و گفت که چشمانش را باز بگذارد چون در هر حال نمی تواند که او را نبیند. پری راست میگفت. فرهاد چه چشم هایش را می بست و چه باز می گذاشت، پری را می دید. پری نی را بر لبان فرهاد گذاشت و خود از جا برخاست. فرهاد نی را به صدا آورد. صدای نی با شر شر ملایم آب در هم آمیخت و با زمزمة پری یکی  شد. پری دور می چرخید و موهایش را بر چهار طرفش می  افشاند. فرهاد نمی دانست که پری زیباست و یا نیست؛ اما می دانست که پری درونش را پر کرده است، آن چنان که حتا غذا به مشکل داخل معده اش می شود و تنش آنچنان از پری اگنده است که لباس به دشواری در تنش قرار می گیرد. پری می رقصید و می رقصید. موج ها با او بالا و پایین می رفتند و فرهاد نی را  میان  لبانش و مزة شور خون را در دهانش احساس می کرد.

*

وقتی پری به دروازة خانه بی بی سرش را گذاشت، دروازه ژیر ژیر خفه یی کرد. بی بی که دست هایش را به آسمان بلند کرده بود و نجوا می کرد با شنیدن صدا سرش را دور داد. وقتی دید که دروازه تکان های خفیفی می خورد، از جا برخاست و به آن سوی در رفت. پری سرش را کنار دروازه گذاشته بود و موهای سیاه و ابریشمینش بر چهار طرف ریخته بودند و خاک آلود شده بودند. بی بی از دست هایش گرفت و او را از جا بلند کرد. بی هیچ پرسشی او را به  خانه آورد. خاک لباس هایش را تکانید و در مقابلش غذا گذاشت. پری هیچ چیزی  نپرسید. مثل این که از قبل این خانه را می شناخت و سال ها در آن زنده گی کرده بود. هیچ کس چیزی نگفت. حتا وقتی عالم به خانه آمد، از بی بی نپرسید که او کیست و چرا آمده است. مثل این که هر سه می دانستند که روزی این حادثه رخ میدهد.

بی بی فردا به بازار رفت و تکه های گاچ مخمل گلابی، کرپ سرخ و فیروزه یی با یک بوت کری بلند زری و یک سر پایی گلابی خرید. ماشین خود را پهن کرد و دوخت پیراهن ها را در دو روز تمام کرد. پری پیراهن سرمه یی را که بعد ها در هنگام برگشت خود نیز بر تن کرده بود، از تن خود بیرون کرد و پیراهن گاچ مخمل گلابی را بر تن کرد. پنجابی ها را بعداً عالم برایش خرید. هیچ ساز و دفی در خانه  نواخته نشد اما همه دانستند که بی بی عروسش را آورده است.

*

فرهاد تلاش داشت که پاهای پری را به یاد بیاورد. بی بی برایش گفته بود که  پری بی بی حاجی رقیه به او گفته است که فرهاد عاشق پری دریایی شده است. حالا فرهاد باید ببیند که پاهای پری چگونه استند.  وقتی بی بی برایش گفته بود که پری دریایی پا ندارد و  تنة پایین بدنش استوانه یی شکل است. کوشش کرده بود که پا های پری را به  یاد بیاورد، اما نتوانست. او حتا کوشش کرد که آن روزی را که پری رقصیده بود، به یاد بیاورد. اما در فضای مه آلود ذهن خود فقط صورت زیبا و بوسه های گرم پری را به یاد می  آورد. البته او لغزنده گی تن پری را به یاد داشت حتا به یاد داشت که بار ها خطوط اندام پری را لمس کرده است اما وقتی اندیشه اش  از تنه و کمر پری به پایین می رفت، همه چیز در همان فضای مه آلود ذهنش گم می شد.اندام  پری اثیری می شد و از ذهنش فرار می کرد. فرهاد تلاش کرد که یک روز ویژه یی را که با پری بود، به یاد بیاورد. اما مثل این که همه روز ها مانند هم بودند. لبخند های پری، قهقهه های پری، رقص پری، آببازی پری، شعر خواندن های پری و بوسه های پری. پری  در مقابلش رقصیده بود، اما فرهاد چرا به پاهایش نگاه نکرده بود؟ فرهاد یقین داشت که به سراپای پری چشم دوخته بود. حالا لعنتی چشم ها چرا تصدیق نمی کردند که پری پاهایی به زیبایی پری دارد.

*

پری اندوهگین از میان آب ها به فرهاد می دید. لبخند نازکی به لبان داشت. فرهاد نی را در جیبش گذاشت و  کنار دریا نشست. از پری خواست که برایش شعر بخواند. از فرهاد بگوید؛ از شیرینی که اصلا پری بود اما نظامی  نام شیرین  را اشتباه بر او گذاشته بود. یکباره پری قهقهه سر داد و برای اولین بار از فرهاد دعوت کرد که داخل آب شود و با او آببازی کند. دل فرهاد لرزید؛ اما از جا بر خاست. سخنان بی بی را به یاد آورد که گفته بود پری بی خبر می آید و بی خبر می رود. بیم از دست دادن پری قلبش را سوخت. فرهاد پا در آب گذاشت. ریگ های نرم کنار دریا پاهایش را قتقتک داد. پاهایش را به پیش گذاشت. پری به سویش دست دراز کرد. هر دو در میان آبها روی سنگ بزرگ وسط دریا نشستند. فرهاد دستش را از کمر پری پایین آورد. " پاهای پری چگونه استند؟" پری از دستان فرهاد محکم گرفت و اندوهگین نگاهش را بر فرهاد دوخت. فرهاد خجلت زده سرش را پایین انداخت. اشک های پری سرازیر شدند و مثل قطره های باران با آبها آمیختند. فرهاد ندانست که آبها چگونه بالا آمدند و پری را با خود بردند. وقتی فرهاد نگاهش را از زمین پس گرفت، پری را ندید. پس بی بی راست گفته بود که پری  بی خبر می رود. فرهاد سراسیمه با دست ها و پاهایش آب ها را درید و فریاد زد؛ اما سودی نداشت. هیچ سودی نداشت. وقتی از یافتن پری نومید شد، از آب بیرون آمد و بر سنگ بزرگی که روی ریگ های کنار دریا قرار بود، تکیه داد. دردی در وجودش تیر کشید و سردی آب همه وجودش را به لرزه انداخت.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 10:6  توسط منیژه باختری  | 

 

آقای صبا در ارتباط به یادداشت قبلی من چند مسأله را عنوان کردند که فکر کردم بد نیست بیشتر به انها بپردازم. البته من به عنوان روشنگرا و یا صاحب نظر ابراز عقیده نمیکنم صرف به حیث یک فرد میخواهم پندار های خود را مطرح کنم و پافشاریی برای درست بودن آن نیز ندارم.

 

روشنگری و روشن بینی مستلزم اندیشیدن فرا محیطی است. چگونه ممکن است که آدمیان اندیشه خود را تأثیر اجتماع و ارزش های قبول شدة  فرهنگی که در آن رشد یافته اند، برهانند؟ پس همین تفاوت میان افراد عادی و روشنفکران است. روشنفکر در داخل محدوده ها فکر نمیکند.

از ایده های اساسی روشنگری یکی هم مطاله وضعیت زنان و بررسی موقف و موقعیت آنان در خانه و اجتماع است. در طول سده ها" زنان از ذهن فیلسوفان غایب بوده اند"؛ اما در سالهای اخیر فیلسوفان و اندیشمندان متوجه حضور زنان و نقش آنان گردیده اند.  جنبش های فمینیستی و جریان های آزاد گرای زنان باعث شده است که مطالعات این چنینی ابعاد وسیعتری کسب کند. دشوارترین مبحث برای روشنفکر و روشنگرا شناخت گوشه های ناشناخته روابط پیچیده زنان و مردان و تحکیم قدرت یکی از این دو جنس در تقابل با همدیگر شان است.

سیمون دوبوار متفکر فرانسوی معتقد بود که اسارت زن از رحم او اغاز میگردد. البته من خیلی هم موافق با خانم دوبوار  که تا آخر عمر از زنده گی زناشویی و خانواده فرار کرد،نیستم اما جداً به این باور استم که از رحم زن و نقش بیولوژیکی اش چه در مباحث دینی و چه در مباحث اجتماعی، سیاسی و اقتصادی همواره به حیث یک توطئه و ابزار استفاده شده است. موقعیت انفعالی زنان در جوامع در نتیجه محدود کردن زنان در نقش مادری شان است تا زنان به حیث مادران شاهزاده گان، داکتران، فیلسوفان و هر مردی که سرش به تنش بیارزد، نام برده شوند نه به عنوان موجودات مستقل و برابر با مردان. مادری سایر عملکرد ها و کنش های زنان را زیر تأثیر قرار داده و آنان را در بحران هویت اجتماعی قرار داده است. نمیتوان از نقش پر مفهوم مادری انکار کرد و این گفته ها اساساً به این مفهوم نیست که به توهین این نقش پرداخت؛ اما متاسفانه که از این مقام سوء استفاده صورت میگیرد و جامعه پدر سالار میخواهد که زن تنها کلاونگ نقش مادری خود باشد چنان چه هنگامی که زنان اکثریت مشغله های پر مشقت جهان از جمله زراعت را به دوش داشته اند، نقش شان شناسایی نگردیده است.

حالا زمان آن فرا رسیده است که روایت جدید و انتقادی از کلیشه های فکری گذشته و حتا امروز ارائه بدهیم.

در جامعه های پدر سالار تقسیمات کار در خانه و اجتماع بر اساس سنت ها و باور های رایج و دیرینه که در ذهن افراد ان جامعه ترسب کرده اند، صورت گرفته و کار ها به زنانه و مردانه تقسیم میگردند. در این تقسیمات جنس نقش تعیین کننده دارد.ارزش ها و ارزش نما های این گونه جوامع بر اساس تفسیر از دین، اخلاق رایج و سنت های موجود در آن شکل میگیرند و بعد تمام پدیده های اجتماعی بر اساس همین پیشداوری ها تعبیر و تفسیر میگردند. بر همین اساس است که در این جوامع کار هایی زنانه و کار هایی  مردانه پنداشته میشوند .به علاوه بر مبنای ذهنیت های دیگری صفات را هم به زنانه و مردانه تقسیم کرده اند. زنان عاطفی و احساساتی استند، مردان خشن و عقلانی؛ زنان کم هوش و بی کفایت در امر اداره و سازماندهی استند، ولی مردان عاقل استند و در مدیریت و رهبری خود ر به اثبات رسانده اند و صد ها چون و چرای دیگر...خلاصه اینکه  چون زنان بیشترینه دارای صفات فداکاری، گذشت، فرمانبرداری، شرم و کمرویی اند بناً تقسیمات کار های اجتماعی هم به همین اساس صورت گرفته است و مردان که دارای صفات شجاعت، جسارت، خردمندی، استواری، رهبری، قاطعیت و تصمیم گیری استند همیشه در سطوح رهبری و تصمیم گیری قرار میگیرند وبرای زنان کاری های یکنواخت و درجه دوم که در آن هیچ گونه پیشرفتی متصور نیست، سپرده میشود؛ از اینجاست که قرائت های عمومی از کار ها بر اساس صفات  زنانه و مردانه صورت میگیرد.

اما این همه  صفات در اثر عوامل محیطی و تربیتی در ادوار مختلف تاریخی شکل گرفته است، نه به اساس طبیعت و ذات. تشکل شخصیت انسان از بدو تولد تا تکامل و مرگ تابع حوادث، جریانهای تاریخی متحجرانه و یا متجددانه زنده گی خصوصی و اجتماعی است.

من به این باور استم که خانه داری و عاطفه- بگذارید فقط به همین دو مفهوم بپردازم- از مشخصات ذاتی زنان نیستند و در اثر عوامل تربیتی و محیطی ممکن زنان به این دو امر ارزش بیشتر قایل باشند و یا برعکس آن. مردان نیز به حیث انسانهادر این روند شامل استند و بر اثر پرورش میتوانند خانه داری را جزیی از کارهای مربوط به خود بدانند و عاطفه را که پنهان در ناخودآگاه شان است و آن را بنابر ارزش های دیگری چون مردانه گی، غیرت و جوانمردی به ناخودآگاه ذهن فرو برده اند، زنده بسازند. پس وقتی در محیط خانه توازن کار ها به میان بیاید و فرزندان از عاطفه مادر و پدر بهره یکسان داشته باشند، فرصت های مساوی برای هر دو همسر به میان می آید که به کار های فکری، اجتماعی و تولیدی بیرون از خانه بپردازند.

از سویی دیگر ساختار های کلی و بنیادین جامعه که اقتصاد و عوامل دیگر را دربر میگیرد نیز از نقش همانندی در آزادی زنان و به میان آوردن فرصت ها به زنان کمک میکنند. هر قدر جامعه از نگاه اقتصادی در سطح بلند تر قرار داشته باشد به همان تناسب اجرای کار ها به کمک ماشین افزایش مییابد و استفاده از ماشین برای خانواده ها امکانات بهتری را فراهم میکند. ایجاد کودکستان ها و مراکز نگهداری اطفال نیز جزیی از سیاست دولت ها به خاطر کمک به زن های شاغل است.

به میان آوردن توازن میان کار های بیرون و درون از سوی مردان و زنان در یک خانواده به سلامت حوزه خصوصی و حوزه عمومی( منظورم از خوزه عمومی هابر ماس نیست) زنده گی افراد می انجامد  و امکان رشد هر دو جنس در هر دو عرصه به میان می آید.

زنان تا در ساختار های قدرت سهیم نشوند و در مراجع قانون گذاری نقش نداشته باشند و خود کار تفسیر از دین را به  عهده نگیرند ممکن نیست که بتوانند ادعای برابری و مساوات را داشته باشند. برای رسیدن به این موقف به سطح دانش عالی، آگاهی در هر عرصه و تحصیلات اکادمیک نیاز دارند.

باید به این مسایل نگاه پرسشگرانه و انتقادی داشت و راه برون رفت از بحران فرهنگی و شکستاندن سنت های دیرینه که موجب بی عدالتی در مورد نصف از نفوس حیات جهانی است، را جستجو کرد. تفسیر های افراطی و جانبدارانه مردان به ویژه مردانی که در صفوف قدرت قرار دارند در سطح جامعه نفوذ عمیق دارد و به ویژه زمانی که از دین در به کرسی نشاندن پندار های خود استفاده میکنند. پس زنان راه دراز مبارزة طولانی و مستمر را در احراز موقعیت خود در پیش دارند.

اما در مورد راهکار های دقیق و عملی، در آینده چیز هایی خواهم نوشت.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 9:8  توسط منیژه باختری  | 

 

دوستان عزیز در این روز ها کمتر میتوانم بنویسم چون کمتر به انترنت دسترسی دارم.

 

ساعت دوم در صنف دوم درس دارم هنگامی که میخواهم پله ها را عبور کنم و به منزل اول بروم استاد جاویده منتظرم است و میگوید " فقط حاضری بگیر صنف را رخصت کن که در ادیتوریم مجلس شورای زنان است." هیچگاهی نخواسته ام که در همایش های این چنینی شرکت کنم. یکی این که مصروفیت های بیرون از دانشگاه این مجال را برایم نمیدهد و دو دیگر با شناختی که از روحیه زنان در داخل دانشگاه دارم اکثر آنان نقش های اجتماعی شان را جدی نمیگیرند و حاضر به شرکت در همایش ها نیستند. شاید بگویید که خودت هم نمیخواهی که شرکت کنی پس دیگران را چرا ملامت میکنی؟ خود را ملامت نمیکنم زیرا بعد از تجربه های کار مشترک با آنان به این نتیجه رسیده ام. بارها به جلسه ها رفته ام و ساعت ها انتظار کشیده ام اما حتا چهار نفر هم جمع نشده اند. بعداً از کار مشترک با آنان خسته شدم.

  نمیخواهم آنان را هم ملامت کنم ریشه های قضیه را میدانم. از ... میپرسم. باید از شوهرش اجازه بگیرد. وقتی رویم را طرف ... دور میدهم عاجل میگوید که فرزندانش در خانه تنها استند. ... و... که ترجیح میدهند به بازار برای خرید بروند.

ساختار های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی عملا در تناقض با فعالیت های اجتماعی زنان قرار میگیرند. زنی  که ظاهرا آزاد است و به کار تولیدی بیرون از خانه میپردازد نمیتواند موازی با پیشرفت های مردان گام بگذارد؛ چون  تشویش مراقبت از اطفال و اعضای خانواده، آشپزخانه و نظافت از خانه و همه مهمتر خشونت روانیی که از سوی مردان خانواده اعمال میگردد او را مجبور میکند که به گوشه نشینی پرداخته و خود را محدود بسازد. پس در نظام پدر سالار چیزی تغییر نمیکند. فقط بار مضاعف کار ها به دوش زن گذاشته میشود و همین خود باعث دلزده گی و خسته گی او از کار های اجتماعی میگردد. اما اگر تقسیم متوازن همه کار ها در خانه و بیرون از خانه وجود داشته باشد زنان حتما فرصت های بهتری برای تبارز خود و شرکت در حیات احتماعی میداشته باشند. شعار های آزادی و برابری زنان سر داده میشود اما بهتر این است که در آغاز به تغییر ساختار ها پرداخته شود. آزادی و برابری از این جنس نه تنها به حال زنان سودی ندارد بلکه آنها را فرسوده میسازد.

اما نمیتوان انکار کرد که گروهی از زنان که فرصت های لازم برای شرکت در کار های اجتماعی دارند، به دلیل نبود انگیزه و اندیشه در لاک تنهایی خود فرو رفته اند.  سواد داشتن و روشن نگری دو پدیده کاملا مجزا از هم استند. ممکن است که از سواد و دانش بلند برخوردار باشی ولی افکارت تاریک و پوسیده باشند.

خوب مثلی که از موضوع دور شدم. وقی نزدیک ادیتوریم رسیدیم به جز سه نفر کسی دیگر حضور نداشت.

فقط از این پریشان شدم که چطور از مقابل جوانانی که همین حالا به نام جلسه و همایش از درس محروم شان کرده ام، بگذرم؟

 همین امروز در وبلاک سخیداد هاتف خواندم که " من فکر می کنم که هر کس حق دارد کارهایی را مفید و کارهایی دیگر را بیهوده بداند و برای تلقی ای که از کار ها دارد استدلال کند." به نظرم این سخن او خیلی منطقی آمد. در زمینه هایی که او به بحث پرداخته و این گفته را آورده است باید همین طور باشد؛ اما در هر عرصه من نمیتوانم چنین فکر کنم. شاید هم من در پندار خود پیشداوری هایی دارم؛ خوب یا بد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 15:5  توسط منیژه باختری  | 

 

زن بودن، زنانه گی و زنانه اندیشیدن جرم های نابخشودنیی تاریخ همواره مذکر بوده اند. شنیدم که شکیبا آماج؟ و یا سانگه آماج؟ خبرنگار و گوینده تلویزیون شمشاد را دو شب قبل به جرم حضور در پرده تلویزیون با  مرمی به قتل رساندند. از مرگ و نبود یک جوان ناراحت میشوم و ناراحت تر از این که زنی را به جرم پا گذاشتن به بیرون از خانه خاموش میکنند تا بر هویت زنانه با رنگ قرمز خط چلیپا بکشند.

باید حصاری به دور خود بکشی. درون را پر از ناگفته ها بسازی؛ اگر منفجر هم شوی فرقی نمیکند. شاید تیل را به سرو پایت بپاشی شاید چون (تمنا) حلقه دار را بر گلویت گل بزنی و با نیشخند فرو خورده در صورت خود را به دار بیاویزی. در این پیوسته گی تاریخ مردانه هیچ چیز تغییر نمیکند.

زن و خانه! این تنها شعار سیاسی نازی ها نیست. در عصر انفجار اطلاعات هم این به روز ترین شعار است. زن باید در خانه باشد و بچه داری کند و برای آرامش دل مردان دلبری کند. همه اش همین است.

 در خانه هم باید خانه دیگری داشته باشی که از تو مخافظت کند. خانه یی که خنده هایت از آن بروز نکند ؛خانه یی که باید خمیده در آن گام بگذاری چون سقف آن کوتاه است؛ خانه یی که در آن حرکات طبیعی دست و پا هایت را محدود بسازی چون دیوار هایش خیلی به هم نزدیک اند. مبادا به این اندیشه شوی که از خانة درون خانه پا برون نهی. وقتی خنده هایت بلند شد وقتی اظهار وجود کردی خانه میلرزد و همه چیز برهم میخورد. بی حیا و بی شرم و زبانباز معرفی میشوی. خوب دیگر تو باید فراموش نمیکردی که زن محجوب و شرمگین و بدون اندیشه که سرش را از حیا بلند کرده نتواند و لرزش صدایش گپ را در گلویش بخشکاند الگوی جامعه تو است. چگونه میشود از سر تقصیرت گذشت؟

و بدا به حالت که اگر از خانه برون شدی و به گنج هویت ات دست یافته به حضور خود پی بردی. شمشیر و تازیانه در انتظارت است و گلوله کمترین پاداش برای کیفرت. خونت میریزد و زمین را خون میگیرد.

تو همان قربانیی استی که در پای الهه ها خون میریختی تا خشم طبیعت را فرو نشانی ؛ حالا باید خون بریزی تا عطش غرور مردانه را سیراب کنی؛ نقشت تغییرنکرده است. همه چیر همان است که بود. پیوسته گی مردانه از تو انتقام میگیرد.

چند خبر، یکی دو مصاحبه و یک گزارش. در همین جا تمام میشوی انگار نبودی.

دلم تنگ است اما نمیخواهم اشک بریزم. بگذار با اشک ها مبارزه کنم. شاید این نخسیتن گام برای شکستاندن نقش های کلیشه یی زنان است. برای آرامش روح تو و خودم و دلم و آرمانم دعا میکنم.

آماج عزیز روحت شاد باد!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 10:30  توسط منیژه باختری  | 

 

 

در این روز ها دو رویداد بحث و علاقه عمومی را بر انگیخته است. او دو رویداد به ظاهر متفاوت با همدیگر همگونی های و ناهمگونی هایی را با خود همراه دارند.

دو سیمای طرد شده  و تنها در دو کشتی میان یک دریا!

 استیضاح داکتر سپنتا از سوی پارلمان و سلب اعتماد از او و به تعلیق انداختن نماینده گی ملالی جویا از پارلمان. خوب دیگر چه میشود کرد؟ در یک جامعه که دموکراسی راتمثیل میکند باید چنین تجربه هایی داشت. در مقابل رای اکثریت و اقلیت که همه -حتا روشنفکران عاجز استند. من خودم که در این روز ها نفرت از اکثریت و اقلیت را تجربه میکنم. چرا باید رای اکثریت را عادلانه و خوب دانست؟ من به این طرز فکر اعتراض میکنم. مثال میزنم: آیا در جامعه یی که اخلاق عمومی آن تبعیض علیه زنان را انسانی و مناسب میشمارد باید فقط به دلیل پذیرش عامه آن را پذیرفت؟ هرگز چنین نیست.

دموکراسی تنها یک روش فکری نیست بلکه یک نظام سامانمند تاریخی است که باید پس زمینه هایی برای به وجود آمدن و پذیرش آن در یک جامعه وجود داشته باشد. و وقتی که دموکراسی صادر شده را میچشیم باید حس ذایقه را به تلخی ناگوار بعضی تجربه های جدید خود نیز اماده کنیم.

اخراج داکتر سپنتا از کابینه چال سیاسیی بود که از قبل برای آن زمینه گستری شده بود. مری روگ و یوهان گالتونگ دو تن از کارشناسان رسانه ها یکی از ارزش های خبری را دست پنهان رسانه ها در به اتفاق افتادن یک رویداد و تمایل داشتن آنها را به رویداد هایی که میل دارند اتفاق بیافتد میدانند. رسانه ها از قبل به خورد مردم داده بودند که دیگر نیازی به موجودیت سپنتا در وزارت خارجه نیست و به زودی او از این سمت برکنار میگردد. (در این دو سال اخیر مافیای رسانه یی به شدت اوج گرفته است و رسانه ها یک سلسله ارزش های خاص مورد پسند یک عده را بازتاب میدهند- در این مورد بعدا مینویسم.)

من از دوستان نزدیک و مداحان سپنتا نیستم که به مدح و مبالغه از شخصیت و کارکرد هایش بپردازم. اما منطق من نمیپذیرد که اورا در قضیه اخراج مهاجرین افغانستانی از ایران مقصر بدانم. سپنتا در کقیقت کفاره اشتباهات خود را میدهد. یکی از اشتباهات او توهین به احمد شاه مسعود بود. گرچه او بعدا به اصلاح این اشتباه خود پرداخت اما عذر خواهی غیر مستقیم  او در مقابل کینه عمیق یک عده ناچیز تلقی شد. گذشته سیاسی او نیز برای عده یی قابل گذشت نیست. نمیدانم که چرا در این وطن کمونیست  مجاهد و طالب بخشیده میشوند اما افراد وابسته به بعضی از سازمان ها که انصافا خوبترین و عمیق ترین دیدگاه ها را در قبال مردم داشته اند به بیرحمانه ترین شکل ها سرکوب میگردند. با این که امروز آنان تعلقی به گذشته سیاسی خود ندارند -قضیه نجیب روشن را نیز به یاد بیاورید.

و گپ مهم دیگر که افراد جبهه ملی نیز سپنتا را دوست ندارند و امروز نمیتوان جبهه ملی را دست کم گرفت.

 

وقتی در مورد زنان صحبت میکنیم نباید دو بحث جدا را با هم خلط کنیم. سنت شکنی و مبارزه علیه تابو ها از سوی زنان در یک جامعه پدر سالار مبارزه مقدسی است که باید به ستایش آن پرداخت. ملالی جویا وقتی که چادر نازکش از سرش غلطیده است و با صدای بلند بدون لرزش آن هم علیه مردان سخن میگوید و نگاهش ثابت و با نفوذ است به چنین سنت شکنیی میپردازد در این حالت او را ستایش میکنم. اما این کافی نیست.

زنان در افغانستان به صورت جدی حضور ملموس در حیات اجتماعی نداشته اند و به حیث موجود حاشیه یی و به قول دوبوار جنس دوم قبول شده اند. پس وقتی زنی روی صحنه می آید و در حیات اجتماعی به کار سیاسی می پردازد همه جامعه به سوی شخصیت او که شامل کنش ها و گفتار هایش میباشد  میشوند و این زن در حقیقت به نماینده گی از تمام زنانی که فرصتی برای بازنمایی هویت خویش نداشته اند سخن میگوید. پس ملالی جویا تنها یک فعال سیاسی نیست بلکه الگو یک زن در کل نیز میباشد. جالا منظورم زن افغان نیست که شرم و حیا! را به نمایش بگذارد تا حس غیرت! مردان عزیز ارضا شود.

انتقاد من بالای جویا این است که او چرا به صورت سطحی شعار میدهد و مساله را از نگاه ساختار های سیاسی  اجتماعی و روانشناختی جامعه نمیبیند تا بتواند تحلیل درست از اوضاع ارائه کند بلکه به صورت سطحی شعار گونه و احساساتی به بازپرداخت احساسات خود می پردازد نمیگویم اندیشه های خود؛ چون خانم جویا عزیز تا حالا گپ هایی که نمودار اندیشه و طرز تفکر ثابت او باشد ارائه نکرده است.

کارکرد های احساساتی خانم جویا پندار ها و طرز ساخت کلیشه یی از زنان را رنگ حقیقت میدهد:

 زنان احساساتی و عاطفی عمل میکنند و از عقل بی بهره استند؛ زنان فریاد میزنند بدون این که خود دلیل آن را بدانند؛ زنان با پرخاش جویی و لجاجت حرف های خود را به کرسی مینشانند و صد ها حرف دیگر...

نگریستن مسایل  با دید شخصی و در نظر نداشتن روش های علمی و منطقی برای تحلیل اوضاع خشونت سیاسی را به بار می آورد. حال این خشونت سیاسی چه از سوی جویا اعمال شود و چه از سوی مخالفین سیاسی او فاجعه را به بار می آورد و حقیقت ساده ترین قربانی این فاجعه است. به گفته پرتو نادری چه کسانی که از آب گل آلود ماهی قزل الا نمیگیرند بدون آن که من و تو - ما متوجه شویم و به عمق فاجعه پی ببریم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 10:14  توسط منیژه باختری  | 

بعد از این که به اطراف محوطه دانشگاه کابل دیوار های بلند خشتی کشیده شد در نظرم آمد که سیمای دانشگاه از بیرون به یک حصار و زندان میماند. خوب البته فضای داخل دانشگاه اصلا به زندان نمیماند خیلی زیبا و دلپذیر است.

همه روزه دانشجویان از سه دروازه بزرگ از سه جهت داخل دانشگاه میشوند. در هر جهت در حقیقت سه دروازه کوچک و یک دروازه بزرگ تعبیه شده اند. دروازه ها غالبا باز میباشند و دانشجویان از هر دری که بخواهند داخل دانشگاه میشوند.

گپ اول: اما چند روز قبل لوحه هایی را بالای دو  دروازه کوچک دیدم که تمسخرم را برانگیخت. (دروازه دخولی طبقه اناث) و (دروازه ورودی طبقه ذکور). گذشته از اینکه این ذکور و اناث چقدر طبقه بوده میتوانند؛ جدا سازی دختران و پسران صرف هنگام ورود در دانشگاه چقدر موجه بوده میتواند؟ جدا ساختن دروازه ها در یک محیط روشنفکری و اکادمیک بدون این که کدام دشواریی را آسان کند و یا در روابط دختران و پسران تغییری را به وجود بیاورد کار درستی نیست جز این که تفاوت های جنسیتی را بیشتر دامن بزند.

نمیدانم. اما شیندم که میانه رو ها از دروازه بزرگ که برای عبور موتر ها است، میگذرند.

گپ دوم: روز هایی که بعد از ظهر به دانشکده زبان و ادبیات میروم از دروازه یی که به نام دروازه انجینری معروف است میگذرم. لوحه های آنچنانی در اینجا وجود ندارند. به نتیجه میرسم که میانه روی در اینجا حکمفرما است اما تصور خوشم را صدای سربازی که در پهلوی دروازه نشسته است درهم میریزد. یک جوان با ریش دراز که پیراهن و تنبان به تن دارد و پاچه ها تنبان خود را بالا کشیده است از من جلوتر است. سرباز صدا میزند: کارتت را نشان بده. به طرف جوان که چند قدم از من پیشتر رفت مینگرم و میپرسم: چرا باید کارتم را نشان بدهم اگر قرار است همه با نشان دادن کارت از اینجا بگذرند چرا از جوانی که همین حالا گذشت نمیپرسید؟

سرباز با تحکم و عصبانیت میگوید: زیاد گپ نزن سر او اشتباه ندارم اما ترا نمیشناسم. آب دهانم را قرت میکنم در حالی که کارت را نشان میدهم و به آهسته گی میگویم : جوان که به یک جنگجوی طالب میمانست برایت اشتباه خلق نمیکند من بدبخت که از بخت بدم در اینجا استاد استم ( البته خیلی متنفرم که از این لقب  میان خالی در جاهایی این چنینی استفاده کنم اما آن روز فکر میکردم که ضربه ام کارآ باشد که نبود) باید برایت کارت نشان بدهم.

سرباز زیادتر عصبانی میشود و کارتم را با دقت میپاید. میگوید: چه کنمت که استاد استی ...

مطمین نیستم که خوانده بتواند به طرف عکسم میبیند و چهره ام را خوب ورانداز میکند. وقتی که کارت را در جیب میگذارم عصبی تر از سرباز استم چون کشف میکنم که فقط به خاطر زن بودنم او جرات کرده است که با من چنین برخورد کند. یک لحظه به فکر می افتم که شکایت کنم اما بعد شیطان را لاحول میگویم و از خیر قضیه میگذرم چون میدانم که در این سلسله مراتب مردانه باید روزها خود را سرگردان بکنم.

گپ سوم: دیروز وقتی به مدیریت تدریسی دانشکده ما داخل شدم، از سرگردانی و رفت و آمد حضرات دانستم که خبری است. خواستم که بپرسم که امروز چه خبری است؟ اما بعد مثل یک آدم عاقل فکر کردم که اگر گپی به من مربوط باشد خود شان حتما میگویند من چرا باید در کارهای دیگران مداخله کنم. همین حالا پرنیان هفت ساله ام به یادم آمد که مرا هر روز میگوید مادر در کار های من مداخله نکن. خوب پس وقتی طفل هفت ساله دوست ندارد در کار هایش مداخله کنم این آقایان چطور گستاخی مرا ببخشند.

درست یک ساعت بعد خبر میشوم که آقایان با یک تعداد از دانشجویان به ملاقات آقای کرزی میروند. در اینجاست که خواهش پرنیان را از یاد میبرم و به دیپارتمنت ها داخل میشوم و از تمام استادان زن که حضور دارند میپرسم : شما خبر داشتید که امروز آقای کرزی با استادان و دانشجویان ملاقات دارد و آیا کسی از شما دعوت کرده است که شما هم در این همایش شرکت کنید؟ همه اظهار بی اطلاعی میکنند.

از خیال خام خود به خنده می افتم که من چطور میخواستم که از سرباز شکایت کنم در حالی که در صدر رهبری دانشکده ژورنالیزم نیز همان برخورد دوگانه با زنان صورت میگیرد. این دو موضوع ممکن است از هم فرق داشته باشند اما از نگاه ماهیت و هدف یک است. خورد ساختن زنان و نادیده گرفتن شان در تمام قضایا.

اجازه بدهید که گپ های چارم و پنجم را روز های بعد برای تان بگویم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 9:44  توسط منیژه باختری  | 

<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><FONT size=2>میگویند که در حلقات باسواد و روشنفکری بیشترینه زنان استند که در مقابل هم می ایستند و به رقابت ناسالم میپردازند. نمیدانم که این گفته چقدر قرین حقیقت است. اما این تلقی و تعبیر از واکنش های زنان از سوی غالب افراد جامعه مرا وا میدارد که به نام یک زن در مسایل این چنینی با احتیاط برخورد کنم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><FONT size=2>وقت که برای نخستین بار سخنان ملالی جویا را شنیدم<SPAN style="mso-spacerun: yes"> </SPAN>احساس مسرت کردم که شهروند شجاعی آنهم از جنس زن که همواره قربانی بنیش های مردسالارانه در جامعه بوده است سر بلند میکند و مردانی را که مسبب جنگ و بدبختی مردم این سرزمین بوده اند با جدیت شجاعت و جسارت محکوم میکند. بعد از این گفته ها ملالی جویا خیلی مشهورشد. در هز مجلس سخن از او و شجاعت بی نظیرش بود. و من هم منتظر بودم که این خانم شجاع دیگر چه میگوید وواکنش هایش چه است. در انتظار ماندم و گپی تازه نشنیدم. سخنان او همه از یک جنس بودند و با احساسات بیان میشدند. و بعد خانم جویا محور مرکزی غالب برنامه های رادیوها تلویزیون ها و رسانه های چاپی بود. <o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><FONT size=2><SPAN style="mso-spacerun: yes"> </SPAN>در سال 2005 خانم جویا به نماینده گی از مردم فراه در پارلمان نوپای افغانستان راه یافت و همزمان با این حضورش در سفر های خارجی بیشتر شد سخنرانی ها و گفته هایش باز هم از همان جنس بودند. اما در این مرحله یک عده یی از مردم از سخنان تکراری و کلیشه یی او خسته شدند. زیرا همه در انتظار بودند که او دیگر چه خواهد گفت و چه راهکاری را برای مردم ارائه خواهد کرد. اما مثلی که خانم جویا در فکر ارائه راهکار و طرح جدیدی نبود و فقط به شدت لحن گفته هایش در مورد جنگ سالاران پرداخت. <o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><FONT size=2>در این اواخر نقش خانم جویا در پارلمان مرا به یاد نمایشنامه های بی سرو پا<SPAN style="mso-spacerun: yes"> </SPAN>و اعلانات<SPAN style="mso-spacerun: yes"> </SPAN>که غالبا حضور هر دو جنس را در خود دارند و در تلویزیون ها- بیشترینه رادیوتلویزیون ملی- می انداخت. هر بار که چنین نمایش ها و اعلانات مبتذل و تکراری میبینم به حیرت می افتم که چرا زنان و مردان با نقش های مزخرف تصویر کلیشه یی از رنده گی افغانستانی ها میدهند که گاهی حتا میتواند به صفت یگ الگو در جامعه عمل کند. من صادقانه میگویم که من در طول زنده گی ام زن و شوهری را ندیده ام که با لحن پرخاشجویانه و بازاریی که این به اصطلاح هنرمندان ارائه میدارند با هم برخورد کنند. البته این به مفهوم انکار از واقعیت های جامعه نیست. خوب به هر حال مثلی که از اصل موضوع دور رفتم. در آینده به این موضوع خواهم پرداخت. فقط این نکته را میخواهم که یاد آوری کنم که تکرار نقش های خاص<SPAN style="mso-spacerun: yes"> </SPAN>شخصیتی افراد میتوانند به حیث یک الگو و نماد در جامعه عمل کنند. <o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><FONT size=2>سیمای ملالی جویا زن پرخاشگری را نشان میدهد که با همه اختلاف و تباین فکری دارد. این موضعگیری از یک جهت میتواند نفطه مثبتی برای او به شمار آید ولی از سوی دیگر او که ادعا دارد حمایت مردم را با خود دارد از کدام مردم حرف میزند. از نگاه فکری و سازمانی مردم این سرزمین متشکل از<SPAN style="mso-spacerun: yes"> </SPAN>مجاهد کمونسیت طالب و... است. همه به نحوی در جنگ ها سهم داشته اند. اگر<SPAN style="mso-spacerun: yes"> </SPAN>عده یی تفنگ به دست داشتند کسانی دیگر با تولید فکر و قلم به این جدال ها – که حالا به حقانیت و یا بر عکس آن کاری ندارم- دامن زده اند. همه یا حداقل اکثریت مردم با فکر و یا با ابزار<SPAN style="mso-spacerun: yes"> </SPAN>در جنگ سهم داشتند و دارند. و از طرف دیگر من بر آنم که جنایت و خیانت تنها به دوره جنگ بر نمیگردد امروز هم هر کسی که پا روی گلوی خشک و شکم گرسنه هر شهروند میگذارد در این روند شامل است. میخواهم این را بگویم که وقتی خانم جویا معاش بلند دالری پارلمان را ماهانه به دست می آورد آیا به معاش کمتر از 50 دالر مامورین دولت فکر میکند؟ وقتی که به چوکی نرم موتر خریداری شده از سوی پارلمان تکیه میدهد به کسانی که ساعت ها منتظر موتر سرویس دولتی اند فکر میکند؟ وقتی در سفر های خارجی خود در هوتل های پنج ستاره اقامت میکند و غذا هایی قیمتی را میل میفرماید به یاد مردم فقیر فراه که ناسلامتی نماینده شان است می افتد؟ و دهها پرسش دیگر. <o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><FONT size=2>وقتی کسی ادعا میکند که از بین مردم برخاسته است و با مردم است باید حداقل چون رمصان بشردوست روی حساسیت این موضوعات هم انگشت بگذارد. ورنه امروز همه مردم<SPAN style="mso-spacerun: yes"> </SPAN>میدانند که جنگ سالار و خاین کیها استند. نیازی به تشریح خانم جویا ندارند. هر گاه خانم جویا راه برون رفت از این دشواری ها را بر شمارد و طرح قابل تطبیق ارائه بدهد و در بین مردم بیاستد نه آنکه در موضع بالاتر<SPAN style="mso-spacerun: yes"> </SPAN>و اشرافی قرار گیرد مردم میتوانند او را نماینده خود حساب کنند.<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><FONT size=2>و مهمترین نکته برای من این است که همواره باید با ارائه فاکت ها و دلایل به طرح موضوع پرداخت نه با احساسات توهین و هتک حرمت به اشخاص. با این که خانم جویا به صورت مستقیم از ارتباط خود را با سازمان<SPAN style="mso-spacerun: yes"> </SPAN>راوا انکار میکند اما زبان صحبت و به کار گیری واژه های آن چنانی نشان میدهد که خانم جویا یکی از مهره های این سازمان است و فقط با حمایت آنان است که از این موضع صحبت میکند. <o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><FONT size=2>من با این که خود را از منتقدین دولت و پارلمان میدانم اما این شیوه مبارزه را موثر نمیدانم. حالا که خانم جویا از سوی پارلمان خلع صلاحیت شد و تا ختم<SPAN style="mso-spacerun: yes"> </SPAN>دروه تقنینی فعلی عضویت اش به تعویق افتاد ببینیم که محکمه چه تصمیمی در قبال این مسأله میگیرد.<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><FONT size=2>اما باید اعتراف کنم که در پاره یی موارد صراحت و جسارت خانم جویا مرا شگفت زده کرده است.<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><o:p> </o:p></SPAN></P>
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:49  توسط منیژه باختری  | 

دیپلوماسی ورزش در ساحه های سیاست بین الدول یک نام آشنا است. دولت ها میدانند که یکی از راه های کسب افتخار بین ملت ها و دول ساختن و پرورش قهرمان های ورزشی  و برد ورزشی است. سیمای این قهرمانان در جنگ سرد و روانی نیز نقش مثبت خود را دارد. از این رو دولت ها میکوشند که با ایجاد قهرمان ها و ابر مرد ها و در این اواخر ابر زن ها- اگر بتوان چنین اصطلاحی را به کار برد- در تحکیم قدرت و یافتن جایگاه ویژه در سطح جهان از همه امکانات خود استفاده میکنند.

متاسفانه در افغانستان  ورزش و ورزشکاران هیچ ارزش ندارند. تلقی عمومی طوری است که ورزشکاران بیکاره هایی استند که از ناگزیری به ورزش روی اورده اند و موجودیت و یا عدم موجودیت آنان تاثیری در روند های گونه گون اجتماعی سیاسی و اقتصادی نمیگذارد.

وقتی تیم فوتبال ایران تیم فوتبال امریکا را شکست میدهد همه ایرانی ها به خیابان ها میریزند و یکجا با دولت از ورزشکاران خود سپاسگذاری میکنند. اما در افغانستان چه؟

نثار احمد بهاوی تکواندو کار افغانستانی در مسابقات بیجینگ کشور چین هادی ساعی تکواندو کار ایرانی را که قهرمان چندین مرتبه یی جهان و مرد سال تکواندو است با امتیاز یک بر صفر شکست میدهد اما این پیروزی بزرگ در رسانه ها بازتاب آن چنانی نمییابد.

مردم ما در جریان چند دهه جنگ با (خبر های بد) آشنا شده اند و خبر های جنگ ترور وحشت و فاجعه را ارجحیت میدهند و جدی می انگارند و رسانه ها و خبرنگاران هم که برخاسته از همین لایه ها اند میکوشند در بازار رقابت و مارکیتینگ مخاطبین خود را داشته باشند به نشر خبر های یاد شده می پردازند و گزارش های هنری  فرهنگی و ورزشی را که هر کدام سهم خودرا در ساختن یک دولت قدرتمند و مردمی دارا استند کمتر تحت پوشش قرار میدهند.

به هر حال من به عنوان یک فرد پیروزی نثار احمد بهاوی را به همه مردم و به ویژه به جامعه ورزشی کشور مان تبریک میگویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:29  توسط منیژه باختری  |