دیریست که چیز تازه یی ننوشته ام. این کم کاری، از دلتنگی و افسرده گی نیست. چهارماه سال را با الرژی شدید دست به گریبان استم. فقط با مسکن و قرص ضد حساسیت است که میتوانم از جا برخیزم. اما چه از جا برخاستنی! با سردرد، تب و عطسه های پیهم و کسالت دوامدار. گاهی گفته ویل دورانت را در مورد مارسل پروست به یاد می آورم که در کتاب تفسیر های زنده گی نوشته بود که حساسیت بهاره، شش ماه هر سال زنده گی پروست را تباه میکرد. البته من پروست نیستم تا بزرگواری از دست دورانت در مورد من این گفته را بر زبان جاری کند. آدم بیچاره و بی هنری استم با این هم فکر میکنم که ماه هایی از زنده گیم را این حساسیت تباه میکند. کسالت گاهی آن قدر شدت میگیرد که فکر کردن های بیهوده را که کسب شریف من است، هم ازم میگیرد.
با این هم امروز روز خوبی بود. به دانشگاه نرفته بودم تا روی دانشگاهیان را ببینم. در داخل دفتر مرکز تعاون افغانستان استم، جایی که شش سال است در آنجا کار میکنم و خیلی هم دوستش دارم.
امروز کورس مهارت های دفتر داری و منجمت، که من مسؤولیتش را دارم، به پایان رسید. این ششمین دور فراغت از کورس است. سه سال است که مرکز تعاون افغانستان این کورس را برگزار میکند. در این دور سیزده خانم بعد از سپری کردن دوره چهارماهه تصدیقنامه به دست آوردند. خانم های خوب و زحمتکشی بودند . اما در وجود شان ذره یی از اندیشه و فکر نبود. فقط غم نان و روزمره گی و بس. خوب این هم که دیگر نقصی در شخصیت آنان نیست فقط مشکل ساختار های لعنتی است.
با آزاده خانم در مورد پارلمان افغانستان گپ میزنیم و غذای بد مزه را میخوریم. بعد از ظهر آزاده و زهرا به کمپاین محو خشونت علیه زنان میروند. زهره تایپ میکند ومن به وبلاگ ها سر میزنم. پاسخ هایی برای ایمیل های دوستانم میدهم و دیدگاه های خودم را در مورد نبشته های دوستان در بلاگ ها میگذارم. وقتی که پیام آقای هاتف را میخوانم. میدانم که چشمانم از اشک پر میشوند. نمیدانم که دید متفاوتی دارم و یا نه؟ اما هر روز در محدوده قرار میگیرم و حتا از جمع بعضی از دوستان طرد میگردم. در دانشگاه که باید تقاص گپ ها و انتقاد هایم را در سخنرانی بنیاد آرمان شهر در مورد دانشگاه و برنامه مهمان یار تلویزیون طلوع بدهم.
نمیتوانم خاموش بنشینم و نمیخواهم که دوستانم را نیز از دست بدهم. دوستان و همکارانم را با این که همفکر نیستیم دوست دارم. این دو آرمان با هم تعارض دارند. باید از یکی دست بکشم؛ از همسویی مردم عام که دوست شان دارم و یا از حقیقت و اندیشه های خودم که بدون آنها ایمانم را از دست میدهم. به هر حال از پیام آقای هاتف خوش میشوم. یعنی کسی مرا از راه دور درک میکند.
ساعت دو از دفتر خارج میشوم و به سوی مکتب استقلال که بنیاد آرمان شهر سخنرانی هایش را در آنجا سازمان میدهد، روان میشوم. هوا خیلی گرم است. در پل باغ عمومی از موتر پیاده میشوم.مثل هر روزانبوه مردم در رفت و آمد اند. موترها، بایسکل ها، کراچی های میوه و لباس های دست دوم لیلامی با هم قاطی اند. قانون ترافیکی در کار نیست. در اینجا هم هر کسی که سریع تر عمل میکند برنده است. چه موتر سوار باشد و چه پیاده و...
این بی نظمی هم برای ما- ساکنین دوزخ- نظمی شده است که از قانون مقدس تر است. در سفر های کوتاهم به اروپا از نظم ترافیکی و انتظام جاده ها در حیرت میشدم و مثل آدم های کوکی دیگران را تعقیب میکردم تا نادانی خود را در بی خبری از قانون ترافیکی بپوشانم. اینجا در کابل مرکز افغانستان شرمی در کار نیست. از بین موتر های که به سرعت روان استند تقریبا میدوم.در آنجا وقتی قانونی را زیر پا میکنی، رنگت زرد و سرخ میگردد، ولی در این خراب آباد وقتی قانون را می شکنی، غرور افغانیت! را سیراب میکنی و فخر میفروشی.
از کنار پارک زرنگار به سوی دیگر جاده میپیچم. چهار طرف پارک زرنگار با پنجره ها بسته شده اند. در کنار دیگرش مسجد بزرگ و با شکوهی که هنوز ساختش به پایان نرسیده است، به سوی مردم بی نان و بی کفش دهن کجی میکند . به صرافت می افتم که از از بین پارک میان بر بزنم و بدون دور زدن جاده،از مقابل مکتب استقلال بیرون شوم. هنوز پایم را در داخل نگذاشته ام که چشمم -به تعبیر داکتر موسوی- به گلشن ایزار و بند تنبان می افتد. رویم را دور داده و چشم بر زمین، جاده را عبور میکنم و از خیر راه کوتاه داخل پارک که به محل رفع حاجت عمومی تبدیل شده است، میگذرم. چه باید کرد؟ این هم از ویژه گی های این دوزخ است.
در کنار جاده، مقابل هوتل کابل که امروز نام نو و ساخت نو دارد، تبنگ ها و کراچی ها گذاشته شده اند. تبنگ هایی از توت، شاه توت و بادام تازه. این شاه توت ها چه قاشق های اشرافیی دارند. در هر تبنگ 20 تا 25 پن کلان گذاشته شده است. چه فکر بکری!
لطیف پدرام رهبر حزب کنگره ملی و سید نورالدین علوی استاد دانشکده تاریخ و فلسفه دانشگاه کابل سخنرانان برنامه امروزی در مورد ((دو تعبیر از جهانی شدن)) استند.
تالار پر از جوان ها شده است. حتا کسانی در گوشه های تالار ایستاده اند شاید غیر قابل تصور باشد که در یک برنامه که هیچ غذا و قرطاسیه یی توزیع نمیگردد، این همه مردم فقط به طمع شنیدن جمع گردند. این هم نکته یی است که خوشحالم میسازد.
لطیف پدرام را بعد از سالها میبینم. زیبا، شمرده و منطقی صحبت میکند. دقیقا من هم مثل او فکر میکنم اما به هیچ صورت افکارم را چون او زیبا و منطقی جمع بندی کرده نمیتوانم. او در مورد جنبه های منفی جهانی سازی حرف میزند و آن را فرآوردة سرمایه داری میداند. و چون استثمار در ذات سرمایه داری وجود دارد پس در مدل جهانی سازی هم استثمار غیر محسوسی است که بالای جهان پیرامون تحمیل میشود. او صندوق بین المللی پول، سازمان تجاری جهان و بانک جهانی را ابزار هایی برای تهاجم سرمایه داری و کنترول جهان میداند. او از اضمحلال طبقه متوسط که به صورت بنیادین اندیشه گران یک جامعه میتوانند باشند، حرف میزند. اطلاعات او از اقتصاد و جهانی شدن، برای من که او را بیشتر شاعر و ادیب میدانستم، تازه گی دارد.
نور الدین علوی هم با دیدگاه مشابه سخنرانی میکند و تفاوت میان جهانی شدن و جهانی سازی را شرح میدهد. جهانی شدن را یک فرایند و جهانی سازی را برنامه یی میخواند که متضمن منافع مردمان جهان اول است.
در اخیر برنامه پرسش هایی مطرح میگردد. یکی از جوانان که میخواهد معلومات خود را به رخ پدرام بکشد پرسشی را توام با انتقاد و توضیحات ارائه میکند. پدرام با خونسردی و بی رحمی اشتباهات جوان را اصلاح میکند. باز هم مبهوت میزان اطلاعات او میشوم.
میخواهم که چیز هایی دیگری هم بنویسم، اما خسته استم. افکار آدم بیمار هم مثل خودش بیمار است.
روز خوبی برایم بود. رها و جدا از دغدغه هایم از بحث ها استفاده کردم و لذت بردم.
ناتوانی اصلا تقصیر نیست؛ اما وقتی به تقصیر مبدل میشود
که ارادة خود انسان در آن شامل باشد.
؟
یکی از نشانه های نو گرایی و راهگشایی به سوی جهان متمدن و ایجاد جامعه مدنی با پایه های قوی و استوار ، پایه گذاری مراکز تعلیمی و تحصیلی است است. دانشمندان، نخبه گان و مردمان صاحب فکر غالباً پروردة محیط دانشگاهی در همه نقاط دنیا بوده اند. نهاد دانشگاه یکی از اولین و مهمترین اجزای بنای نوگرایی است. دانشگاه را میتوان جوهری برای ایجاد مفاهیم توسعه یافته گی فرهنگی، فرهیخته گی و نقادی دانست.
در حوزه دانشگاه باید به دو ساحه نظر داشت: یکی اجزای درسی با چارچوب معین که از سوی نهاد های تحصیلی با درنظر داشت مفردات مربوط همان حوزه و دانش تعیین میگردد دو دیگر برنامه های حاشیه یی که در جنب درس های اساسی برگزار میگردد. در همه کشور های چنین ساختی موجود است. این برنامه ها در تالار های گفت و گو و بحث، چایخانه ها و دیگر نهاد های وابسته به دانشگاه ها برگزار میگردد و به هیچ صورت در رده دوم نسبت به درس های اساسی قرار نمیگیرند و در بسا موارد نقش سازنده تر و کلیدی تری را ایفا میکند.
اساساً مهمترین کارکرد دانشگاه تولید فکر در جامعه است. دانشگاه فکر جدید و تازه را در جو فرهنگی خود ایجاد میکند. پردازش و ایجاد افکار جدید و آموزش تازه ترین نقطه نظر ها در عرصه های علوم اجتماعی در ساحه های دانشگاه هامیتواند تربیت کننده یک نسل پر از شور و دانشمند و مسؤول باشد که بعدا آنان کنترول جامعه را در دست گرفته و به صورت عقلانی و موازی با پیشرفت های علوم در تمام نقاط دنیا حرکت کنند و استراتیژی دراز مدت کشور را به گونه علمی پیریزی کنند.
دانشگاه ها بدین ترتیب به یکی از مراکز ایجاد فکر و تشکل آن، و کنترول قدرت مبدل میشوند. در جوامع دموکراتیک به این نقش دانشگاه ارج گذاشته میشود و به تقویت آن تلاش صورت میگیرد، اما کنترول دانشگاه به ویژه در نظام های مختنق و بسته در دوره های مختلف یکی از مهم ترین و از نظر برخی تعیین کننده ترین عامل در جهت تحکیم قدرت سیاسی و به دست آوردن برتری فرهنگی است. از این رو دولت ها همواره به گونه مستقیم و غیر مستقیم فعالیت های دانشگاه ها را زیر نظر میگیرند.
متاسفانه در افغانستان دانشگاه ها همواره در کنترول دولت، اهداف و سیاست های آن بوده اند.و این اهداف یقینا نگرش به شدت بوروکراتیک و اقتدار گرایانه از اهداف آموزش عالی را به جامعه اکادمیک کشور تحمیل کرده اند. از سوی دیگر فضای غیر رسمی دانشگاهها که به طور عمده در اختیار روشنفکران و برخی از دانشجویان و برخی از استادان بوده است، بخش مهمی از حوزه عمومی جامعه و مکان بحث و گفتگو و اعتراض و انتقاد را تشکیل داده است، اما متاسفانه نیرو های ضد دموکراسی به این کارکرد دانشگاه و دانشجویان که بخش زنده عمومی است پیوسته خصومت ورزیده اند. مثال هایی فراوانی در این زمینه بخصوص در دوره ها پسین وجود داشته است. اعتراض و اعتصاب دانشجویان دانشگاه کابل در مقاطع مختلف در سیاست های هر دوره تاثیر گذاری غیر قابل انکاری داشته است.
به وجود آمدن این ساختار های متعارض در کارکرد دانشگاه ها سبب گردیده است که از یک سو آموزش عالی و نهاد های وابسته به آن- و آنچه فکر جدید نامیده میشود و الزاماً باید در دانشگاهها تولید شود- نقش چندانی در ایجاد گفتمان های عمومی و راهکار هایی برای آینده جامعه نداشته باشند از سوی دیگر بخش غیر رسمی این نهاد که در گذشته های سیاسی کشور عاملی مهم در حوزه سیاسی و فرهنگی جامعه بود و توانسته بود به یک طرف گفت و گو و قدرت در توازن نیرو ها بدل شود و به عنوان یک طرف قضیه شناسایی گردد ، امروز نقش خود را از دست داده است، تا جایی که دانشگاه به یک ارگان منفعل و غیر فعال تبدیل شده است. دانشگاه ها و مسؤولین آن به عنوان افراد دولتی و وابسته به آن نتوانسته اند خود را از هاله این روابط غیر منطقی برهانند و غالباً در نقش نماینده های یکی از جناح ها و گروهبندی های سیاسی عمل کرده اند.
دانشگاه ها در افغانستان کارنامه های بس نازل داشته اند و نتوانسته اند کارهای تحقیقاتی جدید ارائه بدهند و یا هم به حیث یک نیرویی پویا در ایجاد بحث و گفت و گوی عمومی در جامعه تاثیری داشته باشند. کار های تحقیقیی که از سوی این نهاد صورت میگیرد، به هیچ صورت علمی، متوازن و معاصر نیستند. از این رو باید حکم کرد که دانشگاه ها در افغانستان متاسفانه در غیاب تاریخ قرار دارند. ((لورکا میگفت: هنگامی که چیزیی میگویی یا مینویسی به تقویم نگاه کن مبادا لحظه را درنیافته باشی و بدان که سخن تو در هر لحظه تیریست که باید بر هدفی مشخصی بنشیند ورنه به هرزه سخن گفته ای.))[1] طور مثال پژوهش هایی را که اعضای کدر علمی دانشگاه های افغانستان امروز انجام میدهند، باید حداقل سه دهه قبل انجام میدادند.
مساله بسیار مهم در ساختار ناموزون آموزش عالی در افغانستان توجه بیشتر برای گسترش و تقویت علوم ساینسی شده است. این نظام ناموزون دانشگاهی سبب تضعیف رشته های علوم تربیتی و اجتماعی شده است. بر اساس این نظام یک نوع سلسله مراتب به میان می آید ونگرش عمومی جامعه را بر آن استوار میسازد که گویا علوم فنی آینده ساز استند و در پرتو این نگرش خانواده ها عملا تشویق میگردند تا اطفال خود را با تربیت روانی مشتاق این رشته ها گردانند تا منابع مادی را در آینده متوجه انان سازند که در نتیجه مغز های فعال و استعداد های نخبه جذب این دانشکده ها میگردند. آینده شغلی خوب و مطمین چشم اندازیست که اجتماع را برای ارجحیت دادن به این رشته ها آماده میسازد و توازن را در دانشکده ها بر هم میزند.
جامعه مدنی نیازمند تحول اساسی و جدید در نگرش به کلیه نهاد های جامعه از جمله دانشگاه ها است. ما نیازمند تغییر ریشه یی در نگرش مان به ارجعیتها و اهداف این نهاد ها استیم.
به هر حال ما نمیتوانیم به کارکرد های یک دانشگاه و یا حوزه اکادمیک بدون در نظر گیری زمینه های موجود و وضعیت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی نظر بیندازیم. همان طوری که هر انسان زاده محیط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی و فرهنگی زمان خود است. دانشگاه هم متاثر از همین عرصه ها است و نمیتوان انتظار زیادتر از کارکرد ها و جو فرهنگی اجتماعی آن داشت.
در مجموع میتوان دشواریهایی را که مانع پرورش و ایجاد افکار جدید و تربیت نخبه گان در ساحه دانشگاه های افغانستان میشود، چنین جمع بندی کرد:
رویکرد ها:
1-علی میر سپاسی، دموکراسی یا حقیقت، انتشارات طرح نو
2- واصف باختری، در غیاب تاریخ، انتشارات پرنیان
یادداشت: در آغاز از همه مردان با شرف، آگاه و مسؤولی که در اندیشه ها و کارکرد های خود به زنان و حقوق شان ارزش میگذارند، عذر خواهی میکنم .سر صحبت من با ایشان نیست.
* مقاله یی را که قبلا یاد دهانی کرده بودم تا دو روز دیگر روی صفحه میگذارم.
با گام های شمرده و حساب شده پا بر بلندای یک بلندی میگذاری. رنگ سرخ خورشید را بر پهنه سیاهی ها میگستری. همه با تو همراه و همیار نیستند؛ اما عده یی با تبسم بدرقه ات میکنند و کسانی هم دست تکان میدهند. همین برایت کافی است. به آرمان شهرت فکر میکنی و به دغدغه ها و چالش هایی که بوی جهنم را دارند و لاله های اندیشه ات را پرپر میکنند. به خود میگویی: "شیشه غم را به سنگ می کوبم".
ناگاه از جایی بر رویت سیلیی میخورد که هیچ انتظار نداشتی. سنگی از "گروه دوست یا آشنا" قدم هایت را سست میکند و تو بر بلاهت خود میخندی. روزگار عجیبیست.
گرما بیداد میکند. اتاق کار ما در منزل دوم است و لابد در ساعت یک بعد از ظهر گرمتر. زهره میخندد و چند صفحه اخباری را پیش میکند. میگوید: " این نشریه تازه از بامیان رسیده است!" بر روی یک صفحه دستش را میگذارد:" و این را حتما بخوانید" میبینم که رنگ سپید زهره با گفتن این جمله سپید تر میشود.
بر پیشانی نشریه (هفت) نوشته است. ورق میزنم. نخسیتن شماره از نشریه هفت که با (دوستی جمعی از دانشجویان در دانشگاه بامیان) به چاپ رسیده است، خوشحالم میسازد. فکر میکنم که ما (خانواده رسانه ها) چه نیرومند میشویم که جوانان بامیان خیلی با انگیزه اند که چه همت بلندی دارند که...
صفحه یی را که زهره برایم نشان داده بود میخوانم، خود را نمیبینم؛ اما درآیینه ذهنم میسنجم که رنگ تیره من هم سپیدتر میشود. سپید تر از رنگ سپید زهره.
میخواهم ببینم که این توهین نامه را چه نامی داده اند؟ طنز؟ داستان؟ فکاهی؟ نامه سر گشاده؟ بر پیشانی صفحه فقط (گاو) و (عباس کوثری) را میبینم.
نمیخواهم تاریخچه و پیشینة توهین به زنان را از سوی دانشمندان، فیلسوفان، شاعران و... تکرار کنم؛ چون این سلسله این توهین تا امروز دوام دارد. {حالا با مردم عام که این اندیشه های سخیف جزیی از ذات شان شده است، کاری ندارم}
یکی از گونه هایی که زنان را همواره به سخریه و استهزا کشانیده است، طنز و کارتون است. در این گونه ها زنان نمادی از خودخواهی، زر طلبی، حماقت، شهوت طلبی، تحریک حس شریف جنسی مردان و... اند. چندی قبل با همکاری هژبر شینواری کارتونیست پنجه طلایی افغانستان این موضوع را بررسی کرده بودم که زیادتر نمیخواهم بدان بپردازم.
(گاو) با حکایت شخص اول در مورد نرگاو زراعتی خارجی مربوط یکی از نهاد های زراعتی که در همسایه گی راوی زنده گی میکند، آغاز میشود. راوی متوجه میشود که هر روز صبح مردم محل گاو های شان را به محوطه این نهاد می آورند. او در آغاز نمیداند که چرا چنین کاری صورت میگیرد. بعد متوجه میشود که خوب این گاو زراعتی و خارجی است مردم به خاطر نسل گیری گاو های شان را در صف ایستاده میکنند و جناب گاو هم با بی خیالی گاو ها را بو میکشد وهرگاه دلش خواست یکی را انتخاب میکند و ...
بعد راوی فضای دفتر کار خود را ترسیم میکند و از زنانی نام میبر د که هیچ میلی برای سلام و علیک و نشست و برخاست با مردان اداره خود ندارند.
" صبح ها که به دفتر می آییم هیچ کس تحمل دیدن دیگری را ندارد. به ندرت اتفاق می افتد که زورکی به هم سلامی رد و بدل کنیم- منظورم زن ها و مرد ها است- بخصوص خانم ها که انتظار دارند دیگران باید به ایشان سلام کنند، تازه یک چیزی هم طلب کار استند."
و فاجعه از جایی آغاز میشود که خبر رسیدن یک همکار خارجی فضای دفتر را از یکنواختی بیرون میکند. مردان که در این مورد توقع و انتظاری ندارند؛ اما خانم ها به جنب و جوش می افتند که این همکار تازه وارد مرد است یا زن؟ و بعد از این که میدانند او مرد است فانتزی را آغاز میکنند. با پوشیدن لباس های رنگارنگ و "حسابی به سرو روی خود رسیدن" در انتظار همکار میمانند و ...
من به عنوان یک زن نمیخواهم که این نبشته را صرف یک فکاهی و طنز بدانم. من این را تبلوری از اندیشه های پدرسالارانه میدانم که طی قرن ها در ذهن مردمان این سرزمین رسوب کرده اند و به صورت خود آگاه و گاهی ناخودآکاه مثل یک زخم کهن سر باز میکنند و به زهر پراگنی می پردازند. نوشته های از این دست سیمای زن افغانستانی را مخودش ساخته و حلقه سنت ها را برای زنانی که اندک اندک مجال کار و فعالیت را در بیرون از خانه به دست آروده اند، تنگتر تر میسازد.
اتاق گرمتر شده است. باد پکه میچرخد. به کولر نصب شده روی دیوار مینگرم. هیچ چیزی نمیتواند عرق شرم را از پیشانیم بخشکاند. آقای کوثری حالا هم میخواهی که ارتباط بین "بابای خارجی و گاو نر " را بدانی؟
ببین! ناگفته هایی دارم از مرد دانشمند پیری در دانشگاه کابل که یک زن فرانسه یی را بدون اجازه او بوسیده بود، چون تصورش این بود که خانم خارجی فاحشه یی است که میتوان هر کاری را با او انجام داد و میدانی خانم چه کرده بود. با یک سیلی جانانه ازش پذیرایی کرده بود. داستان هایی میدانم از مردان وقیحی که به بهانه ها از خانم های خارجیی که با ساده دلی و دوستی صمیمانه و بی ریایی که ویژه فرهنگ خود شان است، با مردان ما برخورد میکنند و این گروه مردان مسلمان با شرف! بدون آن که آنان بدانند از هیچ فرصتی در بوسیدن و دستمالی شان دریغ نمیورزند.
کاش در این موارد بنویسید. اوه ه ه ه ه ببخشید فراموش کردم که شما یک مرد استید و نمیتوانید پیوسته گی مردانه تان را از بین ببرید.
مشخصات نشریه:
هفت
مدیر مسؤول: مهدی حسینی، دانشگاه بامیان
bamyan7.blogfa.com
"از بنیاد آرمان شهر صحبت میکنم". این گفته در آغاز آرامشم را برهم میزند. احساس میکنم که در هر برنامه یی که خلایی جود داشت و احیاناً به گفته های زنی نیاز بود وکسی دیگری حاضر به شرکت نشد، از من دعوت میکنند. این پندار به شدت عصبانیم میسازد. –چند ماه قبل یکی از نهاد های مذهبی دعوتم کرده بود که در رابطه به عاشورا حرف هایی داشته باشم!؟
با بنیاد آرمان شهر آشنایی ندارم. بار نخست است که چنین نامی به گوشم میرسد. بار اول صدا از من میخواهد که در ارتباط با جامعه مدنی صحبت کنم؛ بار دوم در ارتباط به شاعر بزرگوار سعدی. نمیتوانم ارتباط خود را با این سخنرانی ها برقرار کنم. در ذهنم در جستجوی چیزی استم که علت و معلول را بیابم. در هراس استم که به نام یک زن و بازی با کلمات حقوق بشری خالیگاه برنامه خود را توسط من پر کنند.
بار سوم باز هم این صدا مرا می آزارد. " از بنیاد آرمان شهر صحبت میکنم". با این همه سرکشی، آدم کمرو و نسبتاً مودبی نیز استم- ادبی که گاهی حتا خودم را می آزارد و به خجالتم وا میدارد- ؛ "امیدوار استیم که در برنامه بعدی ما سخنران باشید". صدایی مودبانه از ان سوی موبایل میاید و بدون این که موقعی بدهد خاطر نشان میکند که برنامه یک ماه بعد است. یعنی هیچ بهانه و عذر تقصیری در کار بوده نمیتواند. نمیتوانم رد کنم. عنوان سخنرانی را میپرسم. میگوید:" آیا دانشگاه های افغانستان میتوانند افراد نخبه را در جامعه تربیت کنند؟"
خیلی مصروف استم. برای همین است که بار ها شب و روز را 48 ساعت خواسته ام. قرار را فراموش میکنم. ماه جوزا میگذرد و بار منت بیهودة روز های بیهودة عمر نیز از شانه هایم کاسته میشود. یک روز باز هم موبایلم به صدا می آید" از بنیاد آرمان شهر صحبت میکنم".
بلی. پس فردا باید در همایش شرکت کرد. احساس بدی دارم؛ مثل این که یک گناهگار را به اعدام ببرند.
به وحشت می افتم به ویژه بعد از آن که میدانم که داکتر سید عسکر موسوی همتای من در سخنرانی است. اعتراف میکنم که از دانش و آگاهی گسترده استاد و مقایسه آن با ذهن قاصر خود در هراس شده ام. افسرده، در فکر تهیه یک مقاله می افتم. شب به چند کتاب سر میزنم. میبینم که کتاب ها برای یاری من آماده نیستند. از خود بیزار استم که چرا قبول کرده ام. یک سطر هایی را توام با اندیشه های پراگنده خود سر هم میکنم.
به لباسم توجه نمیکنم. انگار با خود لج کرده ام. حتا یک بار به مقاله نبشته شده خود هم نگاه نمی اندازم. افسرده وناراحت سر وقت به مکتب استقلال که محل برگزاری همایش است میرسم. جوان مودب و منظمی پیش رویم می آید:
- قیس دهزاد استم.
صدا را میشناسم. او مرا با خانم گیسو جهانگیری معرفی میکند. پیش میروم. بعضی چهره های آشنا را میبینم. آهسته آهسته حس مطبوعی را در خود حس میکنم. فکر میکنم که در خانه خود استم. در نظرم می آید که دنیا آنقدر هم وحشتناک نیست، یک چیز هایی خوبی را حس میکنم.
بعدش هم وقتی در عقب میز سخنرانی قرار میگیرم و به جوانان مشتاق به بحث و فراگیری مینگرم همه دغدغه های ذهنی خود را از یاد میبرم. مثل یک پر سبک میشوم. به تعبیری همه چشم و گوش میشوم. نوبت به من میرسد. ورق های سیاه شده خود رافراموش میکنم. صمیمانه و از ته دل حرف میزنم. میدانم که به جای خوانش مقاله ام که با واژه های رسمی نگارش یافته اند، این گپ ها کارآیی بیشتری دارند.
ناجیه حنیفی رییس دفتر اویک و آقای شیوا دانشجوی دانشکدة ادبیات نیز از سخنرانان استند.
گفته هایی و بعد پرسش ها و پاسخ هایی. همه اش انتقاد میکنم و مثل همه کارشناسان و دانشمندان و چه و چه راه حلی هم ارائه نمیکنم.- خوب دیگر امروز در نقش آنان ظاهر شده ام! - راستی متوجه شده اید که انگشت گذاری به کمبودیها چه آسان است؟
به داکتر موسوی عزیز دلم میسوزد؛ شاید من یگانه کسی در جمع حاضر باشم که درکش میکنم. او یعنی یک روشنفکر شکست خورده در یک نظام فاسد؛ همه نیروی ذهنی و خلاقیتش را در سبد دموکراسی! گذاشته و قمار را پاک باخته است ؛ نه پای رفتن و نه عزم ماندن.
در اخیر برنامه فلم کوتاه (هیس) را نمایش میدهند. در همین لحظات کوتاه با بنیاد آرمان شهر انس گرفته ام. یک چیز هایی حس کرده ام: که این نهاد با انگیزه و هدفمندی کار میکند که در این نهاد افراد مسؤول و آگاه فعالیت دارند و چیز هایی از این جنس...
خانم جهانگیری با محبت مرا در آغوش میگیرد و به خاطر گپ های بی سر و ته ام سپاس گذاری میکند.- اهم، یعنی که سخنران بدی نبوده ام.
امروز قرار است که به خاطر معرفی هر چه بیشتر کارکرد های این نهاد با خانم جهانگیری و اقای دهزاد ملاقاتی داشته باشم. احساس خوبی دارم. میدانم روز خوبی خواهم داشت.
و گپ اصلی این که مقاله را روز های بعدی در وبلاگ خواهم گذاشت. از تمام دوستان و به ويژه دانشجویانی که وبلاگم را میخوانند میخواهم در غنا مندی این مقاله مرا یاری رسانند و نقطه نظر هایشان را برایم بگذارند دو دیگر این که شرکت در برنامه های بنیاد آرمان شهر اندوخته های ذهنی شان را غنی تر خواهد ساخت.
سخنرانان برنامه بعدی بنیاد آرمان شهر آقایان لطیف پدرام و سید نور الدین علوی خواهند بود.
چشمان فیروزه یی زن به عمق یک دریای شفاف میماند- وقتی به سبزه های رسته زیر دریاها نگاه میکنی. پوست صورتش پر از چین و چروک است. این چین ها از حاشیه های پیشانی آغاز شده و در زنخش تبدیل به یک گره شده تا جایی که زنخش باریک معلوم میشود. چین ها به پایین رفته اند و گردن باریکش را درهم پیچیده اند و بعد به زیر لباس های مندرس و پر از خاکش خود را پنهان کرده اند. تمام هستی خانم گل همین است. باشاخة درختان زیر درخت های توت حویلی پسرش را میروبد با دستهایش توت های خشک شده و خاک ها را در یک سطل میریزد و با انداختن چند توته فرش کهنه ما را به نشستن دعوت میکند.
من از کودکی تاحال نتوانسته ام که چنان که بایسته است از طبیعت لذت ببرم و آن را دوست داشته باشم. دلیل اش را میدانم بزرگ شدن در فضای شهر و وابسته گی با مظاهر تمدن از طبیعت دورم کرده است. به طرف جوی آب که از کنار درختان توت میگذرد نگاه میکنم، صدای شر شر آب را میشنوم. باد با لطافت با برگ های درختان بازی میکند این صدا را هم میشنوم. دانه های توت درختانی که بالای ما سایه انداخته اند، هر چند لحظه بعد پا از هستی میکشند و به پیش پاهای ما می افتند. توت های خام، پخته و .. در این حال هم به جای لذت بردن از طبیعت به زنده گی فکر میکنم..زنده گی انسان هم همینطور است. تولد میشود، جوان میشود، پیر میشود و بالاخره از درخت زنده گی به زیر می افتد وکسانی هم مثل دانه های توت خام به جوانی نمیرسند و می افتند و این دور تکرار میگردد و تکرار میگردد.
اینجا یکی از دهکده های نزدیک به پل متک جبل السراج است. همه جا سرسبز است و از هر گوشه جوی های آب سر کشیده اند و با طنازی حرکت دارند. با عده یی از دوستان مهمان این خانوادة جبل السراجی شده ایم؛ با صداقت و خلوصی که تا هنوز ویژه خانواده های دهاتی است از ما پذیرایی میکنند.
خانم گل وسواس دارد که مبادا ما از بولانی های خوشمزة تندوری و یا از توت های شیرین سفید رنگ کم بخوریم. با دقت و مهربانی به همه مینگرد و تعارف میکند. یکی از دوستان خانواده گی آنان که در پهلوی من نشسته است، میگوید که خانم گل پنچ پسر داشت سه پسرش در سالهای جنگ کشته شده اند، یک پسرش تعادل روانی خود را از دست داده است و دخترانش همه به خانه شوهر رفته اند. یگانه پسر سالم او همین است که در خانه اش نشسته ایم.
خانم گل صحبت های مارا شنیده با تبسم به طرف ما مینگرد. آهسته میپرسم که شوهرش کجا است؟ آیا زنده است؟ دوست علاوه میکند که شوهرش سالها قبل او و فرزندانش را رها کرده است و با یک دختر جوان که همسن کوچکترین فرزندش بود، ازدواج کرده است و از این خانم جدید هم چندین فرزند دارد. خانم گل همچنان تبسم میزند. به تعجب می افتم که او حتا از این سخنان نیز ناراحت نمیشود. با اشاره به طرف باریکه یی که از کنار خانه شان رد میشود؛ میگوید:" اینه همین شوهرم است."
با تعجب به طرف شوهرش میبینم. مردی بلند بالا که ریش سپید دارد و لنگی خاکستری به سرش بسته است و نسبت به خانم گل شاید بیست سال جوان تر به نظر می آید. خانم گل که تعجب مرا از نگاهانم در مییابد با پوزخند میگوید" وقتی ما عروسی کردیم من سیزده ساله بودم و او به نظرم مرد بزرگی بود-همسن پدرم؛ اما حالا من مانند مادر او معلوم میشوم."
برای اولین بار لبخند از لبانش میگریزد و میگوید که حتا مرگ پسران جوان ما هم تاثیری بالای او نداشت. او فقط به خوشی های خودش فکر میکند. خانم گل جویده جویده چیز هایی را زیر لب میگوید. با خود میگویم که شاید شوهرش را نفرین میکند و بعد به صرافت میافتم که شاید صبر و حوصله خود را نفرین میکند.
خانم گل و پسرش ما را به کنار دریا که در نزدیکی خانه شان موقعیت دارد، دعوت میکنند. همه به آن طرف روان میشویم و از کوچه های تنگ و کج و معوج میگذریم. بوته های خار و سبزه های وحشی را با پا ها کنار میزنیم. دریا با جوش و خروش از کنار ما میگذرد. دختران و پسران جوان خانواده ها با اطفال با شادی داخل اب میشوند. البته آب زیاد است و نمیتوانند که داخل دریا شوند ولی با آب به سرو روی همدیگر میزنند. من با چند تن دیگر ترجیح میدهیم که در صفه یی که کنار دریا ساخته شده است به روی فرش ها و دوشک هایی که برای نشستن هموار کرده اند، بنشینیم.
دریا بزرگ و وسیع است. در کناره های آن ریگ ها و سنگ های سپید ریخته اند. دختر های خانواده با آب به سر و روی همدیگر میپاشند. چند دختر از خانواده میزبان نیز با آنان همراه استند. به طرف همه شان میبینم. دخترهایی که از شهر آمده اند ترسو و کمرو اند. با احتیاط به آب نزدیک میشوند و کوشش دارند که لباس های خود را به اطراف شان بکشانند و چادر های شان ا ز موهای شان نلغزند؛ اما دختران زیبای جبل السراج چنین هراسی ندارند. بی خیال و شاداب استند. به اطراف میدوند و با سرو صدا داخل آب میشوند.احساس میکنم که زنده گی شهری با خط کشی های اجتماعی روحیه و روان جوانان را درهم میکوبد و این خلا بیشترینه در مورد دختران ملموس است.
چند نفر از اهالی منطقه به ما نزدیک میشوند و با تعارف و خوش آمدید به جمع ما می پیوندند. عطر چای سبز داغ مشام ما را تازه میکند. جرعه های چای را سر میکشیم و از هر در صحبت میکنیم.
در اینجا هم شم خبرنگاری به سراغم میاید. فکر میکنم که بد نیست که از مردم منطقه در مورد قضیه قتل خانم ذکیه ذکی رییس رادیو صلح جبل السراج – رادیوی محلی این شهر- چیز هایی بپرسم.
یکی از حاضرین – نخواست نامش فاش شود-که در این ولسوالی وظیفه رسمی دولتی دارد، میگوید:" ذکیه ذکی چهره شناخته شده و مردمی این منطقه بود. او زن مردانه صفتی – او بیشتر روی این صفت تاکید می ورزد- بود که کار های بیشماری را برای زنان و مردان این منطقه انجام داد. زن شجاع، نترس و جسور که همواره در فعالیت های اجتماعی پیشقدم بود."
او در اینجا سکوت میکند، گویا میترسد که ناگفته هایی را بگوید. حتا ترس این را دارد که گفت و گوی ما جنبه رسمی نداشته باشد. وقتی برایش اطمینان میدهیم که نامش فاش نمیشود، میگوید:" همه مردم جبل السراج میدانند که ذکیه ذکی فقط یک دشمن و یک رقیب داشت و به جز این شخص کسی دیگری نمیتوانست او را به این سهولت و خاطر جمعی از بین ببرد."
با کنجکاوی سخنانش را تعقیب میکنم. او ادامه داد:" در جریان مبارزات انتخاباتی خانم سامعه سادات که او هم از همین منطقه کاندیدا بود، چند بار برخورد کرده بود. –خانم سادات و خانم ذکی هر دو از باشنده گان اصلی جبل السراج نیستند؛ اما شوهران شان از این منطقه اند- خانم سادات که پشتیبانی معارف شهر را داشت توانست از او پیشی بگیرد و به پارلمان راه یابد. آنان قبل از این مبارزات هم چندین بار رو در رو قرار گرفته بودند. اما بحران واقعی از آنجا اغاز شد که در جریان یک سال گذشته دو بار حمله سوء قصد بالای خانم سادات صورت گرفت. او هر دو بار از این واقعه ها جان سالم بدر برد؛ اما او در فرجام به این نتیجه رسیده بود که خانم ذکی این عملیات را به ضد وی سازمان داده است. حتا مردم میگویند که خانم سادات در یک گفتگوی تیلفونی به خانم ذکی گفته بود که تو دو بارکوشش ناکام کردی اما متوجه باش که من فقط یکبار حمله میکنم و یکباره انتقام خود را میگیرم."
او افزود:" یک بار در یک جلسه ذکیه در مقابل همه با سیلی به روی سامعه کوبیده بود."
ازاین اظهارات شگفتی زده میشوم. میگویم که اما تصور و افکار عامه بر این است که نیرو های بنیاد گرا و اشخاصی که به ضد حقوق زن و حقوق بشر فعالیت دارند، عاملین اصل قضیه استند و چنین حمله ها به مرگ زنهای سرشناس و متشخص که فعالیت های اجتماعی در هر عرصه دارند، انجامیده است و از سوی دیگر فعالیت زنان در بیرون از شهر کابل دشوارتر است، چون سنت ها بیشترینه در آنجا ها ریشه دارد. فکرم را با حاضرین در میان میگذارم. اما همه شان به شدت سخنانم را رد میکنند.
شخصی که تا حال صحبت داشت، خلاف پندار من میگوید:" زنانی که مانند ذکیه ذکی در جبل السراج فعالیت میکنند، کم نیستند؛ و از طرف دیگر مردم منطقه ما خیلی ها روشنفکراستند و به ویژه امروز، حقایق را می پذیرند و خلاف فعالیتهای زنان نیستند."
یکی از حاضرین که در بخش جنایی وزارت داخله اجرای وظیفه میکند در مورد چگونه گی قتل خانم ذکی میگوید:" این خانم در یک عمارت خیلی ساده در بین شهربا شوهر و فرزندانش زنده گی میکرد. چند روز پیشتر از قتل او سگ بزرگ خانه شان به نحوی نامعلومی گم میشود و حتا گفته میشود که کشته میگردد. کسانی که داخل خانه او شده بودند، به تمام معنا با ساختمان منزل آشنایی داشتند. در غیر، به آن ساده گی نمیتوانستند که داخل شوند.
" در رادیو صلح هر شب یکی از کارمندان آن به خاطر نشرات بهتر و مراقبت از ستدیو در داخل رادیو پهره داشتند. در شب های که نوبت به خانم ذکی میرسید شوهرش به جای او این وظیفه را انجام میداد. در همان شب واقعه شوهر خانم ذکی در رادیو بود و وی تنها با فرزندانش در خانه بود. شخص یا اشخاصی که به تمام معنا به ساختمان منزلش اشنایی داشته اند، در نیمه شب به منزلش وارد میشوند وبا فیر کردن چندین مرمی به پیشانی، چشم وتنه اش او را قتل میرسانند. او یا آنان به فرزندانش آسیبی نمیرسانند. این قتل در حالی صورت گرفت که کوچکترین فرزندش فقط هشت ماه داشت."
او می افزاید:" به اتهام این قتل هفت نفر را دستگیر کردیم. که چار نفر بعد از تحقیقات رها شدند اماسه نفر دیگر همچنان در بند استند."
همه صحبت میکنند و دیدگاه های متفاوتی را بیان میدارند. از جا بر میخیزم و به جمع جوانان می پیوندم. کوشش دارند که مرا به میان آب بکشانند. کسالت و خسته گیم را بهانه کرده و فقط به قدم زدن با پاهای برهنه روی ریگ های مرطوب داغ بسنده میکنم. چند روز قبل از قتل خانم ذکی، شکیبا سانگه آماج گوینده تلویزیون شمشاد نیز به قتل رسید. زمزمه های گونه گونی در مورد قتل او نیز به گوش میرسد. افسوس میخورم که وقت لازم را در اختیار ندارم تا در مورد قضیه قتل هر دو یک گزارش تحقیقی همه جانبه تهیه کنم. چه را باید باور کرد؟ آیا قتل هر دو زمینه های شخصی و خصوصی دارد ؟ یا هم دلایل پیچیده وابسته به جامعه و اجتماع که محصول سنت ها و به اصطلاح فرهنگ ما استند، باعث قتل این دو خانم شده است؟ پاهایم را در آب سرد داخل میکنم تا از گرمی احساسات و پندار های ناصواب رهایی یابم.
با شنیدن " نان تیار است" همه به طرف خانة میزبان راه می افتیم. جوانان و نوجوانها را به دشواری از بودن در کنار آب منصرف میکنیم. آنان آزرده اند. میخواهند در کنار و میان آب باشند. به حال همة ما- شهروندان افغانستان- افسوس میخورم که حتا در پایتخت کشور مراکز تفریحی و حوض های سر پوشیده آب بازی نداریم و زمینة هیچ گونه تفریحی مساعد نیست. همه با حسرت چشمان آب را میبوسند و از او خداحافظی میکنند.
خانم گل زیر درختان را باز هم شاخه های درختان جارو میزند. یکی از نواسه هایش با شدت جارو را از دستش میگیرد و میگوید:" چقدر خاک باد کردی!" جارو را با یکسو می اندازد. خشونت را بین خانواده میبینم.
خانم گل آهسته زمزمه میکند:" وقتی از نظر شوهر افتادی کسی دیگر هم قدرت را ندارد." میبینم که پسر، عروس و نواسه هایش با زشتی با او برخورد میکنند و او نزد آنان به جز یک گره باز نشدنی، یک شی ناکارامد چیزی دیگری نیست.
بولای تندوری ساعت قبل اشتها همه را سوختانده است. با این که ساعت سه بعد از ظهر است،کسی به نان خوردن رغبت ندارد. بعد از آن سفره چای و شوخی ها گسترده میشود. شوخی ها از بس مبتذل و بیهوده است، خسته میشوم. آنقدر درگیر مشغله هایم در شهر استم، به جز کار همه چیز را بیهوده میپندارم. فقط به دلیل شادمانی خانواده آنان را همراهی میکنم.
وقتی کمر آفتاب از تابیدن و گرما بخشیدن میشکند، به طرف کابل روان میشویم. یکی ازخانواده ها برای جمعه بعد مهمان مان میکنند. بیم و هراس از تفریح که همواره به سویم دهن کجی دارد، در چشمانم موج میزند. میترسم نگاهانم اسرارم را فاش نسازند. از سویی دیگر نمیخواهم روحیة خشک و سردم بالای فرزندانم تاثیر منفی بگذارد. ناچار وعده میدهیم.
از سرک مناره میگذریم. دوستان به خانة سمنتی دو منزله یی که در امتداد سرک واقع است، اشاره میکنند. این خانه را ذکیه ذکی به تازه گی ها اعمار کرده بود؛ اما بدبختانه مجال کوچ و زنده گی در آن را نیافت. به خرابه های ارگ جبل السراج میگذریم. سرک ها تقریبا پخته کاری و بدون حفره ها استند. خانه یی که در آن دکیه ذکی به قتل رسید، در یکی از سرک های فرعی نزدیک ولسوالی جبل السراج موقعیت دارد و به بازار جبل السراج نزدیک است.
باد سرد دلپذیر که از پنجره های موتر به داخل هجوم می آورد، حرکت های یکنواخت موتر را هموار میسازد. صد ها موتر به طرف کابل در حرکت استند. یک چیزی شادم میسازد: آرامش و صلح نسبیی که در این قسمت سرزمینم سایه انداخته است؛ سبزی هایی دو طرف سرک که نشانگر آبادی وباز سازی است؛ تاک هایی که از غرور لبریزم میسازند- تاک هایی که ریشه اش را نتوانسته بودند، بسوزند، دوباره قد کشیده اند و بر ریش سیاست های ناکام میخندند.
شهر یعنی برق؛ وقتی پنجره های اپارتمان تاریک را می گشایم و نفسم هوای آلوده را می بلعد، در انتظار برق مینشینم.
ویک اشاره در حاشیة گپ هایم: امروز در یک نشست خبرنگاران، در مورد حادثه مرگ ذکیه ذکی صحبت هایی داشتیم. خانم فریده نیکزاد معاون شبکه خبر رسانی پژواک گفت که خانم ذکیه ذکی قبل از مرگش اظهار داشته بود که کسانی از حزب اسلامی او را تهدید کرده اند که اگر به کارش ادامه بدهد او را به قتل میرسانند و حتا او این مسأله را به صورت کتبی نیز به مراجع حقوقی و جامعه مدنی در میان گذاشته بود.
و اما نکته نو در این قضیه این است که خانم نیکزاد در مراسم به خاک سپاری ذکیه ذکی توسط موبایل با الفاظ زشت و ناروا توهین و تهدید به قتل شده بود. و روز بعد از طریق انترنت در آدرس ایمیل خود نیز با چنین اخطار هایی مواجه شد. در متن نامة اخطاریه به او نوشته بودند که بعد از ذکیه نوبت تو است و منتظر باش.
خانم نیکزاد در حالی که ناراحت بود از بیتفاوتی مسؤولین و دست اندر کاران رسانه ها در قبال چنین قضیه هایی سخن گفت.
کوشش میکنم که در این ارتباط معلومات تازه به دست آورده و با شما در میان بگذارم.
حالا ارتباط بین تمام قضایا را شما خود دریابید: "گزارش از من، قضاوت از شما."