تبليغاتX
شهرنوش
در گستره اجتماع، ادبیات و فرهنگ

چند روز است که چیز تازه یی ننوشته ام چون سخت، درگیر امتحان ها و درس خواندن استم. شاید سوژه یی هم برای نوشتن ندارم و میخواهم کم کاری خود را توجیه کنم.

دیروز وقتی از کنار دریای پر از لجن کابل گذشتم به یاد عاصی عزیز افتادم که میگفت: "تنها ولی همیشه دریای کابل است که مرداب میبرد." خواستم گزارش تصویریی از حومة شهر و به ویژه اطراف دریای کابل تهیه کنم، اما متوجه شدم که حالا وقت نمره به دست آوردن است نه وقت گشت زدن در شهر و تهیه گزارش.

امروز خواستم در مورد امتحان در دانشگاه گپ هایی داشته باشم؛ اما بعد به صرافت افتادم که نه بابا حالا وقتش نیست. (به قول آقای رسولی –  یعنی خیلی محافظه کار شده ام!)

این دو مورد را به آینده گذاشتم و به فکر کوتاهم رسید که در مورد کتابی که از خواندنش خیلی لذت بردم، پندار های خود را بنویسم. این پندار های شکسته به هیچ صورت مفهوم نقد و ارزیابی را ندارند، بل تنها برداشت های ساده اندیشانة یک خواننده استند.

*

بازتاب زمان، توالی یا عدم توالی آن در داستان های مدرن از مقوله های بحث بر انگیز ادبیات داستانی معاصر اند. نویسنده نوگرا در زمان، عقب و جلو میرود و از زنجیرة زمان و مکان فرار میکند و یا هم آنها را به هم در می آمیزد. خوانندة امروز تنها خواننده نیست؛ بل او یکی از حلقه هایی است که رمان را تکمیل میکند. در واقع رمان بدون یاری خواننده در فهم مطلب ارزشی ندارد. خواننده از یک سلسله وقایعی که به صورت شکسته و پراگنده در فضای داستان در زمان و مکان مبهم جا به جا شده اند، رابطه علت و معلول را درک میکند و از تصاویر شکسته یک تصویر کلی و حقیقی را می یابد. خواننده گان در رمان های پسين خلاف رمان های سنتی انتظار پایان خوش یا بدی را ندارند.

بازتاب شخصیت ها و پرورش آنان در رمان های سنتی یکی از ویژه گیهای است که رمان امروز را از دیروز جدا میکند. در رمان های کلاسیک شخصیت ها به گونة سیاه یا سپید پرورش می یافتند و مطابق ذهنیت نویسنده و اخلاق حاکم جامعه،. مورد پذیرش و یا عدم پذیرش واقع میشدند. قهرمان ها سوپرستار هایی بودند که انسان برتر را نمایش میدادند.

((عدالت شاعرانه)) مفهومی بود که تامس رایمر منتقد ادبی انگلیس در سال 1678 در کتاب ((تراژیدی های روزگار گذشته)) به کار برد. عدالت شاعرانه از دیدگاه او این بود که در آثار ادبی شخصیت ها و منش های نیک، باید فرجام نیکو یابند و اشخاص پلید و نابکار به سرنوشت بد و بدبختی دچار شوند. این مفهوم در رمان ها و ادبیات داستانی امروز جایی و جایگاهی ندارند. در رمان امروزی شخصیت های مطلق وجود ندارند. قهرمانانِ سیاه و سپید رنگ باخته اند و پایان رمان هم مبهم است؛ همان طوری که پایان زنده گی انسان مبهم است. رمان در جایی ختم میشود، اما در ذهن خواننده همچنان ادامه می یابد و حتا اگر تاثیر آن بیشتر باشد خواننده در روز هایی از زنده گی خود به یاد آن می افتد و فرض هایی برای آن می بافد.

با گفتن این مقدمه خواستم تصورات خود را در بارة رمان ((روایت آیینه)) نبشتة عزیز الله نهفته بگویم.

عزیز الله نهفته را بیشترینه به نام شاعر می شناختم. چند داستان کوتاه ازش خوانده بودم، یک داستانش را در پرنیان چاپ کرده بودیم. فکر می کردم که او شاعر خوبی است، اما چرا داستان می نویسد؟ وقتی روایت آیینه را خواندم، این بار فکر کردم که او داستان نویس است، پس چرا شعر می سراید؟

روایت آیینه مرا لرزاند و با خود در یک فضای خاکستری و مبهم برد. جایی که آبشخور پندار های نسل من است. آنجایی که ما در آن تولد شدیم، رشد کردیم و پیش از اینکه به بالنده گی برسیم، اینک چشم به پایان خط داریم...

این رمان با دلهره آغاز میشود دلهره یی که تا آخر خواننده را دنبال میکند. ((بیست و شش سال می شد که همیشه وقتی خواب عجیبی می دید، می رفت دست شویی و رو به روی آیینه، خوابش را می گفت.

نمی دانست در کودکی از که شنیده بود که اگر خواب را به آیینه بگویی، تعبیرش همیشه خوب است.)) عزیز الله نهفته با گزارش این صحنه، مفهوم روایت آیینه را شفاف میکند.

یکی از ویژه گیهای رمان مدرن، شکستن زنجیره یی وقایع است. شیوه های جدید روایت، دیگر خطی و افقی نیستند.

این داستان اگر به صورت خطی و افقی بیان شود، سوژة خیلی متفاوتی ندارد. شاه با مادرش زنده گی معمولی را پیش میبرد، اما آمدن دو دختر دو گانه گی که والدین خود را ازدست داده اند و قرار است عمه شان به دنبال شان بیاید و آنان را با با خود به آلمان ببرد؛ زنده گی شاه را تغییر میدهد. او عاشق یکی از این دو دختر میشود، بعد دختر ها ظاهرا به آلمان میروند و شاه نیز به دنبال شان میرود، اما دختر ها را در آنجا نمی یابد و بعد از سالها دلهره و عذاب می داند که دختر ها اصلا به آلمان نرسیده اند، بلکه دلالان انسان، آنان را در دوبی نگهداشته اند تا از جسم شان بهره بگیرند، بعد دختر های می میرند، اما داستان در همین جا تمام نمی شود بلکه در خواب ها و ذهن آشفته شاه ادامه می یابد و بعد از مرگ مادر شاه برای رسیدن به آرامش، توصیه او را به کار می بندد و یک شب را تا صبح در زیر قبر مادر، كه بين قبر هاي نازو و نازي جا دارد، میخوابد و...

شخص رابط در تمام این وقایع عارف، دوست يك دست شاه است که همه ماجرا ها را با هم پیوند میدهد.

نهفته، روایت آیینه را به گونة غیر متعارف آغاز کرده و خواننده را در آغاز با دلهره های شاه همراه و آشنا میکند. رمان از خواب ترسناکی آغاز میشود، خوابی که در پیش آیینه بازگو میشود تا تعبیر خوبی برایش دریافت گردد. این خواب ریشه در گذشتة زنده گی قهرمان دارد. قهرمانی را که نهفته مطرح میکند به هیچ وجه قهرمان سنتی ادبیات داستانی نیست، یعنی نه شخصیت نیکوکار کاملا سپید و نه هم الزاما فرد بد کردار، بل شخص معمولی با زنده گی معمولی است و آنچه داستان را جالب میسازد فضای وهم گونه و فلش بک هایی از گذشته اند که با حال پیوند میخورند. قبرستان، سگ و دختر زیبای در کفن پیچیده خواب های شاه را میسازند و او را وامیدارند که نامه های سربسته را که حقیقت زنده گیش را برملا میکنند باز نکند. او از واقعیت فرار میکند و میخواهد که وجود خود را در غربت به فراموشی بسپارد. اما روح او در محیط غربت نمیتواند جایگاه خود را بیابد؛ از این رو برای فراموشی این غربت انتزاعی خود در جهان رویا ها فرار کرده و خواب هایش را براي دريافت تعبير نيك در پیش آیینه بازگو میکند.

خواب ها بیشترینه بر محور عشق ناشناخته همان دختر سرچشمه میگیرد؛ دختری که با تصویر دو شخص در یک چهره معرفی میگردد و اين تصوير همچنان گنگ باقی میماند. راوی و خواننده ها تا آخر نمی دانند که این دختر نازو است یا نازی. نازی و نازو تنها جسم و صورت مشابه ندارند، بل روح مشترک هم دارند این روح مشترک سبب شده است که از همدیگر تفکیک نگردند. در حقیقت این دو با چهره همسان، یک واقعیت استند که در دو بُعد حقیقت ظاهر شده اند. این دو صورت دو حقیقتی استند که یک واقعیت را میرسانند و راوی در مورد هر دو، تعبیر همسان دارد. دو شخصیت دیگر داستان، مادر و عارف، هم تجلی یک واقعیت را در دو صورت می دیدند و آنان هم تا پایان ندانستند که از نازی و نازو کدام یک بیشتر شاه را دوست می دارد و شاه به کدام یکی از آنان دلبسته است. دو گانه یی ها هم با تجاهل عارفانه تا آخر در دو قالب ولی با یک روح و اندیشه باقی می مانند و هیچگاهی به جدایی اندیشه های شان اعتراف نمی کنند.

"نازی و نازو، زیر و بم یک آهنگ بودند. بارها شاه وقتی به یاد آنها می افتاد، از خود می پرسید که اگر این ها دو نه، یک بودند، چه فرقی می داشت؟ شاه در پاسخ نمی توانست برای دو بودن آنها توجیهی یابد. به یاد داشت که روزی از نازو یا نازی شنیده بود که، می دانی چرا ما دو تن هستیم؟ و بعد همو خود پاسخ داده بود:

- چرا که عشق تو آن قدر بزرگ است که برای یک تن بسیار زیاد است و خندیده بود."

صحنه های عینی با پندار های ذهنی راوی گره میخورند. همین شگرد با این که در جایهايی اوج داستان را میسازد در جا هایی هم باعث کمرنگ شدن دنیای شگفت ذهن راوی میگردد. به گونة مثال تجسم و تصویر شهر در برهه جنگ و وحشت زمان طالبان صورت گرفته است و نویسنده کوشیده است که قطع دست را به جرم دزدی، به عنوان یک جزای شرعی که از طرف طالبان اعمال می شد، به نحوی صحنه پردازی کرده و در داستان جا بدهد.

رمان با یک پردازش روحانی به فرجام میرسد. آرامش روانی شاه با یک شب خوابیدن در کنار گور مادرش فراهم می آید؛ وصیتی که مادر در روز های آخر عمرش داشت و شاید همین خواست، خواب های شاه را برهم زده بود و...

*

باید بروم و درس ها را مرور دوباره کنم. اين نبشته يادداشت گونه را در آينده تكميل ميكنم. میدانید درس ها را به قولی از بر میکنم چون اگر یک نقطه کم و زیاد شد. استاد هم نمیداند که چگونه داوری کند. این است حال ما...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 12:36  توسط منیژه باختری  | 

 

وقتی از بلندای تخت سفر به پایین شهر مینگری همه جا روشن و چراغان است. شب های هرات از چنین روشنیی برخوردار اند؛ برعکس کابل که از تاریکی شب های آن در هراس میشوی و از فرمان های ایست سربازان به چندش می افتی. در هرات احساس امنیت میکنم.

تنها هستم. در آغاز خیلی به چشمم نمیخورد، ولی میبینم که حضور یک زن در جمع مردان در جامعه سنتی افغانستان آنقدرها هم خوشایند نیست. این را بدون اینکه کسی به من چیزی بگوید احساس میکنم. خودم هم غرق همان افکار سنتی خود استم و نمی توانم از آن رهایی یابم. {فروغ را به یاد می آورم: زنی تنها در آستانه فصل سرد...} البته با حضور استاد زریاب بایست که تنها نباشم. هرچند او نگهبان من نیست، اما مواظب و مراقب من است و متوجه است که من راحت و آرام باشم. فقط با اوست و به خاطر اوست که میتوانم حداقل ظاهر آرام داشته باشم.

در این سالهای پسین برای من همفکری و همزبانی مصاحبانم ارزش بیشتری دارد، به جنسیت شان فکر نمیکنم، ولی از این که میدانم همه مانند من فکر نمیکنند ناراحت میشوم. قدم به قدم با استاد زریاب یکجا استم. بودن با او در این سالها که دور از بابه جانم استم، مرا آرامش میبخشد. وقتی استاد گپ میزند انگار بابه جانم گپ میزند. حتا دود سگرت استاد مرا به یاد بابه جانم می اندازد. وقتی نقیب آروین و رفیع جنید اجازه میخواهند که در موتر سگرت دود کنند. برای شان میگویم که بوی سگرت مرا به یاد بابه جانم می اندازد و  بودن در یک فضای مه آلود پر از غبار سگرت نیز یاد آور لحظات مهربان کودکی هایم است.

درست در همین روز های سال پار سفری به هرات داشتم. در آن سفر قدمی به همه جا هایی دیدنی هرات گذاشته و به زیارت ها و قبور سر زده بودم و گزارشی از بازسازی های هرات داشتم. این بار انگیزه یی ندارم که به هر طرف سر بزنم. از سوی دیگر لباسم برای محیط هرات مناسب نیست. با نگاه اول هر که میداند که اهل اینجا نیستم. با یک نوع لباس پوشیدن ویژه عادت گرفته ام. نمیتوانم خود را تغییر بدهم. همیشه یک جور استم. در هرات، در مزار، در کابل، در دهلی، در کلن و در آرنیهم و ... پتلون و کرتی نیمه با یک روسری کوچک.

با لجاجت فکر میکنم که باید سنت ها را درهم شکست؛ بگذار همین طور که استم، باشم؛ اما یک چیزی در درونم با من مبارزه میکند. مثل این که این تیوری درست است که هیچ کس نمیتواند چیزی جدا از اندیشه های حاکم جامعه اش باشد و اگر کسی توانست چنین باشد و خلاف جریان آب شنا کند باید او را  صاحب اندیشه برتر و قهرمان دانست.

آقای هاشمی و خانم طایع با مهربانی اصرار میکنند که در خانه آنها باشم. کسانی از خانواده ناصر جان هم در هرات زنده گی میکنند که باید به دیدن شان بروم، اما میخواهم که در هوتل باشم و باعث زحمت و درد سر کسی نشوم. از تعارفات می گریزم. میخواهم گاهی خودم با خود تنها باشم و منِ درون خود را در مقابل خود گذاشته و مخاطب قرارش بدهم. هوتل استقلال جایی که در سفر قبل هم در آن اقامت داشتم، هوتل نسبتا خوبی است. اتاق های پاک و مناسبی دارد؛ هرچند نمیتوان آن را حتا با هوتل های درجه چندم کشورهای همسایه مقایسه کرد. اما در افغانستان غنمیتی است. از سبک معماری آن خوشم نمی آید. قندیل های بزرگ سقف سالن به قول ایرانی ها توی ذوق میزند.

خانه جهاد با نمای زیبا بر فراز تخت سفر قد بر افراشته است، هرچند ساختمان داخلی آن شباهتهای زیادی با هوتل استقلال دارد. نان چاشت و شب را در آنجا میخوریم. غذا ها ساده و حتا غریبانه اند. هراتی ها میگویند که امیر اسماعیل خان مرد دست و دل بازی بود و مهمانی های شاهانه میداد. مردم امیر را دوست دارند و میخواهند که او برگردد. میگویند که از وقتی که امیر به کابل رفته است خیر و برکت از هرات رخت بسته است. آروین به خنده اشاره میکند که ببینید که این مسأله حتا روی مهمانی ها هم اثر گذاشته است. بودیجه های هرات حالا از کابل تعیین میشوند، بازسازی ها متوقف شده اند. ساخت تالار بزرگ دو هزار نفری و به قولی پنج هزار نفری هرات نیز به دوران ولایت امیر بر میگردد. این تالار را مولانا نام گذاشته اند. با این که ساختمان جدید است، اما بدون امیر رنگ پریده به نظر می آید. نشانه های از عدم مراقبت در هر جای آن به چشم میخورد. نلدوانی های تشناب ها زنگ زده و سقف ها پر از تارهای عنکبوت اند. فکر میکنم که بدون امیر، شهر را عنکبوت ها تسخیر کرده اند. این را از پرسش های هراتی ها در می یابم: به نظر شما هرات نسبت به چند سال پیش چه تغییری کرده است؟ آیا پیشرفتی در آن می بینید؟

از این پرسش ژورنالیستی ماهرانه که پرسشگر  جواب را از قبل در ذهن مخاطب شکل میدهد، خنده ام میگیرد. پرسشگران با دقت به سیمای من میبینند و انتظار دارند که بگویم: بلی بدون امیر شهر پیشرفتی ندارد و من هم چیزی تازه یی نسبت به چند سال قبل نمی بینم.

میگویم: خوب... بلی فرصتی نداشتم که در شهر قدم بزنم. خوب... بلی شما حق به جانب استید... و حرف های بی سر و ته....

فکر میکنم که فضای شهر برای زنان محدود است. یک قیدی را در آن احساس میکنم. هراتی ها میگویند: هرات شهر خیلی بزرگی نیست و مردم بیشترینه همدیگر را میشناسند از همین رو تعارفات کلیشه یی را همه مراعات میکنند. چادر سیاه دراز، به اصطلاح کابلی ها چادر نماز، عنعنه این شهر است و زنان با رغبت خود را در آن میپیچانند و در حقیقت به عنعنه ها احترام میگذارند. زنان آزادی گشت و گذار و آموزش را دارند و محدودیتی برای شان نیست. نمیدانم که چگونه داوری کنم؟ شاید برداشت من نادرست است.

خدای من این همه پرحرفی کردم و فراموش کردم که دلیل سفرم را به هرات بگویم. انجمن ادبی هرات به کمک مادی بنیاد شهید مسعود همایش یک روزه یی را در روز هفدهم اسد به منظور تبجیل از سال مولانا راه اندازی کرده بود و من هم شامل گروه مدعوین از کابل بودم. همایش خوبی بود. فرهنگیان و اندیشه ورزان هرات همه جمع بودند. برایم خیلی احترام گذاشتند. خوب دیگر دختر استاد باختری استم و هرکس که میخواهد ارادت خود را به استاد برساند به من هم سلامی میزند. کسانی هم خودم را میشناسند یا از طریق گفت و گو هایم از رسانه های دیداری و یا هم به دلیل  این که گاهی سری به وبلاگم میزنند.

از سویی دیگر دیر آمدن، دیر شروع کردن و دیر صحبت کردن، بیشتر از دیگر قشرها در میان فرهنگیان و نویسنده گان و روشنفکران به یک سنت مبدل شده است. برنامه یی که قرار باشد ساعت هشت آغاز شود اگر بتوانید آن را ساعت نه هم آغاز کنید خیلی موفق استید و چیزی را از دست نداده اید، وقت کم است و همه نبشته ها به صورت کامل خوانده نمیشوند. احمد ولی مسعود وعده می دهد که مجموعة مقالات تهیه شده را در یک مجلد به چاپ برساند.

چند مقاله بحث بر انگیز اند و چند تای دیگر در حد متوسط قرار دارند و چیز نوی در آنها نمی یابم.

موسیقی هم خوب بود. همایش ساعت پنج و نیم تمام شد. نوبت به نمایشگاه بنیاد شهید مسعود رسید. ساختمان بنیاد در همسایه گی تالار مولانا است، اما برای رسیدن به آن باید خیابان را دور زد و ما افغانستانی ها برای این که زحمت دور زدن خیابان را نکشیم از دیوار شکسته یک متری محوطه خیز میزنیم و با راحتی داخل تعمیر بنیاد میشویم. حد اقل در یک مورد همه یکسان فکر میکنیم. دولتی و غیر دولتی و بزرگ و کوچک همه از روی سنگ کاری های نیمه کاره دیوار خیز های موزون و نا موزون بر میدارند. حامد علمی میخندد و میگوید  که پریدن از سر پنجره و دیوار های نیمه یکی از ویژه گی های ما است که همه جهانیان با آن آشنا استند. هوای داخل نمایشگاه رسامی و خطاطی، خیلی گرم است. گرمی و ازدحام را بر نمی تابم. در بیرون با جوان چشم آبیی که خود را مسؤول تلویزیون نورین می خواند صحبت میکنم- اصلا فراموش میکنم که نامش را بپرسم و یا شاید هم نامش را  گفته است و من فراموش کرده ام - او فارغ دیپارتمنت ژورنالیزم دانشکده زبان و  ادبیات دانشگاه هرات است. او از درس هایی که در دانشکده فرا گرفته است، راضی نیست و  فکر میکند که دانشگاه کابل وضع بهتری دارد. چه باید گفت؟ استاد فانوس همکارم در دانشکده با عتاب به من گفته بود که انتقاد از وضعیت داخل دانشکده مثل این است که بر روی خود تف بیندازی و گفته بود که با این تف انداختن خودت از همه بیشتر مسخره معلوم میشوی. معلوم است که خیلی مسخره و خنده آور استم؛ اما در هر حال نمیتوانم دروغ بگویم. از دروغ گفتن می شکنم و به همین دلیل است که با آن میجنگم. یکی دیگر از این فارغ های ناراضی محمد رضا شیر محمدی گزارشگر تلویزیون طلوع در هرات است. به نظرم جوان آگاه و با استعدادی می آید. فیصل کریمی و آرین آرون را هم در فرصت اندک می بینم دلم میخواهد که با همه صحبت کنم ولی فرصتی نیست که همه را بشناسم و بتوانم اندیشه هایشان را دریابم.

سرم از درد می ترکد و هنوز برنامه شب شعر خانه ادبیات جوان باقی است. جوانان دیکور زیبایی ساخته اند. کنده های چوب درخت را در گوشه یی گذاشته شده اند و در زیر کنده ها روزنامه های پاره پاره و مچاله شده از هراس شعله های شمع هایی که در روی کنده ها روشن شده اند، به خود می لرزند. صدای پرتو نادری را میشنوم:" فضای پست مدرنیستی است".

قبل از شروع برنامه با خانم مهسا طایع، نگارستان هرات را که نیز در این محوطه قرار دارد، دور میزنیم. نقاشی ها همه متوسط اند و چند تایی هم خیلی بد اند.

فکر میکنم که جوانانی که در خانة ادبیات جوان گرد آمده اند، میانه یی خوبی با انجمن ادبی هرات ندارند و شاید هم انجمن با ایشان خوب تا نمیکند. شاید برداشت من نادرست باشد، نمیدانم.

در وقفه سیمینار، استاد مسعود رجایی گفت که ما در وضعیت فرهنگی بدی به سر میبریم. او جوانی را مثال میزند که تا هنوز وزن و قافیه را نشناخته است و به این دلیل شعر هایش از سوی انجمن ادبی به چاپ نمیرسد، ولی بعد همین جوان به سراغ شعر بی وزن میرود و در اندک زمانی چنان شهرتی به هم میرساند که کتاب شعرش دست به دست میشود و به هر خانه راه می یابد.

جوانان به تعبیر من شعر های خوب و بدی - یعنی من خیلی بدم و نمیتوانم بعضی شعر ها را دریابم- میخوانند. چند گزینه شعری خوب از شاعران هراتی به نام های ((ای کاکل به خاک برده)) از سید ضیا الحق سخا، ((امضای محفوظ)) از مسعود حسن زاده، ((ماه در پیاده رو)) از فریدون آژند به همه ما اهدا میگردد. آروین تعارف میکند که شعر بخوانم. میگویم: آخر من شاعر نیستم.

میگوید: میشود شعری از استاد را بخوانید.

نه اصلا جا ندارد، شعر نمیخوانم. سرم همچنان درد دارد و میخواهم آب بنوشم. خسته گی نمیگذارد که آن چنان که بایسته است از برنامه زیبا لذت ببرم. آخرین شاعر شعر خوان شریف سعیدی غزلسرای نامبردار است که به تازه گی از سویدن برگشته است. او مهربان، صمیمی و متواضع است. از آشنایی با او خیلی خوشحالم. مامون نیز خیلی مهربان و صمیمی است. او را در این سفر بیشتر میشناسم. اصلا نمیتوانم سیمای جدی و خشن مامون را در برنامه گفتمان با مامون صمیمی با دوستان مقایسه کنم.

بعد غذای شب و خواب و وسوسه های سفر بازگشت به کابل. وسوسه هایی که هر کسی که با آریانا سفر میکند با آن مواجه میشود؛ به ویژه در  روزی که جرگه امن منطقه یی - که شاید آرمغان آن، ناامنی های بیشتری به افغانستان است- در شهر کابل آغاز شده باشد.

جوانان خانه ادبیات جوان تا آخرین پله های نردبان هواپیما ما را همراهی میکنند و حس خوش مهمان نوازی را در ذهن ما زنده می گذارند.

 

 یادداشت: روز شانزدهم اسد به هرات رفتم و در روز هژدهم دوباره برگشتم.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 23:7  توسط منیژه باختری  | 

سیاهی 

مثل پشک ونگ ونگ می کنی. صدایت زیر و باریک است و دلم را می خراشد. نمی دانم صدایت  چرا به نالة پشک زخمی  می ماند. نمی فهمم که چرا گریه می کنی. چهره ات  مقابل چشمانم می  آید. تصویر های تکه تکه دور و نزدیک می روند. می خواهم تکه ها را جمع کنم و با هم بدوزم. ها... خانة بادام گل می رویم، صبح وقت از خانه می  برآییم. تا سالنگ دو ساعت راه است. وحید و حمید هم پیراهن و تنبان های فیروزه یی پوشیده اند. تو دست های هر دویشان را گرفته و کش می کنی. آغایت پیراهن و تنبان نسواریش را پوشیده است. رویم را پودر زده ام. رنگ لبسیرینم سرخ روشن است. پیش روی چادری را با دست کش گرفته ام که سرخ نشود. پیراهنم چنان بل می زند که دلم را روشن می کند. این تکه را از سه سال پیش نگاه کرده بودم. خیر ببنید بی بی گل که بسیا رخوب دوخته است. می ترسیدم که تکه حیف نشود. بی بی گل گفت که حالا این تکه را ندوز، بعد از چند ماه بیکاره می ماند. شکمت پس پایین می  آید و در جانت کلان می شود. برایش می گویم که خیر است، وقتی زاییدم، آن را  دوباره برایم کوچک کن. در توی بچة بادام گل حتما باید یک کالای مقبول بپوشم.

چپلی هایم کری بلند است. آهسته قدم می مانم که ترق ترق آن بلند نشود که آغایت قهر نشود. دیروز که قهر شد، دستة بیل را سرم وار کرد، خوب شد که خود را پس کردم، اگر نی کدام جایم را زخمی  می کرد.

 خدایا چرا مثل پشک ونگ می زنی. یکی نیست که بگوید آرام باش. هر چه کوشش می کنم که خودم برایت بگویم نمی توانم، زبانم در دهنم قفل شده است. آب دهانم بیخی خشک شده است. باز سیاهی پچقم کرده است. غم غم دارم و یکی نیست که مرا شور بدهد که از سیاهی برآیم. کاش از ونگ زدن کرده شانه مرا شور بدهی که بخیزم. سابق ها هم تو مرا از سیاهی خلاص می کردی. همان شب که آغایت شهید شد، تا دم صبح سر جنازه اش بیدار نشستم، نمی  فهمم که چطور شد که دم های صبح خوابم برد. خواب هم نبود، در بیداری چشم هایم بسته شد. دیدم که آغایت از سر زمین ها آمده است و بسیار خوش است که فردا انگور چینی را شروع می کند. دست هایش را از خوشحالی به هم می مالید و گفت که انگور ها مثل عسل شیرین شده اند. پیشانیش عرق کرده بود، دستش را به جیبش برد که دستمالش را بگیرد و عرق های پیشانیش را پاک کند. وقتی که دست خود را از جیب کشید، فریاد زدم در دستش دستمال نبود، یک دانه مار سیاه لاغر دراز بود. وقتی به طرف مار دید، رنگش کبود شد. می خواست مار را بر زمین بیاندازد اما مار در دستش چسپیده بود. من چیغ زدم. باز تو از شانه هایم گرفتی و شورم دادی، من از سیاهی بر آمدم؛ اما حالا بالای سرم نشستی و مثل پشک ونگ می زنی. یک دفعه از شانه هایم بگیر و محکم شورم بده.

*

این رنگ ناخن چقدر اصل بود. در این سه روزی که بالای سرت نشسته ام، تلاش دارم تا رنگ سرخ را از ناخن هایم تراش کنم. کوشش بیهوده است. دو ناخنم پاک شده اند. اما ناخن های دیگر دو رنگه شده اند. چند جای رنگ سرخ را تراش کرده ام و از زیر آن رنگ اصلی ناخن هایم پیدا است. چه رنگ ناخن اصلی. وقتی در عروسی بچة  کاکا بادام گل می رفتیم، تو همین طور رنگ ناخن سرخ زده بودی. لبسیرینت هم سرخ بود. من پیشت زاری کردم که ناخن های مرا هم رنگ بزنی. اول قبول نکردی، گفتی که آغایت قهر می شود مگر وقتی اشک را به چشم هایم دیدی، راضی شدی. رنگ ناخن سرخ آتشی را بر ناخن هایم مالیدی، مگر تا که به خانة کاکا بادام گل رسیدیم نیم رنگ ناخن از ناخن هایم رفت. آخر از سرک های خامه تا سالنگ دو ساعت راه بود و من از ترس آغایم هر دقیقه ناخن ها را در دهنم داخل می کردم و با دندان هایم آنها را می تراشیدم. یک دفعه آغایم با دست خود در پشت دست تو زد که چرا دختر را می مانی که ناخن هایش را بجود. تو هیچ چیزی نگفتی. مگر من فهمیدم که سیاهی سرمة چشمانت با اشک هایت آمیخت. دست هایم را پشت پیراهنم پنهان کردم. سه روز است که این رنگ ناخن لعنتی را می جوم؛ اما رنگ شان نمی رود.

خر خر می کنی. داکتر برای عارف گفت که خشویت در کوما است، معلوم نیست که یک ساعت ،یک روز، یک ماه یا دو ماه به همین حالت خواهد بود. من گپ داکتر را شنیدم. چره به سرت خورده است. به پا ها و شکمت هم خورده است. دیگر چره ها را بیرون کردند. مگر این چرة سرت... این بسیار خطرناک است. جرأت نکردند که چره سرت را بیرون کنند. رنگت سیاه شده است. گریه می کنم و ناخن هایم را می جوم. در دستت لوله سیروم وصل است. در این سه روز پنج پاکت سیروم برایت داده اند. دست هایت پندیده اند. یک دفعه که زیر درخت ها را خیشاوه می کردی، با داس دستت را بریده بودی، دستت پاره شده بود. یک تکة جگری رنگ را به دستت پیچیده بودی. رنگ خون در آن معلوم نمی شد. من یک دفعه دیدم که از تکه جگری خون می چکد. وارخطا، آغایم را صدا کردم. آغایم آمد. اول خوب قال و مقال کرد باز خودش دستت را محکم بست. منتظر نماندی که زخم دستت خوب شود. کالا را شستی. باز دستت بسیار پندید. مثل همیشه خود را ملامت کردی.

خر خر می کنی. موهای سیاه و سپیدت به هم آمیخته اند. خون سیاه رنگ در بین آنها قاق مانده است. آب را می گیرم و با پنبه تلاش می کنم که خون را از موهایت بزدایم. تلاش بیهوده. داکتر نمی گذارد. عارف به طرفم پوزخند می زند. هر بار که کار بیهوده یی می کنم، پوزخند می زند. وقتی به شفاخانه آمدم، چشمانت باز بودند. خون از سرت می  چکید و با خون هایی که از شکم و پاهایت می  ریختند یکی می شد. من با دیدن خون هایی که از شکمت می ریختند، ترسیده بودم. گفتم که شکمت سوراخ شده است. داکتر می گوید که زخم شکم سطحی است. فقط سرت... چره از کنار موهای شقیه ات گذشته و در همانجا بند مانده است. چرة لعنتی از ناخن دستم هم کوچکتر است. داکتر گفت که چره کوچک است اما در جای خطرناک بند مانده است. خونریزی داخلی کرده ای.

*

مثل پشک ونگ ونگ می کنی. کاش خاموش شوی. وقتی خاموش می شوی پردة سیاه از پیش رویم گم می شود. یک مار به دستم پیچیده است- مثل همان مار سیاهی که از جیب پدرت بر آمده بود. مار دم خود را تا شقیقه ام بالا آورده است و در همان جا می  کوبد. چرا مار را پس نمی کنی. مار بسیار کلان نیست. سیاه و لاغر است. یک روز  وحید وارخطا خانه آمد، گفت که یک مار زیر تاک ها است. آغایت مسجد رفته بود. حمید یک سوته را که  زیر صفه می ماندیم گرفت و هر دو رفتند. من هر چه که از پشتشان صدا کردم، گپم را گوش نکردند. هیچ وقت گپم را گوش نمی کردند. وقتی که گفتم هنوز بسیار خورد استید، تاب مسافری راندارید باز هم گپم را گوش نکردند. از همان روزی  که آغایت را گور کردند، بین خود پس پس داشتند. تا که بعد از چهل گفتند که ما می رویم. تو آن وقت کابل رفته بودی. بعد از اینکه همرای عارف عروسی کردی به کابل رفتی. هر چه گفتم که دختر خرد است وقت عروسیش نیست؛ آغایت قبول نکرد. خدا طرفت بود که عارف خوب آدم بود، ترا به مکتب فرستاد، در خانه همرایت درس می خواند. زود زود نمی  آمدی. بعد از  چهل آغایت دوباره رفتی. دو ماه نشد که حمید و وحید هم رفتند. گفتند که که یک ماه بعد می آییم. یک ماه چقدر دراز شده است. چند نوروز و چند عید گذشته است؟ نمی دانم. تو می فهمی  که حساب را یاد ندارم. وقتی که سر جوال های کشمش را می دوختم، آغایت می  پرسید که چند جوال شده است؟ حساب را غلط می کردم، باز آغایت قهر می شد که حتا حساب کردن راهم یاد ندارم. طرفش خنده می کردم. آغایت چند دفعه مرا زده بود؟ این را هم نمی دانم. تو یادت است؟ راستی یک دفعه از شانه هایم بگیر و تکانم بده. برایم بگو که چقدر وقت شده است که حمید و وحید رفته اند.

باز هم ونگ ونگ می کنی. همان پشک خانه مهرو گل شان یادت است؟ یک دفعه از سر دیوار سرم خیز زد. من چیغ زدم و پشک ونگ ونگ کرد. وحید هر وقت که این پشک را می دید به چهار طرف باغ می دواندیش. یک شب آغایت سرم قهر شد  همراه پشت دست خود به رویم زد. رویم داغ آمده بود و خیالم می  آمد که سوزن در آن می خلد. گفت که برو رنگت را از پیشم گم کن. من از خانه بیرون آمدم و در روی حویلی نشستم. پشک مهرو گل هم همانجا لم داده بود. وقتی مرا دید، آمد و خود را به پاهایم مالید. می فهمی  که من همان شب خیال کردم که من مثل پشک استم. هر دوی ما کسی را نداریم. هر گاه برای ما نان بدهند، می خوریم و هر گاه ما  را از خانه بیرون کنند، سر خود را پایین می  اندازیم و بیرون می شویم. هر دو از سایه های مان می ترسیم. حتا وقتی در آیینه به خودم می دیدم، خود را یک پشک بزرگ فکر می کردم که دو پای پیشروی خود را بالا گرفته است و تنها با دو پای عقب راه می رود. نی، من خفه نیستم. شاید خوبترین لحظه زنده گیم همان وقت بود- وقتی پشک را در پهلویم دیدم. پشک آرام بود و ونگ نمی زد. شاید او هم فهمیده بود که من مثل او استم. اما امروز تو چرا مثل پشک ونگ می زنی و نمی گذاری که من آرام فکر کنم. مار سیاه دم خود را روی شقیقه ام می کوبد.  درد ندارد. فقط می خواهم که از سیاهی بیرون شوم. حساب را یاد ندارم. چند روز است که در سیاهی استم؟

*

خر خر می کنی. لبانت سیاه تر می گردند. داکتر خریطه سیروم را دور می  اندازد. ضربان قلبت را می بیند. عارف از گوشه دیگر همه ما را ورانداز می کند. سه روز است که مهره و مسعود را در خانه گذاشته ام. قلبم می لرزد. خریطه جدید سیروم را به داکتر پیش می کنم. داکتر چیزی نمی گوید. با دست خریطه را عقب می زند. پریشانتر می شوم. وقتی وحید و حمید ایران رفتند، قلبم می زد. به خاطر تو قلبم می زد که بعد از مرگ آغایم  تنها می مانی. می دانستم که تو تنها بودی. وقتی آغایم هم بود، تنها بودی. وقتی حمید و وحید هم بودند، تنها بودی. حالا هم تنها استی و خر خر می کنی. وقتی گفتی که به پشک خاله مهرو گل هر وقت نان می دهی، وقتی که دیدم که در یک گوشه نشسته ای و پشک خود را به پاهایت می مالد و تو به یک نقطه چشم دوخته ای، دانستم که تنها استی. می فهمیدم که همراه پشک قصه می کنی. از وقتی که من با عارف کابل رفته بودم تو تنها شده بودی. نی، اشک نمی ریزم، اشک هایم خشک شده است. مویه دارم. داکتر سرش را تکان می دهد و زخم شکمت را پانسمان می کند. شکمت بالا آمده است. مثل همان روزی که به عروسی پسر کاکا بادام گل رفته بودیم و تو پیراهن زری زیبا پوشیده بودی و رنگ سرخ را به دستان خودت و من زده بودی. ناخن هایم را همچنان دندان می زنم و چند لایه سرخ رنگ دیگر را نیز بر می دارم. در روی نامه حمید یک لکة سرخ از رنگ قلم ریخته است. وحید با یک دختر ایرانی عروسی کرده است. حمید نوشته است که زنده گی در این جا بسیار دشوار است. آوردن مادر به این جا و گرفتن ویزه اقامت هم دشوار تر است. به تو نمی گویم که حمید و وحید دیگر نمی  آیند. تو پیراهن و تنبان های شان را بعد از هر چند ماه آفتاب می دهی و دوباره در بکس می گذاری. خانة کنار قلعه دیگر خرابه شده است. دو اتاق دیگر را برای بچه خاله مهرو گل داده ای. خودت تنها در یک اتاق استی. من نمی توانم که پیشت بیایم. آخر نمی شود که معلمی  خود را رها کنم. تو هم پیش من نمی  آیی. هر سه ماه بعد عارف می اید و به اصرار وادارت می کند که پیش ما بیایی. موهای سیاه و سپیدت را در زیر چادر گاچ و غصه هایت را در قلبت پنهان می کنی. پشک خاله مهرو گل هم سال هاست که مرده است. یک روز مرده اش را از زیر درخت سیب کنج قلعه پیدا می کنی و به تلخی گریه میکنی. داس را می گیری و زیر درختان راخیشاوه می کنی و از انتظار بیهوده لبریز می شوی. رنگت کبود تر می شود. داکتر دستش را روی قلبت می گذارد و تکان می دهد. عارف مضطربانه نزدیک می  آید و دست هایم را به دست می گیرد. خر خر نمی کنی. خر خر نمی کنی.

*

صدایت خفه شده است. در سیاهی فرو می روم. حتا یک بار از شانه هایم نمی گیری و تکان نمی دهی. مار سیاه دستانم را رها کرده است. سرش را نزدیک شقیقه ام آورده است- همانجایی که تا حال دمش را می کوبید. می خواهد داخل سرم شود. تو دیگر مثل پشک ونگ نمی زنی. وقتی پشک مهرو گل مرد، بسیار تنها شدم. هر روز پیش کرت ها می نشستم و یک توته استخوان  یا چیز دیگر را برایش می  انداختم و آرام آرام قصه می کردم. پشک به آرامی  گپ هایم را می شنید. وقتی پشک مرد، دلم خالی شد. مار داخل شقیقه ام می شود. دلم درد می کند. وقتی که از عروسی پسر بادام گل آمدیم، همین طور دلم را درد گرفته بود. همان شب هر چه که خون داشتم از جانم برآمد. ماه هشتم بود. بچه مرده پیدا شد. شکمم پندیده است. پندیده گیش از خون است. حالا  مار که از شقیقه ام داخل شده است، طرف شکمم می رود و خون ها را می خورد. تو دیگر ونگ نمی زنی. مار از گلویم می گذرد. دمش هنوز هم بیرون است و شقیقه ام را می کوبد. آغایت می خواهد که مار را بر زمین بیندازد. مار به دستش چسپیده است. با دست دیگرش می خواهد که آن را دور کند. دم مار هم از شقیقه ام داخل شد. سر مار به داخل شکمم رسیده است. هفته پیش سه راکت را به قریه زدند. کی فیر کرد؟ نمی فهمم. وقتی آغایت هم شهید شد. کس نفهیمد که راکت از کجا آمد. دولتی ها زدند، یا مجاهدین. من در پهلوی همان کرت نشسته بودم. یک دفعه یک صدا شد.. باز من در سیاهی داخل شدم. اما تو چرا دیگر ونگ نمی زنی.

*

خر خر نمی کنی. آخرین تراشه رنگ ناخن سرخ را از ناخن هایم می زدایم. زبانم را می گزم. پشک را بر زیر درخت سیب گور می کنی. لباس های عارف با خون آغشته اند. وقتی دروازه را به رویش باز می کنم. هق هق گریه می کند. راکت در وسط دیوار خورده است. همان دیوار وسط خانه ما و خاله مهرو گل. عارف ترا به کابل آورده است. سه روز است که بالای سرت مویه دارم. تو نمی شنوی. سرت به پایین خمیده است. رویت از سیلی هایی که حساب نگرفته ای و نمی دانی چرا بر رویت خورده اند، سرخ شده است. آغایم خاک شده است. آخرین باری که بر خاکش رفتم، فهمیدم که در زیر  خاک ها و سنگ گور فقط خاک است. پشک خاله مهرو گل خاک شده است. تو هم خاک می شوی. خونت خشک می شود. گوشت هایت که چره پارة شان کرده است، خاک می شوند. غم هایت خاک می شوند، تنهایی هایت هم خاک می شوند.  عارف با داکتر گپ می زند. من به طرف رنگ اصلی ناخن هایم می بینم. خر خر نمی کنی.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 11:52  توسط منیژه باختری  | 

کتاب خوانی را شاید از مبتذل ترین ها آغاز کردم؛ از ماجرا های شیطانی جزیره های وحشتناک و اسرار قتل های مدهش. عطش عجیبی برای خواندن داشتم. هرچیزی که به دستم می رسید، میخواندم.

یکی از خواندنی های جالب من کلکسیون های مجله یغما و سخن بود، که در کتابخانة بابه جانم وجود داشت. شاید در سیزده ساله گی از مطالب آن چیز زیادی نمی فهمیدم؛ اما میتوانستم ساعت ها با آنها مصروف باشم. یک کتابچه یاداشت پوش چرمی داشتم که نام هر کتاب را در ان یادداشت میکردم. درست چهارده سال داشتم که در حدود 500 نام را در آن نوشته بودم. چندی پیش این کتابچه را از بین اوراق کهن و باقمیاندة اسباب خانه قدیمی ما یافتم. کتابچه مرا به گذشته ها برد. به نوجوانی هایم که در کتاب ها خلاصه میشد. از ترتیب کتاب ها به خنده افتادم. یک جایی یادداشت گرفته ام: (امشب دختری میمیرد) و در پایین آن (طلا در مس). ترکیب نامتجانسی است، نیست؟

زمستان ها به خانه دوست مادرم میرفتم  و کتاب سه جلدی (سه تفنگدار) الکساندر دوما را امانت میگرفتم و بعد تا اخیر زمستان آن را با خود میداشتم. وقتی هر سه جلد را تمام میکردم، دوباره خواندن را از سر میگرفتم. در زیر صندلی گرم پاهایم را دراز میکردم و از شوالیه گری های دارتین یان و دوستانش لذت میبردم. حتا تا امروز زمستان برایم یادآور سه تفنگدار است. اما چرا باید سه تفنگدار را به تکرار میخواندم، نمیدانم؟!

سپس کتاب های خوبی را  مانند (جادة تنباکو)، (بینوایان)، ( خشم و هیاهو)، (قمار باز)، (دن کیشوت)،(بوف کور)،( روزگار سپری شده مردم سالخورده)، ( همسایه ها)، (سووشون)  خواندم و از کتاب های مبتذل و بازاری فاصله گرفتم. در ساعت های درسی مکتب به گپ های معلم ها گوش نمیدادم، در بین کتاب های درسی کتاب های دوستداشتنی خود را میگذاشتم و در پندار های خود غرق میشدم. آثار پوشکین، لرمونتف، داستایوسکی، بالزاک، صادق هدایت، احمد محمود، محمد دولت آبادی، جک لندن، تولستوی، البر کامو، سارتر، رهنورد زریاب، اکرم عثمان، سپوژمی زریاب  و... حالا اگر بگویم که تقریبا همه شاهکار های ادبیات جهانی را که در افغانستان قابل دسترس بود، خوانده ام، دروغ نگفته ام!

رمان های نویسنده گان معاصر روس را که اندیشه های سوسیالیزم را تبلیغ و ترویج میکردند، از قفسه کتاب زحل دختر خاله ام که پدرش در شوروی درس خوانده بود، میگرفتم و پنهان از چشم بابه جانم میخواندم و بعد من و زحل چه بحث های پر شوری میداشتیم. او از سوسیالیزم و کتاب هایش دفاع میکرد و من از مجاهدین و احمد شاه مسعود که در آن روز ها برای هر دختر جوان مکتبی یک سوپر ستار بود.

کتاب های نیکوس کازانتزاکیس چون (آزادی و مرگ) ( مسیح باز مصلوب) و (زوربای یونانی) نیز برایم ماندگار استند

در کتاب خواندن آن چه برایم مهم است، حضور خودم در هر صحنه است. هر کتابی که با تصویر گری مرا در صحنه ها میبرد، برایم قابل قبول بود و است.

اما نخستین کتابی که روی من اثر عمیق و خیلی جدی گذاشت، دن آرام شولوخف بود که پانزده سال پیشتر اقبال خوانش آن برایم دست داد. شیرینی را که از این کتاب سر کشیدم، تا امروز در ذهن دارم. این رمان دراز به استثنای بخش های تاریخی آن همین امروز هم در حافظه ام است. خود را عضوی از خانواده پانتلی میشمردم و دلم میخواست که گریگوری و اکسینیا همیشه یکجا باشند. وقتی گریگوری با ناتالیا ازدواج کرد یکجا با اکسینا اشک ریختم و وقتی او مردة اکسینیا را با دست های خود گور میکرد و با تلخکامی زمین را چنگ میزد، قلب من شکست و احساس پوچی و بیهوده گی را در پندارم جا دادم. امروز هم کتاب پنج جلدی دن آرام را در قفسه کتاب هایم با خود دارم. هر شب وقتی به خواب میروم به خط های طلایی جلد آن مینگرم و دلم برای گریگوری، اکسینیا و ناتالیا فشرده میگردد. خیالم می آید که آنها هر روز سرنوشت خود را آغاز میکنند و وقتی به پایان رسید همه چیز سر از نو آغاز میشود. پرومته وار.

اما در ناتاشای ( جنگ و صلح) خود را میدیدم. خیال میکردم که من ناتاشا استم یا باید باشم.  وقتی ناتاشا پیراهنی با دامن بزرگ که ژاموبنی آن را پف کرده نشان میداد، به تن میکرد و موهایش را روی سرش جمع کرده و روبان بزرگی روی آن میبست و در کنار پنجره در انتظار عشق بزرگ خود به آواز خوانی میپرداخت، خود را در سیمای او فکر میکردم. گرچه بعد ها دانستم که من بیشتر شبیه کاتیا بودم تنها آرمان های من بود که باور همانندی به ناتاشا زنده دل را برایم میداد. به شاهزاده ماریا که نیکلای را از کاتیا گرفته بود، حسادت میکردم و نفرتم از جنگ بیشتر میشد.

رمان دوستداشتنی دیگر  که هیچ همانندی با پندار های شهری من ندارد، (کلیدر) محمود دولت آبادی است، که نثر درخشان آن مرا شگفتی زده ساخت. جمله های کوتاه و بریده زیبای آن که اندیشه هایم را رنگ طلایی آفتاب میداد، برایم تازه بود. دولت آبادی زنده گی کرد های کولی و مبارزة آنان را در رژیم شاهی ایران در قالب این رمان زیبا به تصویر کشیده است. گاهی درازای آن موجب ملالم میشد؛ اما امروز هم از فکر دوباره خوانی آن رشحه خوشی  در تنم مییابم.

(صد سال تنهایی) را خیلی دیر خواندم؛ یعنی سال گذشته. در حقیقت قسمت هایی از آن را چند سال پیش ،یک شب که مهمان ملال رهبر در خانه پر از کتاب شان در آلمان بودم، خوانده بودم. بعد از  ده ساعت سفر پیهم با هواپیما و موتر به استراحت نیاز داشتم؛ اما وقتی ملال کتاب را روی میز گذاشت نتوانستم مقاومت کنم؛ تا سپیدی صبح صد سال تنهایی انسان را تجربه کردم. مارکیز با نوشتن این کتاب جادویی اساس مکتب ریالیزم جادویی را در جهان و احساس غریب تنهایی و تکرار را در وجود من گذاشت. روز هایی که بیکار میباشم کتاب را ورق میزنم و قسمت هایی از آن را مانند یک شعر زیبا، بلند میخوانم و لذت میبرم.

و آخرین تجربه من آشنایی با آثار زویا پیر زاد است. وقتی ( چراغ ها را من خاموش میکنم) خواندم، دانستم که خیلی دیر کرده ام. باید نوشتن را سالها قبل آغاز کرده و اندیشه هایم را از ذهنم بیرون میکردم. با فمینیسم و جندر در سالهای کارم با مرکز تعاون افغانستان آشنا شده و مطالعاتی در زمینه داشتم؛ اما زویا پیرزاد مرا با چگونه گی ریختن این اندیشه ها بر روی کاغذ آشنا کرد. دغدغه هایی که امروز مرا وامیدارد که بنویسم و بنویسم.

در اتاق کوچک خود قفسه کتاب های را که برایم عزیز استند، گذاشته ام. میدانم که مصروفیت های امروزی وقت دوباره خوانی را برایم نمیدهند؛ اما حضور این کتاب ها در مقابل چشم هایم برایم قدرت زنده گی میدهند.

 

- یکبار در وبلاگ شهرزاد اکبر مطلبی را خواندم که او در آن  از تاثیر بعضی از کتاب ها روی افکارش صحبت کرده بود. در این روز ها خیلی مصروف استم. همین حالا دلم تنگ شد و فایل کار پژوهشی ام را بستم و به یاد شهرزاد این سطرها را نوشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 11:27  توسط منیژه باختری  | 

حوالی ساعت 9 صبح بود که از رادیو شنیدم که محمد ظاهر شاه سابق افغانستان از دنیا رفت. این خبر هیچ هیجان، خوشی و یا غمی در وجودم ایجاد نکرد. در سرزمینی که هر روزه خبر مرگ صد ها جوان را میشنوی، مرگ یک پیرمرد 93 ساله که گذشته چندان روشنی هم ندارد و فقط به سبیل همچشمی ها و زد و بند های سیاسی (بابا) نامیده میشود، رویداد جالبی نیست. جالبتر از آن شاید واکنش نهاد های دولتی و غیر دولتی و رسانه هاست. در این چند ساعت اکثر تلویزیون هایی که از کابل نشر میشوند، تلاش دارند تا در مسابقه غم شریکی و بزرگ سازی شخصیت جناب بابا مقام اول را از آن خود بسازند. رادیو تلویزیون ملی، تلویزیون آریانا، تلویزیون طلوع، شمشاد، لمر و... چهره ها محزون و غمگنانه جلوه میکنند، گویی همه تلاش دارند که بغض خود را در گلو خفه بسازند.

نمیخواهم سیمای ظاهر شاه را یکسره سیاه و تاریک مجسم کنم. در دورة حکومت 40 ساله او که از 1312خورشیدی آغاز و تا 1352 دوام کرد، افغانستان دوره های گونه گون سیاسی و اجتماعی را تجربه کرد و نظام های استبدادی و مطلق گرا تا نظام های معتدل و میانه رو و بالاخره دهه دموکراسی را از سر گذشتاند. در حقیقت ظاهر شاه در اکثر این دوره ها شخص منفعل و آلت نمادین دست افراد خانوادة شاهی بود. در 19 ساله گی بر تخت شاهی نشست - حالا نمیدانم که چرا همیشه باید تخت شاهی بگوییم- در حالی که قدرت عملاً در دست هاشم خان کاکای مستبد و دیکتاتور او بود. جناب بابا وقتی به سی ساله گی خود نزدیک میشد یک بار احساس کرد که فریب خورده یی بیش نیست با حمایت چند تن از افراد خانواده که آنان نیز دل خوشی از هاشم خان نداشتند و در عین حال در انتظار نخست وزیری خود نیز بودند، توانست که شاه محمود خان کاکای دیگر خود را که شخص معتدل و میانه رو بود بر کرسی رویایی افراد خانواده محمد زایی بنشاند؛ در این دوره کم و بیش از صلاحیت هایی برخوردار شد، در دورة سردار محمد داود خان دوباره این اقتدار را از دست داد. در حقیقت داوود خان در همه دوره ها نفوذ خارق العاده یی روی شاه داشت. در دوره های نخست وزیری داکتر محمد یوسف خان، هاشم میوندوال، داکتر عبدالظاهر، نور احمد اعتمادی و موسی شفیق که دهه دموکراسی نیز نامیده میشود، شاه کم و بیش اعتبار یافت و از اعتماد مردم برخوردار شد. اما تغییرات و جهش مثبتی که در این دوره دیده میشود، به باور من بیشترینه مدیون تغییر در روابط و مناسبات جهان بود تا اراده نیک شاه و افراد خانواده شاهی. در همان سالها اعلامیه جهانی حقوق بشر اعلان شد و سازمان ملل متحد شکل گرفت و مفاهیم دموکراسی و احترام به حقوق بشر در همه جهان بر سر زبانها افتاد و افغانستان که میخواست عضویت ملل متحد را حاصل کند جز انتخاب این راهبرد کاری نمیتوانست. جاری شدن اندیشه های نوین و دیدگاه های چپی در میان جوانان و دانشجویان در دهة دموکراسی باعث شد که خانواده شاهی کم و بیش به شهروندان ارج بگذارد و آنان را جز انسان ها به شمار آرند. حقایق تاریخی که در کتابها درج استند من عاجز هر چه در این باره بگویم جز تکرار مکررات چیزی نخواهد بود.

چند ساعت پیشتر در تلویزیون طلوع در برنامه پخش مستقیم در مورد رسانه ها در دوره حکومت ظاهر شاه شرکت کرده بودم. فکر میکردم که مطبوعات این دوره را به تفصیل بررسی خواهیم کرد. من و داکتر عصمت اللهی شرکت کننده ها و نستوه نادری گرداننده برنامه بود. بدشانسی قبل از شروع برنامه به سراغم آمد. نظر به چند دلیل دیرتر به استدیوی ثبت رسیدم. داکتر عصمت اللهی و نستوه قبل از من برنامه را آغاز کرده بودند. با رسیدن من برنامه با یک وقفه قطع شد و من در مقابل کمره نشستم. لباس های آبی تیره رنگ من با کروماکی صحنه در هم می آمیخت و ظاهر بدم را بدتر جلوه میداد. روسریم کوچک و آبی بود. داکتر عصمت اللهی کنایه را در لابه لای مهربانی میپیچاند:" خانم باختری مگر نمیدانستی که در شب عزای بابای ملت لباس مناسبی بپوشی؟" فکرم ناراحت میشود. با کینه میگویم:" خوب من که عزایی ندارم فقط به خاطر تحلیل وضعیت رسانه هاست که حاضر به شرکت در برنامه شده ام." فقط یک دقیقه به ختم وقفه مانده است. چند نفر سرگردان اند که حداقل چادر دیگری برایم بیابند. رامین موفق میشود و یک چادر بزرگ نخودی می آورد. گزینة دیگری نیست. چادر بزرگ را بر سر می اندازم. یعنی حالا چهره یک عزادار کامل را به خود گرفته ام! مسخره است. وقتی ناراحت میشوم نمیتوانم خوب صحبت کنم به ویژه این که نستوه عزیز چند بار سخنانم را قطع میکند من که یک عالم حرف برای گفتن دارم، گفته های خود را فراموش میکنم و چرت و پرت میگویم. وقت برنامه کوتاه است و نمیتوانم نقص ها و کمبودیهای آن دوره را تحلیل کنم.  نستوه با گفتن اعلیحضرت دلم را به درد می آورد. شاید سیاست رسانه یی تلویزیون طلوع چنین است.

بابا جان ما، زنده گی خوشی را گذشتاند؛ مرگ خوشی در ناز و نعمت داشت و عزا داری را که نپرسید. روحش شاد باشد. در این سرزمین هر که به اقتدار رسیده تا آخرین حد توان خود جنایت کرده است. در مقابل این همه جنایات، بابای ما فقط سهل انگار و ساده اندیش بود پس برائت میگیرد. نمیگیرد؟؟؟ فرزندان عزیز که در معامله مرگ بابا هم در پی سود جویی اند؛ هر که نوحه را بلند تر خواند و مرثیه را پرسوزتر و بلند تر سرود، سود بیشتر به دست خواهد آورد. در این معامله هم بابای ما تقصیری ندارد. دارد؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 23:15  توسط منیژه باختری  |