تبليغاتX
شهرنوش
در گستره اجتماع، ادبیات و فرهنگ

"ما نمی خواهیم که به این بحث ادامه بدهیم" بیست نفر مرد با یک صدا میگویند که نمی خواهند هیچ گونه حرفی در مورد جندر و جنسیت بشنوند. استاد عارف همکارم نیز به سویم اشاره می کند که بحث را قطع کنم. نگاههای پنج خانم حاضر در کارگاه چیز هایی را برایم می گویند که واژه ها نمی توانند بیان کنند. این نگاهان مرا مصمم میسازد که گپ هایی دیگری نیز بگویم.

باز هم آغاز می کنم. شاید سه دقیقه بدون وقفه گپ می زنم و نیاز باخبری از تفاوت های اجتماعی و به میان آوردن توازن جنسیتی را در کار های اجتماعی و تولیدی تشریح می کنم. همهمه و صداهای مخالف باز هم بلند می شوند. مردان این بار با جدیت و پیش کشیدن آیه هایی از قران و تفسیر ذهنی خود شان از آن صدایم را خفه می کنند. وقتی از دین بحث می شود، نمی توانم مقاومت کنم. چون فقط ممکن است که در یک لحظه حکم تکفیرم را صادر کنند.

پنج سال است که در بخش آموزشهای مرکز تعاون افغانستان کار می کنم و تجربه های زیادی دارم. نیک می دانم که آموزگار باید دارای کدام ویژه گی ها باشد. یکی از این ویژه گی ها اینست که آموزگار عصبانی و احساساتی نشود و به دیدگاه های اشتراک کننده گان ارزش بگذارد. در سالهای اول کارم احساساتی می شدم و می خواستم که اندیشه های خود را صواب معرفی کنم. اما امروز خوب می دانم که چگونه پندار های هر چند نادرست دیگران را به آسانی تحمل کنم.

خاموش می مانم. در کابل نیستم. در شهری دور از کابل و در میان قشری استم که تنها با قبول کردن این که زنی برای شان اداره و منجمنت را می آموزد، احسان بزرگی کرده اند.

سلاید دیگر پاور پاینت را روی مونیتور می آورم و به عنوان آخرین جلسه، بحث روی قانون شورا های ولایتی را در میان می کشم. در این دو روز پلانگذاری، سازماندهی، کنترول، ارزیابی و بعضی نکته های دیگر را در این رابطه با همه ویژه گی های آن تشریح کردم اما نتوانستم که نیاز برنامه ریزی جنسیتی را در هر مرحله بررسی کنم.

مفاهیمی چون دموکراسی، منجمنت، حقوق بشر، حقوق زنان و جندر جدا از تجربه ها و مبارزه های مردم افغانستان نبوده است؛ اما واژه هایی که به کار گرفته می شوند، چنان اصالت ذات و بار معنایی خود را از دست داده اند که با حساسیت ها و چالش ها رو به رو می شوند. نمی دانم که چرا مردان، جندر و حقوق بشر را از فرآورده های نیروهای غیر مسلمان می دانند. آنان با پیش داوری در مورد جنسیت فکر می کنند که گویا زنان با سواد و کارمند، که ایمان شان را در مقابل نهاد های خارجی و افراد چشم آبی و مو زرد از دست داده اند، زنان آنان را نیز از دایره تابعیت و اقتدار شان بیرون می کنند. همین هراس است که از این واژه ها چنان می گریزند که جن از بسم الله.

از نگاهان خانم های حاضر می گریزم. مثل این است که من هم در جمع مردانه و افکار سنتی شان قرار گرفته ام و به طرف شان دهن کجی دارم. در آخر خانم های شرکت کننده در ورکشاپ به دورم جمع می شوند و به نحوی همبسته گی شان را با من اعلام می کنند. یکی از خانم ها با آهسته گی می گوید: " تنها ترس از قانون و دولت است که حضور ما چند نفر را در شورای ولایتی تحمل می کنند." او با افسوس آرزو می کند که در ورکشاپی در مورد جنسیت بتواند، شرکت کند. برای شان وعده میدهم که در کابل زمینه چنین آموزشی را برای شان فراهم کنم.

ورکشاپ به فرجام رسیده است. دستانم را روی سینه ام می گذارم و با چهره جدی در حالی که چشمانم را به پایین دوخته ام، از اشتراک اعضای شورای ولایتی در ورکشاپ سپاس گزاری میکنم و با صدای که آوازش تنها به گوش خودم می آید، به اندیشه متحجر شان لعنت می فرستم.

*

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 16:27  توسط منیژه باختری  | 

 

برای استاد عزیزم محمد کاظم آهنگ که الفبا ژورنالیزم را برایم آموخت

با انبوه کاغذ ها قدم به خانه استاد می گذارم. ذهنم پریشان است. استاد با دیدن من و استاد جاویده به گریه می افتد. وقتی به سوی کاغذ هایم می بیند، لرزش شانه هایش بیشتر می شود. پیراهنش را به رویش می کشد و با صدای بلند اشک هایش را بدون دریغ پایین می ریزد. کاغذ ها را می گیرد و روی هر کدام دست می کشد. می خواهد چیزی بگوید، نمی تواند. تا حال نمی دانم که در برخورد به چنین صحنه های چه واکنشی داشته باشم. میخواهم من هم فریاد در فریاد با استاد بگریم ولی فکر میکنم که گریه من رقت قلب استاد را بیشتر می سازد.

تا سال پار هم به نیروی بدنی استاد آفرین می گفتم. هیچگاهی خسته نمی شد. قدم هایش بلند و سریع بودند.  وقتی می خواستم همگام با او به صنف بروم، ناگزیر بودم که قدم هایم را بلند تر و تندتر بگذارم. با خود می گفتم چقدر ناتوان استی، از یک پیرمرد هفتاد ساله قدم پیشتر گذاشته نمی توانی. اما در ته درونم، در ناخودآگاهم می دانستم که هیچگاهی پیشتر از استاد قدم نمی گذارم. ***

 سال ها قبل وقتی برای نخستین باز در دهلیز های تاریک و دراز دانشکدة ژورنالیزم قدم گذاشتم و با حیرت و هراس یک دختر نوجوان به اطرافم می دیدم، با استاد رو به رو شدم. آن روز از شیشة دریچة کوچک دروازه می خواستم درون صنف را بنگرم که صدایی با تحکم ازم پرسید: چه را می خواهی ببینی؟ دلم فرو ریخت. در هفده ساله گی از همه چیز می ترسی. یعنی در کشور من هر دختر هفده ساله از هر صدایی در هراس می شود. دختر یعنی ترس. هرگاه نترسی یک تابو را شکسته ای. به حکم همین تابو ترسیدم. وقتی رویم را برگشتاندم. مردی کوته قد، آراسته با دریشی فولادی را دیدم که با ابروان گره شده به طرفم مینگرد. خود را در یک لحظه مجرمی دانستم. نگاهان ثابت و قاطع مرد صدایم را پر از لرزش کرد. درست به یاد ندارم اما شاید گفتم: من ... من... صنف خود را می یابم. من محصل ژورنالیزم... یک بار چهره مرد تغییر کرد و ناگهان مهربان شد. گره ابروان خود را باز کرد و با صدایی نرم و ملایم گفت: "بچه پدر از اول چرا نگفتی." دروازه را باز کرد و مرا به دنیای زیبا و پر از خیال دانشجویی، میان انبوه دختران و پسران که صدای همهمه شان بلند بود، برد. بعد از آن اصطلاح بچة پدر با وجود استاد گره خورد و دانستم که بچه پدر، ناز، آفرین و نهایت مهربانی استاد است که فقط در لحظات خوش نثار شاگردانش می کند.

 استاد ستون دانشکده بود. در حقیقت او بود که از یک دیپارتمنت مربوط به دانشکدة زبان و ادبیات یک دانشکدة نیرومند ساخته بود. بیشتر نوت ها و درس های ما نام آهنگ را با خود داشتند. بزرگنمایی نمی کنم. من باور دارم که هرگاه در مورد شخصی داوری می کنیم باید محیط، اوضاع فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی زمان او را درنظر داشته باشیم. شاید در قیاس امروز درس ها و سخنان استاد جالب و نو نباشد؛ اما در آن زمان که دروازه ها از هر سو بسته و افکار سرخ و آتشی رفقا حاکم بر هر جریان بود، استاد منبع خوبی برای ما به شمار می رفت و او بود که می توانست الفبا ژورنالیزم را به ما آموزش دهد. امروز این کارها و کارکردها به نسل جوان قابل لمس نیست، چون که کتابها و منابع معتبر ترجمه شده و انترنت در دسترس شان است و در عصر جهانی شدن به سر می برند؛ عصری که من و تو دروازه های اندیشه و خانه خود را به روی همه گان سخاوتمندانه گشاده ایم!

 استاد پیوند عمیق با دولتمداران آن عصر داشت، اما گرایش های اندیشه یی سرخ رنگ خود را هیچگاهی تبلیغ نمی کرد؛ حتا موقعی که تبلیغ و ترویج را تدریس می کرد، اندیشه هایش را برای خود نگه می داشت. یک روز یک همصنفی ام گفت که استاد آهنگ مرد خوبی نیست. پرسیدم: چرا؟ گفت: او شراب می نوشد. بعد از آن دلم نمیخواست با آن همصنفی ام هم صحبت شوم. او نمی دانست که من شریف ترین مردان آن روزگار را می شناختم که شراب می نوشیدند و غم های تلخ خود را با تلخی شراب می زدودند. کی بیشتر از من با تلخی شراب آشنا بود؟ تلخیی که نه از راه ذایقه بل با قلب خویش احساس کرده بودم. یک روز در صنف در جریان کار های عملی (جریاناتی) را که از عرس مولانا تهیه کرده بودم، خواندم. استاد با دقت شنید. وقتی جریانات تمام شد به تعریف و تمجید از آن پرداخت و در اخیر مرا مخاطب ساخت: میدانی که عینیت و صحت در تهیه گزارش های ژورنالیستی چه معنایی را افاده می کند؟ رنگم سرخ شد و ضربان قلبم بیشتر. دانستم که استاد در برنامه شرکت داشته و به تحریف من در جریانات پی برده است. خدا خدا می کردم که استاد بیشتر از این آبرویم را نبرد. استاد ملامتم نکرد فقط برای همصنفانم گفت که بچه پدر چون با شخصیت ها آشنایی نداشته است به جای نام استاد واصف باختری که ریاست عرس مولانای بزرگ را به عهده داشت، از کسی دیگر نام برده است. صدای خنده و گفت و گو در صنف بلند شد. بعد ها وقتی استاد از پیوند من با واصف باختری دانست، خیلی خندید و محبتش به من دو چندان شد. دوست نداشتم که استادان از این پیوند چیزی بدانند. این پیوند گاهی برایم به منزله کلیدی برای عبور از راه های دشوار گذر بوده است و گاهی هم مانعی سدیدی برای رسیدن به جایگاهی یا هم به حقیقت وجود خودم.

روز های دانشجویی را با همه زیبایی هایش، در روزگاری که همه چیز بوی بدبختی و مزة تلخ داشت، گذشتاندیم. این زیبایی ها در سایه یی از ابهام پیچیده شده بودند که روز های ما را با راکت ها و بربادی های ناشی از آن در یک دور نامعلوم در خود فرو می برد و ما بزرگوارانه چشم را خم می کردیم و زنده گی را با ولع سر می کشیدیم. سال های دانشجویی گذشتند. بعد آن سال ها با چه سراب هایی که رو به رو نشدیم؛ شیشة آرزو ها و فکر های بزرگ ما شکست. باز هم جنگ، راکت، انفجار، خون، خانه بدوشی را صبورانه تجربه کردیم و پادشاه گردشی ها را به نظاره نشستیم. در سال های اخیر با غربت همخانه بودم و از استاد بیخبر. گاهی او را به یاد می آوردم اما دشواری های زنده گی مجال نمی دادند که صمیمانه به او بیندیشم. وقتی حدیث مجاهد و طالب تمام شد و دموکراسی امریکایی اجازه داد که دوباره به وطن بیایم و به کار شروع کنم، هوس دانشگاه را کردم. در حقیقت داکتر سمیع حامد مثل یک فرشته در زنده گیم ظاهر شد و اندیشه های نوی را را در ذهنم جا داد و ناصر با جدیت ازم حمایت کرد. باز هم در همان دهلیز های تاریک و دراز با استاد رو به رو شدم. استاد همان مرد گذشته بود. خوش پوش، پاک، منظم و جدی در کار اداره. تنها بروت های ضخیم- که ما به مزاح به آن بروت های کمونیستی می گفتیم- و موهای پر پشت استاد رنگ خاکستر را گرفته بودند. با هر مشقتی که بود در کدر علمی دانشگاه شامل شدم - جایی که پیوندم با استاد باختری مانع ایجاد کرد- و استاد با هیچ آهنگی نمی توانست کمکم کند. وضعیت روانیش هم مناسب نبود. به اصطلاح، اصطلاحات ملی را به کار میبرد و به چوکی ریاست سخت دلبسته بود. در دوره طالبان به عنوان کارمند نامطلوب از دانشگاه بیرونش کرده بودند؛ کسی را که الفبای زنده گیش ژورنالیزم و تدریس بود. استاد هیچگاهی این را نمی توانست فراموش کند یا ببخشاید. شاید هم به تلافی همان روزگار حالا به هیچ دلیلی نمی خواست خود را جدا از ریاست دانشکدة ژورنالیزم احساس کند و یا آن را از دست بدهد.

این بار هم بعد از سالها با استاد مو سپیدم همگام در صنف پا گذاشتم با این تفاوت که عنوان استاد یار را داشتم. مرحله دوم آموزش خود را با استاد آغاز کردم. اگر در گذشته از علمش می آموختم در این دوره از برخورد و نحوه اداره اش آموختم. بعد از چند جلسه استاد صنف را به من وا گذاشت. در اخیر صنف می نشست و در آخر، یادداشت هایش را در مورد هر گپ و هر حرکتم بیان می کرد. هر روز از او می آموختم. استاد با من همیشه مهربان بود. اما از دیدگاه کسانی آدم بد زبانی پنداشته میشد. گاهی حتا با بابه یوسف علی خانه سامان دانشکده که با او هم سال است از سر ستیزه برخورد می کرد. از دیدگاه من اما، استاد با همه بد زبانیش قلب مهربان داشت؛ در فراموش کردن زشتی ها و بخشیدن اشتباه ها که از او بزرگتر بود؟ سایة بزرگی که رنج گرمای روزگار را بر شاگردانش گوارا می کرد. وقتی که دانشجو بودم، استاد در هر مورد گپ اول و آخر را می زد. تحمل نداشت که کسی حرفش را رد کند؛ اما حالا ناگزیر بود که گپ های مخالف پندار خود را بشنود و دم نزند.

 استاد در پژوهش های علمی خود هم سهل انگار شده بود. روزی یادداشت هایش را در مورد (خبر) برایم داد که تایپ کنم متوجه شدم که پر از اشتباه است، به صورت تلویحی برایش گفتم، دیدم که ناراحت شد. از خیر انتقاد گذشتم و آن را طوری که نبشته بود، آماده کردم. بعد استاد (نه ماه و دیگر هیچ) را برایم داد. نمی دانستم که چرا استاد عجله دارد. مثل این بود که هر کتاب را در یک روز می نویسد و حال اصلاح کردن و دوباره خوانی را ندارد. (نه ماه و دیگر هیچ) را برایش تایب و صفحه آرایی کردم. خوش بودم که با همه احتیاطش در مورد مصطلحات ملی و حفظ چوکی ریاست می تواند حداقل با زبان الکن مردی را بستاید که به مذاق بزرگمردان خوش نمی آید. این کتاب او به شکل داستان گونه در مورد زنده گی و پادشاهی کوتاه حبیب الله کلکانی است. بهترین پژوهش استاد، کتاب (سیر ژونالیزم در افغانستان) و پژوهش هایی در باب سراج الاخبار است. او گرچه در مواردی احساساتی عمل کرده است، اما این از ارزش پژوهش او نمی کاهد. استاد در پنج سال اخیر کتاب هایی را چون (حماسه هایی از قهرمانان سیاست و فرهنگ)، (مادر و جمال ادی) و (مصاحبه) هم نبشت - و یا دوباره نویسی کرد - و با عجله آن ها را چاپ کرد.

(طنز و فرآورده های ژورنالیستی) پژوهشی در مورد طنز است. در این کتاب بیشترینه تاثیر مطبوعات کمونیستی شوروی محسوس است. جمله ها و زبان نگارش انقلابی و پر از شعار هاست. تقسیم بندی طنز به گونه های ایپی گرام، پرودیه، کنایه، فلیتان و پامفلیت با نمونه های طرح شده در آن – برای من- قابل قبول نیست. اما از سوی دیگر در دانشکدة ژورنالیزم کسی در این عرصه کار بهتری از او ارائه نکرده است.

*** استاد گریه می کند و من مبهوت به طرفش می بینم. می دانم که گریه اش به خاطر من است که نمیتواند کار پژوهشی ام را بخواند و تصحیح کند. قلم را به دست می گیرد و می خواهد امضای خود را در زیر تقریظ خود نقش کند، نمی تواند. دستانش نومیدانه حرکت می کنند و خط های کج و معوج در ورق دهن کجی می کنند. کاش می توانست گپ بزند؛ واژه ها از ذهنش فرار می کنند. شکست آهنگی را می بینم که می توانست روز های پیهم بدون خسته گی با نوای خوش دانشجویان را به دور خود جمع کند. نمی خواهم استاد اشک هایم را ببیند. به طرف استاد جاویده می بینم. او نیز ناراحت است. هر دو استاد را تسلا می دهیم که خوب می شود و باز سر صنف می آید. می دانیم که دروغ می گوییم ولی شرمنده از دروغ خود نیستیم. هر دو فکر می کنیم که کاش می توانست آهنگ عزیز ما باز هم به دانشگاه بیاید و با قدم های تیز و بلند خود دهلیز ها را بپیماید و با گفتن بچه پدر مهربانی استاد را در ذهن دانشجویان زنده نگهدارد. چیز دیگری به خاطرم نمی آید یک صدایی از دور دور زمزمه می شود و قلبم را به درد می آورد:

جامی است که عقل آفرین می زندش

صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف

میسازد و باز بر زمین می زندش

برای سلامتی و صحت آهنگ مان دعا می کنیم. مباد که چنین جام لطیف بشکند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 17:29  توسط منیژه باختری  | 

چای داغ، لیمو و عسل را به هم میزنم. وقتی قاشق به گیلاس تماس میکند، صدای ناخوشایندی بلند میشود و روز های ناخوشایند امتحان را به یادم می آورند. چهار ماه گذشته را با کار های دفتر و اشتراک در جلسه های گونه گون و بی ثمر گذشتاندم بی آن که حضور فعال در صنف داشته باشم و یا مثل یک شاگرد خوب روزانه درس بخوانم. کاری که در هر جلسه یی که خودم به نام استاد! در صنف داخل میشوم، یادآوری میکنم  و  به نام شاگرد  ارزشی برایش قایل نمیشوم.

یک جرعه چای را سر میکشم. درس های ادبیات تطبیقی، مقامات حمیدی، فولکلور شناسی، معنا شناسی و گرشاسپنامة اسدی طوسی را ورق میزنم. همه را به خاطر به دست آوردن نمرة صد و یا کم از کم بالاتر از 95 در حافظه فراموشکارم سپردم. همه خط های کج و معوج را با همه نقطه ها و کامه هایش. به تلاش هایم میخندم. روز ها از دستم رفتند. چه بیهوده. و من از همه اینها چه میدانم؟ هیچ چیز. حافظه ام باز هم به من خیانت کرده است. بلند ترین نمره ها را به دست می آورم ولی از هیچ کدام سر در نمی آورم. نمیدانم از این اعتراف خود شرمی هم در خویشتن خود داشته باشم؟ نه شرمی ندارم.

بگذار این شیوه درس خواندن و امتحان دادن و امتحان گرفتن را لعنت بفرستم و خود را ملامت کنم.

چای، لیمو و عسل از کمر گیلاس پایین رفته است. شگوفه را به یاد می آورم. شگوفه مثل یک شاخه پر از گل، عطر و طراوت را با خود به صنف می آورد. رگ های گلابی رنگ روی پوست سپیدش رنگ بهار را در اندیشه هر بیننده زنده میکند. شگوفه یک (من) من است که دوستش می دارم. اصلاً هنر نه گفتن و استدلالش را دوست دارم. او ذاتاً خبرنگار است؛ با هوش، کنجکاو و سرشار از آنچه که کارشناسان شم خبری می نامند. شگوفه فضای صنف را باز میکند و خواب سنگین بیخیالی استاد و دانشجو  را برهم میزند. شاید به همین دلیل او نمرة بالاتر از 95 نمیگیرد. اما من که می شناسمش و به استعدادش ایمان دارم. با این همه  چرا چند خط کلیشه یی را معیار قرار داده و آفرین خود را ازش دریغ کردم. باز هم نمیدانم؟ ها به یادم آمد. چیزی مثل عدالت و قانون مانعم شد. اما بعد وجدانم برایم گفت که روی شگوفة پر از بهار پا گذاشته ام.

به گیلاس خالی نظر می اندازم. دیواره های گیلاس چای هنوز هم ذرات لیمو را با خود دارد. پندار و اندیشه من نیز از ملال امتحان های بی هدف نرهیده است.

گیلاس خالی را به یکسو می اندازم. نمره های بلند از افسرده گیم نمی کاهد. به یاد 94 استم که در پیشانی ورق شگوفه مهر کرده ام.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 9:6  توسط منیژه باختری  |