بلخ زادگاه مولانای بزرگ مرد اندیشه و عرفان، زادگاه پدر من نیز است و به این دلیل، مرا که بلخ را بر اساس تجربة خود نمی شناسم و حتا ماهی را نیز در آن سپری نکرده ام، بلخی می دانند. همین مرا به شگفتی وا می دارد که (بلخیم من بلخیم من)... اما چه بیگانه، نا آشنا و شرمزده!
با گروهی از یاران برای شرکت در همایش گفتمان مولانا وعصر نو به سوی مزارشریف راه می افتیم. همایش از سوی مرکز تعاون افغانستان یعنی محل کار من را اندازی شده است و از سوی دیگر من مسؤول عمومی این گفتمان- که از بلخ آغاز می گردد به بامیان می رود و سپس در آخرین روز سال 2007 با برگزاری جشنواره و همایش در کابل به پایان می رسد- استم.
جمعی را از آدرس مرکز دعوت کرده ام. خیلی دلهره دارم که مهمانان خود را به سلامت ببرم و به سلامت دوباره به کابل برسانم.
موتر ها و موترران های ما خیلی صبور، محکم و با حوصله اند. باز هم در یک جمع مردانه وجود یک زن وصلة ناجوری است؛اما اینبار خلاف سفر هرات که تنها و مشوش بودم، از تنهایی خود ناراحتیی حس نمی کنم و شاید به دلیل این که اینبار مهمان نه بل مهماندار استم و وسواس دارم که مهمانان هایم به راحتی سفر کنند.
پانزده سال قبل تنها برای یک هفته به مزار رفته بودم. سال 1371 بود. -همان سال سیاهی که مجاهدین عزیز که سالها منتظر شان بودیم برای ما مرگ و انفجار را هدیه دادند. به یاد دارم که در همان سال شبانه عزم سفر کرده و برای فرار از جنگ های داخل کابل به سوی مزار که آرامش نسبی داشت به راه افتاده بودیم.بزرگان خانواده مشوش بودند، چون دختران و خانم های جوان را با خود داشتند. در آن روز های سیاه داشتن دختر جوان بار سنگینی بود که شانه های هیچ کسی تاب نگهداشت آن را نداشت. مریم و نارون که زیباتر از همه بودند خود را در بین روکش های نارنجی پوشانیده بودند. ناسلامتی من هم در آن سالها خیلی جوان بودم و شهرزاد، خاطره، زحل، نپتون، فضیله، شکریه، صبا و... همه خواهرانم و دختران خاله و ماما -که امروز مثل دانه های ارزن روی نقشه دنیا سرگردان اند و حسرت دیدار شان در دلم باقیست.
آن شب در هر گوشه یی راه، درگیری و جنگ بود، مادرم به خود می پیچید که از زیر باران برخاسته و به زیر ناودان نشسته است، خاله صدیقه و خاله پروین نجوای گنگی با هم داشتند. ما سه زن بیشتر از همه تشویش داشتیم چون مردان خود را در خانه ها تنها گذاشته بودیم. بابه جانم، ماما اکرم جان و ناصر.
خوب به یادم است که وقتی از دوشی گذشتیم، جسدی را در کنار سرک دیدیم که به رو افتاده است. کوپیچه یی نسواری به تن داشت و تنبان سیاهش کمی بالا رفته بود رویش را ندیدم اما از موها و اندامش دانستم که مرد جوانیست. گفتم که موتر را نگهدارند که اگر زنده باشد او را با خود بگیریم. موتر وان در حالی که پوزخند می زد رو به طرف مادرم کرد و با طعنه گفت« خاله دخترت دیوانه شده است، زخمی دوستمی را با خود بگیریم که در جنجال خدا بمانیم."
شاید کسی باور نکند اما در این پانزده سال هرروز چند مرتبه او را به یاد می آورم و حالا که بعد از سالها از همان سرک می گذرم به خاک های کنار جاده نگاه می کنم و فکر می کنم که باد خاک جسم او را به شیشة موتر می افشاند.
داخل موتر پر از دود است. استاد زریاب و رفیع جنید پیهم سگرت دود می کنند. از فضای دود آلود که به مه سرمه یی رنگ زمستان مانند است، به بیرون می بینم. به سرک قیر شده. انتهای جاده به یک سراب می ماند. فکر می کنی که جاده به رودی کم عرضی ختم می شود. وقتی موتر پیش می رود، رود فرار می کند. موتر سرعت می گیرد. از سرعت موتر لذت میبرم و به سراب چشم می دوزم. در چنین حالتی احساس آرامش می کنم و با تمرکز می توانم پندار هایم را در چهارچوبی بیاورم. استاد زریاب سرخوش و شادمان است. با جنید و رفعت شوخی می کند و هراتی ها را به خست متهم می سازد. شوخی های استاد زریاب و نکته های ظریفانة که رفعت و جنید در دفاع از هراتی ها بر زبان می رانند، راه دور و دراز را کوتاه می سازد.
در ورود به شهر مزار ازچهارراه کامگار که مجسمه های زیبایی در آن به پا ایستاده اند، می گذریم. مجسمه ها که عاشق شان استم باز هم مرا به خود می کشانند. یک چیز هایی مثل افتخار و غرور و یا شاید هم نژاد درونم را لبریز می سازد. بلخیم من بلخیم من... ولی در همان لحظه به خود می آیم بر خود ریشخند می زنم: نه بیگانه ترین آدم با بلخ منم.
استاد صفوت در هوتل مزار برای همه مهمانان جایی تدارک دیده است. هوتل زیبا و معیاریی است. نمای ظاهری آن هوتل خاصه کوتی را در جیپور هند به یادم می آورد. اما از سرو روی اتاق ها معلوم است که حفظ و مراقبتی از اتاق ها و ماحول آن در کار نیست؛ یعنی هوتل دولتی است. به هر حال اتاق های راحتی دارد. شفیق پیام در اولین دقایق به دیدن ما می آید. از دیدنش خوش می شوم و به نحوی احساس خودی می کنم.
شب برای نان به یک رستورانت می رویم. مهمانان و دوستان همراهم از تنها بودن من تعجبی نمی کنند. حالا همه مرا به نحوی می شناسند و با من برخورد یکسان با مردان دارند. چیزی که من برایش مبارزه می کنم: زنها با جنسیت خود شناخته نشوند بل شهروندانی باشند مساوی با همه. کمی احساس غرور می کنم فکر می کنم که با برخورد هایم توانسته ام بعضی تابو ها و کلیشه ها را-حداقل برای خودم- بشکنم.
هوتل آرزو در قلب شهر مزار قرار دارد. هوتل متوسطی است. از رنگ زرد و پریده اش می دانم که هوتل های جدید و رنگین رونق و سرخیش را به تاراج برده اند. از دیدن افراد مسلح متعجب می شوم. مرکز تعاون افغانستان و همایش مولانا را با چه زنجیری به بازرسی بدنی و تفتیش وسایل اشتراک کننده گان بسته اند؟ دوستان چیز هایی می گویند و خبردار می شوم که جناب والی تشریف می آورد و بعد از حادثة بغلان در شمال همه هراس دارند و والیان و بزرگان دولت بیشتر.
قرار است که هدف از همایش و برنامه را من برای حاضرین تشریح کنم. استاد صفوت این بخش برنامه را قبل از سخنرانی والی تنظیم کرده است. مجریان برنامه که صدا های خوشی دارند از من دعوت می کنند. آغاز می کنم: فرهیخته گان گرامی، دانشمندان ورجاوند و دوستان ستوده ...
من با رسم ها و لقب های رسمی آشنایی ندارم و اصولا به این گپ ها علاقه مندی هم ندارم. نمی خواهم بگویم که به اجازه جلالتماب محترم جناب والی، جناب... نمی دانم که این عملم چه بازتابی می تواند داشته باشد. شاید هم کسی گفته باشد: چه زن بی ادبی و یا شاید هم گفته باشند: چون زن است نمی داند که چگونه برخوردی با بزرگان داشته باشد. به هر حال همینم که هستم.
بعد جناب والی یعنی استاد عطا سخنرانی زیبایی دارد. از صحبت هایش معلوم می شود که مرد فرهنگی و فرهنگ دوستی است. سپس رییس شورای ولایتی صحبت می کند. استاد زریاب با گفته هایش همایش را شکوه میدهد. در حقیقت حضور او در سالن اهمیت برنامه را بازتاب می دهد. وقتی استاد زریاب در برنامه یی شرکت کند به معنای ارزشمندی آن است. و بعد از آن هم مقاله خوانی ها آغاز می گردد. دوستان فرهنگی مقاله هایی می خوانند. غنی برزین مهر پس از هر مقاله تبصره هایی می کند و با لهجه ویژه و استعمال واژه های محلی به ذوق محفل می افزاید.( نمی دانم که دوستانی که برنامه را تنظیم کرده اند چرا تبصره ها را با گفتمان اشتباه گرفته بودند؟)
بعد از صرف نان چاشت، از گرمی همایش کاسته می شود. دوستان یکی پی دیگر از هوتل خارج می شوند و آرزوی ما را به خود ما وامی گذارند. مقاله یی که مرا به خود می کشاند، از آن فیاض مهر آیین است. او با فصاحت و استواری صحبت می کند و به نکته های جالبی اشاره می کند. چند نمایش و مثنوی خوانی نیز شامل برنامه استند.
سالن خالی تر می شود. فقط مهمانان ما و مقاله خوانان ، که به سی نفر نمی رسند،شیشه صبر خود را نشکسته اند. کمر روز شکسته است. خواهی نخواهی بایست چند مقاله یی را کنار گذاشت و ختم برنامه را اعلان کرد. استاد زریاب با جمعبندی و ارزیابی همایش، برنامه را مثبت و مفید می انگارد. او زیبا، شمرده و استوار صحبت می کند و همه را مجذوب سخنان خود می سازد.
با دوستانی که قبلا برایم نام آشنا بودند، از نزدیک معرفی می شوم. رحیم ابراهیم، صالح محمد خلیق، فیاض مهر آیین، وهاب مجیر، احمدفرهاد بلخی، سهراب سامانیان و...
مهمانان علاقه مند استند که از خانة مولانا که به تازه گی در این شهر ایجاد شده است، دیدن کنند. من می خواهم عمه هایم با ببینم. دو عمه ام را اصلا ندیده ام. فکر می کنم که اگر آنان را نبینم سفرم کامل نمی شود. پیام با من همراهی می کند و مرا به کوچه یی که بابه جانم در آن زاده شده است، می برد. کوچة دربار. خانه عمه کوچکم پر از پسران و نواسه هاست. بعضی ها را قبلاً دیده بودم ولی اکثر شان را نمی شناسم. با همه احوالپرسی می کنم. چون می دانم که نام های همه را نمی توانم در یک دیدار کوتاه به یاد بسپارم، از خیر پرسیدن نام ها می گذرم. با همراهی پسرهای عمه به دیدن دو عمه دیگرم می روم. هر دو مو سپید و ناتوان اند. بار اول است که با آنان می بینم. برایم مثل یک افسانه می ماند. همه برایم محبت می دهند. از آشنایی با همه شان خرسند می شوم.
فردا صبح زود باید به طرف کابل برویم؛ اما استاد عطا والی ولایت همه را به صرف صبحانه دعوت می کند. چندان راضی نیستم که دعوتش را قبول کنیم. نمی شود انکار کرد. می دانم که دعوت آقای والی از گل روی مرکز تعاون افغانستان نیست، او بیشترینه می خواهد که استاد زریاب را مهمان کند. صبح زود به روضه مبارک می روم. غالباً من به زیارت ها و اهل قبور چندان اعتقادی ندارم. به ویژه از ریایی که در چنین جاها رنگ بیشتر به خود می گیرد بیزارم. اما سفرم را بدون دیدار روضه نا مکمل می پندارم. صبح وقت از جا بر می خیزم و با رهنمایی استاد عارف گشتی در روضه می زنم، رنگ آبی کاشی های روضه به دلم صفا می دهد و بی اختیار دست به دعا می برم. خودم را سبک و راحت حس می کنم.
صبحانه یی مفصلی در دفتر سیاسی والی تدارک دیده بودند. در همان لحظه من غذای چاشت فقیرانه یی را که در قصر ریاست جمهوری- روزی آقای کرزی همه اعضای اتحادِیة ژورنالیستان را دعوت کرده بود- قورت داده بودم، به یاد می آورم. تفاوت ره از کجا تا به ناکجا !
استاد عطا مرد زیرک و نکته سنجی است. به زبان فارسی دری و پیشینة فرهنگی این مرز و بوم عشق می وزرد. عکس بزرگ رنگی خود را در زمان جهاد با یک راکت انداز نشان می دهد. شادمان می شوم که جنگجوی دیروز چهره خود را تبدیل کرده است. حقیقت آن زمان او جنگ و جهاد بود و حقیقت امروز او رشد و انکشاف نظام متمرکز و آرامش مردم. شاید در آن زمان هم او با همین هدف و آرزو بر ضد دولت مرکزی که کافرش می نامیدند، جنگیده بود و دولت مرکزی چه تعداد از یاران استاد عطا را که اشرار می نامید، از بین برده باشد. (ای عدالت چه جنایت هایی که به نام تو نمی کنند!). اشرار، مجاهدین، کمونیست ها، طالبان... هر بار نام ها عوض می شود و هر گروهی با تعبیر خود از واقعیت به حقیقت های ساخته شده ذهن خود احترام می گذارند و برای همین ارزش های ساخته شده است که با همدیگر می جنگند و خون می ریزند.
نمی خواهم در مورد استاد عطا بیشتر بگویم. در باور های سنتی مردم افغانستان چهره ها سیاه یا سپید کامل اند. هرگاه بخواهی در میانه این دو رنگ حرکت کنی، از طرف یکی از جناح ها محکوم می شوی.
نکته های ظریفانه ومتلک های استاد زریاب راه مزار تا کابل را باز هم بر ما گوارا می سازد. در کابل وقتی انار بی رنگ و بیمزة تاشقرغان را ،که خیلی گران برای ما فروختند، به دهن می برم، به خنده می افتم به این حقیقت تازه دست می یابم که در بین راه فروشنده گان بالای همه مسافرین کلاه می گذارند. زهی کلاه سر فریب خورده گان!
چند روز است که می خواهم در مورد شهادت جناب مصطفی کاظمی بنویسم، نمی توانم. مرگ او چنان ناجوانمرادانه و دور از انتظار بود که تا به حال باورم نمی آید. هر حمله انتحاری و انفجاری که در این سالها صورت می گیرد، مرا به اندوه می کشاند اما این بار صدمه ناشی از این حمله که به مرگ و زخمی شدن صد ها شهروند افغانستان انجامید،حالت روانیم را به هم زده است و هراس بیشتری را در من دامن می زند.
کاظمی در در چند سال پسین بین مردم از نام و اعتبار خوبی برخوردار شده بود. صحبت، استدلال و تفکر سیاسی او اعجاب همه را بر می انگیخت و انتظار می رفت که در آینده سیاسی افغانستان از موقعیت خوبی برخوردار باشد.
کاظمی از چهره های نیک نام دوران جهاد نیز بود کمتر به او چسپ جنگ سالار و جنگ طلب زده می شد؛ چون او با کارکرد های خود ثابت کرده بود که فقط به تعالی و پیشرفت افغانستان می اندیشد. روز قبل یکی از نماینده گان مردم در پارلمان گفت که نباید از خون کاظمی استفاده سیاسی صورت بگیرد. اشاره او به کسانی بود که دولت و یا گروه های دیگر سیاسی را در قضیه خونین بغلان مقصر می پندارند. اما به هر حال در این قضیه نکته های قابل تامل وجود دارد.
به باور من کاظمی آهسته آهسته یک چهره کلیدی در قضایای افغانستان شده بود و مغز متفکر جبهه ملی نیز شمرده می شد. وجود او برای رقبای سیاسیش زنگ خطری بود که هر چه زودتر باید صدایش را به خاموشی می کشاندند. هیچ دلیلی ندارد که طالبان را مسؤول بدانیم- گرچه آنان خود نیز مسؤولیت این عمل را به عهده نگرفتند.
پس قاتلان کیها اند؟ موجودیت چند مرمی در جسم آقای کاظمی ومحافظان او نیز پرسش برانگیز است. اصلا همه چیز پرسش برانگیز است. طب عدلی بعداً اعلام می کند که مرمیی در کار نبود همان چره های مواد منفجره است که عده یی برآن گمان مرمی برده اند. ولی نمیشود که فشارها را بر طب عدلی و کمیسیونی که این موضوع را نیز بررسی کرده اند، از نظر دور کرد.
چرا خانم صفیه صدیقی که یکی از چهره های برجسته در پارلمان است ، به طور معجزه آسا از این گروپ دور می شود و سالم می ماند؟ -حالا نظر بد از خانم صدیقی به دور اما نمیشود از این نکته به آسانی گذشت.
والی که باید حتماً با گروپ نماینده گان پارلمان همراه می بود، چرا راهش را در همان ساعت جدا کرد؟
و چرا بغلان؟
مرگ کاظمی هوشداری برای سایر رقبای سیاسی دولت و بعضی جریان های دیگر نیز است و راه را برای مبارزات سیاسی سالم در فضای دموکراتیک می بندد. فکر نمی کنم که تا مدت ها خلای به وجود آمده از نبود کاظمی را پر کرد.
روحش شاد و یادش گرامی باد.
گاهی انسان کاری میکند و بعد فکر می کند که خیلی عجولانه عمل کرده است و می گویند که هیچ ناراحتیی کشنده تر از آن نیست که بدانی عمل احمقانه یی را انجام داده ای که دیگر نمیشود آن را جبیره کنی.
وقتی من پژوهش را روی (اخلاق و حقوق) در ژورنالیزم آغاز کردم، اصلاً چیزی در مورد آن نمی دانستم. تازه چیزهایی خوانده و چیز هایی را سر هم کرده بودم که کورس ماستری را در دانشکدة زبان وادبیات آغاز کردم. پژوهشم نیمه ماند. یک سال و چندی بعد فرصت یافتم تا دوباره سری به آن بزنم دود از سرم بلند شد. همه چیز را فراموش کرده بودم. با عجله خوانش و پژوهش را آغاز کردم و توانستم تمامش کنم و یا اگر اعتراف کنم دلزده وخسته شدم چون می خواستم که هر چه زودتر پژوهشی روی طنز معاصر افغانستان انجام دهم... و بعد نمی دانم که فکر احمقانة چاپ آن از کجا به سرم زد.
خوب نمی گویم که کارم خیلی بد است؛ اما احتیاج به نگرش و بازنگری داشت. دیروز کتاب را از چاپخانه گرفتم. علاوه از این که گزینشم در اندازة حرف ها خیلی بد بود، به دهها اشتباه تایپی بر خوردم.- من همواره در قسمت املا و انشا سختگیر بوده ام و به دشواری می توانم اشتباهاتی از این دست را بر خود یا کسی دیگر ببخشایم.
حالا پای این آدم سختگیر در گل فرو رفته است! به علاوه اعتراف می کنم که کارم ناقص است و باید ماهها و حتا چند سالی، بیشتر می خواندم و بهتر کار می کردم.
به هر حال می دانم دوستانم بر من می بخشایند و محبت دوستان و دانشجویانی که از نیت من باخبرند با ارزش تر از هر داوری دیگری برایم است و می دانم که این کار ناقص و نیمه برای پژوهش بهتر و کاملتر کسان دیگری که علاقه مند دنبال کردن موضوع استند، راهگشا می تواند باشد. تصمیم دارم که در آینده روی این مقوله ها، کار های پژوهشی در خوری را انجام بدهم.
فهرست مندرجات:
o معذرت نامه
o طرح فرضیه
o اینپت
o اوتکم
o نتیجه گیری
معذرت نامه:
از همه خواننده گان ستوده وبلاگ شهرنوش عذر خواهی می کنم. می دانید که گاهی انسان از دیدن بعضی صحنه ها آن قدر منزجر می شود که چاره یی جز گفتن برایش نمی ماند.
طرح فرضیه:
به علاوه صد ها مسأله یی که صحبت پیرامون آن در کشور باستانی ما قدغن است و حکم تابو را حاصل کرده است، این دو مسأله شریف نیز مشمول است که ما افغانستانی ها شرم می داریم در مورد آن صحبت کنیم؛ چون تاریخ پر بار پنج هزار ساله داریم و در این تاریخ هیچ آدم چیز فهمی در این مورد صبحت نکرده است اگر در هجو و هزل هم چیزکی گفته است؛ در جد ها فیلسوف تر از این بوده است که یادی از این دو مسأله شریف کند و به عنوان یک مسألة جدی که در اجتماع روی آن بحث شود از آنها یاد آوری نکرده است. خوب دیگر دانا و عاقل ما هم که تافتة جدا بافته از فرهنگ و اجتماع ما که نیستند. از سویی دیگر مشخص نیست که پرداختن به این دو عنوان شریف وظیفه و مسؤولیت که است؟ دانشمند، روشنفکر، معلم، استاد، داکتر یا ترینر خارجی... یا من من هر فرد. نمی دانم؟
*
این یادداشت چند روز قبل برای گروه خبری انترنیوز تهیه گردیده بود، فکر کردم بد نیست که اینجا هم بگذارمش.
ژورنالیستان افغانستان مانند همه شهروندان دیگر که در افغانستان زنده گی دارند و به نحوی در کار های اجتماعی و سیاسی سهم دارند، با چالش ها و دشواری های فراوانی رو به رو استند. اگر به عمده ترین دشواری ها در کار در رسانه ها و کار فردی ژورنالیستان و فرایند گزارشدهی اشاره کنیم -از دیدگاه من- این مسایل را میتوان برجسته ساخت:
1. عدم سیستم مناسب پلان گذاری و سازماندهی علمی در رسانه ها موجب می شود که ژورنالیستان به صورت پراگنده و بدون ستراتیژی ویژه به گزارشدهی و تفسیر وقایع بپردازند. رسانه ها بدون تعیین خط مشی و خطوط کاری و عدم شناخت و تعیین گروه مخاطبین نمی توانند پاسخگوی نیاز های مردم باشند.
2. نبود و عدم استقرار امنیت به ویژه در شهر های دور و ولایات کشور خطر جانی را متوجه ژورنالیستان ساخته است که گزارشدهی شفاف و منصفانه را نا ممکن می سازد. ژورنالیستان به خاطر حفظ جان خود گاهی مجبور به تبانی با نیرو های مقتدر منطقه می گردند.