چرا باید این همه سوگ سرایی کنم؟
دیشب مرگ دست در دست برف آمد و محمد کاظم آهنگ- استادم- را با خود برد. روحش را شاد می خواهم.
چند روز است می بینی که دانه های سپید برف بر روی زمین می ریزند و آب می شوند. دانه های برف نمی پایند، آب می گردند و چاله های کوچه ها و پس کوچه ها را لبریز می سازند. می گویند که تر برف است و هوا هم گرم، پس تر برف انتظار لباس سپیدی را که تو می خواهی بر تن زمین و درخت کشیده شود، آب می کند. توته هایی از زمین و شاخه هایی از درخت را می بینی که برف را در آغوش کشیده اند. اما انگار تلاش شان بیهوده است، زمین و درخت را با لباس سپید، پاره و کهنه، پوشیده می بینی. انتظار تو آب می شود و با برف های نرم می آمیزد. تو خاموشانه روی سرک های زخمی پا می گذاری و به آب فکر می کنی، به سرما فکر می کنی و به غربتی که سرزمین تو و شهروندانش را اختطاف کرده است.
به جای کارت می رسی. هنوز به کار آغار نکرده ای که موبایلت زنگ می زند. سلام و علیکی. تنها می شنوی: آهنگ شب قبل رفت.
می خواهی این جمله را تقطیع کنی تا وزنش را دریابی. نمی توانی. سرما و اندوه. حیران نمی شوی. تعجب نمی کنی. می دانستی که آهنگ می رود. وقتی یک روز قبل از عید به دیدنش رفتی، تعجب کرده بودی. دیده بودی که آهنگ یکباره عوض شده و اندامش در هم شکسته است. برای اولین بار ریش سپیدش را دیدی که از رخسارش بیرون زده است. می دانستی که یک سال است که با بیماری ناشناخته یی مبارزه می کند؛ اما این بار وحشت مرگ را در چشمانش می خوانی. برایش کتاب تازة خود را می دهی. می بینی که کتاب را گرفته می بوسد و به چشمانش می مالد. بعد اشک هایش را می بینی. با او یکجا اشک می ریزی محبت و اندوه را با او تقسیم می کنی. تو همان روز می دانی که آهنگ می رود. به زودی. امروز، فردا...
امروز حیران نیستی. تو برای خاموشی آهنگ وقتی گریسته بودی که از دانشگاه آمدن و تدریس باز مانده بود. تو می دانستی که آهنگ بدون دانشجو، صنف و دانشگاه می میرد.
شاید بهت زده گی ات به این دلیل است که نمی توانی سپیدی برف را با سیاهی مرگ بیامیزی. مرگ، برف، سرما و بیچاره گی مردمانت. چه را می خواهی تقطیع کنی. برخیز، برو و با سلامی اخیر روح آهنگ را شاد بساز.
خانة آهنگ می روی. گریه و شیون زنان. رفت و آمد مردان. از سنت ها بیزار می شوی. اشک نمی ریزی. تو همراه و همساز با آهنگ بر مرگ اشک ریخته بودی. تنها یک چیزی در گلویت حلقه می زند. رگ های پیشانیت می پندند. خیال می کنی که اشک هایت از این رگ ها بیرون می زنند.
دانه های برف آهسته آهسته پایین می آیند؛ بی خیال؛ آب نمی شوند و لباس سپیدی را که می خواستی ببینی، بر تن زمین می گسترند؛ بی خیال.
آهنگ لباس سپید پوشیده است، بی خیال؛ مانند زمین، مانند درخت. بی خیال.
دوستی نظر داده است که نبشته قبلی ام را در مورد استاد نیز در ادامه این مطلب بگذارم. فکر کردم که نظر خوبیست و...
برای استاد عزیزم محمد کاظم آهنگ که الفبا ژورنالیزم را برایم آموخت
با انبوه کاغذ ها قدم به خانه استاد می گذارم. ذهنم پریشان است. استاد با دیدن من و استاد جاویده به گریه می افتد. وقتی به سوی کاغذ هایم می بیند، لرزش شانه هایش بیشتر می شود. پیراهنش را به رویش می کشد و با صدای بلند اشک هایش را بدون دریغ پایین می ریزد. کاغذ ها را می گیرد و روی هر کدام دست می کشد. می خواهد چیزی بگوید، نمی تواند. تا حال نمی دانم که در برخورد به چنین صحنه های چه واکنشی داشته باشم. میخواهم من هم فریاد در فریاد با استاد بگریم ولی فکر میکنم که گریه من رقت قلب استاد را بیشتر می سازد.
تا سال پار هم به نیروی بدنی استاد آفرین می گفتم. هیچگاهی خسته نمی شد. قدم هایش بلند و سریع بودند. وقتی می خواستم همگام با او به صنف بروم، ناگزیر بودم که قدم هایم را بلند تر و تندتر بگذارم. با خود می گفتم چقدر ناتوان استی، از یک پیرمرد هفتاد ساله قدم پیشتر گذاشته نمی توانی. اما در ته درونم، در ناخودآگاهم می دانستم که هیچگاهی پیشتر از استاد قدم نمی گذارم. ***
سال ها قبل وقتی برای نخستین باز در دهلیز های تاریک و دراز دانشکدة ژورنالیزم قدم گذاشتم و با حیرت و هراس یک دختر نوجوان به اطرافم می دیدم، با استاد رو به رو شدم. آن روز از شیشة دریچة کوچک دروازه می خواستم درون صنف را بنگرم که صدایی با تحکم ازم پرسید: چه را می خواهی ببینی؟ دلم فرو ریخت. در هفده ساله گی از همه چیز می ترسی. یعنی در کشور من هر دختر هفده ساله از هر صدایی در هراس می شود. دختر یعنی ترس. هرگاه نترسی یک تابو را شکسته ای. به حکم همین تابو ترسیدم. وقتی رویم را برگشتاندم. مردی کوته قد، آراسته با دریشی فولادی را دیدم که با ابروان گره شده به طرفم مینگرد. خود را در یک لحظه مجرمی دانستم. نگاهان ثابت و قاطع مرد صدایم را پر از لرزش کرد. درست به یاد ندارم اما شاید گفتم: من ... من... صنف خود را می یابم. من محصل ژورنالیزم... یک بار چهره مرد تغییر کرد و ناگهان مهربان شد. گره ابروان خود را باز کرد و با صدایی نرم و ملایم گفت: "بچه پدر از اول چرا نگفتی." دروازه را باز کرد و مرا به دنیای زیبا و پر از خیال دانشجویی، میان انبوه دختران و پسران که صدای همهمه شان بلند بود، برد. بعد از آن اصطلاح بچة پدر با وجود استاد گره خورد و دانستم که بچه پدر، ناز، آفرین و نهایت مهربانی استاد است که فقط در لحظات خوش نثار شاگردانش می کند.
استاد ستون دانشکده بود. در حقیقت او بود که از یک دیپارتمنت مربوط به دانشکدة زبان و ادبیات یک دانشکدة نیرومند ساخته بود. بیشتر نوت ها و درس های ما نام آهنگ را با خود داشتند. بزرگنمایی نمی کنم. من باور دارم که هرگاه در مورد شخصی داوری می کنیم باید محیط، اوضاع فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی زمان او را درنظر داشته باشیم. شاید در قیاس امروز درس ها و سخنان استاد جالب و نو نباشد؛ اما در آن زمان که دروازه ها از هر سو بسته و افکار سرخ و آتشی رفقا حاکم بر هر جریان بود، استاد منبع خوبی برای ما به شمار می رفت و او بود که می توانست الفبا ژورنالیزم را به ما آموزش دهد. امروز این کارها و کارکردها به نسل جوان قابل لمس نیست، چون که کتابها و منابع معتبر ترجمه شده و انترنت در دسترس شان است و در عصر جهانی شدن به سر می برند؛ عصری که من و تو دروازه های اندیشه و خانه خود را به روی همه گان سخاوتمندانه گشاده ایم!
استاد پیوند عمیق با دولتمداران آن عصر داشت، اما گرایش های اندیشه یی سرخ رنگ خود را هیچگاهی تبلیغ نمی کرد؛ حتا موقعی که تبلیغ و ترویج را تدریس می کرد، اندیشه هایش را برای خود نگه می داشت. یک روز یک همصنفی ام گفت که استاد آهنگ مرد خوبی نیست. پرسیدم: چرا؟ گفت: او شراب می نوشد. بعد از آن دلم نمیخواست با آن همصنفی ام هم صحبت شوم. او نمی دانست که من شریف ترین مردان آن روزگار را می شناختم که شراب می نوشیدند و غم های تلخ خود را با تلخی شراب می زدودند. کی بیشتر از من با تلخی شراب آشنا بود؟ تلخیی که نه از راه ذایقه بل با قلب خویش احساس کرده بودم. یک روز در صنف در جریان کار های عملی (جریاناتی) را که از عرس مولانا تهیه کرده بودم، خواندم. استاد با دقت شنید. وقتی جریانات تمام شد به تعریف و تمجید از آن پرداخت و در اخیر مرا مخاطب ساخت: میدانی که عینیت و صحت در تهیه گزارش های ژورنالیستی چه معنایی را افاده می کند؟ رنگم سرخ شد و ضربان قلبم بیشتر. دانستم که استاد در برنامه شرکت داشته و به تحریف من در جریانات پی برده است. خدا خدا می کردم که استاد بیشتر از این آبرویم را نبرد. استاد ملامتم نکرد فقط برای همصنفانم گفت که بچه پدر چون با شخصیت ها آشنایی نداشته است به جای نام استاد واصف باختری که ریاست عرس مولانای بزرگ را به عهده داشت، از کسی دیگر نام برده است. صدای خنده و گفت و گو در صنف بلند شد. بعد ها وقتی استاد از پیوند من با واصف باختری دانست، خیلی خندید و محبتش به من دو چندان شد. دوست نداشتم که استادان از این پیوند چیزی بدانند. این پیوند گاهی برایم به منزله کلیدی برای عبور از راه های دشوار گذر بوده است و گاهی هم مانعی سدیدی برای رسیدن به جایگاهی یا هم به حقیقت وجود خودم.
روز های دانشجویی را با همه زیبایی هایش، در روزگاری که همه چیز بوی بدبختی و مزة تلخ داشت، گذشتاندیم. این زیبایی ها در سایه یی از ابهام پیچیده شده بودند که روز های ما را با راکت ها و بربادی های ناشی از آن در یک دور نامعلوم در خود فرو می برد و ما بزرگوارانه چشم را خم می کردیم و زنده گی را با ولع سر می کشیدیم. سال های دانشجویی گذشتند. بعد آن سال ها با چه سراب هایی که رو به رو نشدیم؛ شیشة آرزو ها و فکر های بزرگ ما شکست. باز هم جنگ، راکت، انفجار، خون، خانه بدوشی را صبورانه تجربه کردیم و پادشاه گردشی ها را به نظاره نشستیم. در سال های اخیر با غربت همخانه بودم و از استاد بیخبر. گاهی او را به یاد می آوردم اما دشواری های زنده گی مجال نمی دادند که صمیمانه به او بیندیشم. وقتی حدیث مجاهد و طالب تمام شد و دموکراسی امریکایی اجازه داد که دوباره به وطن بیایم و به کار شروع کنم، هوس دانشگاه را کردم. در حقیقت داکتر سمیع حامد مثل یک فرشته در زنده گیم ظاهر شد و اندیشه های نوی را را در ذهنم جا داد و ناصر با جدیت ازم حمایت کرد. باز هم در همان دهلیز های تاریک و دراز با استاد رو به رو شدم. استاد همان مرد گذشته بود. خوش پوش، پاک، منظم و جدی در کار اداره. تنها بروت های ضخیم- که ما به مزاح به آن بروت های کمونیستی می گفتیم- و موهای پر پشت استاد رنگ خاکستر را گرفته بودند. با هر مشقتی که بود در کدر علمی دانشگاه شامل شدم - جایی که پیوندم با استاد باختری مانع ایجاد کرد- و استاد با هیچ آهنگی نمی توانست کمکم کند. وضعیت روانیش هم مناسب نبود. به اصطلاح، اصطلاحات ملی را به کار میبرد و به چوکی ریاست سخت دلبسته بود. در دوره طالبان به عنوان کارمند نامطلوب از دانشگاه بیرونش کرده بودند؛ کسی را که الفبای زنده گیش ژورنالیزم و تدریس بود. استاد هیچگاهی این را نمی توانست فراموش کند یا ببخشاید. شاید هم به تلافی همان روزگار حالا به هیچ دلیلی نمی خواست خود را جدا از ریاست دانشکدة ژورنالیزم احساس کند و یا آن را از دست بدهد.
این بار هم بعد از سالها با استاد مو سپیدم همگام در صنف پا گذاشتم با این تفاوت که عنوان استاد یار را داشتم. مرحله دوم آموزش خود را با استاد آغاز کردم. اگر در گذشته از علمش می آموختم در این دوره از برخورد و نحوه اداره اش آموختم. بعد از چند جلسه استاد صنف را به من وا گذاشت. در اخیر صنف می نشست و در آخر، یادداشت هایش را در مورد هر گپ و هر حرکتم بیان می کرد. هر روز از او می آموختم. استاد با من همیشه مهربان بود. اما از دیدگاه کسانی آدم بد زبانی پنداشته میشد. گاهی حتا با بابه یوسف علی خانه سامان دانشکده که با او هم سال است از سر ستیزه برخورد می کرد. از دیدگاه من اما، استاد با همه بد زبانیش قلب مهربان داشت؛ در فراموش کردن زشتی ها و بخشیدن اشتباه ها که از او بزرگتر بود؟ سایة بزرگی که رنج گرمای روزگار را بر شاگردانش گوارا می کرد. وقتی که دانشجو بودم، استاد در هر مورد گپ اول و آخر را می زد. تحمل نداشت که کسی حرفش را رد کند؛ اما حالا ناگزیر بود که گپ های مخالف پندار خود را بشنود و دم نزند.
استاد در پژوهش های علمی خود هم سهل انگار شده بود. روزی یادداشت هایش را در مورد (خبر) برایم داد که تایپ کنم متوجه شدم که پر از اشتباه است، به صورت تلویحی برایش گفتم، دیدم که ناراحت شد. از خیر انتقاد گذشتم و آن را طوری که نبشته بود، آماده کردم. بعد استاد (نه ماه و دیگر هیچ) را برایم داد. نمی دانستم که چرا استاد عجله دارد. مثل این بود که هر کتاب را در یک روز می نویسد و حال اصلاح کردن و دوباره خوانی را ندارد. (نه ماه و دیگر هیچ) را برایش تایب و صفحه آرایی کردم. خوش بودم که با همه احتیاطش در مورد مصطلحات ملی و حفظ چوکی ریاست می تواند حداقل با زبان الکن مردی را بستاید که به مذاق بزرگمردان خوش نمی آید. این کتاب او به شکل داستان گونه در مورد زنده گی و پادشاهی کوتاه حبیب الله کلکانی است. بهترین پژوهش استاد، کتاب (سیر ژونالیزم در افغانستان) و پژوهش هایی در باب سراج الاخبار است. او گرچه در مواردی احساساتی عمل کرده است، اما این از ارزش پژوهش او نمی کاهد. استاد در پنج سال اخیر کتاب هایی را چون (حماسه هایی از قهرمانان سیاست و فرهنگ)، (مادر و جمال ادی) و (مصاحبه) هم نبشت - و یا دوباره نویسی کرد - و با عجله آن ها را چاپ کرد.
(طنز و فرآورده های ژورنالیستی) پژوهشی در مورد طنز است. در این کتاب بیشترینه تاثیر مطبوعات کمونیستی شوروی محسوس است. جمله ها و زبان نگارش انقلابی و پر از شعار هاست. تقسیم بندی طنز به گونه های ایپی گرام، پرودیه، کنایه، فلیتان و پامفلیت با نمونه های طرح شده در آن – برای من- قابل قبول نیست. اما از سوی دیگر در دانشکدة ژورنالیزم کسی در این عرصه کار بهتری از او ارائه نکرده است.
*** استاد گریه می کند و من مبهوت به طرفش می بینم. می دانم که گریه اش به خاطر من است که نمیتواند کار پژوهشی ام را بخواند و تصحیح کند. قلم را به دست می گیرد و می خواهد امضای خود را در زیر تقریظ خود نقش کند، نمی تواند. دستانش نومیدانه حرکت می کنند و خط های کج و معوج در ورق دهن کجی می کنند. کاش می توانست گپ بزند؛ واژه ها از ذهنش فرار می کنند. شکست آهنگی را می بینم که می توانست روز های پیهم بدون خسته گی با نوای خوش دانشجویان را به دور خود جمع کند. نمی خواهم استاد اشک هایم را ببیند. به طرف استاد جاویده می بینم. او نیز ناراحت است. هر دو استاد را تسلا می دهیم که خوب می شود و باز سر صنف می آید. می دانیم که دروغ می گوییم ولی شرمنده از دروغ خود نیستیم. هر دو فکر می کنیم که کاش می توانست آهنگ عزیز ما باز هم به دانشگاه بیاید و با قدم های تیز و بلند خود دهلیز ها را بپیماید و با گفتن بچه پدر مهربانی استاد را در ذهن دانشجویان زنده نگهدارد. چیز دیگری به خاطرم نمی آید یک صدایی از دور دور زمزمه می شود و قلبم را به درد می آورد:
جامی است که عقل آفرین می زندش
صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین می زندش
برای سلامتی و صحت آهنگ مان دعا می کنیم. مباد که چنین جام لطیف بشکند.
این نبشته در شمارة صد و هفتاد و پنجم روزنامة هشت صبح به چاپ رسیده است. از فلسفه، عشق و نکته های اخلاقی نهفته در آن واقعاَ لذت بردم - گرچه واژه لذت را شبکه های تلویزیونی مسخ کرده اند- و چند بار خواندمش. در این سالهای اخیر هیچ نبشته یی را چند بار نخوانده بودم. اگر حافظه همراهیم می کرد، این نبشته بلند و زیبا را مانند یک شعر لطیفِ روح نواز، واژه به واژه به یاد می سپردم.
سیاتل رییس قبایل سرخ پوستان در سال 1854 این سخنان را خطاب به رییس جمهور امریکا، هنگامی به زبان رانده بود که سپید پوستان می خواستند زمین های ساکنان بومی سرزمینی را که امروز شهر سیاتل نامیده می شود، با اعمال زور و فشار، خریداری و یا در حقیقت تصاحب کنند.
قسمتی از این نکته های راز آلود را به عنوان هدیه یی برای آغاز سال 2008 برای شما نقل می کنم:
"رییس جمهور از واشنگتن پیغام داده است که می خواهد زمین های ما را بخرد. اما شما چگونه می توانید که آسمان و زمین را بخرید؟ این سخن برای ما عجیب است. اگر ما صاحب تازه گی هوا و تلالو آب نباشیم، چگونه می توانیم آن را به شما بفروشیم؟
هر گوشه یی از زمین برای مردم من مقدس است. هر برگ درخشان کاج، هر تکه از ساحل ریگی، هر گوشة مه گرفته در تاریک جنگل، هر دشتی و هر وزوز حشره یی در خاطرة مردم من مقدس است.
ارواح مرده گان مرد سفید، هنگام عبور از میان ستاره گان، موطن خود را پیدا نخواهند کرد؛ اما ارواح نیاکان ما، هرگز این زمین زیبا را از یاد نمی برند، زیرا که زمین مادر سرخ پوستان است. ما شیره یی را که در آوند درختان جاری است، همچون خون جاری در رگ های مان می شناسیم. ما بخشی از زمین هستیم و زمین نیز بخشی از ماست. گل های معطر، خواهران ما اند و خرس و گوزن و عقاب بزرگ، جمله گی برادران ما.
ستیغ سنگی کوه، شبنم نشسته بر دشت، گرمای تن اسپ ها و مرد سرخ پوست، همه گی از یک قبیله اند. آن چه در رودخانه ها جاریست، خون نیاکان ماست.
... می دانم که مرد سفید پوست حرف مرا نمی فهمد. برای او، هر تکه یی از زمین ، مثل تکه دیگر است. او مثل غریبه یی که شبانه به ملک دیگران می رود، هر چه را که نیاز دارد از زمین می دزد.
زمین برادر او نیست؛ دشمن اوست و هنگامی که بر او چیره شد، به سوی تکه زمین دیگر می تازد. او گور نیاکانش را پشت سر می گذارد؛ زیرا که برایش بی اهمیت است. او زمین را از فرزندان او می دزدد؛ زیرا که هیچ چیز برایش مهم نیست.
او گور پدرش و محل تولد فرزندانش را از یاد می برد. او با مادرش ((زمین)) و برادرش آسمان مثل چیز هایی رفتار می کند که قابل خرید و فروش یا دزدیدن اند، درست مثل گوسفند یا خر مهره.
... ما این زمین را دوست داشتیم؛ چون نوزادی که تپش قلب مادرش را . پس اگر روزگاری این زمین را به شما فروختیم، او را مثل ما دوست بدارید و نگرانش باشید. آن گونه که ما نگرانش بودیم. به یاد داشته باشید که آن را چگونه از ما تحویل گرفتید. آن را دوست بدارید و برای تمام انسان ها حفظ کنید.
... همان گونه که ما بخشی از زمین هستیم، شما نیز بخشی از آنید. تنها یک زمین وجود دارد و هیچ انسانی خواه سفید، خواه سرخ، از آن جدا نیست. در نهایت همه ما سهمی از زمین هستیم."
گاهی کسی را دوست می داری و تحسین می کنی. کسی می گوید که او شخص بدی است، کسی دیگر می گوید او بدترین شخص دنیا است و کسی...؛ اما تو همچنان دوستش می داری و برایش ارج می گذاری. چون در ناخودآگاه خود، پیشداوریی داری که دیدگاه های منفی دیگران در آن درزی ایجاد نمی کند.
من بی نظیر بوتو را دوست داشتم. او برای من الگوی یک زن موفق بود. زن بادانش، جسور، مطمین و سرشار از اعتماد به نفس. در آخرین مصاحبه ام با تلویزیون شمشاد، وقتی خبرنگار از من پرسید که چگونه شخصیتی را می پسندی؟ جواب دادم: بی نظیر بوتو را. او نمادی برایم است و الگوی موفقی که ازش الهام می گیرم تا در مبارزه با سنت ها قوی باشم... و گفتم که کاش افغانستان چند بی نظیر بوتو می داشت. نمی دانستم که فقط پانزده روز بعد پاکستان هم بی نظیر یگانة خود را از دست می دهد و من برایش اشک می ریزم.
خانم بوتو از یک خانوادة مشهور پاکستانی بود که عده یی از آنان در جریان مبارزات سیاسی به قتل رسیده اند. او سایة دیگری از اندرا گاندی بود که از کودکی با سیاست و محنت ناشی از آن آشنا شده، زندان را تجربه کرده و چندین بار از دام مرگ و انفجار رهیده بود.
خانم بوتو به عدالت اجتماعی باور داشت و با گرایش های سوسیالیستی خود می خواست که تغییر بنیادی در زنده گی مردم پاکستان رونما گردد. او هواداران بیشماری داشت؛ سیاستمداری بود که مردم دوستش داشتند. وقتی می دیدم که برای هزاران نفر سخنرانی می کند و مردم عاشقانه صدایش را گوش می دهند، برایش احسنت می گفتم و سیاستمداران دروغینی را به یاد می آوردم که برای نمایش و شنواندن گپ های بی مقدار خود با زور و زر سیاهی لشکر گرد می آورند و فخر می فروشند.
گفته می شود که خانم بوتو مادرکلان معنوی طالبان بود و در زمان نخست وزیری او این گروه تشکیل شدند؛ گروهی که به گفتة طنز نویسی در مدت کوتاه همچون یک هیولا بزرگ شد. اگر چنین باشد خانم بوتو را همین هیولای بنیاد گرایی و طالبانی بلعید. او در آتشی که خود برافروخته بود، سوخت. و شاید هم رقیبان خانم بوتو این هیولا را استخدام کردند تا ولینعمت خود را هم، بشکنند؛ می گویند آتش همواره افروزینه خود را می بلعد.
و همچنان شایعه ها در پاکستان مبنی بر این بود که در حکومت خانم بوتو – زمانی که نخست وزیر بود- فساد اداری و اختلاس وجود داشت و بیشترینه شوهر او به این امر متهم بود.
شاید. نمی دانم. من کارشناس و سیاستمدار نیستم که روابط پیچیدة سیاسی را تفسیر کنم. من به این باور استم که هر پدیده و مسأله یی باید با توجه به فضای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی زمان خود تفسیر گردند و هر مسأله یی نسبی است و موجودیت دیدگاه های متناقض و متباین در هر زمان، نیازی برای پیشرفت و تکامل هر حالت و پدیده است.
اگر خانم بوتو زنده می بود، با احتمال زیاد که در مبارزات انتخاباتی پاکستان که قرار بود تا یک هفته دیگر برگزار گردد، پیروز می شد. به این دلیل نمیتوان نقش پرویز مشرف و هواداران او را نیز از نظر دور داشت. مردم افغانستان و پاکستان به این باور بودند: خانم بوتو در دور قبلی نخست وزیری خود اشتباه هایی داشت؛ اما هرگاه این بار به قدرت سیاسی دست بیابد در گسترش صلح و با ثبات سازی روابط دو کشور گام های موثری بر می دارد. هیهات که این باور ها و امید ها دود شد و به هوا رفت.
خانم بوتو کار های بسیاری را انجام داد؛ خوب و شاید هم بد. من به نام یک زن موفق دوستش داشتم و تحسین اش می کردم.
مرگ همواره سیمای زشت و پلشت دارد؛ اما مرگ دوستان و نزدیکان بیشتر قلب انسان را می آزارد. در این چند ماه اخیر مرگ چند عزیز خوابم را برآشفته است. خانم بوتو را هم به نحوی از خود می دانستم. مرگش برایم دردناک بود. کاش می شد که مرگش را باور نکنم.
او در بستر نرم دیبا و پرنیانی آخرین نفس های پیری را تجربه نکرد؛ در میان مردم و در راه مبارزه جان سپرد و خونش با خون مردم آمیخت. شهامت و جسارتش را می ستایم.
روانش شاد باد.
صد کتاب ار هست، جز یک باب نیست
صد جهت را قصد جز محراب نیست
این طرق را مخُلَصش یک خانه است
این هزاران سنبل از یک دانه است
جشنوارة زاد سال خداوند گار بلخ
پیام مولانا برای امروزیان
دوست فرهیخته و فرهنگ دوست
مرکز تعاون افغانستان مسرت دارد که در جشنوارة پیام مولانا برای امروزیان که به مناسبت هشت صدمین سال تولد مولانا جلال الدین محمد بلخی بزرگمرد اندیشه و عرفان برگزار می شود، میزبان شما باشد.
این جشنواره در برگیرندة نمایش تیاتر، مثنوی خوانی، موسیقی، نمایشگاه کتاب و آثار هنری است.
محل برگزاری: هوتل کابل دوبی- سرک دارالامان
وقت برگزاری: 30 دسامبر 2007 /۹ جدی ۱۳۸۶ساعت دو بعد از ظهر الی شش شام
از تمام دوستان علاقه مندی که در کابل تشریف دارند دعوت می کنم که در این جشنواره سهم بگیرند. برای نمایش تیاتر هنرمندانی از هرات دعوت شده اند که تیاتر (خورشید در چاه) را نمایش می دهند و قرار است که جناب رحیم غفاری و جناب حفیظ وصال غزل های نابی از حضرت مولانا را بخوانند و برای برنامه شعر جوانان خانه نویسنده گان جوان در انتظار شما استند.
از خواننده گان شهرنوش عذر می خواهم که تا ختم این برنامه نمی توانم چیز تازه یی بنویسم.