وقتی زهره و زهرا و حاکمه با دسته گل های سپید و سرخ و بستة چاکلیت به دیدنم می آیند، بغض گلویم را می فشارد و مرکز تعاون افغانستان(متا) را به یاد می آورم. آنان با خود بوی خوشی را آورده اند. خودم را می شناسم. وقتی به چیزی دلبسته شدم به دشواری می توانم که از آن دل بگیرم. مرکز تعاون افغانستان همان جایی است که هفت سال آزگار در آن کار کردم و سخت به آن دلبسته شدم. دوستش داشتم مثل خانة خود، مثل یک آدم آشنا.
شب است. ستاره گان در آسمان می درخشند. از بلندای بالا کوهِ ده افغانان بالا می شوم. چراغ های رنگین شهر را روشن کرده اند. نفسم می سوزد. دوست ندارم که بر بلندی بالا شوم. ایستاد می شوم و به شهر که آرام در آغوش شب خوابیده است، می نگرم. از این نقطه همه شهر را می بینم. شهر چراغان است. کسانی شهر را با چراغ ها آذین بسته اند. جشن است! چه جشنی! مردم در آن سهم ندارند. تو در این جشن سهمی نداری. دلم از چراغ ها می گیرد. دلم از روشنی می گیرد. می خواهم بر زمین بنشینم و در سوگ این شهر بگریم. در سوگ تو بگریم.
درفش های آبی، سرخ، زرد، بنفش و سبز را باد ملایم بهاری تکان می دهد. این بیرق ها موج زیبایی را می سازند که از چپ به راست و از راست به چپ در حرکت استند. بیرق ها فضای شادی را تصویر می کنند؛ جایی را که آدمیان زیبا آدم گونه می زیند؛ جایی که بهار است و فصل برودت در آن آمدنی نیست. جایی که سرما را در آن شکستی است ننگین.
یادداشت: چند روز قبل بنیاد آرمان شهر در مورد این عنوان همایشی را برگزار کرده بود که منی بی آیینه هم جز سخنرانان بودم. خواستم که محور های اساسی بحث خود را اینجا بگذارم.
متن نوشتار خالی از اشتباه نیست، چون شتابزده برای گفتار و بحث ترتیب شده است.