زهره راسخ: من همیشه با مردان برابری کرده ام
اینجا کابل است. ساعت 9:30 شب 9 اسد سال 1387. یک شب مهتابی گرم بدون بازی باد در شاخه های درختان. اتاق کوچک، یک میز نان کوچک، چند نفر دوست، گفت و گو و تبسم و خنده: نمای زیباییست. بانوی بلند بالاکه در یکی از چوکی ها نشسته است، حکایت می کند و دوستان با جدیت به او گوش می دهند: "در روز مراسم تحلیف رییس جمهور حامد کرزی دعوت بودم. در آن روز تنها موتر هایی که کارت دخول را با خود داشتند می توانستد که به ریاست جمهوری راه بیابند. برای خدمات دفتری که کار می کردم، زنگ زدم که به من موتری با اجازه نامه بدهند؛ اما برایم گفتند که موتر نیست. آن روز نمیشد که از تاکسی هم استفاده کرد. ناچار از دفتر بیرون شدم و خواستم که با پا این فاصله را بپیمایم. هنوز از دروازه بیرون نشده بودم که کارمندان مرد دفتر را دیدم که با دریشی های آراسته در حالی که پوزخند مي زدندسوار بر موتر ها از کنارم گذشتند و به طرف ریاست جمهوری رفتند. مردی که در کنار بانوی بلند بالا نشسته بود گفت: " شاید آنها سمت های بلند و بهتری نسبت به شما داشتند." بانو جواب داد: " نه ما همه در یک موقف بودیم اما ..."
"پوتین برای سربازان جدید
نان، نفت یه پیت
اسلحه به تعداد کافی
اتاق بازجویی نم کشیده
دستبند ده عدد
پول برق را باید بدهیم
پول آب را جدا
بازداشتگاه نم کشیده است
و دیگر هیچ"
وقتی مسعود شصت چی کاغذ پاره یی را از جیب برون می کند و با صدای بلند اما مرتعش جمله های نبشته شده بر آن را می خواند، شاعران و نویسنده گانی که در رستورانت زیبا و تاریکی نشسته اند، از هیبت شعر بر خود می لرزند و با صدای بلند براوو بر زبان رانده بر او احسنت و آفرین می فرستند. و فردای آن روز است که این شعر در یکی از مجله های اختصاصی ادبیات با تصویر شصت چی به نشر می رسد و جامعة ادبی را تکان می دهد. و بعد شصت چی ناگزیر است که به پرسش های علاقه مندان و خبرنگاران پاسخ بدهد، سخنرانی کند و شعری را که بر مبنای نظریه های پسامدرنیزم! سروده است، تفسیر کند.