سالهاست که نسرین را ندیده ام اما هرگاهی که برگ های زرد درختان را زیر پا می کنم او را به بیشتر به یاد می آورم. نسرین با مهربانی برگ ها را از زمین بر می داشت و می بوسید و بر برگ های تباه شده از جبر خزان اشک می ریخت.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 12:46  توسط منیژه باختری
|
شهرنوش برای طرح دیدگاههای گوناگون در عرصه های اجتماع، ادبیات و فرهنگ بنیاد نهاده شده است.
یک شاخه سلام ویک سبد محبت یک عمر در انتظار بودم که گفتنی های خود را آن طوری که دلم میخواهد، بگویم. سالها انتظار کشیدم که شاید اثری بیافرینم که بهترین باشد. همواره و همیشه در آروزی بهترین بودم و شاید به این دلیل سالها خاموش بودم. سالها گذشت اما بهترین من از ذهنم بیرون نشد و در همانجا آنقدر بالا و پایین رفت که زنگار پندارم شد. روزی در آیینه به خود دیدم، دانستم که دیگر فرصتی که من میپنداشتم به سراغم نمیاید و پندارم از بار آن زنگار موهوم همچنان صیقل ناخورده باقی مانده است. بگذار بهترین نباشم. این آخرین تجربه من است: باید زیست و خاموش نماند.