آنان وقتی در کتاب ها می خوانند که در سرزمین تروریزم و مواد مخدر، مردانی با لباس های سنتی و ریش های بلند، زنانی با چادری های آبی چرک سوخته، مردانی با پتلون های کاوبای و کمربند های زنگوله دار و موهای براق و زنانی با موهای رنگ شده با موبایل هایی که در دست دارند، در خیابان های شهر ریخته اند، از شگفتی و هیجان لبریز می شوند و می اندیشند که افغانستان چگونه توانست بدون از سر گذشتاندن مدرنیته به پسامدرنیته گام بگذارد؟ آمیزه هایی از تمدن با نمود هایی از سنت؛ بلی اینجا کابل است جایی که زویا روز های بیشماری در آن نفس کشیده و گردباد هایش را بلعیده است.
اما زویا کی است؟ همان ژاندارک ورق های تاریخ؟ سایه یی از خیال و گزافه گویی؟ نقابی برای نقب زدن؟ یا دختر ساده دلی در چارچوب جسم که این همه ماجرا را از سر گذشتانده است؟
ریتا کریستو فاری و جان فولابین خبرنگاران غربی، زویا را در سال 2001 در مهمان خانة کوچکی در نزدیکی واتیکان ملاقات کردند. ریتا قبل از این هم در مورد زویا شنیده بود. برای این دو خبرنگار اروپایی، ملاقات با زویا فرصتی را فراهم ساخت، تا بیشتر در مورد او بدانند و کتاب (زویا/ سرنوشت من افغانستان نام دارد) را شکل بدهند. کتابی که در سال 2002 در روم به چاپ رسید و دنباله یی شد بر کتاب هایی (به دنبال مادر)، از دبورا الیس خبرنگار کانادایی، (کتاب فروش کابل) از اسن سیراشتاد ، (هزار خورشید تابان) از خالد حسینی، (سیمای ممنوع من) از لطیفه و....
امیر حسین اکبری شالچی در ایران، در سال 1386 کتاب زویا را برگردانی کرد و نشر ثالث در همان سال با شماره گان 2000 آن را به بازار پیشکش کرد. شالچی مترجم نامبرداریست که قبل از این کتاب (به دنبال مادر) را که در مورد رویداد های افغانستان نبشته شده است، هم برگردانی کرده بود. [1]
کریستو فاری و فولابین در دیدار های بعدی به زویا پیشنهاد می کنند که کتاب مشترکی در مورد او بنویسند. با این که زویا در آغاز، چنین کاری را نمی پذیرد ، فرایند کار مشترک آغاز می شود: " چرا دربارة کسی دیگری کتاب نمی نویسید؟ چه چیزی در سرنوشت من چنین ویژه است؟" (1- ص 211) اما خواننده گان می دانند که چیزی در سرنوشت بانو زویا جذاب است. وقتی یک بانوی افغانستانی در جایی چون روم نیاز به "نزدیکانی" دارد که برای "تامین امنیتش" با او همراه باشند، بدون شک سرنوشت ویژه یی دارد. شاید جامة خاکستری زویا نیز او را بیشتر مشابه به کسی می سازد که در سالهای اخیر قهرمان رویا های سیاستمداران دروغگو و عده یی از ساده اندیشان شده است. چه دلیلی بهتر از این برای شخصیت سازی و قهرمان پروری!
زویا سرنوشتش را به این دو خبرنگار روایت کرد؛ ولی اگر او چادری را بر قامت هویت خود نمی پوشاند، ماجرا طور دیگری می بود: آن وقت خواننده گان افغانستانی هم باور می کردند که زویا در یکی از پس کوچه های کابل زاده شده، رنج کشیده، اشک ریخته است و به ضد تمام نا به سامانی ها و بیداد ها طغیان کرده و امروز هم در پی تغییر است.
روایت های زویا به این دو خبرنگار غربی، که درون مایه کتاب را می سازند، در پنج بخش (پیشکشی روسیه، زخم خونی، نامی برای آزادی، شهر خاموش، اردوگاهی در دل بیابان) نمود می یابند.
پیشکشی روسیه، با پیشکش یک چاکلیت با پوش زردِ درخشان از سوی یک زن سرباز روس به زویای چهار ساله در دکان کوچکی در کابل آغاز می شود. زویا که آموزه های مادر کلان خود را به یاد دارد، با این که از چاکلیت خوشش می آید، با نفرت آن را رد می کند و به او می گوید که از وطنش بیرون شوند. مهربانی سرباز روس و پس زدن این مهربانی، همیشه در ذهن زویا باقی می ماند تا جایی که بعد ها با رو به رو شدن با بانوی خبرنگار روسی نام دختر او (زویا) را برای خود می گزیند.
در فصل های بعدی زویا در مورد مادر، پدر، مادر کلان و خاله وسیمه گپ می زند. این گپ ها با روایت هایی در مورد سنت ها، رواج ها و طرز فکر مردم افغانستان چاشنی می گیرد. مراسم سنتی ازدواج، طرز لباس پوشیدن، تفاوت ها میان زنده گی در شهرها و دهکده ها و... همه مسایلی اند که در کتاب مطرح گردیده اند و شناخت بیشتری از افغانستان به مردم جهان، می دهند.
مادر زویا بانوی مبارزی است که با زنده گی سنتی و رواج های مردم مخالف است. او عضو یکی از سازمان های آزادی بخش است که زویا مصرانه نام واقعی آن را تا فرجام روایت به گونه هایی می خواهد، پنهان کند. پدر زویا که از مادر او حمایت می کند در جنگ های داخلی ناپدید می شود و مادر نیز جانش را در این مبارزه از دست می دهد. او و مادر کلان تنها می مانند و به زودی به گروه پناهنده گان درشهر کویته پاکستان می پیوندند. در آنجاست که زویا به تلاش های مادر بیشتر پی می برد و در مکتبی که از سوی نهضت سازماندهی و تمویل می گردد - نهضتی که مادر عضو آن بود- درس می خواند و برای مقابله با چالش های زنده گی آماده می شود....
¶¶¶
گرایش به فمنیسم و سیاست پردازی فمینستی و زبان سیاسی دربارة جنسیت یکی از ویژه گی های این کتاب است. راوی کوشش می کند که با کنش های خود ساختار های سیاسی قدرت را از این دیدگاه ها از پرویزن نقد بگذراند. او به شدت به چادری (برقع) می تازد. چه در نخستین بخش های کتاب که از خویشاوندان چادری به سر پدر یاد می کند و چه در بخش های بعدی که خودش ناگزیر می شود که آن را به سر کند و از پنجره کوچک خفقان آورش دنیا را بنگرد. زویا از چادری نفرت دارد، چون چادری دنیای او را کوچک ساخته او را مجبور می کند که از یک روزنة باریک و کم نور با مردم و پیرامون ارتباط برقرار کند چون چادری تمام زنان را مشابه می سازد همانند حیوان هایی که در گله کنار هم می روند و تنها شاخصة شان رنگ متفاوت چادری هاست. چادری آبی، چادری سپید، چادری نخودی،... ولی چادری برای زویا استعاره یی هم است. استفاده از نام مستعار، به نحوی گذاشتن برقع بر چهره یک شخصیت سیاسی و یک جریان سیاسی است.
وقتی زویا در مکتب شباروزی به سر می برد، تنها با زنان ارتباط دارد مردان در (زویا/ سرنوشت من افغانستان نام دارد) سیما های خشنی دارند. شاید پدر زویا تنها مردیست که با تیپ خوب پردازش شده است؛ مردی که از زن در برابر سنت ها و ساختار های سیاسی حمایت کرده او را مجال مبارزه می دهد. باری، زویا برای حمایت از دختر نوجوانی در یکی از کمپ های پاکستان، با پدر او صحبت می کند ولی مرد با بیرحمی زویا را توهین می کند. زویا از این که مردان او را نادیده بیانگارند، به خشم می آید: " خشم در دلم جان گرفت، نه تنها برای گفتارش، بلکه نیز برای این که وی باز هم سرسختانه زمین را نگاه می کرد، انگار از چشم های من بیزار بود." (1- ص 177)
زویا روایت رمان گونه دارد؛ اما رمان نیست و در جمع آفریده های ادبی به شمار نمی آید؛ روایتِ خاطره هایست که با مهارت خبرنگارانه کنار هم چیده شده اند و بیشترینه به یک لحظه یا اوچرک همانندی دارد و قهرمان سازی می کند.
با دو رویکرد میتوان به زویا نگاه کرد. یک، این کتاب زادة ذهن نویسنده گان اروپاییی است که در پی شهرت و پردازش از زنده گی شرقیان اند و به ویژه به افغانستان و افغانستانی ها به دلیل چالش هایی که برای جهان امروز ایجاد کرده اند، اهمیت بیشتری می دهند. نبشتن در مورد جنگ، سنت ها و دشواری ها و چالش های زنده گی زنان در افغانستان یادداشت گونه های ژورنالیستی خبرنگاران و بازدید کننده گان از این کشور را رنگ و جلای بیشتری می دهد. حالا در این میان اگر کسی می آید و قهرمان ذهن خود را در چارچوب جسم می گذارد، کسی از حقیقت با خبر نمی شود. افغانستان کشور ارقام و آمار دقیق نیست. شهروندان شناختی ندارند و هر کسی می تواند در این هنگامه و بحران قهرمان ذهنیی آفریده، ایتوپیایی را پیشنهاد کند، بدون آن که نشانی از آن شخص و آن ساحه ارائه بدهد. اینجا افغانستان است. می توانی هر لحظه در هر کجا آدمی بیافرینی، قهرمانش بسازی و بر سکوی شهرتش بگذاری و یا پشت اش را بر خاک بمالی و نابودش بسازی. اگر تو شهروند کشور دیگر باشی که کسی برایت نمی گوید که بالای چشمت ابروست.
دو دیگر، این که باور کنیم که کتاب بر مبنای واقعیت نبشته شده است. با پیشکش این فرضیه است که پرسش های گونه گونی ذهن خواننده گان را می آزارد.
خاطره نویسی و بازگویی زنده گی خصوصی و کاری در چند سال پسین در این سرزمین جذابیت ویژه یی یافته است. هر کس به زعم خود گوشه هایی از حقیقت های ناگفته را بازتاب می دهد و پرده از روی ماجرا های مهیب و مخوفی بر می دارد. این خاطره نویسی ها گاهی با بازتاب حقیقت ها، ارائه آمار و ارقام و اسناد همراه بوده اند و توانسته اند که اعتماد مردم را به دست بیاورند ولی گاهی مردم حس کرده اند که فریب خورده و قربانی سیاست بازی های گروه های شناخته و ناشناخته یی شده اند. دغدغه هایی که ذهن خواننده را هنگام خوانش زویا می آزارد، کم نیستند:
چرا بانو ... نام مستعار زویا را انتخاب کرده است؟ خودش می گوید:" هنگامی که ثریا به ما گفت که باید نام دیگری بر خود گذاریم، همه خندیدیم. ثریا گفت: باید بدانید که امنیت مکتب با دشواری رو به رو است و ما دشمنانی هم داریم. روزی این را خواهید دانست... این برای ما تنها یک شوخی بود. شاد شدم و پنداشتم که دگرگونی نام شاید نشانه ای از ارزش رو به افزایش من باشد. هر کدام از شاگردهای مکتب از دوازده سالگی باید نامی ساختگی می داشتند. ما که بزرگتر بودیم گمان می کردیم که دیگر بچه نیستیم، چون نام تازه ای پیدا کرده ایم." (1- ص104) دلیل کافی نیست.
در این سرزمین زنان نیز عصیانگر بوده اند و اگر در چندی با مردان هنبازی نتوانسته اند، در چونی هماورد آنان بوده اند. به ویژه در سال های پسین که آزادی بیان تجربه می شود و هر کس فرصت های خوبی برای ارائه اندیشه ها و فکر های سیاسی خود دارد چه دلیلی است که مردم هنوز هم بانو زویای قهرمان را نشناسند. اگر او تهدید و خطری را حس می کند پس چرا زنانی چون ثریا پرلیکا، شکریه بارکزی، فوزیه کوفی، نجیبه شریف و ... با نام های حقیقی به سیاست پرداخته اند و دلیلی برای پنهان کردن هویت خود ندارند.
از سوی دیگر، گزینش نام (زویا) نماد گرایش به جریان های چپ و دادن نوعی تبرئه به قشون سرخ است. این نماد چند بار در متن کتاب تکرار می گردد. بار اول بانوی روسی به زویا چاکلیتی پیشکش می کند ولی زویا با پیشداوری هایی که از پیرامون و خانواده به دست آورده است، آن را رد می کند و بار دیگر بعد از ملاقات با خبرنگار روسی نام خود را زویا[2]، می گذارد. این دو صحنه متضاد پشیمانی آن گروه سیاسیی را نمایش می دهند که در مقابل پیشکشی یک ابر قدرت واکنش و عصیان نشان داده ولی بار دیگر با پی بردن به اشتباه شان با گزینش این نام گرایش دوباره خود را به آنان نمود می دهند.
مبارزات بانو زویا و دیگر هماوردانش و دستاورد ها و پیامد های آنها محسوس و روشن نیستند.آنان یک عمر مبارزه کرده اند ولی ترجیح میدهند که ناشناخته باقی بمانند. چرا؟ نقش آنان در سیاست و قدرت واضح نیست و یا با نام های مستعار دوگانه، از قبول مسؤولیت می گریزند. چرا؟
زویا انسانیست فوق انسان های دیگر . او پیامبریست که مسیح وار و عابد گونه می زید. حس جوانی هرگز به سراغش نیامده است. پندار های او را تنها میتوان در انسان های برتر جست. آیا این گزافه نیست؟ زویا از آفتاب، از بهار، از عشق، از تبسم نسیم و از هبوط شبنم گپ نمی زند او تنها مبارزه و مرگ را می شناسد: " در اصل من هرگز زندگی شخصی نداشته ام و از آن افسوس هم نمی خورم. هیچ چیز زیبایی در خود نمی بینم که مردی بخواهد از آن خوشش بیاید هرگز هم شیفته نشده ام. از این هم هیچ اندوه نمی خورم که چرا هرگز با شادی و خرسندی با مردی آَشنا نبوده ام. برایم ارزشی نداشت و زمانی هم نداشتم که به آن بیندیشم."(1- ص 124)
نویسنده گان زویا، زنی را به تصویر می کشند که تنها برون او قابل دید است. از درون او حرفی به میان نمی آید. او همواره برای دیگران زنده گی کرده است و از احساسات خود هیچ حرفی به میان نمی آورد.
پوشیده پنداری زویا برای خواننده گان خارجی قابل دید نیست چون آنان از جریان هایی که در افغانستان به مبارزه پرداخته اند، بی خبر اند. آنان تنها زویا را می بینند که در تعارض با سنت ها و سیاست های حکومت های جبار مبارزه می کند؛ به بینوایان کمک می کند؛ چادری به سر می کند به کابل می رود تا گردهمایی بزرگِ زنان را علیه سلطه طالبان سازماندهی کند؛ از مراسم قطع دست دزد در غازی ستدیوم تصویر بگیرد؛ در پاکستان در کمپ های مهاجرین گشت بزند و به آنان یاری برساند؛ به هسپانیا و نیویارک برود و به مردمان دنیا سخنرانی کند،...
بلی زویا قهرمان است، اگر چنین باشد او در دیده گان خواننده گان افغانستانی هم قهرمان است ولی قهرمان ناشناخته؛ هماورد سپایدرمن و قهرمان ماسک پوش که به همه کمک می رساند؛ اما کسی او را نمی شناسد. نویسنده گان نیز علاقه یی نداشتند که هویت اصلی بانو زویا را برای خواننده گان فاش بسازند. آنان حتا توجهی به این هم نکردند که مردم دوست دارند با منجی خود صمیمانه آَشنایی به هم برسانند. خواننده گان باز هم نومیدانه می پرسند: بانو زویا! چرا از مردمی که برای آرامش جسم و روان شان مبارزه و تلاش می کنی، خود را پنهان می کنی ؟
زویا، با معرفی بانو (مینا) گوشه یی از ناگفته ها را بیان می کند. او تصریح می کند که مینا بنیانگذار، این نهضت چپگراست و در 30 ساله گی از سوی خاد وقت در خانه اش به قتل می رسد. زویا می گوید که مینا خواهان برابری زنان و مردان و برابری در جامعه بود ولی ماهرانه از بازتاب اندیشه های سیاسی او و نهضت کناره می رود. با پیوند زویا به سازمان (راوا) ناگفته هایی گفته می شوند. یعنی آنان می پسندند که در هاله یی از ابهام باقی بمانند.
زویا در اروپا نیز به کسانی که امنیت اش را تامین کنند، نیاز دارد. این از یکسو اشاره به موقف مهم زویا می کند و از سوی دیگر خطر و تهدید به جانش را می رساند. کی در صدد قتل بانو زویا در عصر دموکراسی و در جایی مثل روم است؟ حداقل در این دوره شهروندان این امتیاز را دارند که به خاطر گفته های سیاسی شان مجازات نشوند.
برای خانم زویای قهرمان موفقیت می خواهم.
رویکرد:
1- زویا/ سرنوشت من افغانستان نام دارد. ریتا کریستو فاری و جان فولابین. مترجم: امیر حسین اکبری شالچی، تهران: نشر ثالث، 1386