من و نسرین هر دو در دانشکدة ژورنالیزم درس می خواندیم؛ او بهترین دوست من بود. راز های دخترانه خود را به همدیگر می گفتیم و می دانستیم که راز های مان هیچگاهی فاش نمی گردد و مضحکه قصه گویی های دخترانه نمی شود. روز هایی که او نمی بود چه دلتنگ می بودم.
او سر سخت ترین رقیب من بود. چند روزی در سال را آرزو می کردم که برایش مشکلی پیدا شود و نتواند که به دانشکده بیاید تا بلند ترین نمره از آن من باشد. آن روز ها از بودنش چه دلتنگ می بودم؛ با این که غالباً بلند ترین نمره باز هم از من می بود.
امروز می دانم که چه خواهش های کوچکی به دوستی های بزرگ صدمه می زند و بر شماره ها از هر رنگی که باشند، لعنت می فرستم.
آن روز ها برای این که مسخره اش کنم بر برگ های شکسته زرد رنگ پای می گذاشتم و امروز می خواهم همه برگ های زرد خزان را چون او ببوسم و نگذارم که کسی بر آنها پای بگذارد.
در خزان فصل و در خزان عمرم هوای نسرین را دارم. "روزگاری غریبیست نازنین"!