تبليغاتX
شهرنوش - یاد یار مهربان
در گستره اجتماع، ادبیات و فرهنگ

برای نخستین بار ساعت هایی از یک شب را  در قبرستانی گذشتاندم؛ اما خاطره های من چیزی از جنس ضد رمان ها و ضد قهرمان (پرسوناژ اصلی) هاست. شبی پر از روشنی چراغ ها که سپیدی مرمر سنگ قبر ها بر شکوهش می افزود. در این شب شکوهنده روشن از تنها چیزی که می خواستم فرار کنم، از منِ خودم بود، آن نیروی سرکشی که آتش درونم را باد می زد می خواست باز بیدار شود و آرامشم را خاکستر کند. "روزگار غریبیست نازنین"

زیارت خواجه عبدالله انصار ، امشب میزبان مهمانانی از کابل، بلخ، تاجیکستان و ایران است. نخبه گان و فرهنگیان شهر هرات هم حضور دارند و به بهانه سیمینار بین المللی که به مناسبت یک صد و یک هزارمین سالزاد رودکی که از سوی وزارت امور خارجه راه اندازی شده است، گرد هم آمده اند و همه بوی جوی مولیان را تلمذ می کنند و رودکی را به یاد می آورند که با این سرود چگونه امیر نصر سامانی را واداشت که پا برهنه به سوی بخارا بشتابد:

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

بار دوم است که به زیارت خواجه عبدالله انصار می آیم. بار اول به تعمیر قدیمی و پر از ابهت آن چشم دوخته بودم. نمک دان اعجابم را بر انگیخته و شگفتی های سنگ هفت قلم مسحورم ساخته بود؛ اما امروز چنین نیست. زیبایی های تاریخی اینجا مسحورم نمی کند. امروز می خواهم چیز های دیگری را که با لایه های از این زیبایی ها پیچیده شده اند ببینم. شب است تنها در این قبرستان قدم می زنم. حضور مردم برایم فرقی نمی کند. وقتی با تنهایی خود استی حضور در جمع نيز تنهایی است.

این بار سوم است که به هرات سفر می کنم. بار گذشته نیز در جمعی از نویسنده گان مرد من یگانه زن شرکت کننده در سیمینار مولانای بلخی بودم و امشب در این جمع نیز یگانه زن مهمان استم. برای من حضور در جمع مردانه تفاوتی ندارد چون من به جنسیتی از این دست باور ندارم؛ اما می دانم ذهن پدر سالار جامعه به دشواری می تواند این را بپذیرد.

به نام های حک شده بر سنگ های مقبره ها نگاه می کنم. وقتی نام چند زن را می بینم خوشحال می شوم که قبرستان را  به زنانه و مردانه تقسیم نکرده اند. "روزگار غریبیست نازنین"

*

دلزده ام. از سخنرانی ها دلزده ام. از همه کلیشه ها دلزده ام. جز هیئت رییسه نشسته ام به شنونده گان می بینم. در صف اول یک نفر به خواب رفته است. در صف دوم نیز یک نفر، در صف چهارم سه نفر  چشمان شان را بسته اند. یک جولا را می بینم که از روی سر انداز مخمل جگری میز مقابل به سویم می آید. از جولا نفرتم می آید. چند مگس مزاحمم استند. یکی می خواهد مصرانه به زیر چادرم راه پیدا کند. حتا نمی توانم چادر را از سر کنار بزنم و مگس سمج را دور بسازم. خود را با دکمه های موبایل مصروف می سازم. وقت نمی گذرد. یکی مقاله می خواند و دیگران خمیازه می کشند. مقاله ها بیشترینه شبیه هم اند. استاد زریاب دلیل می آورد که نظر به کمی منابع و دانستنی های اندک در مورد رودکی دشوار است که گپ تازه یی بگوییم. می دانم اما چرا باید حتماً سخنرانی کرد و برای مسایل مهم چون نام گذاری شاهراه رودکی، پرده برداری از روی تصویر رودکی، دیدار از دانشگاه هرات و صحبت ها در مورد همکاری های منطقه یی وقت کمی گذاشت و برای صحبت های تکراری بیشترین وقت را. جولا دست بردار نیست مثل این که می داند ازش نفرت دارم به طرف من می آید.بوتل آب را رویش می گذارم. از انتقام وحشتناک خود می شرمم.

نویسنده گان و فرهنیگان در این دو روز به نتیجه نرسیده اند که آیا رودکی کور مادر زاد بود یا بعد ها کور ساخته شد؟ و آیا دقیقاً در چهل ساله گی کور شده است و یا خیر؟

مقاله ها پر از اشتباه و پر از تکرارهاست. به باور من تبجیل و پرداختن به شخصیت ها نباید به مقاله خوانی ها خلاصه گردد. تجلیل از رودکی بیشترینه ارج گزاری به فرهنگ باستان و تاریخ مشترک با کشور های منطقه است. میتوان برای این تجلیل جشنواره هنر را برپا کرد. راست می گویم؟ نمی دانم.

بوتل آب را بر می دارم فکر می کنم که با جسد جولا رو به رو می شوم. اما از جولا خبری نیست. کناره های بوتل را نگاه می کنم. نیست که نیست. راحت می شوم.

*

می خواهم به دستشویی بروم. تنها یک جای است که مردان از آن استفاده می کنند. گوشه ها و کنار های مقر ولایت را خاموشانه جستجو می کنم، نمی یابم. بالاخره می پرسم که دستشویی زنان کجاست؟ کسی نمی داند. یکی از همکارانم می گوید که همان جایی که مردان می روند دو غرفه آن برای زنان نیز درنظر گرفته شده است. باز سرک می کشم، تمام غرفه ها توسط مردان اشغال شده اند. یکی پیشنهاد می کند که با موتری به هوتل بروم و بعد برگردم! "روزگار غریبیست نازنین" برای شان می گویم که من مقاله یی می نویسم که در مقر ولایت باستانی هرات برای زنان دستشویی در نظر نگرفته اند. فکر می کنند که شوخی می کنم. خوب بلی شوخی کردم مقاله نمی نویسم؛ اما به این باور رسیده ام که وقتی برای زنان دستشویی در نظر گرفته نشده است، یعنی من در محیط پدر سالاری استم که حتا زنان را از حافظه دستشویی نیز حذف کرده اند. زنان در سیمینار حضور فعال ندارند و تک تک در دور ترین گوشه ها نشسته اند. زنان در مهمانی های شب نیز حضور ندارند.

در سفر های قبلی هم با زنان با فرهنگ و هنرمند هرات صحبت هایی در مورد چالش ها و دشواری های زنده گی آنان داشتم. زنان هرات با این که به هراتی بودن خود فخر می کنند؛ از سنت ها و کلیشه ها خسته شده اند. این بار با دوشیزه خانم با ذوقی هم صحبت می شوم. او از نظام پدر سالار هرات شکوه ها دارد و با مثال زدن ها مرا بيشتر متوجه فضاي متعصب هرات مي سازد. زنان در کابل نیز با دشواری هایی مواجه استند اما در کابل خوشبختانه یک جمع اونگارد استند که به شکستن کلیشه ها پرداخته اند و بار گران نکوهش را صبورانه به دوش می کشند. زیبا دختری از هرات می گوید:" ما هراتیان از بس به گذشته خود چسپیده ایم، حال را فراموش کرده ایم" دلم برای دختران زیبای هرات مي سوزد. "روزگار غریبیست نازنین"

*

بار قبل نیز در هرات حضور استاد زریاب تنهایی هایم را می زدود. استاد عزیزم، زریاب کسیست که می توانم آرامشم را در صحبت هایش جستجو کنم. دوست ندارم گفته های ناروا در مورد کسانی را که عزیز می دارم بشنوم و نمی خواهم از سر گپ ناشایسته یی بگذرم و خاموش بنشینم. یک بار به یاد دارم که سرور همایون در صنف به استاد زریاب توهین کرد؛ روزی که از یاد بردم که جناب همایون نیز استادم- حد اقل در حیطه صنف- است، با استاد همایون پرخاش کردم و امروز هم پشیمان نیستم. باید در مقابل هر چه نارواست ایستاد. یکی از همسفران ما در گپ هایش به داکتر سپنتا کنایه می زند. به مردی که به زبان و فرهنگ کشورش عشق می ورزد و با جسارت و شجاعت گپ هایش را می گوید. نمی توانم تحمل کنم. وقتی مخالفت می کنم، می گوید: "حالا مامور او شده ای، باید از او دفاع کنی" به حماقتش می خندم. داکتر سپنتا نیازی ندارد که کسی از او دفاع کند و من هم از باور های خودم دفاع کرده ام. منتی بر گردن کسی نمی گذارم. چندین سال است که من از صحبت ها و گفته های داکتر سپنتا دفاع کرده ام چون باور خودم بوده اند. شاید دوستانی یکی از گفت و گوی های مرا در همایش بنیاد آرمان شهر به یاد داشته باشند. حالا بگذار من کارمند وزارت خارجه باشم یا نباشم. "روزگار غریبیست نازنین"

*

هرات در روزهای پسین شاهد تظاهرات و ناآرامی هایی است. اختطاف، دزدی و نا امنی ها مردم را مجبور به واکنش کرده است. پیشه وران، صنعت گران، داکتران و صنف های دیگر دست به اعتصاب زده بودند. خبر ها را از طریق رسانه ها شنیده بودم. حالا مثلی که این عصیان به نحوی فروکش کرده است. محمد رضا شیر محمدی خبرنگار جوان شهر هرات می گوید: "خوب وضعیت آن قدری که بد تصویر می شود، نیست؛ اما حقیقت هایی هم است که نمیتوان از آنها انکار کرد، بیشترینه قشر بازرگانان و سیاستمداران در معرض خطر آدم ربایی استند"

شهر ظاهراً آرام است. بازار ها باز استند و مردم گشت و گذار دارند. صدایی شلیک گلوله را نمی شنوی، مگر این که چراغ سقف با سرو صدا بسوزد و از هیبت آن مهمانان بر خود بلرزند.[i] ساعتی فرصت می یابیم که در شهر گشتی بزنیم. دکان ها باز استند، مردم بی خیال مصروف روزمره گی های خویشند. همه مطمین آرام و شاداب. درخت های دو طرف خیابان های شهر به آن عظمت می بخشند و حکایت از فرهنگ زیبای هرات می کنند. بازار های هرات پر از مردم، خوراکی ها و وسایل استند. در یکی از بازار های مزدحم و درجه سوم شهر گشتی می زنیم. به دو کتابخانه می رویم. کتابفروشی ها رونق چندانی ندارند. برای این که دست خالی بیرون نشوم، دو کتاب می خرم. یکی هم کتاب طنز جلال نورانی است که ماه ها آن را در کابل جستجو کرده بودم. کتاب دیگر در مورد فرهنگ و جهانی شدن است. من هم همانند فرهنگیان که تنها در مورد کور بودن یا کور نبودن رودکی وسواس دارند، می خواهم کشف کنم که جهانی شدن جبر و فرایند تاریخی است یا پروژه یی که باید تطبیق شود.

امنیت برای مهمانان عالی رتبة دولتی تامین است. هیچ ترس و هراسی نیست. در پناه تفنگ ها می توانی به هر طرف بروی. امنیت در کشور من یعنی همین.


وقتی در مورد وضعیت امنیتی از راننده مان می پرسم، می گوید: " از وقتی که امیر صاحب در هرات نیست، دیگر برکت و امنیتی در شهر نمانده است. مردم امیر صاحب را دوست دارند. او سوار بر اسپ خود شبها تا صبح در شهر گشت می زد." بعد آه می کشد و می گوید:" یاد امیر به خیر"


درست دقیقه های بعد وقتی با یکی از جوانان چیز فهم هرات صحبت می کنم نفرت اش را از امیر بیان می دارد: "هیچ کسی امیر را دوست ندارد چگونه ممکن است که یک جنگ سالار را مرد خوب و منجی هرات دانست. همین حالا عده یی با سوء نیت می خواهند که وضعیت هرات را متشنج بسازند تا بگویند که هرات بدون امیر به شهر بی صاحبی می ماند."

*

شب موسیقی در تالار مولانا جلال الدین بلخی پر از لطف است. نوازنده گان و سراینده گان تاجیک و هرات خوش می نوازند و دلنشین می خوانند. گروهی از شاعران جوان هرات را می بینم. فرصت صحبت با آنان نیست. برای آینده این جوانان خیلی خوشبینم. نسل نویسنده گان و شاعران افغانستان در دهه سی، چهل و پنجاه بهترین آفریده های ادبی را به میان آوردند و ادبیات معاصر افغانستان را شکل دادند. حالا بگذریم که چگونه نحوه آفرینش و دید و بینش سیاسی آنان به رویداد ها و زنده گی از هم متفاوت بود و باعث پیدایی ادبیات چپی، جهادی راستی و دیگر جریانهای سیاسی و... شد- هرگاه اجازه داشته باشیم که از چنین مصطلاحاتی نام ببریم. نسل بزرگتر ادبیات و روشنگرانی چون ناصر رهیاب، رجایی، داوود منیر، سید ضیا الحق سخا از همان دوره استند و صادقانه به ادبیات و هنر عشق می رزند. هر بار استاد سخا را می بینم پسر عزیزش را به یاد می آورم. بار ها در تلمذ شعر هایش یکجا با او غم پسرش را قطره قطره گریه کرده ام؛ اما این جوانان پسا مدرنیست و نوگرا هم گپ ها و ناگفته هایی زیادی برای گفتن دارند.

به جز سرود صدایی نیست، همه گوش شده اند و می شنوند و گاهی هنرمندان را با کف زدن همراهی می کنند. فکر می کنم که هرگاه چنین سالونی به زیبایی سالون مولانا در کابل می بود و چنین برنامه یی در آنجا ترتیب می شد کابلی شده گان –کابلی های اصیل بيشترينه در بيرون از افغانستان زنده گی دارند- فرهنگ کابلی خود را به نمایش می گذاشتند و با اذیت هنرمندان و سر و صدا های بیجا و رد و بد کردن طیاره های کاغذی و پرتاب کردن مواد خوراکی بالای اشتراک کننده گان و اذیت زنان و خانواده ها از تمام هنر و استعداد خود کار می گرفتند. کابل شهر ویران شده یی است. شهری پر از کثافت، با مردمان عصبانی که سرگردان در غم نان، روز می گذرانند و روز تا روز از هنر و ادبیات فاصله می گیرند؛ با این همه سخت دلبسته زادگاهم استم و هر از گاهی که از کابل بیرون می شوم تعادل روانی خود را از دست می دهم. اندوه من این است که شهریان کابل به کابل نمی اندیشند و آن را وطن خود نمی دانند. می دانم که عقلانی و انسانی نیست که شهروندان به یک منطقه ویژه بچسپند و تنها به منافع یک گروه بیندیشند اما گاهی همبسته گی فکری میان مردمان یک منطقه به شرطی که منافع مشترک شان در تناقض با منافع جمعی کشور قرار نگیرد در پیدایی فرهنگ عالی و همپذیری می تواند موثر باشد.

*

در فضا بالای ابر ها استم. هواپیما روی بستر سپید ابر ها حرکت می کند و من به آخرین دقایق سفرم به هرات می اندیشم و محبت های دوستان هراتی را به یاد می آورم. محبت هایی که بیشترینه ریشه در محبت ایشان به بابه جانم دارد. بگذار به یاد بابه جانم هویتی هم نداشته باشم. خوشحالم. چارج لپ تاپ رو به خلاصی است....

 

 



[i] هنوز ساعتی از آغاز برنامه نگذشته بود که سیستم برق تالار ولایت سوخت و دود آن لحظاتی مهمانان را آزرد. این تالار از زیباترین تالار های افغانستان است که ستون های میناتوری شده اش کار استاد بزرگ، مشعل است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 17:23  توسط منیژه باختری  |