او درست اين 16 سال و چهار ماه و 16 روز را بايد با من مي بود؛ اما كار من به گونه يي است كه كمتر فرصت داشته ام تا با او روز بگذرانم. به سخنانش گوش بدهم، در لحظات خوش همراهيش كنم و در غصه ها دلدارش باشم. او شكايتي ندارد. خاموش و مهربان است. شايد خيلي صبور نيست، زود به گريه مي افتد و ناراحت مي شود.
او همواره از همسن و سالانش پيشتر و بيشتر حركت كرده است، به همين دليل همواره از گروه سني خود دور شده و از كودكي خود فاصله گرفته است. او هشت سال را در مكتب با درجه نخست گذرانده است و در آموزش آن قدر عجله داشت كه قرار است سال آينده به دانشگاه برود. او شب و روز كتاب مي خواند. زبان انگليسي را فرا گرفته است و شايد دلش بخواهد كه به آموزش زبان ديگري بپردازد. (نمي دانم حدس مي زنم.)
امروز وقتي به وبلاگش رفتم و آخرين يادداشتش را خواندم به گريه افتادم. چه بي خبرم من. او نقاشي را دوست دارد و مي خواهد با آميزه يي از رنگها برداشت هايش را بازتاب بدهد و من نمي دانستم.
از پنجره اتاق كارم به بيرون نگاه مي كنم. باغ زيبايي مقابل چشمانم قد كشيده است. پاييز زيبايي آن را دو چندان ساخته است. مي خواهم بروم و در انبوه درختان گم شوم و خش خش برگ ها را بشنوم. بعد به دوسيه هاي كار مي بينم كه به طرفم دهن كجي مي كنند. خسته و ناراحت چشمانم را از درختان مي دزدم.
احمقانه مصروف استم و وقتي براي قصه ها و آرزو هاي اين دخترك و خودم ندارم.
با او آشنا شويد: مريم شهرتاش دختر نازنين من.