این تنهایی و غربت را شورا (پرسوناژ اصلی) در رمان (چه کسی باور می کند) بر مبنای حسرت و نستالژی ژرفی که در روانش ریشه دوانده است، در یک سفر با قطار در ذهن خود مرور کرده از دلتنگی ها، حسرت ها و سرگشته گی های خود صحبت می کند. حسرت های زنی از طبقه مرفه را که فرصتی برای اندیشیدن و باز بینی زنده گی خود دارد. شورا آتش حسرت همه چیز هایی را که از دست داده است، را حس می کند بی آن که خاموشی خود را قربان کند. (1)
مهرانگیز شریفیان نویسندة این رمان با گزینش یک قطار در حال حرکت به عنوان فضای رمان و مبهم گذاشتن ایستگاه ها، هنرمندانه جریان زنده گی شورا را نقد می کند.
رمان از حرکت قطار و سفر زن و شوهر میان سال آغاز می شود. (شورا)راوی رمان - زن میان سال -از آغاز و انجام و مقصد سفر صحبتی نمی کند؛ از شروع حرکت قطار تا انجام بیزار از حال به گذشتة خود می رود. (جهان) شوهرش غرق روزنامه خوانی است و به او توجهی ندارد. شورا به نیکی می داند که دیگر هیچ راه مشترکی با جهان ندارد. شورا که در یک خانوادة گستردة ایرانی تولد و با مناسبات شدیداً سنتی خانواده گی بزرگ شده است، خود را با جهان غرب و دنیای کوچک جهان که بعد از ازدواج به آنجا رفته و سی سال را سپری کرده است، بیگانه می داند. او پدر، مادر، پدر کلان، مادرکلان، برادران، خاله ها، خاله زاده ها دایه های خود را به یاد می آورد و از همه بیشتر رستم را. رستم پسرکی که پدر بزرگ از ده برای خدمت خانواده آورده بود و در حقیقت دوست خوب کودکی او به شمار می رفت. او در بازنگری زنده گی خود در قطار یکباره پی می برد که که عشقی را که نسبت به جهان در آن سالها حس کرده بود دروغی بیش نبود. چون او در واقعیت عاشق رستم بود. همان پسرک سیاه چردة باحوصله که گاهی در دارو خانه پدر بزرگش مجبور به کار بود و گاهی هم در کار موچی گری. شورا حسرت عشق انکار شدة سالیان پیشین خود را دارد که نسبت به تفاوت طبقاتی وجود آن را حتا در ذهن خود انکار کرده بود.
خلاف باور تعدادی از منتقدان در ایران که چه کسی را باور می کند را رمان فمینسیتی خوانده اند، من می خواهم بگویم که این رمان زن محور در پرتو دیدگاه های فمینیستی نگاشته نشده است. با انتشار این رمان در سال 1382 اکثر محافل ادبی ایران، محافل ادبی ایران این پرسش را مطرح کردند که آیا این رمان زن محور، از شمار آفریده های فمینیستی است و یا خیر؟
گاهی میتوان پاسخی در خور داد که در پیوند به آن پاسخ هایی برای این پرسش ها نیز فراهم کرد:
آیا اصولاً رمان زن محور توجهی به فمینیسم دارد؟ زنانه نویسی چه ارتباطی با فمینیسم دارد؟ رمان زن محور و زنانه نویسی با این که بستر بسیار مناسبی برای بازتاب نظریه های فمینیستی هستند؛ اما گاهی می توانند که با پردازش مایه های درونی بافت جامعه پدر سالار را تقویت ببخشند و آیینه یی از آن باشند. آفریده های زن محور و زنانه نویسی بیشتر برای بازتاب دنیای درونی زنان که تا عصر حاضر نادیده پنداشته می شدند، شکل گرفته است. زنانه نویسی بازتاب دغدغه های انسان ها در مورد سرنوشت زنان است که پیامد های گونه گونی را از آن میتوان استنباط کرد. گاهی این شکل نگارش به شدت در تعارض با فمینسیم نیز قرار می گیرد.
آفریده های فمینسیتی با داعیه آزادی خواهی زنان، نقش متفاوت زنان در جامعه، بازتاب قدرت تصمیم گیری زنان در حوزه های خانواده و جامعه، و نشانه گیری عوامل تبعیض و اختلاف که سبب نقش حاشیه یی زنان است، انسان و جهان پیرامونی او را تحلیل و بررسی می کنند و می خواهند همانند شلاق بر گردة نظام سنتی و استبداد زده یی که زنان را از جامعه، سیاست و زنده گی اجتماعی دور نگهداشته شده است، فرود بیایند.
(چه کسی باور می کند) بیگمان رمان زن محور است و از جنس مکتب زنانه نویسی به شمار می رود؛ اما هیچ پیوندی با فمینیسم ندارد و حتا در پی تقویت نظام سنتیی است که فمینسیم با آن سر ستیزه دارد. سه چیز برجسته یی را که میتوان در این رمان رده بندی کرد اینها استند: بیزاری از غرب و غربت؛ اعتراض بر طبقات؛ تقویت نظام سنتی خانواده گی و اجتماعی.
ریشه داشتن در سنت ها و زنده گی دوران کودکی که یادآوری رستم نماد آن است، هیچ گاهی شورا را تنها نمی گذارد. او در اندیشیدن های خود به حس وطن دوستی ژرفی می رسد. گزینش نام رستم در این رمان تصادفی نیست. رستم در ذهن شورا نماد ایران است. او از غربت دلزده است و از جهان که نماد غرب، است با همه شوریده گی و وابسته گی آغازین خود متنفر می شود.
نام های (شیرین، شورا، شوشا، پرتو صناعت جمشیدی، شوریده جهاندار) که همواره بدون خواهش خودش عوض می گردند، نمادی از زنی که هویتش میان مدرنیته و سنت کلاونگ است، می باشد. او در این سر گشته گی سنت ها را ترجیح می دهد.
این رمان بر گشت انسانیست به گذشته اش که از زنده گی ماشینی و حساب شدة غرب بیزار شده است و خانواده های گسترده، محبت بی ریای اعضای خانواده های کلان به همدیگر را به یاد می آورد. (چه کسی باور می کند) با این ویژه گی تقابلی میان سنت و مدرنیته است که خانم شریفیان طرف سنت را بر گزیده است:
" ما در دنیایی زنده گی می کنیم که می توانیم به آنچه که دوست نداریم به راحتی نه بگوییم بدون این که احساس گناه کنیم" ص 7
اما شورا نمی تواند به زنده گی در غرب که دوستش ندارد و از جهان که دلزده است ببرد و نزد رستم برود. به همین دلیل آشفته و سرگردان است. از سوی دیگر رستم به طبقه دیگری منسوب است و شورا نمی تواند با شجاعت به ساختار های اجتماعی و اقتصادی جامعه خود (نه )بگوید او هنر (نه گفتن) را نیاموخته است به همین دلیل خشمگین است. خشمی که نمی تواند آن را بروز بدهد.
شورا با این که تفاوت های طبقاتی را در ظاهر نمی پذیرد، اما در کنش هایش از خانواده گسترده خود هم خیلی فاصله ندارد که : " باور نمی کردند که یک بچه دهاتی بتواند به چیزی آنهم به بوی دارو حساسیت داشته باشد. باور کردن این که تنبل است و نمی خواهد کار کند برای شان راحت تر بود." ص 45
" خانوادة ما همه ضد تحصیلات بودند، وقتی پای خود شان در میان نبود. پدرم برادر هایم را مجبور کرده بود که هر چند سال در کنکور رد شوند باز سال بعد امتحان بدهند. برای این ممکن است استعداد درس خواندن نداشته باشند توی سرش نمی رفت. برای بقای دارو خانه اش به درس خواندن شان نیاز داشت. همان طور که برای بقای دارو خانه اش به درس نخواندن رستم نیاز داشت." ص 131
شورا از مدرنیته و گمشده گی هویت خود در غرب سرگشته است. او که در فضای پر از محبت یک خانواده بزرگ رشد کرده ، از رفتار یگانه دخترش ستاره بهت زده است. دختری که تنهایی خود را دوست دارد و می خواهد استقلال مالی و روانی داشته باشد. دختر برایش می گوید:" شما به رسومی که مال هزاران سال پیش است چسپیده اید." ص 125
شورا خود و بیشتر جهان را مقصر می داند که چرا ستاره را با کشور شان آشنا نکرده اند. و حرف غلام جان شوهر خاله ماه را به یاد می آورد:" بچه ها نباید ریشه های شان را از دست بدهند. اگر بد هستیم بگذار این بدی را ببینند. اگر خوب هستیم بگذار از آن لذت ببرند." ص 129
ستاره به باور های مادرش تسخر می زند:" شما در آن روزگار در دنیایی غیر واقعی به سر می بردید." ص 140
اما شورا فکر می کند:" قضاوت این دنیای واقعی یا غیر واقعی را که هنوز می توانم همه جزییات آن، هر اشاره ای، حرکت دستی، یا نگاهی را به یاد بیاورم، برای خودم نگاه دارم. می توانم چشم هایم را ببندم و خودم را بار دیگر در آن زمان حس کنم آن دلهره ها، آن حس های قوی زیبا." ص 140
شورا را درد غربت و یاد وطن -که رستم نمادی برای آن است- می آشوبد. غربت زده ها همه همین طورند. چک دوست مهاجرش می گوید:" ما مثل حیوانات دریایی از آب بیرون افتاده می شویم به زنده گی خشکی خود مان را عادت می دهیم، اگر چه دیگر بدنمان با زنده گی در آب سازگار نیست، اما ریشه هایمان هنوز هم در آب است و از آن تغذیه می کند. اگر آب خشک شودما نیز خشک می شویم. پای مان را که در آب می گذاریم طاقت سرمای آن را نداریم، آن را که پس می کشیم طاقت آفتاب را هم نمی آوریم. یاد خنکی مطبوع آب ذهن مان را مشغول می کند به این ترتیب نیمی از زنده گی مان را در این بازی نیمه کاره و دو طرفه از دست می دهیم." ص 171
شورا با تداعی نام رستم می خواهد به هم سرزمینانش بگوید که رستم دستان اسطوره یی خود را در تقابل با غرب از دست داده اند. شورا می گوید زنده گی گسترده بر زنده گی والدین محوری ارجحیت دارد. او از پاشیده شدن خانواده ها هراس دارد و زیبایی زنده گی را در سر و صدای بچه ها می بیند:
" من آرزو داشتم بچه های زیادی داشته باشم. اما جهان مخالف بود... اما من فکر می کنم، قشنگترین خانه ها جاییست که بچه های زیادی در آن باشند و از هر گوشه صدای شان شنیده شود." ص 148
جهان نمایندة جهان غرب است. لباس، بوی عطر، عینک های آفتابی او حکایه از فرهنگ غرب دارد. شورا شاید در آغاز به دلیل همین تفاوت به او دل می بندد؛ اما بعد بیزار از نظمی که توام به بی تفاوتی است، می گردد:
"آدمی است درونگرا، ساکت و وابسته به عادت های روزانه اش. روز هایش مانند ساعت برنامه ریزی شده و منظم اند. هیچ فکری را نمی توانم در چشمهایش بخوانم." ص 35
روزنامه خوانی افراطی مردان همواره همسران شان را می آزارد. چون آنان بر حسب غریزه در می یابند که این روزنامه خوانی بی تفاوتی عمدی به آنان و واگویه های شان است. چون هیچ مردی در حضور زنی که دوستش دارد(احیاناً معشوقه اش) ساعت ها بیهوده خود را با روزنامه مصروف نمی سازد. زنان با تکرار این موضوع در آفریده های شان در حقیقت از حس تنوع خواهی اکثر مردان که نمی توانند با داشتن همسر و یک معشوقه و یا دو معشوقه باز هم از کنار زنان دیگر بی تفاوت بگذرند، اعتراض می کنند. شورا حتا برای انتقام ستانی با (چک) دوست روز های نخست غربت خود هماغوش می شود. این تنها لحظاتیست که او برای خودش زیسته است.
" جهان از کنار روزنامه نگاهی به من می اندازد، نگاهی بیشتر از سر عادت است تا توجه. او کاملاً با این گوشه از دنیای من بیگانه است." ص 35
" مرد چند روزنامه زیر بغل دارد و کیفش به دست دیگرش است و جلوتر از زن می رود و جا های خالی را بررسی می کند. زن هم دو مجله پر برگ در دست دارد.. از این که اصرار دارند پهلوی هم بنشینند تعجب می کنم. با آن روزنامه ها دیگر چه فرقی برای شان دارد که کجا بنشینند؟ با چنین دیواری تا مقصد، هیچ کدام یک دیگر را نخواهند دید. "
"جهان در ایستگاه سه روزنامه خرید. از این روزنامه ها متنفرم، این روزنامه ها چندین بخش و هر بخش نزدیک بیست صفحه دارد. به جز آن که دارد می خواند و دو تا هم کنارش روی صندلی است. فکر می کنم برای تمام مدت سفرمان روزنامه دارد. حقیقت این است که هیچ کس همه مطالب روزنامه را نمی خواند و اگر روزنامه ها به نوشتن مطالب اصلی و مهم اکتفا می کردند، مسلماً به جای بیست تا سی صفحه فقط یکی دو صفحه بیشتر نمی داشتند. نمی دانم چطور تا به حال کسی به این فکر نیفتاده که آنها را از هدر دادن این همه کاغذ باز دارد." ص 104
مهرانگیز شریفیان نویسندة ایرانی مقیم لندن با نشر رمان(چه کسی باور می کند) نام شناخته شده یی در حلقات ادبی ایران است. این کتاب در سال 1383 جایزه بنیاد گلشیری را به دست آورد و در سال 1382 نام بهترین رمان سال را از آن خود کرد. او همچنان دو مجموعة داستانی به نام های (روزی که هزار بار عاشق شدم) و (دست های بسته) دارد
رویکرد:
مهرانگیز شریفیان. چه کسی باور می کند. تهران: انتشارات مروارید، چاپ چهارم، سال 1384