تبليغاتX
شهرنوش - تنهایی های غریب (سالها تنهایی)
در گستره اجتماع، ادبیات و فرهنگ

نسل چهارم نویسنده گان ادبیات داستانی کسانی اند که در غربت تولد شده و یا در غربت بزرگ شده اند و به دشواری می توانند نخستین سالهای عمر خود را در افغانستان به یاد بیاورند و غالباً تجربه شان از جنگ نقلی است تا عملی. (هرگاه جنگ در افغانستان را پایان شده بپنداریم) آنان در سرزمین های غریب از جنگ شنیده اند و خود اما بیشترینه با غربت و پیامد های جنگ در گیر اند. نسل چهارم بعد از شکست آرمان های هر دو قطب، بیهوده گی آنها را بازتاب داده شاید به نحوی به آنها دهن کجی هم می کنند. در این آفریده ها که پراز فضای سیاه دلهره و بدبینی و دغدغه های فکری است، نوعی ملامت نسل پیشتر که زیر بنا های مادی و معنوی جامعه را قربان شعار های بی مایه و کم مایه خود ساختند، دیده می شود.

آفریده های نسل چهارم داستان نویسان را میتوان از نگاه زمانی ادبیات بعد از جنگ نامید. زمانی که بحران و گذار ها در تمامی ساختار های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ملموس است؛ زمانی که تب و تاب دموکراسی در بستر نامناسب در جریان افتاده و تناقض های حاصل از این تقابل شهروندان را به خشم انداخته است.

ادبیات مهاجرت( که من دوست دارم که ادبیات غربت بنامش) جزیی از ادبیات نسل چهارم هست که پا در ادبیات جنگ و سر در دوران گذار دارد. رمان (سالها تنهایی) که به تازه گی در کابل به نشر رسیده جزیی از ادبیات جنگ است.

منوچهر فرادیس نویسندة این رمان در آغازین روز های زمستان همین سال پا به میدان داستان نویسی ادبیات فارسی دری گذاشت. با توجه به سالهای عمر فرادیس نمیتوان سالها تنهایی را دست کم گرفت و یا در قبال آن سکوت کرد. با افسوس، سکوت در برابر آفریده های ادبی و هنری در سالهای اخیر به فرهنگ دلپذیر فرهنگیان و نویسنده گان تبدیل شده است، که باید آن را شکست.

(سالها تنهایی) ظاهراً هیچ استعاره یی را به دنبال خود نمی کشاند شخصیت ها در آن به بیماری غریب آرمان باخته گی مبتلا اند . مرد(پرسوناژ اصلی) صرف از این جهت تنها نیست که از خانواده الزامی خویش جدا مانده است او تنهاست چون همدل و همزبانی ندارد چه وقتی که با بهناز است و چه هنگامی که به مداوای بیماران می پردازد و حتا هنگامی که در حافظه خود سفر می کند و خانواده اش را به یاد می آورد. او از آرمان باخته گانی است، که خلای روح او را هیچ چیزی پر نمی سازد:

" ... من دیگر به تنهایی عادت کرده ام، این تنهایی بهتر از جمعی است که در آن باشم و با آن جمع هیچ پیوند روحی نداشته باشم. شاید جسمم مصروف باشد اما روح؟ روحم تنها می باشد. اما خوبی این تنهایی اینست که اذیت کننده نیست. دیگر هر وقت که خواسته باشم همان را می توانم انجام بدهم که می خواهم، گاهی کسی می آید که تو با او هیچ پیوندی نداری، دلت به ترکیدن می آید که چگونه با آن وقت را بگذرانی." ص 51

ادبیات جنگ بعد از جنگ شاخصه های فراونی دارد. مهمترین شاخصه آن رنگ نهیلیستی است که فضای داستانی را آگنده می سازد. در ادبیات داستانی که در سالهای مقاومت به وجود آمده اند، شعار و آرمان مطرح بود. آدم های داستان ها به پیروزی می اندیشیدند و شعار می دادند اما ادبیات پس از جنگ بیشترینه چونین نیست. وقتی جنگ به پایان می رسد و آدم هایی که نه تنها آرمان های خود را باخته اند بل همه کمیت های زنده گی خود را نیز از دست داده و از (دفاع مقدس) روگردان شده اند، چار و ناچار به نهیلیزم دچار می شوند. این فضای نهیلیستی در همه واژه های سالهای تنهایی رخت انداخته است:

"- سلام برادر.

-شما؟

- به، به باید معرفی کنم؟ این قدر زود حافظه ات را از دست دادی؟

- ها رفیق نا رفیق، چطور شد که دوباره یاد این کارگر های بیکار را کردی؟

- هنوز هم در 1360 زنده گی می کنی؟ امروز رفیق و کارگر کهنه شده باید برادر به من بگویی..." ص 71

" این شب و روز ها ذهن ام را از کجا آمده بودم و به کجا می روم اشغال کرده. چرا اصلا به دنیا آمدم که حالا می روم، کجا می روم؟ چرا من این یادداشت های پراگنده را می نویسم؟ اصلا برای کی می نویسم؟ چرا این قدر پریشان مانده ام؟ وقتی به دیگر رفقا آن زمان که حالا مثل خودم غریب مانده اند در این شهر نگاه می کنم. تعجب می کنم. هنوز هم دنبال ادامه دادن هستند. یکی پی رفتن به خارج یک پی ساختن با همان اشرار و یکی هم در فکر احیای دوباره حزب. من اما مثل سال های اول آمدنم به اینجا که دنبال حزب و اینها بودم دیگر نیستم. مانده ام برای یافتن سر سوزن آرامش که هر روز و هر روز از بین می رود و آخرین شاید آخرین برگ از کتاب زنده گی ام آمدن پسرم باشد؟ نه من دیگر توان مقابله را ندارم. می خواهم در روی همین برگه کاغذ اعتراف کنم که من شکست خورده ام. دیگر یارای مقابله با کسی را ندارم. فقط دنبال کمی آرامش هستم تا این روز ها و شب های مردن را با این واژه بیم دار مرگ چگونه کنار بیایم؟ گاهی اوقات از فرط تنهایی. تنهایی؟ ها تنهایی، تنهایی روح تنهایی جسم. می خواهم نباشم اما همه چیز برایم سخت شده است . همه چیز غیر قابل پیشبینی." ص 98

داکتر سحاب در شهر پیشاور پاکستان تنها زنده گی می کند. همسر و دو فرزند او سالها قبل زمانی که او در تب و تاب رویا های انقلابی خود فرصتی برای توجه به خانواده نداشت، از او می برند و از افغانستان بیرون می شوند. داکتر سالها بعد از آنان، با نامه یی از پسر که حالا مرد جوانیست، با خبر می شود. اما این زمانیست که او با تنهایی خود خو گرفته است و نمیخواهد هیچ چیزی تنهایی او را به هم بزند. او با ناراحتی و خشونت با نامه ها و تیلفون های پسر برخورد می کند. داکتر با بانوی بیوة میانه سالی آشنا و همخوابه است. خلاف داکتر ، بهناز (این خانم) به خانواده خود کوچک خود سخت دلبسته است. او عاشق داکتر نیست. داکتر نیز عاشق او نیست. اما آن دو دوستان خوبی اند تا جایی که بستر خود را نیز تقسیم کرده اند. پریوش دختر بهناز ازدواج می کند و به آلمان می رود. پریوش و همسرش از بهناز می خواهند که او نیز به آلمان بیاید. بهناز بی خیال و سرخوش از این دعوت در پی آماده گی های رفتن است و در اینجاست که داکتر خود را بیشتر از پیش تنها می یابد و عشق پنهان خود را نسبت به بهناز در می یابد. داکتر سحاب با این که خود را در مقابل خانوادة خود مقصر می پندارد اما باز هم علاقه دیدار را نسبت به گلثوم خانمش و فرزندانش احساس نمی کند او این احساس را از دست داده است و از رویارویی با خانواده اش می هراسد.

(سالها تنهایی) سراسر به نقد ابتذال، بیهوده گی و روزمره گی می پردازد و نمایانگر گردش یک چرخ است. این چرخ با مرگ داکتر می ایستد و یکباره (سالها تنهایی) سیمای رمان های قرن 19 را به خود می گیرد که برای پایان خود نیاز به نتیجه گیری داشتند. داستان و رمان امروز نیاز به نتیجه گیری ندارند و مثل خبر دایره یی مدام چرخ می زنند و وسواس های انسان امروز را آشکاره می سازند.

مشارکت در ادبیات به مفهوم سیاسی اجتماعی آن دیگر گپ تازه یی نیست. شهروند از طریق رای دادن، اشتراک در همایش ها، ابراز نظر و طرح دیدگاه ها به دموکراسی قوام می بخشد و یا به گپ دیگری این همه از اجزای تشکیل دهندة آن اند؛ اما مشارکت خواننده گان در ادبیات معاصر، و در عصری که ارتباطات، مفاهیم و نشانه های جدیدی را به شهروندان دنیا پیشکش می کنند به این مفهوم است که نویسنده تنها آن چه را درک می کند می نویسد و پیام خود را در هر شگردی که لازم می داند در آفریده می گنجاند ولی مسؤولیتی برای نتیجه پردازی و آسان سازی مفاهیم ندارد، این خواننده گان استند که با اندیشیدن به درک و فهم معانی القا شده در آفریده پرداخته در پروسه مشارکت سهم می گیرند. خلاف ادبیات کلاسیک که نویسنده گان مسؤولیت داشتند تا به صورت دقیق رویداد بازسازی شده در قالب هنر و ادبیات را به خواننده گان منتقل سازند و با گذاشتن نقطه پایان رمان و داستان خود را تمام کنند. امروز آغاز و انجامی چون فلم های بالیودی در کار نیست. همه چیز در یک دایره می چرخد. خواننده امروز آن ساده اندیش دیروز نیست.

برای موشگافی در کالبد (سالها تنهایی) به نقد روانشناسانه نیاز است تا کنش ها و اندیشه های پرسوناژ ها در آیینه ان تفسیر گردد. ادبیات داستانی ویژه گی های روانی افراد را در بستر خود نمایش می دهد و نقد روانشناسانه ابزاری برای تحلیل و تفسیر این ویژه گی هاست.

فرادیس با شخصیت های خود صادق است او آدم های اخلاق گرایی را بازتاب نمی دهد تا وجدان عمومی جامعه آنان را بپذیرد. همسری با دو فرزند از خانه شوهر فرار می کند تا به غرب برود، مردی برای تسکین غریزه جنسی خود روابط بیرون از دایره زناشویی دارد، خانم بیوه یی بدون هیچ گونه افسوس و شرم با یک مرد بیگانه همبستر می شود و در رابطه جنسی خود ازدواج را جستجو نمی کند. زنی ، زن دیگر را بدون هیچ دغدغه روانی برای معشوق خویش پیشکش می کند.

سالها تنهایی با توصیف خطی روایت و چهارچوب کلاسیک از هیچ شگرد نوین داستان نویسی بهره نمی جوید؛ اما در همان چهار چوب هم نوگراست. چون فرادیس دریافته است که تنها چهارچوب های نو نیستند که نوگرایی در آفریده را بازتاب می دهند؛ بل این تازه اندیشی و متفاوت نگری نسبت به گذشته گان است که آن را حاضر در تاریخ می گرداند.

فضای روشنفکرانه با نام های روشنفکرانه و آدم هایی با زنده گی ها و فکر های متفاوت در (سالها تنهایی) برای خواننده عام افغانستانی اندکی غریب است. دیالوگ ها نیز همان غرابت را با خود یدک می کشند.

چیستی ادبیات در زبان، ساختار و محتوای آفریده یکسان مطرح می گردد. نثر فرادیس گزارشی، سفارشی و تبلیغاتی نیست و اما این زبان با همه یک دست بودن خود، خام است. هرگاه دقت بیشتری در املای بعضی واژه ها و ساختار بندی جمله ها می شد و از دیالوک های که گاهی خواننده را خسته می سازد، کاسته می شد، بهتر می بود.

آن چه مرا در این کتاب شگفتی زده ساخت، فضای فکریی بود که به آن سایه انداخته بود. وقتی یک جوان 23 ساله می تواند چونین عمیق بیاندیشد تو هم میتوانی در این سرزمین شکسته به بالنده گی فکر نسل جوان که می تواند ساختار های زنده گی جامعه سنتی را بر هم بزند باورمند شوی. می توانی به نسلی باور کنی که در تقابل با ابتذالی که هدفمندانه از سوی رسانه ها و مجموع ابزار فرهنگی به سرزمین تو سرازیر می شود، قرار می گیرد.

فرادیس را با واژه ها و تفسیر های خودش بهتر میتوان شناخت: " در هزار و سیصد و شصت و شش در کابل زاده شدم. تا صنف دوازده را تمام کنم چندین مکتب را پرسه زدم؛ بلخ باستان، کابل مکتب های گونه گون پشاور پاکستان و سرانجام کابل تا این دوازده سال لعنتی تمام شود. از کودکی عاشق کشف و جستجو بودم، چه بسا که کشف ها و جستجو های کودکانه ام تمامی خانواده را به جنجال های فراوان می انداخت که داستان هایی می شود برای فردا ها و هزار ها نگفته ی دیگر... " ص 4

من به فرادیس بالش فکری و اندیشه یی او را تبریک می گویم

رویکرد:

فرادیس منوچهر. سالها تنهایی. چاپ اول، کابل: زمستان 1387

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 14:14  توسط منیژه باختری  |