بانو فروغ کریمی روزها در این اتاق به پژوهش و روان درمانی بیماران می پردازد و ماه يکی دو بار اخير هفته را در بخش تيمارستان راينير فان ارکل که نزدیک دن بوش در محلی به نام فوخت Vught قرار دارد، به معالجه بيماران عاجل که بيشترينه با حالت های سايکوتيک شيزوفرنيا در تيمارستان به سر می برند، می پردازد.
بانو فروغ دوره آخر تخصصی اش را در این انستیتوت از سر می گذراند. هر چند بيمارانش بيشتر هالندی ها هستند، اما بخشی از کارش معالجه و روان درمانی پناهنده گان مقيم هالند است که با پيامد های آسيب های روانی، دست و پنجه نرم کنند.
فروغ اما، روز ها در این اتاق به زادگاهش می اندیشد و دلتنگی هایش را در درازای آن قدم می زند و شعر می سراید:
"دلتنگي ام را
در درازاي اتاقم قدم مي زنم
از زادگاه من
تا زادگاه كودكم
در يك انجماد
با اندوهان منجمد در كوچه هاي سرد حافظه ام
زنجير نازك لبخند كودكم را
به پاي ديوانگي هايم بسته ام
وقتي سر به ديوار زدن را
چون خواهش سركش
در سرم،
- مسكن پراكندگي هاي منجمد -
بيدار مي كنند."
فروغ متفاوت زنده گی می کند و متفاوت می اندیشد. دلتنگ زادگاه خود است؛ اما تظاهر نمی کند که تنها زادگاه خود را دوست دارد و از بودن در سرزمین دیگر رنج می کشد. او زادگاه و زیستگاه خود را همسان دوست دارد. همه جای زمین، سرزمین انسان است. فرهنگ ها متفاوت اند. زیبایی زنده گی را نیز تنوع و ناهمسانی می سازد؛ اما کنار آمدن با دو فرهنگ شاید دشوار باشد:
"آدم هایی که با دو فرهنگ کلاونگ اند، با دشواری های بیشتری مصاف می دهند. دغدغه من گره زدن دو قسمت وجودم است که میان دو فرهنگ تقسیم شده اند. من در فرهنگ شرقی و سرزمین خود ریشه دارم و از آن آب می خورم اما در عین حال برای رشد شاخه های تازه وجودم به هوای تازه و متن فرهنگی دیگری که این شاخه ها در آن رشد می کنند نیز نیاز دارم. گذشته و حال برای من هر دو مقدس اند:
"وقتی زانوانم
در برابر عشق
زمين را می بوسند،
جهان چه کوچک می نمايد."
بانو فروغ کریمی از چند دریچه چهره می نماید. فروغ داستان نویس، فروغ شاعر، فروغ روانکاو. او با تمام این چهره ها صادق است. تخصص در روانشناسی و روانکاوی شعر و داستان او را متحول ساخته است. تا جایی هم این آگاهی و وقوف وسواس بهتر نبشتن را در او تا جایی بر می انگیزد که مانع نبشتن می گردد. از سوی دیگر مخاطبان او تنها فارسی زبانان نیستند، او باید هوای مخاطبان هالندی خود را نیز داشته باشد.
قسمتی از پژوهش های او در راستای جستجو در پیدایی ریشه های خشونت علیه زنان است. از دیدگاه او خشونت های مردانه در جوامع شرقی و به ویژه در افغانستان استوار بر ترس است؛ هراس از دست دادن قدرت مردانه. با این پیش داوری هر پیشرفت زن یک تهدید محسوب می شود و مرد فکر می کند که با خشونت، قدرت خود را تثبیت می کند؛ در حالی که این خشونت تلاش و تقلاییست برای حفظ قدرت مردانه. در عین حال این خشونت از منظر روان شناختی، اوج ناتوانی مرد تحقیر شده را نشان می دهد؛ مرد خود را تحقیر شده حس می کند. چون آیینه یی که در مقابلش می گذارند تصویر بزرگتر از اصل او را بازتاب می دهد. او تلاش می کند و هی می دود تا به این تصویر برسد؛ اما تصویر دور و دورتر می رود و خشم و عصبانیت را در او مهار نشدنی می سازد. این مرد موجود بیچاره و قابل ترحمیست که از گفتگو هراس دارد و برتری خویش را از دریچة خشونت بازتاب می دهد.
فروغ با این دیدگاه، بیتی از غزل شریف سعیدی (تو زیبایی که مثل کبک دایم در قفس باشی / بخوانی صبح و ظهر و شام پیش من بلند ای زن / مبادا از قفس بیرون پری ای کبک خوش آواز / که از چنگال و دندان پشک یابی گزند ای زن) را چنین تفسیر کرده است:
"در این جا به نظر من انگشت گذاشته شده است روی هراسی که در ذهن يک مرد وجود دارد. هراسی که از درون ذهنيت خود او بر می خيزد، زيرا اين پشک با آن چنگال و دندانش چيزی ديگری نيست جز آن چه که انسان در درون خود تجربه می کند. در اين ذهنيت اميال به شدت و بی نهايت سرکوب شده به مراتب گردن کش تر از اصل سر بلند کرده و "هدف" را در حد يک "شی" يا "آبجکت" تقليل می دهد. اين آبجکت يا در اين جا همين کبک خوش آواز است. اين که اين اميال گردنکش در قالب چه فانتزی های ممنوعی شکل می گيرند، اين را همين ذهنيت مردانة راوی در اين غزل خيلی به خوبی می داند. زيرا پشک در واقع ذهن خود راوی است. هراسی که در اين جا به خوبی تصوير شده، هراس ناشی از روند فراافگنی است. مرد در هراس است که کبک خوش آواز خودش از چنگال و دندان پشک (ذهن های ديگر) گزند خواهد يافت، چون او تجربة درونی خود را و نگاهی را که پشک ذهن خودش به کبک های خوش آواز از قفس گريخته دارد، ناخودآگاه فرا افگنی می کند" 1
فروغ همچون فروید به این باور است که خشونت در نهاد انسان وجود دارد و یک غریزه منفی و تخریب کننده است. وقتی مردم به تماشای اعدام یا سنگسار جمع می شوند، چیزی زیادتر از کنجکاوی است. وقتی فرد وارد یک گروه می شود فردیت خود را از دست می دهد و جزیی از یک جمع شده فرهنگ گروه و شعور یا خوداگاهی جمعی در او حاکم می شود و خود آگاهی فردی زیر تاثیر خودآگاهی جمعی می رود. {مفهومی که در کتاب (تماشای درد دیگران) به خوبی تصویر شده است} در زمان طالبان غالباً مردم مجبور نمی شدند که به تماشای اعدام و سنگسار بیایند خود آنها نیز علاقه مند بودند که تماشا کنند.
فروغ در پیوند به این مقوله در مقالة (شوق تماشای خشونت) می نگارد:
"يکی از آثار مهم ميشل فوکو بنام "تولد زندان" با شرح شکنجة محکومينی آغاز می گردد که در منظر عام نخست شکنجه و پس از آن کشته شده اند. اين گونه شکنجه قبل از اعدام با خلاقيت زياد طرح ريزی و اجرا می شده است. از خواندن جزييات اين شکنجه به آدم حالت تهوع دست می دهد. محکومان مثلأ يک يک عضله و بعد يک يک از نهايات بدن شان يکی پس ديگر، به کمک کش کردن با تراکتور و داغان کردن و امثال آن از تن شان جدا شده، تا در آخر تنها سر و تنة آنها باقی می ماند. در تمام اين اوقات شعور و توانايی احساس درد هنوز وجود دارد. اصل مسأله هم همين است که محکوم بايد شاهد شکنجة خود باشد و بايد درد بکشد. جالب اينست که برای تماشای اين صحنه ها نیازی نبود که مردم را به زور گرد آورد و مجبور به تماشا ساخت. نه، انبوه مردم خود شان به دور صحنه جمع می شدند و حتا با هل دادن يک ديگر کوشش می کردند تا ساحة ديد بيشتری را به دست آورند.
سوزان سونتگ در کتابش بنام "تماشای درد ديگران" از ديدگاه ديگری به اين موضوع نگاه می کند. خانم سونتگ به اين نظر است که شوق تماشای بدنی که درد می کشد و اشتياق تماشای تصوير انسانی که درد می کشد، کمتر از شوق تماشای تصوير بدن برهنة انسان نيست. تماشای شکنجة ديگران (تعريف ديگران وسيع است، يعنی از هر کس ديگری غير از خود گرفته تا کسانی که با آنها کدام پيوند خونی، آشنايی، هم فرهنگی، هم تباری و يا هموطنی نداريم) برای انسان جذبه و کشش دارد و حتا شهوت آور است (هر چند که اين مسأله بايد ناخود آگاه باشد). ميشل فوکو در کتابش به موضوع شکنجه از دريچة مقولة قدرت نگاه می کند و پيدايی زندان و شکنجه را در سير تاريخ بشری می خواهد با اين نظريه شرح دهد. هر دو اثر، مسأله را در زمينة فرهنگی و تاريخی غرب به مطالعه می گيرد، و اما با تعمق بيشتر روی آن می شود ديد که اين موضوع بالاتر از فرهنگی- اجتماعی بودنش، بيشتر به فرايند های روانی ارتباط می گيرد. ضرور نيست برای دريافتن دلايلی برای اثبات يونيورسل بودن آنچه سوزان سونتگ جذبه تماشای درد ديگران می نامد، زياد جستجو کنيم. کافيست تا به تصاوير جسد های آويخته شدة داکتر نجيب و برادرش نگاه کنيم که با ازدحام بی مانند مردمی احاطه شده اند که برای تماشا گرد آمده اند. می شود از خود پرسيد که چه چيزی انسان های عادی را (که شايد در زنده گی فردی شان به مورچه يی هم آزار نمی رسانند) در زمان طالبان به ورزشگاه غازی می کشانده است تا مثلأ سنگسار شدن يک زن را تماشا کنند؟ چه چيزی سبب می شود که طالبان هنوز هم آدم ها را با مراسم خاص سر می برند و آن را فلمبرداری می کنند و مردم هم آن فلم ها را تماشا می کند؟"
اما چگونه میتوان این غریزة منفی را مهار کرد؟
فروغ می گوید که انسان باید این حس را در خود بشناسد. شناخت ناخودآگاه به انسان کمک می کند تا مهار کردن غریزه. انسان ها باید یاد بگیرند که چگونه با آن برخورد کنند. تمام چیز هایی که انسان را خشمگین می سازد باید شناسایی گردند و چگونه گی برخورد و مقابله با آنها جستجو گردد؛ چون هر قهری که فرو خورده شود، بعدا به شکل منفی و تخریب کننده تری سر بلند کرده به شکل انفجاری و خشونت بار عمل می کند.
فروغ در باره نقش زنان در راستای تحول فکری و ديناميک فرهنگی در جامعه افغانستان نظر مثبتی دارد. او می گوید: "زنان بنابر ساختار روانی و شخصيتی ويژة شان که الزامأ پروردة شرايط اجتماعی، فرهنگی، تاريخی و سياسی ماحول شان است، امکانات زيادتری دارند برای رشد، بالنده گی و پذيرش تمدن. طرح اين موضوع شايد غير منطقی به نظر بيايد، اما من بنابر دلايل زيادی به اين اصل بسيار معتقد هستم. مردان شرقی به طور عموم و مردان در جامعه افغانستان به طور خاص از نگاه روانی، به مشکلات جدی تری از زنان مواجه اند که به طور جديی مانع رشد و بالنده گی فکری آنان می شود. به نظر من حالت مردان در فرهنگ های سنتی شرقی، تا حد قابل ترحمی بد است. دست بردن به خشونت در برابر زنان و محدود ساختن آزادی های زنان، از تقلاهای مردانه به شمار می رود برای اثبات يک قدرت که از نگاه روانی بی نهايت آسيب پذير است.":
سفر دراز است
چون گذرگه شب بر آسمان زادگاهم
صبح من
هنگامي فرا خواهد رسيد
كه خورشيد
سزاواري من را به تو آفتابي سازد .
زن در فرهنگ ما در کلیشه های فرشته و دیو بازتاب می یابد حد میانه یی در وسط نیست. هرگاه در حصار چارچوب های از قبل تعیین شده باقی ماند، فرشته یی است که از او نور می بارد و (مرد را توانا می کند)؛ هرگاه زن از این چارچوب بیرون شود، پتیاره و پلشتی است.
فروغ با ادبیات همچنان صمیمی است. دغدغة نبشتن رمان را که سالها به ذهنش هجوم می آورد، جدی گرفته است. این رمان نیمه تمام، روزی تمام خواهد شد و شعر... بی شعر که او نفس نمی کشد:
"چگونه مي شود
به تو هديه كرد گل سرخ ؟
و قصه كرد از عشق
از پس شيشه يي با شفافيت رنگين
و صلابت ديوار "
1 http://ghazalenow.blogfa.com/ -
* در سفر کوتاه فروغ به کابل، من و او در رستورانت کوچکی با هم نشستیم، صحبت کردیم و غذا خوردیم و فضای آرام و موسیقی ملایم ما را به دنیای نوجوانی هامان برد. این نبشتار پیامد همان دیدار صمیمی و غیر رسمی ما بعد از سالهاست.