هفت سال مدت درازی است. هفت سالی که زنده گی را با دید جدیدی تجربه کردم و از روزمره گی فاصله گرفتم. جایی که خود را شناختم؛ جایی که همکارانم با ارزش گزاری به من اعتماد را برایم هدیه دادند.
روزگاری تصور این هم برایم دشوار بود که در مرکز تعاون افغانستان کار کنم؛ آن سالهایی که در پشاور بودیم و بابه جانم در این مرکز کار می کرد. مرکز تعاون افغانستان از جمله نخستین و با سر و سامان ترین نهاد های غیر دولتی بود که در آن روزگار جهنمی، در سرزمین گرما و آتش بیشترینه نخبه ها و فرهنگیان را دور خود جمع کرده بود. در آن روزگاری که نویسنده گان و فرهنگیان از سرزمین شان رانده شده بودند و به کمک نیاز داشتند، متا توانست که برای آنان سقفی در خور باشد. واصف باختری، حسین فخری، حبیب الله رفیع، داکتر حسنیار، غفور لیوال، سمیع حامد، وحید وارسته از کسانی بودند که در متا به کار پرداختند و زنده گی خود را در دیار غربت سر و سامانی بخشیدند.
متا در آن دشوار روزگار به تنهایی به جنگ سیاهی ها می رفت و به دیده بانی و گزارشدهی حقوق بشر در داخل افغانستان می پرداخت؛ به جنگ زده ها کمک می کرد؛ برنامه های انکشافی را اجرا می کرد؛ کورس های آموزشی را برای مهاجرین به راه می انداخت و با نشریه های وزین (تعاون) و (صدف) خاطر خواننده گان را نوازش می داد و ...
وقتی به کابل برگشتیم، داکتر سمیع حامد مرا به متا معرفی کرد. بزرگان این مرکز (نه) نگفتند؛ چون من دختر واصف باختری بودم و کارمندان این مرکز او را عاشقانه دوست داشتند، پس به احترام استاد نباید به دختر او نه گفت. در آغاز من تنها همان بودم، دختر کسی. بعد وقتی به کار شروع کردم و روز تا روز با من بیشتر آشنا شدند و به توانمندی های کاریم- هر چند اندک- پی بردند. بعد از دختر استاد به منیژه مسؤول بخش آموزش های متا مبدل شدم.
در این جریان آهسته آهسته به متا دلبسته شدم. پیروزیش را از خود می دانستم. هرگاهی که به کسی می گفتم که من در متا کار می کنم، احساس غرور می کردم، چون همکاران سابق من، در متا از شریف ترین و خوبترین مردمان روزگار استند.
سید سرور حسینی رییس متا از با ادب ترینِ مردمان است. او استعداد عجیبی در طرح برنامه های نو و بکر دارد. در حقیقت بدون او ممکن نیست که متا برنامه یی داشته باشد. او کتابخوان است و اطلاعاتی گسترده یی در ادبیات زبان فارسی دری هم دارد. مدیر خوب، باگذشت و مهربان است که با نرمی و مدارا متا را اداره می کند. من در مقابل آدم هایی که خیلی برای شان احترام دارم، نمی توانم خوب حرف بزنم. در مقابل آقای حسینی هم نمی توانستم که به آسانی گپ بزنم.
وقتی برای بابه جانم گفتم که از متا می روم. ناراحت شد. می دانم که او با خود فکر کرد که دخترش در جا هایی دیگر پول زیادتر و موقف بهتری به دست می آورد، ولی به دلیل ویژه گی های روانی خود و واقعیت های دیگری نمی تواند که امنیت روانی و فکری لازم را داشته باشد.
عبدالله احمدی مدیر اداری متا جوان خوش برخورد و با حوصله یی است. احمدی کتاب خوان و با فرهنگ است. نوشته ها و مصاحبه هایی با بزرگان دارد. احمدی با سیستم دموکراتیک مدیریت می کند. شاید به همین دلیل گاهی سکته گی هایی در فرایند کاری متا رخ می دهد. اما چه کاری می شود کرد؟ او نمی تواند واژه یی زشتی بر زبان راند و کسی را برنجاند؛ بگذار هر کسی باشد. پاک کار، راننده، کارمند یا مدیر بخش.
هر باری که به مشکلی بر می خوردم و یا پرسشی می داشتم، بدون رو دربایستی با احمدی در میان می گذاشتم، بدون این که ملاحظة ارتباط کاری او را با مشکل خود در نظر بگیرم. او با گشاده رویی مشکلم را حل می کرد. اصلاً به یاد ندارم که او به من حتا یکبار هم (نه) گفته باشد. او دوست خوب من است. احترام و محبت او را هرگز نمی توانم فراموش کنم.
استاد عارف همان جوانمرد خوش خلقی است که به آسانی عصبانی هم می شود؛ اما او دل مهربانی دارد و به زودی کدورت ها را فراموش می کند. مهربان، سخاوتمند و دست و دلباز است. هرگاه کسی از او چیزی بخواهد، حتما آن را فراهم می سازد حتا اگر از توانش هم خارج باشد. او می تواند برایت پول قرض کند، به خاطرت سفر برود و برایت بجنگد. استاد عارف برای دوستان خود هر کاری می تواند بکند.
زهره و زهرا همکاران هم دفتر من بودند. با ایشان می خندیدم و برداشت های روزانة خود را تعریف می کردم. با هم غذا می خوردیم و خوبی ها و بدی های افرادی را که می شناختیم، شمار می کردیم- یعنی غیبت می کردیم، بحث می کردیم و روز های زنده گی را مانند صفحات کتاب ورق می زدیم. بعضی روز ها فاطمه همکار ساحه یی مان نیز به گرمی فضای اتاق می افزود. زهره و زهرا هر دو قلم خوبی دارند. می دانم که آیندة خوبی در انتظار شان است. وقتی به سوی این دو خانمی که حالا همکارم استند، می نگرم، زهره و زهرا را به یاد می آورم و سیاه را با سپید مقایسه می کنم.
روز کاریم را با لبخند و مهربانی سید حمید آغا که مسؤول پذیرش متا است، آغاز می کردم. او با وسواس و لطف روزنامه ها را برایم کنار می گذاشت و هر چه ممانعت می کردم که در مقابلم از جا بر نخیزد، نمی پذیرفت. هر روز با قلم های او حاضری خود را امضا می کردم؛ چون در همان لحظه قلمم را گم می کردم و او این را می دانست.
داوود را به یاد می آورم. غذا را با خنده برایم می آورد. پتنوس غذا را اول مقابل من می گذاشت و می گفت: خوش کرده اش از شما. و مرا به خنده می انداخت. من هم مزاح می کردم: " مگر چه پختید که خوش کرده اش از من" .او درس خوانده و با مطالعه است، شاید از سردی روزگار تا حال در همین کار باقی مانده است. او انگلیسی می خواند و می خواهد که تحصیلات خود را کامل بسازد. آروز می کنم که کار بهتری داشته باشد.
گاهی به آشپزخانه سر می زدم و خبری از نجیبه می گرفتم. او از خانم های زیبای روزگار است که زیباییش را عنوان (بیوه) به یغما برده است. زنده گی اش همین است. پسرانش و آشپزخانة متا.
انجنیر شهاب الدین، انجینر سرور، انجینر کاشفی هم آدم های خوبی استند. اصلاً آدم بدی در متا نیست. مبالغه نمی کنم. گاه گاهی با انجنیر شهاب الدین صحبت می کردم. او مرد ظریف و خوش صحبتی است. انجنیر کاشفی مرد جدی و رسمیی است و سرش در کار خودش است و انجنیر سرور در کار خرید و لوژستیک. برای مجتبی خیلی خوشحالم؛ او توانست با زحمت کشی به مدارج بهتری در متا برسد. او از نخستین همکارانم در آنجا بود. هر وقتی که می دیدم که با کمپیوتر مصروف است، خوشحال می شدم.
و استاد ایثاری. تا چند روز بعد او زنده گی جدیدی را آغاز می کند. من و او مشترکاً برنامه های اداره و مدیریت را در کورس های متا آموزش می دادیم و برای بخش آموزش ها برنامه می ساختیم. برایش وعده داده بودم که در محفل عروسیش کمک کنم و همه برنامه ها را هماهنگ بسازم. نتوانستم که سر وعدة خود بیایستم.
و احمد آقا مسؤول مالی متا. تازه می خواستم که از او پشتو بیاموزم. در روز های اخیر با او به پشتو صحبت می کردم و او با حوصله مندی گپ زدن من درآوردی مرا تحمل کرده با لبخندی ازم پذیرایی می کرد.
در دو سال اخیر تقریباً هر هفته پیشنهاد کار جدیدی را داشتم. کار های بزرگ، کار های کوچک. فرقی برایم نمی کرد؛ تنها با خود می گفتم که من در متا باقی می مانم. در جایی که امنیت روانی دارم. تعجب می کردم که مردمان چطور به آسانی می توانند موقعیت های کاری خود را زود زود تغییر بدهند. شاید نیاز عصر امروز چنین است اما من در این مورد پندار های سنتیی دارم که نمی توانم از آن رهایی بیابم. خوب یا بد؛ همینم.
اما چرا متا را گذاشتم؟ خواستم که تجربة جدیدی در اجتماع داشته باشم و یک بار دیگر خود را محک بزنم؛ خواستم در رشته و حرفة اصلی خود – ژورنالیزم- به کار بپردازم؛ خواستم بیشتر بیاموزم؛ خواستم با دانشجویان دانشگاه هماهنگی بیشتری داشته باشم.
صادقانه می خواهم که در کار جدید هم مسؤول و متعهد باشم. بگذار چنین باشد. اما متا و همکارانم همواره با من باقی خواهند ماند و فراموش نمی کنم که من در متا به حقیقت وجود خود رسیدم و توانستم که شخصیت کاری خود را بسازم.
برای مرکز تعاون افغانستان پیروزی و شکوهنده گی بیشتر می خواهم.