تبليغاتX
شهرنوش - هذیان هایی از ...
در گستره اجتماع، ادبیات و فرهنگ
 

ساعت 9 به دعوت دوستی به طرف جبل السراج می رویم. سرک های کم عرض و پر از چاله ها، تحمل بار سنگین موتر ها را ندارند. موتر ها قطار شده اند. انگار همه شهریان کابل از خانه های شان بیرون شده اند...

یک  جایی می نشینیم. همه صحبت می کنند. می شنوم و گاهی از سرناچاری گپی می گویم.

استاد زریاب عزیز یک روز برایم گفت: " گاهی تحمل همنشینی افرادی روحت را صدمه می زند" دلم از صحبت و چرند پردازی می گیرد. حس نوستالوژیک غریبی می کنم و  دلم عجیب تنگ است.

سبزه، آب، درخت، جنگل هیچ کدام چنگی به دلم نمی زنند. فکر می کنم که به چه ساده گی همه چیز برایم تمام شده است.

کمی دورتر در زیر درخت های توت چند طفل بازی می کنند. لباس هایشان خاکی است. ورق پاره ها و تکه های مندرسی را به هم گره زده اند و با وجد تمام آن را توپ می انگارند. توپ را به هم پاس می دهند و از توت های بر زمین افتاده خمیر چسپناکی می سازند. این خمیر چونان قشر ضخیمی پاهای شان را در بر می گیرد. برای مبارزه اطفال پا برهنه با خار ها چه راهی می تواند موثر تر از این باشد؟

وقتی به کابل بر می گردیم، دلشوره هایم برای هیچ پایان می یابند.

خدایا چقدر به زنده گی شهری دلبسته امِ. به خانوادة کوچکم دلبسته ام و به خانة کوچکی  در داخل شهر؛ هر چند مالکش نیستم، به پراگنده گی های آن که اینک  خود نظمی شده اند.

دغدغة تازه ام فکر کردن به بازی فوتبال است؛ در میدان های خاکی و در میدان های پر از شیره توت های بر زمین افتاده.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 9:3  توسط منیژه باختری  |