تبليغاتX
شهرنوش - (چراغ ها را من خاموش می کنم)؛ رمان زن محور در چار چوب زنانه نویسی
در گستره اجتماع، ادبیات و فرهنگ

دیدگاه زنانه به آدمیان، اشیا و در کل به هستی، زنان نویسنده را قدرت بخشیده است که داستان ها و رمان های زن محور (رمان های زن محور نوعی از زنانه نویسی است) بیافرینند. نویسندة زن محور کوشش می کند که به نحوی متفاوت از مردان بنویسد؛ اما این گفته به این معنا نیست که زنان اصولاً مردان را از دنیا و اندیشه های خود می رانند و یا به اندیشه های افراطی فمینیستانی که به انفصال جامعه مردان و زنان باور دارند، ارج می گذارند. زنان در مورد همه پدیده ها از جمله در مورد مردان می نویسند؛ اما با دید زنانه.

 در عصر کنونی زنان نویسنده می خواهند ذهنیت های درونی خود را که در جریان قرن ها در آگاه و نا

خود آگاه وجدان جمعی جامعه، سانسور کرده اند،  آشکار کرده و تمایلات، عشق ، خواسته ها و فکر های خود را آزادانه بیان دارند؛ بدون این که از سوی جامعة مرد سالار سرزنش گردند. این باز پرداخت درون طبعاً به گونه متفاوت، باعث آفرینش آثاری می گردد که میتوان آن را دید زنانه به پدیده ها نامید؛ یعنی به تصویر کشیدن دنیای امروز از دید و دریچة پندار یک زن. این مقوله را هم نباید از یاد برد که زنانه نویسی پرداختن به رحم زن و عادت ماهانه نیست، بل بررسی تاثیر گذاری این ویژه گی های بیولوژیکی زنانه بالای موقعیت اجتماعی زنان و رویکرد مردان نسبت به آنان با دید هنری و علمی است.

در این راستا باید به طرزی متفاوتی خواند و به طرز متفاوتی نقد کرد. شوالتر توضیح میدهد که : "هدف نقد زن محور به وجود آوردن چارچوب مونث برای تحلیل ادبیات زنان است که به منظور پدید آمدن الگو های جدید مبتنی بر مطالعة تجربة زنان انجام میپذیرد و نه جرح و تعدیل الگو ها و نظریه های مذکر." (درسنامه و نظریه نقد ادبی ص 342)

بدین ترتیب زنانه نویسی- که در پی شکستاندن نظام های ادبی- سنتی و اندیشه های سنتی رایج طرح شده در آثار ادبی است- تفاوت بزرگی بین آفریده های امروز و دیروز را به میان می آورد که میتوان آن را چالشی امروزین در دنیای ادبیات و هنر خواند.

زنانه نویسی قبل از این هم در آفریده های مردان وجود داشته است. بزرگترین شاهکار های زنانه نویسی را نویسنده گانی چون تولستوی، گوستاو فلوبر، بالزاک به وجود آورده اند. حتا عده یی از کارشناسان به این باورند که تا امروز، شاهکار های زنانه نویسی از سوی مردان ارائه شده است، تا زنان.

اما بحث امروز این است که زنان چطور و چگونه و با کدام ارزشنما ها به به زنانه نویسی و طرح موضوع می پردازند. در زنانه نویسی فکر جدید در رابطه به هویت زنان و نقش آنان در جامعه تولید شده و خوشبینی ها و دغدغه های آنان مطرح می گردد که نقد فمینیستی،هم  از این دیدگاه به بررسی آفریده ها می پردازد. ناگفته نباید گذاشت که در این نقد، بازتاب واکنش مستقیم زنان در ارتباط به نا به هنجاری هایی که در شیوه های زنده گی و برخورد جامعه به آن وجود دارد، از ارزش ادبی و هنری سهمی نمی برد. جوهرة پدیده های ادبی بازتاب واقعیت های اجتماعی، کنش ها و پرداخته های ذهنی انسانها است که با هنر و خلاقیت نویسنده گان گره می خورد. این نقد از زنان نویسنده توقع می برد تا به مثابة کنش گران صحنة هنر و ادبیات حضور یابند نه به عنوان گزارشگران محض.

در عصر امروز زنان، در روابط اجتماعی و سیاسی خود را با مردان شریک می دانند؛ آنان با این که نتوانسته اند که رابطة خود را با محدودة خانه و آشپزخانه قطع کنند، در تلاش اند که مردان را نیز در آنها سهمی بدهند و در عوض همیار آنان در کار هایی اجتماعی و تولیدی شوند. زنان می خواهند بگویند که اندیشه ها و دغدغه های آنان نیز ارزش پرداختن همسان با مردان را دارند و به هیچ صورت سخیف و بی مایه نیستند.

تغییر نقش منفعلانة زنان به کنش گری یکی از دغدغه هایی است که پیرنگ رمان زن محور را شکل می دهد. اما آیا این آرمان به واقعیت میپیوندد؟ و همین دغدغه هاست که رمان زن محور را پدید می آورد.

زویا پیرزاد با کتاب های پر ارزش ادبی و فکری در جامعة ادبی ایران ناشناخته نیست. او از مطرح ترین نویسنده گان زن است که با دید زنانه برای زنان و در مورد زنان می نویسد. زویا پیرزاد در سال 1330 در شهر آبادان کشور ایران به دنیا آمده است. او در دهة هشتاد بهترین آثار داستانی خود را ارائه کرد. (مثل همه عصر ها- چاپ: 1370)، ( یک روز مانده به عید پاک) و ( طعم گس درخت خرمالو- چاپ 1377) گزینة داستانهای کوتاه او استند و دو رمان به نام های ((چراغ ها را من خاموش می کنم) و (عادت می کنیم) را در سالهای 1380 و 1383 به چاپ رسانیده است. او کتاب هایی چون (آلیس در سرزمین عجایب) و (آوای جهیدن غوک) را نیز به فارسی دری برگردان کرده است.

(چراغ ها را من خاموش میکنم) رمان نخست و موفق او است که جایزة بهترین رمان سال 1380 پکا (مهرگان ادب)، بهترین رمان سال 1380 بنیاد هوشنگ گلشیری، لوح تقدیر از نخستین دوره جایزه ادبی یلدا (1380)، و بهترین رمان سال در بیستمین دورة کتاب سال (1383) را نصیب شده است. این کتاب تا حال به چاپ چهاردهم رسیده است.

رمان دوم خانم پیرزاد (( عادت می کنیم)) که یک زنده گی شهری و نمونة  فرهنگ ایران و به ویژه تهرانی ها - بدون تردید با شخصیت های زنانه- را بازتاب می دهد از هیچ نگاهی نمی تواند با رمان نخست او که از بهترین هاست، برابری کند.

((چراغ ها را من خاموش می کنم)) رمان حادثه ها نیست؛ ریتم کُند و آهسته یی دارد که روز های عادی را با رویداد های متعارف روز تعریف می کند و در آن دلتنگی ها و روزمره گی های یک زن ساده را در یک گوشة شهر بازتاب می دهد. در این رمان هیچ حادثة آن چنانی به وقوع نمی پیوندد-  در حقیقت این گونه پرداخت را میتوان ویژه گیی برای تمام آثار زویا پیرزاد دانست. او آدم های معمولی را با سرنوشت های معمولی، محور آثار خود قرار می دهد و لحن صادقانه و طرز دید اوست که رمانش را برجسته می سازد. او در این پرداخته ها در صدد ساختن ابر قهرمان ها نیست؛ دغدغة او تصویر دغدغه های زنان است.

زویا پیرزاد در این رمان با استفاده از تکنیک های جدید، نمونة تازه یی از داستان نویسی را پیشکش کرده و توانسته است که با روایت واقع گرایانه، با تک گویی های درونی و فلاش بک ها و با استفاده از نثر ساده، روان و جذاب در چشمة فورانی داستان نویسی ایران نامی برای خود بیابد.

در رمان (چراغ ها را من خاموش می کنم) راوی یک زن ارمنیست که وقایع بر محور زنده گی او و ماحولش می چرخد. زمان در این رمان به روشنی قابل دید نیست- حداقل برای خواننده یی
 مانند من- اما به استناد طرز لباس پوشیدن شخصیت ها و طرح مسایل سیاسی، میتوان مهر زمان پیش از انقلاب اسلامی ایران را بر آن زد.

رمان بر پایه روایت شخص اول پرداخته می شود؛ شخصیت محوری ((کلاریس))، زنده گی را در آیینه ذهن خود جستجو می کند و در این جستجو سخت نیازمند نگرش دقیقی بر چهرة خود است. کنش های روزمره و تک گویی های ذهنی اش چهرة واقعی او را برای خواننده گان روشن می کند.

این رمان پرداختی از زنده گی ارمنی های ایران در شهر آبادان است. در این رمان چندین زن حضور دارند. همه با شخصیت های متفاوت از هم دیگر که به طرز متفاوت از هم می اندیشند و هر کدام از آنان نمادی برای کلیشه های متعارف زنان در جامعة شرقی استند.

برای کلاریس شخصیت اول این رمان زنده گی از آشپزخانه آغاز می گردد، در پاکیزه گی و سپیدی روجایی ها و لباس ها دور می زند و در پختن غذا های خوشمزه و صحی برای خانواده اش ختم می شود. اما در این تسلسل زنجیری و روزمره گی که هر روز تکرار می شود کلاریس حس می کند که چیزی کم دارد و در پی شناخت همان حلقة گمشدة شخصیت خود می برآید. او وقتی به ذهن خود مراجعه می کند، با وجود خوشبختی ظاهریش خود را دلزده می یابد و هنگامی که سرگشته و حیران می خواهد موقعیت خود را در بین فرزندان و شوهر بی اعتنایش جستجو کند، در می یابد که برای شوهر و فرزندانش مبدل به یک شی یا ابزاری شده است که می توانند در زنده گی خود او را به کار بگیرند و یا هم کنار بگذارند.

امیل شخصیت تازه وارد – مرد همسایه- یگانه کسی است که می تواند او را به حقیقت وجودش رهنمایی کند. او احساس خود را نسبت به امیل نمی تواند شناسایی کند. کلاریس ناخودآگاهش را که به او حقیقت تمایل به امیل را بازگو می دارد، سرکوب می کند و در ضمن رویداد ها قسمی جریان می یابند که کلاریس در می یابد که امیل عاشقش نیست و او را تنها دوست خوب خود می داند.

کلاریس نمی تواند در تنهایی با ذهن خود هم صادق باشد، او تمایل خود را نسبت به امیل به منِ درون خود اعتراف نمی کند. حتا خود را ملامت می کند که چرا به مجرد آمدن امیل به خانة شان می خواهد به سر و روی خود دستی بکشد. نشانة کنش بیرونی او در ملامتی خودش، پاک کردن ماتیک(لبسیرین) از لب هایش است. [1]

کلاریس از بی تفاوتی آرتوش شوهرش ناراحت است. این ناراحتی در روان او ریشة عمیق گرفته است. آرتوش درگیر مسایل سیاسی و یا حداقل بحث و صحبت در این زمینه است؛ اما کلاریس این را بر نمی تابد. برای او دنیا در آشپزخانه اش -که شباهت به آشپزخانه، هنزل و گریتل دارد- ختم می شود. زویا پیرزاد در واقع این را می خواهد بگوید که اگر آرتوش همسرش را جدی بگیرد و افکار خود را با او در میان بگذارد، کلاریس نیز می تواند با او همنوایی کند، اما به هیچ گرفتن کلاریس -به خاطر زن بودن- در مسایل سیاسی و اجتماعی از جانب آرتوش است که خشم کلاریس را بر می انگیزد.

"پرده را کشیدم و دوباره رفتم کنار آرتوش نشستم. ((سیمونیان. می شناسی؟)) روزنامه گفت ((امیل سیمونیان؟)) از زیر یکی از تشکچه های راحتی لنگه جوراب چرکی را کشیدم. مال آرمن بود. ((اسم کوچکش را نمی دانم.)) بعد یادم افتاد که ((شاید هم خودش باشد. اسم دخترش امیلی است.)) روزنامه ورق خورد. ((از مسجد سلیمان منتقل شده قسمت ما. زنش مرده. با مادر و دخترش زنده گی می کند. بعد از گارنیک چشممان به این یکی روشن.)) به روزنامه نگاه کردم، منتظر که حرفش را ادامه بدهد.

خبری که نشد لنگه جوراب به دست رفتم توی راحتی چرم سبز، کنار پنجره نشستم. چند لحظه بعد به صدای یکنواخت کولر ها گوش دادم..."ص 23

"حس کردم در جایی که هیچ انتظار نداشتم ناگهان آینه ای جلویم گذاشته اند و من توی آینه دارم به خود نگاه می کنم و خود توی آینه هیچ شبیه خودی که من فکر می کردم نیست." ص 190

" شب توی رختخواب به آرتوش گفتم" انگار همه ی عمر از آدم ها انتقام می گرفته." جواب که نداد سر چرخاندم و نگاهش کردم. خواب بود. چراغ خواب را خاموش کردم و به صدای یکنواخت کولر ها گوش دادم." ص 116

کلاریس، شخصیت ناسالم خواهرش الیس را نیز دوست ندارد و با این که نمی خواهد که او را برنجاند اما تحمل او را هر روز در خانه خود ندارد. در حقیقت کلاریس نمی خواهد هیچ کسی را از آزرده بسازد.  او همواره  اعمال خود را توضیح می دهد؛ اما من درون او با این عمل موافق نیست؛ می خواهد مبارزه کند، نمی تواند. پرسش دایمی او از من خودش هم این است: چرا توضیح میدهم؟

جملة رمزی ( چراغها را من خاموش می کنم) که دو بار در متن رمان تکرار شده است، نمادیست برای این که زنان در تاریکی شب با شوهران خود وظایف زناشوهری را انجام می دهند، تا سرپوشی بر جسم و روان خود گذاشته به اخفای احساسات خود بپردازند. از سویی دیگر این افاده بیانگر تاکیدی است که کلاریس برای موجودیت خود دارد. او با گفتن چراغ ها را من خاموش می کنم، نقطه یی بر پایان روز گذاشته و از ((بودن)) خود مطمین می شود.

او به آرتوش که زنده گی را با او با عشق آغاز کرده بود می اندیشد. کلاریس حتا متوجه نشده که چگونه این احساس در وجودش مرده است. از دیدگاه کلاریس، یگانه زنی که خوشبخت و کامل است، خانم نوراللهی است. بعد از کلاریس، خانم نوراللهی با شخصیت خود بر رمان سایه می افگند. او خانم استثنایی است که برای بهبود زنده گی زنان و سهیم ساختن آنان در جریان های روز تلاش دارد. او بدون هیچ طمع و خواستی برای زنان سخنرانی می کند و برای زنانی که درگیر روزمره گی هستند، از چیز هایی دیگر سخن می گوید. انگیزه هایی که کلاریس سعی درک کردن آن را دارد تا از روزمره گی های خود فاصله بگیرد.

"خانم نوراللهی زن لایقی بود. می دانستم شوهر دارد و سه بچه. مثل خود من. با این حال هم کار میکرد و هم فعالیت اجتماعی داشت. من غیر از کار خانه چه می کردم؟ جواب سلام سر پیشخدمت را دادم و فکر کردم ((خانم نوراللهی زن لایقی ست.))" ص78

"گفت می خواهد از زنان ارمنی دعوت کند در جلسه های انجمن شان شرکت کنند. گفت ((مشکلات زن ها به همه ی زنها مربوط میشود، مسلمان و ارمنی ندارد.)) گفت (( زن ها باید دست به دست بدهند و مشکلاتشان را حل کنند. باید به هم یاد بدهند، باید از هم یاد بگیرند.)) مثل سخنرانی اش حرف می زد.

توی خیابان داشتیم خداحافظی می کردیم که یادم آمد بپرسم (( آمده بودید مراسم 24 آوریل؟)) گفت آمده بود و با تعجب که پرسیدم ((چرا؟)) با تعجب گفت (( چرا که نه؟ فاجعه فاجعه ست، مسلمان و ارمنی ندارد.))..."ص 198

المیرا سیمونیان -مادر امیل- شاهزادة ثروت گم کرده با چهرة نیمه افسانوی خود، نیمه قهرمان دیگری است. پیوند زنده گی او به هندوستان شاید هم نمادی برای این چهره مغرور و خودخواه که در خوابهای خود زنده گی می کند، باشد- هندوستان در آثار داستانی دیگر داستان نویسان نیز نمادی برای ثروت و افسانه است.

 المیرا سیمونیان با قد پست خود ارادة بلندی دارد و با غرور بر پسر و نوه اش حکم می راند و بیرون آمدن آنان را از حیطة قدرت خود بر نمی تابد. المیرا از ازدواج اول پسرش راضی نبوده و حتا قراینی به صورت غیر مستقیم دخالت او را در مرگ همسر پسرش نشان می دهد. او قرار ازدواج دوم پسرش را با ویولت برهم می زند. المیرا در دنیای کهنه و پوسیدة گذشته های خود زنده گی می کند و نمی تواند پیوندی با نسل جوان داشته باشد، دقیقاً برعکس کلاریس که شدیداً می خواهد با نسل نو - فرزندانش آرمن، آرسینه و آرمینه و دوستان شان امیلی و دیگران- تفاهم و روابط صمیمانه داشته باشد. به این دلیل وقتی به کلاریس می گوید که در تو چهرة جوانی خود را می بینم، او را به تعجب وا می دارد.

" با زن های دیگر فرق داری. به چیز هایی توجه می کنی که دیگران توجه نمی کنند. چیز هایی برایت مهم است که برای زن های دیگر نیست. درست مثل خودم، مثل جوانی هایم شاید." ص 181

المیرا سیمونیان در عین حال، نمونه یی از زنان هوشیار و کاردان است که خود را می شناسند، او فیلسوفانه به زنده گی می نگرد و از پوچی زنده گی دلزده است از این رو با همه جدال دارد:

" از وقتی که خودم را شناختم فقط تحمل کردم. اول برای پدرم، بعد شوهرم، حالا پسر و نوه ام. هیچ وقت کاری را که دوست داشتم بکنم، نکردم." ص 182

کلاریس از دروغپردازی های مادر و خواهر خود دلزده است. آلیس، خواهر کلاریس زنی در جستجوی شوهر، شکمبو، از خود راضی، خودخواه و ساده لوح است که با زخم زبان به خواهرش می تازد. او بدون شوهر زنده گی خود را به هیچ می انگارد. سعی او در داشتن شوهر به جایی نرسیده است. به همین دلیل با زنده گی عقده مندانه برخورد می کند و با افراد کینه توزی می کند. او چنان به بودن یک مرد – شوهر- در زنده گیش ارج می گذارد که بعد از این که با یوپ هانسن مرد هالندی قرار ازدواج می گذارد، مثبت نگری را آغاز کرده و با مهربانی با اطرافیان خود برخورد می کند. سیمای آلیس نمادی از یک زن بی هدف و بی اندیشه است که دنیا را سهل انگارانه می نگرد.

 " آلیس از کیف حصیر بزرگش شکلات چهارگوشی درآورد و زرورق دورش را باز کرد. شکلات را انداخت توی دهان، زرورق را پرت کرد روی میز آشپزخانه و با لپ باد کرده گفت: (( نگین انگشتر زمرد بود؟ حتماً از هند آورده."ص 41

"خواهرم هفت قلم آرایش کرده، در همان نیم ساعت اول گزارش کاملی از محاسن اخلاقی و تحصیلات و موقعیت اجتماعی خودش می داد. در مورد همه چیز از آشپزی و خانه داری گرفته تا سیاست و اقتصاد جهانی اظهار نظر می کرد. بعد از خواستگاری های متعدد و البته خیالی اش می گفت که تقاضای شان رد شده بود و سر آخر دربارة سفر انگلستانش حرف می زد. " ص 96

مادر کلاریس خانم آرشالوس و سکانیان بیوه زن سالخورده، وسواسی اما سرحالیست که به ساده گی روانپریشی های آلیس را درک می کند؛ اما از جهان کلاریس دور است.

نینا دوست سهل انگار کلاریس اهمیتی به ظواهر زنده گی قایل نیست، معتقد است که همپذیری و درک متقابل در زنده گی زناشوهری اهمیت بیشتری بر پختن غذا های خوشمزه و سفید نمودن روجایی ها دارد. او نقطة مقابل کلاریس است و کلاریس در بسا موارد از او نیز دلزده می شود، اما در هر حال دوستان خوبی به شمار می روند. نینا کاری به عقاید سیاسی شوهرش ندارد. او در این مورد به مرد ها می خندد و از دیدگاه او مردان با این که می کوشند اما نمی توانند که تغییری در اجتماع بیاورند و حتا به حال خود مفید باشند. برای او زنده گی یک لحظه خوش و در عین حال مسخره یی است که ارزش جدی گرفتن را ندارد؛ برعکس آن چه کلاریس می اندیشد.

" از من می شنوی جفتشان مزخرف می گویند. ولی من همیشه به گارنیک می گویم عزیزم حق با توست. تو هم باید به آرتوش بگویی البته حق با توست." غش غش خندید، جرعه ای قهوه خورد و تکیه داد به پشتی صندلی. "مردها فکر می کنند اگر از سیاست حرف نزنند مرد مرد نیستند." ص 22

کلاریس از سیاست فرار می کند و نمی خواهد که آرتوش نیز دستی بر آن داشته باشد؛ اما آرتوش به او توجهی نمی کند. بی توجهی آرتوش سبب دلزده گی بیشتر کلاریس از بحث های سیاسی می گردد. یقیناً اگر آرتوش وجود کلاریس را جدی بگیرد، وی به طرز متفاوتی خواهد اندیشید. پس سیاست بازی نمادی از وجود مردانه- آرتوش- است، که زنانه گی-کلاریس- را در ذات خود نمی پذیرد. وضعیتی که در آیینة آن کلاریس موقف خود را شناسایی کرده نمی تواند،کلیشه یی است که باید بشکند- یعنی دغدغه یی که زویا پیرزاد طرح می کند و داوری را برای خواننده گان می گذارد.

با خواندن این رمان سایة مه آلودی از رمان بزرگ دیگری بر ذهنم خیمه می زند. نزدیکی شخصیت های محوری، افکار درونی آنان و خوشبینی در قبال سیاست ویژة روشنفکران ایران قبل از انقلاب اسلامی در رمان زویا پیرزاد، رمان ((سووشون)) اثر گران ارج سیمین دانشور را تعقیب می کند. نزدیکی و مشابهت کلاریس با زری قهرمان زن در سووشون ، آرتوش با یوسف قهرمان مرد سووشون، آرمن با خسرو، دو قلو های زری با دو قلو های کلاریس، دغدغه های زری و کلاریس هنگامی که در پی شناخت هویت مستقل خود استند و هراسی که هر دویشان از بر افتیدن خوشبختی خانواده های شان دارند و جهانبینی کلیشه یی آنان -زنان- از زنده گی (زری باغ پر از درخت و گل خود را دنیای خود می خواند و کلاریس آشپزخانه و عمارت نه چندان جدید خود را دنیای خود می داند)، تاثیر پذیری آگاهانه یا شاید هم ناآگاهانه یی است که زویا پیرزاد از سیمین دانشور داشته است. تشابهات این چنینی در شخصیت ها و اندیشه های طرح شده در هر دو رمان است که چنین تصوری را پدید می آورد. البته بحث در این زمینه مستلزم پژوهش جداگانه است.

 

رویکرد ها:

1- زویا پیرزاد، چراغ ها را من خاموش میکنم، نشر مرکز، چاپ نهم، تهران، 1383

2-کیت گرین، جیل لبیهان، درسنامه و نظریه نقد ادبی، ویراستار: دکتر حسین پاینده، نشر روزگار، تهران 1383

 

 یادداشت: این مقاله را حداقل سه سال قبل نبشته ام. بعد سه سال با اندکی تغییر دوباره اینجا می گذارمش. راستی این نبشته های اخیرم همه در هشت صبح نیز به چاپ رسیده اند.

 


[1]  گرچه این بخش رمان با انتقاد شدید عده یی از ایرانیان رو به رو شد و حتا هنگامی که این کتاب در سال 1381 کتاب اول سال شد و خانم پیرزاد جایزه نخست را از رییس جمهور ایران دریافت کرد، کسانی با دهن کجی گفتند که چطور ممکن است که به کتابی که اندیشة نامناسب و غیر شرعی تمایل نسبت به یک مرد بیگانه را در ذهن یک زن شوهردار ایرانی موجه جلوه می دهد، جایزة نخست داده شود. (حالا دیگر بعید نیست که در هنگام گزینش و جایزه دهی حکومت اسلامی خود متوجه این نکته نبوده است.)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 11:2  توسط شهرنوش  |