از ما بهتران می گویند که مردی رمان خوبی نوشت. این رمان را برای چاپ به ناشری سپرد ولی ناشر به دلیل طولانی بودن رمان از انتشار آن سر باز زد و به نویسنده توصیه کرد که رمان را خلاصه بسازد. نویسنده از ناچاری قسمت هایی از رمان را حذف کرد و آن را به ناشر سپرد ولی ناشر باز هم به دلیل طولانی بودن از نشر آن خود داری کرد و گوشزد قبلی خود را تکرار کرد. این ماجرا چندین بار بین نویسنده و ناشر تکرار شد.
وقتی نویسنده برای آخرین بار رمان خود را نزد ناشر برد تنها یک جمله داشت: "مردی زنی را دوست داشت ولی زن، آن مرد را دوست نداشت."
علاوه از خنده در این حکایت، نکتة تلخی هم نهفته است که بعد ها در موردش می نویسم که باز هم متهم به دراز نویسی نشوم.
این مقدمات را به خاطری نبشتم که قرار است هفته آینده یک نبشته به درازی شب اینجا بگذارم و شما تحمل کنید.