سیمین دانشور در سال 1300 هجری خورشیدی در شیراز زاده شد. خانوادة او از جمع فرهنگیان و ثروتمندان این شهر بود. وضعیت خوب اقتصادی سبب شد تا سیمین در مکتب (مهر آیین) که توسط انگلیسها تدریس می شد، آموزش ببیند. سپس در رشتة ادبیات فارسی دانشکدة ادبیات دانشگاه تهران درس خواند و مدرک دکتورا به دست آورد. در سال 1327 نخستین گزینة داستان های کوتاه خود را به نام (آتش خاموش) به نشر رساند. كتاب دیگرش (شهری چون بهشت) در سال 1340 به نشر رسید.
او دو سال در رشتة زیبایی شناسی در دانشگاه استنفورد امریکا درس خواند و بعد از برگشت به تهران سالها در هنرستان هنر های زیبا و دانشگاه تهران تدریس کرد. در سال 1359 به درخواست خودش از دانشگاه کناره گیری کرد. این کناره گیری او را میتوان نوعی خودسانسوری دانست، باور من اینست که سیمین دیگر نمی توانست اختناق فضای دانشگاه را تحمل کند.
مهمترین آفریدة خانم دانشور (سووشون) است که همچنان نخستین رمان فارسی از قلم یک زن داستان نویس در حوزة ادبیات زبان فارسی دری نیز به شمار می رود. این رمان در سال 1348 درست چند ماه بعد از مرگ جلال منتشر شد. سووشون که تلفظ باشنده گان فارس و به ویژه شهر شیراز از (سیاووشان) است، مراسم سنتی تعزیه خوانی را که در سوگ سیاووش اجرا می گردد، در ذهن هر خوانندة تداعی می کند. رویداد های این رمان بر می گردد به سالهای 22 و 23 که ایران با متفقین انگلیسی خود قرارداد هایی در مورد موضع گیری های خود در جنگ دوم جهانی بسته بود.
زری، شخصیت محوری سووشون، به خانه، شوهر و فرزندانش عشق می ورزد، اما این عشق او را در مناسبات اجتماعی و تصمیم گیری هایش ضعیف ساخته است. او در مقابل رویداد ها نمی تواند واکنشی نشان دهد، چون هراس دارد که مبادا خانوادة کوچکش در هم بشکند. او از صراحت و موضع گیری های شوهرش یوسف که زمیندار عادلی است و با متفقین در افتاده است و نمی خواهد که غله اش را به آنان بفروشد، دلشوره می گیرد. می ترسد که یوسف را از دست بدهد و چنین هم می شود. زری بعد از مرگ یوسف در هم می شکند و توانی در خود برای مبارزه در نمی یابد، اما به زودی اعتماد خود را دوباره به دست می آورد همان اعتماد و شجاعتی را که قبل از ازدواج با یوسف در خود سراغ داشت. او تصمیم می گیرد که راه یوسف را ادامه بدهد...
سووشون نمودی از وسواس های روزمره گی کلیشه یی زنان و تقابل آن با عشق کلیشه یی مردان به سیاست و تقابل آرامش خانه با دلهره های بیرون از این محدوده است. بعدها سیمین این دلهره را می شکند و با تغییر پندار های زری، هویت زنان را در خانه و اجتماع رنگ دیگر می دهد.
دانشور، رمان های (به کی سلام کنم)، (جزیره سرگردانی) و (ساربان سرگردان) را سالها بعد از سووشون نبشته است. این دو رمان آخری که دنبالة هم اند، خط افقی و روایت سادة سووشون را با خود ندارند و درک آن برای خوانندة عام با آن تک گویی ها، فلاش بک ها و گاهی به کار گیری جریان سیال ذهن دشوار می نماید. شخصیت هایی که در این دو رمان پیهم داخل می شوند، تسلسل را در ذهن خواننده بر هم می زنند و گویی خانم دانشور در این رمان ها با کم حوصله گی گاهی هم شعار می دهد. اما مهمترین ویژه گی در این دو، حضور خانم دانشور به عنوان یکی از شخصیت ها در آنهاست که به این ترتیب خواننده گان، قسما با او، اندیشه هایش و تنهایی هایش در نبود جلال آشنا می شوند. این پرداخت تازه بدون شک در زیبا سازی ساخت رمان بدون تاثیر نیست.
اندیشه های فمینیستی سیمین نیز در این رمان ها به روشنی نمود می یابند. او در تمام رمان های خود از درد های روزمره گی زنان و تفاوت های جنسیتی سخن می گوید: "حیا مال زنهاست. مگر غیر از این است که زنها رحم و تخمدان هایشان را به مرد ها اجاره می دهند تا زندگیشان تامین بشود؟" [3]
زری، در سووشون وقتی به روزمره گی زنده گیش پی می برد خود را مثل چرخ چاه فکر می کند: "تمام زندگی من هم همین طور گذشته. هر روز پشت چرخ چاهی نشسته ام و چرخ زندگی را بحرکت آورده ام و آب پای گلهایی داده ام..." [4]
سیمین با این که حتا بعد از انقلاب اسلامی ایران را ترک نگفت؛ اما با ناگزیریی در آن باقی ماند: "همة ما وابسته به جغرافیای سرزمینی هستیم که در آن بدنیا آمده ایم، از مواد شیمیایی آلی و معدنی همین زمین، با بار های مثبت و منفیشان شکل گرفته ایم."[5]
او از سلطنت رضا شاه و دستگاه ساواک او خاطرات خوشی نداشت این مسأله در تمام آفریده های او بازتاب داده شده اند؛ ولی تلخی هایی از دوران انقلاب اسلامی نیز در آفریده های او جا دارند: "هستی می اندیشید: به زور چادر از سر زنها بر می دارند، بزور حجاب مد می شود." [6]
او در همان دو رمان پیوست خود در چهرة (سلیم) این نارضایتی را آشکار می سازد. سلیم همان مرد مسلمان ماب مرد سالارِ شرقی است که با همه وعده های خود به (هستی) او را کنار می گذارد. او الگویی از جمهوری اسلامی ایران است. از سوی دیگر پردازش محتوایی این رمان نوعی سردرگمی فکری خانم دانشور را نیز بازتاب می دهد. او با تصویر سلیم به این نظام بر می آشوبد و در فرجام با فرستادن (مراد) به ارتش نظامی جمهوری اسلامی و دفاع از موضع جمهوری اسلامی رشوت لفظیی به این ساختار می دهد. گاهی ساختار های سیاسی کشور های توتالیتر، نویسنده گان و هنرمندان را ناگزیر می سازند تا به نحوی به خود سانسوری بپردازند و حتا آنان را در چونان دو راهیی قرار می دهند که مستقیم و غیر مستقیم به این ساختار ها مشروعیت بدهند. [7]
سیمین از نسل همان روشنفکر های شکست خورده و راه گمکردة ایران است که ساختار مطلوب خود را نه در نظام شاهی یافتند و نه توانمندی درک نظام اسلامی را به دست آوردند. او پندار های خود را آونگ دار سیاست های هر دو نظام دید: " سردرگمی... آشفتگی فکر تاریخی... کشور ما یک جزیرة سرگردانی وسیع است." [8]
سیمین دانشور رمان های چون (سرباز شکلاتی- برنارد شاو)، ( دشمنان- آنتون چخوف)، (بنال وطن- آلن پیتون)، (کمیدی انسانی- ویلیام سارویان)، و (داغ ننگ- ناتانیل هاثورن) را نیز به فارسی دری برگردانده است.
سیمین دانشور در سال 1329 با جلال آل احمد نویسنده و روشنفکر مطرح عصر خود در راه سفری از شیراز به تهران آشنا شد. این آشنایی با وجود مخالفت خانوادة جلال تا یک سال دیگر به ازدواج انجامید و تا 19 سال بعد که با مرگ مرموز! جلال ( 1348) در اسالم گیلان سیمین تنهایی های خود را آغاز کرد، طول کشید. عده یی از نویسنده گان همعصر او به این باورند که مرگ جلال اگر از یکسو به تنهایی و اندوه سیمین انجامید ولی از سوی دیگر زمینه یی شد برای خود شناسی و دید جدید سیمین به زنده گی. اما مگر سیمین به این تنهایی برای باز شناسی هویت و شخصیت خود نیازی داشت؟ سیمین قبل از آن که با جلال آشنا شود، شخصیت صاحب نام، مترجم و نویسندة جوانی بود که در حلقات فرهنگی راه داشت؛ بدون شک ازدواج و آشنایی او با جلال روزنه های دیگری را در زنده گیش گشود. این دو، سالهای اول زنده گی مشترک را با تفاهم و محبت بسر کردند؛ با این که گفته می شود که در سالهای اخیر پسین زنده گی جلال بنیان آن صخرة بلند عشق پر شکوه شان درز برداشته بود. نبود فرزند، شاید دلیلی بود بر این بیگانه گی.
سیمین در کتاب (غروب جلال) از عشق و محبت عمیق خود به جلال سخن می زند. این کتاب که مهمترین زوایای زنده گی جلال را از دید همسر و همسفر او ترسیم می کند، نزد جلال شناسان از اهمیت ویژه یی برخوردار است. لحن سیمین در این کتاب ظاهراَ احساساتی نیست؛ اما با چاپ دوم این کتاب در سالهای اخیر و با افزودن بخش دیگری در آن، میتوان گفت که سیمین با دید تازه یی به موضوع می نگرد. سالهای تنهایی و بازنگری سیمین به گذشته اش حقیقت هایی را بازتاب می دهد که تا امروز مردم ظاهراً در مورد آن پندار دیگری داشتند. [9]
سیمین در این بخش با دید منطقی واضح و ساده بیان می کند که جلال چون قلب ضعیف و بدن ناتوانی داشت در اثر مصرف بی رویه الکل و سگرت جان سپرد، توطئه یی در مرگش در کار نبود. چرا باید مرگ او را مرموز خواند و با دیده گان شک به سوی شبکة ساواک نظام شاه دید؟!
سیمین دانشور در یکی از مصاحبه های آخرش با الهام یکتا [10]، جلال را متهم به تنوع پرستی و خیانت می سازد و از روابط عاشقانه یی که جلال در سفرش به اروپا با خانمی به نام هیلاری برقرار کرده بود پرده بر می دارد: " ... مرد را جان به جانش کنی، تنوع پرست است. او هم به خود این اجازه را داد. این آخری ها فکر نکنم جلال مرا دوست می داشت یا خیلی مبتلایم بود."[11]
این رویداد را در زنده گی دانشور میتوان شبیه روابط ژان پل سارتر و سیمون دوبوار دانست. سارتر و دوبوار سالها با هم زنده گی کردند بدون این که با هم قرارداد ازدواج داشته باشند و یا تعهد دیگری. اما چون عشق در ذات خود مستلزم نوعی تعهد و مسؤولیت است، وقتی سارتر عاشق زنی دیگری شد به احساسات دوبوار به شدت صدمه زد. دوبوار از او توضیحی نخواست، چون او خودش به دوبوار اعتراف کرد: " او برایم خیلی مهم است اما حالا با تو استم." شاید عشق سیمون به مردان دیگر بعد از این اتفاقی نبوده باشد که بعد از این رویداد بار ها عاشق مردان دیگر شد. او با نلسون الگرن خبرنگاری که سالها جوانتر از خودش بود روابط عاشقانه برقرار ساخت، انتقامی که سیمین به دلیل شرقی بودن و مسلمان بودن و یا هم باور های خودش نتوانست از آل احمد باز ستاند؛ اما تلخی این رویداد در تار و پودش باقی ماند. او در رمان های جزیرة سرگردانی و ساربان سرگردان که دنبالة هم اند باز هم به این خیانت اشاره یی می کند. در این دو رمان که با تکنیک های نو پرداخته شده اند، سیمین خود حضور دارد و با شخصیت های داستان آشناست. در قسمتی از ساربان سرگردان به نقل از هستی، شخصیت محوری داستان می گوید: " سیمین گفته بود: به من زیاد سر بزن. آخر، جلال رفته بود اروپا. همسفریهایش به سیمین نوشته بودند که جلال با یک زن هلندی روی هم ریخته با هم زندگی می کنند. آن روز سیمین گفت: آخرش به خود جلال نوشتم. در جواب نوشت: از سرما و به امید بچه با این زن سَر و سِر پیدا کرده ام. مهربان هم است و الخ[12]... همیشگیش را بکار برده بود. سَرو سِر که بدون الخ که نمی شود. من خنده ام گرفت. خودش نخندید، اما گریه هم نکرد. گفت: من هم نوشتم تو از هیچ زنی بچه دار نمی شوی، هر چقدر که مهربان هم باشد. حال اگر به فرض محال بچه دار هم شدی همانجا بمان. من گفتم: اما آقای آل احمد به گمان من یک قدیس می آمدند. گفت: حتی روح قدیسها را اگر برهنه کنی، بیشتر شان تنوع طلبند، اما توقع ندارند زنهایشان دست از پا خطا بکنند. "[13]
دانشور با این هم سووشون خودش را بی دریغ، با نبشتن یک جمله در پیشانی کتاب به جلال تقدیم کرد: " به یاد دوست که جلال زنده گیم بود و در سوگش به سووشون نشسته ام."
جلال آل احمد با کتاب هایی چون مدیر مدرسه، خسی در میقات و غرب زده گی و دهها کتاب و مقاله خود تاثیر عمیقی روی افکار عامه در آن عصر داشت. او روشنفکر و داعیه دار نهضت روشنفکری اسلامی بود و به دلیل مبارزه و عصیان در مقابل دولت رضا شاه هواداران زیادی داشت. شهرت او میان مردم حتا این دیدگاه نادرست را نیز به میان آورده بود که گویا (سووشون) مهمترین رمان خانم دانشور از آن خودش نه بل آفریده یی از جلال است. الهام یکتا در همان مصاحبه این پرسش را نیز از سیمین مطرح ساخته و او را به خشم می اندازد: " اگر می گویند جلال سووشون را نوشته، بگذار بگویند! باشد این هم مال او! " [14]
ذهنیت های پدرسالارانة جامعه این شایعه را میان مردم حتا به باور عمیق مبدل ساخته بود؛ اما سیمین قبل از جلال هم نویسنده بود و بعد از جلال هم. او کتاب های زیادی را بعد از مرگ جلال منتشر ساخت.
سیمین سالها بار نام جلال را بر شانه هایش حس کرد. هر جایی که نام اوست، هر مقاله یی که در مورد او نبشته می شود، تقریباً با همین جمله ها آغاز می گردد:
... خانم سیمین دانشور همسر جلال آل احمد نویسنده و مبارز مشهور، نخستین داستان نویس زن در تاریخ معاصر....
این برداشت ها امروز سیمین را خشمگین نمی سازد، چون می داند که دانشور نیازی به دفاع از نبشته هایش ندارد. همه او را با نثر آرام و آهنگینش می شناسند و از پندار هایش نیز باخبر اند.
سلامتی و آرامش برای خانم دانشور می خواهم.
[1] این عنوان آمیزه یی از لقب هایست که جامعة فرهنگی ایران به خانم دانشور اعطا کرده است؛ از قلم من نیست.
[2] چند روز قبل به این صرافت (من بعد از خوانش سووشون این واژه را استفاده می کنم) افتادم که در مورد سیمین دانشور در دنیای انترنت جستجویی کنم. در این جریان به خبر های از بیماریش دست یافتم. عکس هایی از او را در کهنسالی در بستر بیماری دیدم که کاملا متفاوت با سیمای جوان او در ذهن من بود. به باور من نشر عکس هایی از این دست از نازنینی که چرخ روزگار پشتش را کمان کرده است، در بستر شفاخانه و در حالت نامناسب جسمی و روانی کار غیر اخلاقیی است. این عکس ها دلم را به درد آورد.
[3] ساربان سرگردان. سیمین دانشور. تهران: انتشارات خوارزمی، 1380، ص 207
[4] سووشون. سیمین دانشور. تهران: انتشارات خوارزمی، چاپ پانزدهم،1380، ص 121
[5] ساربان سرگردان. ص 232
[6] ساربان سرگردان. ص 266
[7] در قسمت پایانی رمان دن آرام اثر شولوخف ، وقتی (گریگوری) شخصیت مرکزی از جنگ برمی گردد، نمی خواهد که دیگر مبارز راه سوسیالیزم باقی بماند، در حین چاپ کتاب، شولوخف به دستگاه سیاسی کمونستی همان وقت برای پاسخگویی احضار شد و از او خواستند که فصل پایانی کتابش را تغییر بدهد که البته شولوخف نپذیرفت
[8] ساربان سرگردان. ص 243
[9] این کتاب بعد از چاپ نخست سالها در توقیف خانة وزارت ارشاد و فرهنگ قرار داشت. عده یی توقیف کتاب را موجودیت عکس های بدون حجاب خانم دانشور می دانستند. چاپ جدید این عکس ها را با خود ندارد.
[10] این مصاحبه در کتابی به نام (سخن آیینه ها) به چاپ رسیده است.
[11] http://www.iranianuk.com/article.php?id=22855
[12] اینجا سیمین اشاره یی دارد به استفاده (الخ) که جلال آن را همواره در نبشته هایش به کار می برد و او انتقاد می کرد.
[13]ساربان سرگردان. ص 220
[14] http://www.iranianuk.com/article.php?id=22855