تن های کوچک؛ غم های بزرگ
لباس کهنه و رنگ و رورفته یی بر تن دارد. رنگ اصلی پوست اش معلوم نمی شود. چیزیست میان قهوه یی و گلابی. احتمالا بیشتر از نه سال ندارد. موهایش اصلاح نشده است و یک کلاه رنگ باخته چرکین که توته های کوچک آیینه در آن دوخته شده اند، بر سرش است. او یک سطل کوچک با چند توته تکه چرک به دست دارد و در کنار سرک عقب موتر هایی که به سرعت روان استند، می دود و فریاد می زند:" کاکا موترت را بشویم." هیچ هراسی ندارد که مبادا بر زیر عرابه های موتر له شود. هنگامی که موتر ها به سرعت از جاده می گذرند، انبوهی از خاک و گل جاده را بر روی شهیر و سایر پیاده روان می پاشند.
شهیر که سن واقعی خود را نمی داند، می گوید: " با مادر و سه خواهر خود زنده گی می کنم. مادرم بعضی روز ها به کالا شویی می رود او قبلا در یک دفتر پاککار بود اما از آنجا اخراج شد چون قدرت کافی برای کار کردن نداشت. من هر روز از شش صبح تا شش شام شیشه های موتر ها را پاک می کنم." از ش می پرسم:" آیا از این کار پول کافی به دست می آورد.؟"
می خندد و دستانش را فیلسوفانه تکان می دهد:" کاکا پول کافی از کجا شد؟ روز های که خوب کار کنم صد افغانی به دست می آورم. بعضی روز ها اصلا پولی به دست نمی آورم."
شهرنوش برای طرح دیدگاههای گوناگون در عرصه های اجتماع، ادبیات و فرهنگ بنیاد نهاده شده است.