روزنامه نگاری ادبی/ جلوه هایی از آفرینش ادبی در روزنامه نگاری
کتاب جدیدم به نام"روزنامه نگاری ادبی/ جلوه هایی از آفرینش ادبی در روزنامه نگاری" تا چند روز دیگر از چاپ خانه بیرون می آید. این هم آستانه کتاب...
چند گپ به جای مقدمه
گپ نخست
در سال های آموزش در دانشکدة ژورنالیزم دانشگاه کابل، یکی از مفاهیمی که ما دانشجویان، را با انبوهی از ابهام و سردرگمی رو به رو می کرد، داستان نما (فیچر) و داستان نمایی (فیچر نویسی) بود. تعریف مشخص و پایه های اساسی آن را نمی توانستیم دریابیم و نوت های درسی هم به ما یاری نمی رساندند. ما همصنفان، از هم دیگر مایوسانه می پرسیدیم: "این داستان نما چه چیزی است؟" نوت های درسی را ورق میزدیم و باز هم جستجوگرانه از همدیگر و از استادان میپرسیدیم: "چگونه می توان داستان نما نبشت و اساسات روزنامه نگاری را زیر پا نکرد؟"[1]
ناپیوسته گی و ناهمخوانی تعریف ها با حقیقتی که در کار رسانه یی حضور داشتند، هوشمندانه به ما اشاره می کردند که همگرایی لازم میان تعریف ها و زنده گی عینی و کار رسانه یی وجود ندارد.
روزنامه نگاریی که با ایدیولوژی آمیخته است و روزنامه نگاریی که شعار بی طرفی سر می دهد، هر دو، به گونه هایی، با گوهر کار رسانه یی در تناقض قرار دارند. در آن هنگام ما نمی دانستیم چگونه ممکن است، داستان نمایی کرد و حضور نویسنده را کتمان کرد؟ از کدام زاویة دید می توان آن را نبشت تا "من" خود را پنهان کرد؟ و آیا ایجاد زیبایی و لذت در قطعه روزنامه نگارانه به فرایند خبررسانی و گزارشدهی آسیب می رساند؟ یا این که بر عکس در رسانش پیام و برانگیختن مخاطبان کارآیی بیشتری دارد؟ و فراوان پرسش ها و دغدغههایی که ما و استادان ما را از تعریف واقعی و دقیق داستاننما باز می داشت.
خود شیفته گی رسانه های ایدیولوژیک تا جایی است که هیچ گونه تفسیر انتقادی را نمی پذیرند و روزنامه نگاری غربی نیز سرسختانه ادعای بی طرفی مطلق دارد؛ در حالی که خود در بند سرمایه است.
هر دوی این دو، با شعارهایی میان خالی برای فربه سازی گروه خودی و اقتدار ایدیولوژی به تحمیق خواننده گان می پردازند. چنین هنجار رسانه یی حامل تفکر مسلط عوام زده است که به شکل سامانمند به ویران سازی روشنگـری و سیاست عقـلانی و آزادی می پردازد. در چنین تفکری، سرمایه به تلقین مخاطبان می پردازد و این انگاره را عمومیت می بخشد که در روزنامه نگاری، خبرنگار، بیطرفی کامل خود را حفظ می کند. این در حالیست که رسانه ها با داده های خود چه در خبر و چه در داستان نما سو و سمت را مشخص می سازند؛ حتا اگر این داده ها توأم با ایدیولوژی گرایی نباشد- دست کم من این آموزه ها را به تجربه دریافته ام.
هیچ کسی ندانست که "چه، که، کجا، کی، چگونه و چرا"[2]، چگونه، در روزنامه نگاری جدید جاها و نقش های شان را عوض کردند؛ اما همه می دانند که امروز "سه ک و سه چ" نقش های متفاوتی دارند؛ همان طوری که همه ابجدخوانان روزنامه نگاری می دانند که خبر و گزارش مرز مشخصی ندارند و یا نرم خبرها، رسانه ها را تسخیر کرده اند تا گیرنده گان دنیای نو را که نگاه کاملاً متفاوت به دنیا و برداشت نسبتهً نامتعارفی از پدیده ها و رویدادها دارند، راضی نگه دارند. اساسا دنیای ناهمگونِ رسانه یی شدة امروز، به گفتمان های آزاد بیشتر از تعریف های به شدت خط کشی شده و مفاهیم ناشی از آن ارزش می نهد.
حرکت افقی، در خبرهای دیروز، عنصر اساسی بود؛ اما در خبرهای امـروز بیشترینه به درک عمـودی و همه گستر گیـرنده گان توجه می گردد. نویسش و پردازش در تمامی افق های روزنامه نگاری، همان قدر متحول شده اند که به گونة در شعر و داستان.
همان گونه که خواننده گان امروز ادبیات داستانی، از خط افقی زمان و قصه گویی محض دلزده اند و داستان های امروز با زمان و مکان رابطه جدیدی برقرار کرده اند و در آن ها نقطة آغاز، پایان، بحران، اوج و بازگشایی لازمی به شمار نمی روند، یا کم از کم قابل شناخت نیستند و جریان سیال ذهن، تک گویی ها، چند روایت گونه گی و شگردهای نو داستان نویسی، ادبیات داستان نویسی را متغیّر ساخته اند، شیوه های نگارش، نگرش و پردازش در روزنامه نگاری نیز متحول گردیده اند. پیدایی انترنت و روزنامه نگاری آنلاین، وب سایت ها، صفحات انترنتی دو سویه چون وبلاگ، فیس بوک و تویتر نیازمندی های جدید را پاسخ می دهند و پرسش های جدیدتری را مطرح می کنند؛ رسانه های چاپی، هماوردان جدیدی را در کنار خود دارند که به سرعت رویدادها را منتشر می کنند؛ سرگـرمی ها و گزینه ها، بیشتر شده اند؛ بحران ها و چالش های نوع جدید، سر راه شهروندان زمین قرار گرفته اند؛ از این جاست که گفتمان های جدید در چرایی و چگونه گی سامانه اطلاع رسانی، ساختار، نگرش و نگارش گونه های روزنامه نگاری به میان آمده اند.
"روزنامه نگاری ادبی" یکی از این گفتمان هاست که در سال های پسین میدان داری می نماید. با این که این جـریان در ادبیات روزنامه نگاری جهان گپ کاملا تازه یی نیست؛ اما تعامل و رویکرد نویسنده گان، روزنامه نگاران و صاحبان رسانه ها، امروز به این جریان پویا، به گونة دیگریست. رویکردهای انتقادی جامعه شناسانی چون نظریه پردازان مکتب فرانکفورت و منتقدانی چون نیل پستمن به جـریان نرم نویسی را که در آن سال ها دربــرگیـرندة حـوزة روزنامه نگـاری زرد و تابلـوییدی می شد، نمی توان بر جریان روزنامه نگاری جدید تعمیم داد. چون این جریان، منکر شیوة اطلاع رسانی کلاسیک و یا به معنای دیگر خبرهای سخت و هرم وارونه یا مقاله های سیاسی نیست. جریان نو، تنها شیوه و سبک متفاوت نگرش به رویدادها و نگارش و پوشش آن ها را در بر می گیرد، زیبایی و لذت ایجاد می کند و سهم مردم را در فرایند اطلاع رسانی برجسته می سازد.
ساده انگارانه و کژاندیشانه خواهد بود که بگویم روزنامه نگاری و ادبیات از یک گوهر مایه می گیرند؛ این دو، دو دنیای متفاوت اند. به ویژه پس از مطالعه مکتب های جدید ادبی و نقد نو (گویا) جایی برای همسان پنداری این دو نیست. اما من در این دو اقلیم ناآشنا، آشناییهایی یافته ام که خاستگاه روزنامه نگاری ادبی می توانند بود.
تأیید روزنامه نگاری ادبی به مـعنای رد و انکـار ارزش هـای روزنامـه نگاری کلاسیک نیست؛ دنیای امروز همان قدر که به نرم خبرها و داستاننماها نیاز دارد به خبرهای هرم وارونه و گزارش های سخت نیز نیازمند است.
این دو در کنار هم ساخت یابی هنجـار جـدید اجتماعی را بـازتاب می دهند که محصول بازبینی مناسبات قدرت در معادله های رسانه یی و قرائت هنجارمند از نیازمندی های مخاطبان است. نمودارهای آگاهی دهی و مخاطب سازی در بازنمایی های رسانه یی روشن می سازند که سوژههای چون روشنگری، راه اندازی گفتمان های دموکراتیک، اعتمادسازی و جلب افکار عامه و مسؤولیت پذیری افزون بر این که توسط خبرهای سخت و روزنامه نگاری کلاسیک پوشش و گسترده گی می یابند، با روزنامه نگاری ادبی و داستان نماها نیز عمومیت می یابند. در حقیقت ما به یک بازبینی در بایگـانی ذهن خود نیـازمنـدیم تا از پیشـداوری ها و شقاق های پیش انگاشته جلوگیری نماییم.
در این متن، آگاهانه، به بحث های فلسفی در مورد چونی ادبیات و روزنامه نگاری، اشاره یی نکرده ام، که آن ها حدیث دیگری اند.
نمی دانم که کتاب"روزنامه نگاری ادبی" یک پژوهش است یا تالیف؛ یک کار اکادمیک است و یا یافته های من از آموزه های ادبی و روزنامه نگاری و یا این که تجربه هایی از کار و زنده گی من.
در چند سال پسین بر آن بودم که یافته ها و انگاشته های خود را در راستای داستان نمایی نظم ببخشم و در چارچوب یک کار نسبتهً اکادمیک بازتاب بدهم. می دانم که هنوز هم به کار و مطالعه بیشتر نیازمندم و این یک نگاه شتاب زده بر روزنامه نگاری ادبی و داستان نمایی است؛ اما یقیین دارم که دانشجویان و شیفته گان دنیای روزنامه نگاری این کار نامکمل را روزی تکمیل خواهند کرد.
خوشبختم که قدم نخست را برداشته ام.
بیشترین منابع من کتاب های منتشر شده به زبان انگلیسی بوده اند و سری هم در منابع فارسی زده ام. نامه نگاری با نویسنده گان افغانستان، که با نقل قول های شان، سخنانم را مستند ساخته ام، بخش دیگری از کارم بوده است. جایی که نقل قول کرده و منبعی برای آن ذکر نکرده ام، در حقیقت، محصول گفت و گو و نامه نگاری من با صاحب آن است.
خوشبختم که این فرصت را داشته ام تا با نویسنده گان نامبردار سرزمینم ارتباط مستقیم داشته باشم.
روزی، با الیزابت آیده استاد "روزنامه نگاری ادبی" در دانشگاه اسلو بحثی در زمینه داشتم. از دید او، روزنامهنگاری ادبی با داستان نمایی متفاوت اند، با این که همسانی هایی دارند. با آیده موافق استم؛ اما من همسانی هـا را بیشتر از ناهمسانی هـا یافته ام؛ پس بگذار داسـتان نمـایی را نیز بخشی از روزنـامـه نگاری ادبـی بـدانم. تقسیم بندی پیشنهادی در این کتاب، مبتنی بر هیچ کتابی و تزی از سوی کارشناسان رسانه ها نیست. در منابع خارجی هم به چنین تقسیم بندیی بر نخورده ام؛ اما من دیدگاه های خود را ارائه کرده ام. این، محصول کتابخوانیهای دوران جوانی من در هر دو دنیای شگرف ادبیات داستانی و روزنامه نگاریست و با تجربهیی که از کار رسانه یی و ادبی داشته ام، به همین نتیجه گیری رسیده ام؛ باید بگویم که هیچ پافشاریی مبنی بر پذیرفتن آن از سوی خانواده رسانههای افغانستان ندارم.
هرچند گزینهیی از نمونهها، بخش بزرگ این کتاب را میسازند؛ اما باور دارم که آن ها حاشیههای جدیتر از متن اند.
و سپاسگزار استاد رهنورد زریاب استم که در جریان تألیف و نبشتن این کتاب، صبورانه یافتههایم را می شنیدند و رهنماییم می کردند.
منیژه باختری
اسلو، سرطان 1390 هجری خورشیدی
پی نوشت: جا دارد که حداقل در اینجا از ناصر هوتکی به خاطر تلاش های بیشمارش در بازخوانی دیزاین و چاپ کتاب و از محسن حسینی برای پوش زیبا و طرح هنری آن سپاس گزاری کنم. اگر در این چند گپ نامی از ایشان نیاورده ام به این دلیل است که ایشان همواره یاور من در چاپ کتاب هایم بوده اند و این را دوستانم نیک می دانند.
[1] پس تر وقتی که نقش متفاوتی در دانشگاه کابل داشتم، این را روایت می کنم. یک دانشجو نگاه عاقل اندر سفیه به من می اندازد: "خوب در انترنت سرچ می کردید!"
بعد هم نیشخندی لبانش را باز می کند. می گویم: "عزیز جان وقتی که من در همین چوکی نشسته روزنامه نگاری می خواندم، انترنت کجا بود؟ انترنت که گپ تازه یی است؛ کتاب کجا بود؟ مگر می شد که در بازار های کابل کتابی درباره روزنامه نگاری به دست آورد؟"
او پوزخند به لب دارد. من زیر لب می گویم: "اگر استاد آهنگ نمی بود چه کار می کردیم."
زندهیاد استاد محمد کاظم آهنگ میگفت: " فیچـر مثل ریشة درخت است کـه تو برگ و شـاخهاش را مـی بینی؛ اما خودش را نمی بینی؛ فیچر همان عنصر ناپیدای هر نبشته است."
در آن زمان مایوسانه می گفتم " اما چرا حس اش نمی کنم. شاید چون نمی بینمش!؟"
استاد آهنگ یکی از ابعاد فیچر راتعریف کرده بود، اما امروز تعریف ها و انتظار ها تغییر کرده اند. فیچر امروز تنها عنصر ناپیدای هر نبشته نیست؛ بل گوهر و چارچوب یک نبشته روزنامه نگارانه را نیز می سازد. و چرا بایست زیبایی را انکار کرد!؟ روان استاد بزرگوارم شاد باد!
[2] What, Who, Where, When, How and Why
شهرنوش برای طرح دیدگاههای گوناگون در عرصه های اجتماع، ادبیات و فرهنگ بنیاد نهاده شده است.