یک یادداشت ضروری: من به این رمان بیشتر از زاویه نقد فمینیستی پرداخته ام و فورم و پرداخت زبانی نویسنده را بررسی نکرده ام. این نبشته بیشتر در واکنش به نقد های نویسنده گانی است که آن را یک آفریدة فمینستی تلقی کرده اند.

قطار به سرعت می گذرد. تو در داخل سالن نسبتا بزرگ قطار تنها نشسته ای. جهان با تو است؛ اما چه فرقی می کند. تو در جهان و با جهان تنها استی. بیگانه تر از همیشه رستم را به یاد می آوری که برایت می گفت:" تنهایی، انتخاب فضایی است که هیچ کس نمی تواند آن را از ما بگیرد" (ص 6) از پنجره قطار به بیرون نگاه می کنی. فضا تازه است اما تو دوست داری که به فضای گذشته بروی. به یاد می آوری که رستم می گفت:" تنهایی انسان به میل خود او بستگی دارد. می گفتی تحمل تنهایی وقتی سخت است که جز این باشد..." (ص 5) اما چه کسی تنهایی و غربت ترا باور می کند؟ تو مرگ رستم را باور می کنی؟